همین که نام وودی آلن را روی جلد کتاب ببینید، بیدرنگ لبخند به لبهایتان خواهد آمد. عکس کمرنگ خودتان را روی شیشه ویترین کتابفروشی خواهید دید و متوجه میشوید این لبخند چقدر برازنده چهره شماست.
مجموعه داستان وودی آلن با خلق لحظات پر جنب و جوش و شلوغ کاریهای گاه و بیگاه، موفق به نگارش صحنههای پرکشش و جذابی میشود و هرگاه لازم بداند صحنههای پرشتاب و مضحک به سبک فیلمهای کمدی قدیمی، حرکات تند و زمین خوردنهای مکرر را به خلق موقعیت طنزآلود ترجیح میدهد.
برای مثال در داستان «زنده باد وارگاس، تلفن زنگ میزند»، راوی که تا چند لحظه قبل در بشکه آب داغی لمیده با خبر میشود که سربازان گارد ویژه برای دستگیر کردن وی در راهند:
«با شتاب از بشکه آب بیرون پریدم و با آنکه پایم روی قالب صابون سر خورد و باعث شد روی زمین، کله پا شوم اما خود را نباختم، برهنه و زخمی و ضرب دیده اما خستگیناپذیر و سربلند، بر پشت اسبم پریدم و به تاخت حرکت کردم. هنوز چند صد متری از خانه دور نشده بودم که یاد دستگاه چاپی افتادم که در زیرزمین خانهام بود... در حالی که سربازان هر لحظه به خانه ما نزدیکتر میشدند، من تصمیم گرفتم به جای حمل دستگاه چاپ آن را نابود کنم. اما متاسفانه سرانجام تلاش شدید من برای انهدام چنین مدرک سنگینی، این شد که من داخل دستگاه چاپ کشیده شوم و یک فصل کامل از کتاب سرمایه مارکس بر پشت برهنه من چاپ شود. همزمان با پایان کار دستگاه چاپ مزدوران آریو وارد خانهام شدند....»
هجو فرصتطلبی انسانها
ریز شدن در زیرکی، فریبکاری و فرصتطلبیهای انسان درموقعیتهای متفاوت از ویژگیهای این مجموعه داستان کوتاه است. راویهای داستانهای آلن، به سادگی، سرعت و بدون فرصت پیشبینی ادامه داستان، هر لحظه خواننده را در جریان صحنههای پرهیاهو و خندهآوری قرار میدهند که این رویه به خوشخوانی و دوری از پیچیدگیهای بیمورد و در نتیجه جذب طیف بیشتری از مخاطبان کمک شایانی میکند.
تجربه نویسندگی آلن برای برنامههای طنز تلویزیونی هر چند در تشخیص موقعیتها و فرصتهای شاد مورد علاقه عامه مردم به کمک وی میآید، اما در بعضی جاها، ما را با جملاتی غیرداستانی مواجه میکند که بیشتر به متن اجرای زنده تلویزیونی شبیه است که نه تنها به پیشبرد داستان و عمق بخشیدن به موقعیت طنز کمکی نمیکند، بلکه دائما نکتهای را به خواننده یادآوری میکند که چندان هم خوشایند نیست: درکاربودن دست نویسندهای که درحال دست و پا زدن برای خنداندن مخاطب به هر قیمتی است و گاه این رو بودن بیش ازحد دست آلن، موجب نقض غرض میشود.
سرخوردگی انسان در مواجهه با صورت واژگونه واقعیتها یا موقعیتهای عادی و روزمره در بیشتر داستانهای آلن خودنمایی میکند. آلن در داستانگویی به هیچ وجه خود را ملزم به مراعات چارچوب خاصی نمیداند و براحتی از غیرممکنترین و باورناپذیرترین شخصیتها و موقعیتها برای ادامه داستانهایش استفاده میکند.
در داستان اپیزود کوگل ماس، تمام مشکلات روحی پرفسور کوگل ماس در مورد همسر جدید اوست که در زمان آشناییشان باهوش تر به نظر میآمده، لاغرتر بوده و به او قول داده که هیچگاه چاق نخواهد شد. پرفسور حل مشکلش را در پیدا کردن عشق جدید میجوید و به طرز خندهآوری از اتاق جادوگری سر در میآورد که مدعی است مراجعان را با وارد کردن در کمد جادوییاش به هر کتابی که بخواهند، وارد میکند و به این ترتیب، پرفسور کوگل ماس با کمک جادوگر هرروز وارد کتاب مادام بواری میشود و با اِما بواری دیدار میکند.
نویسنده مجموعه داستان «مرگ در میزند» در هر قالب و مضمونی سعی در ریشخندکردن مضامین عامهپسند و ژورنالیستی صرف دارد که خود در قالب عامهپسندتری مثل داستانهای پلیسی و مقالات پرهیاهو با سوژههای غیرمتعارف به مخاطب عرضه میکند. نویسنده تیزهوش «مرگ در میزند»، همان دانشآموز دهه40 نیویورکی است که از همان بدو ورودش به دبستان، به خاطر ضریب هوشی بالایش به کلاس تیزهوشان فرستاده شد، اما با شورش و ارتکاب به هر اخلالگری که عقلش به آن قد میداد، والدینش را مجبور کرد اجازه بدهند در خانه و با معلم سرخانه به تحصیلاتش ادامه بدهد. راوی بیشتر این داستانها، شخصیت فکور، شوخ، تیزبین و سرخوردهای دارند که برای تجاهل و احمق نمایی از هیچ کوششی فروگذار نمیکنند. قیافهای که بیشتر یادآور چهره مظلوم و گیج خود آلن در صحنه سینماست.
شاید سالها همکاری وودی آلن با مطبوعات و تلویزیون و تجربههای دیگری چون کارگردانی، فیلمنامهنویسی و بازیگری در فیلمهای متعدد کمفروش باعث شده وی در این مجموعه توجه خاصی به این واقعیت داشته باشد که هیچ چیز در دنیا به اندازه روایت ساده، انتخاب راوی با خصوصیات نزدیک به افراد متوسط با معلومات و هوش متوسط و تعریف کردن صرف و گذاشتن لبکلام در دست مخاطب، نمیتواند موفق به جذب مخاطب و بخصوص مخاطب رسانههای مکتوب باشد.
آلن در جایی نظرش را درباره خود اینگونه بیان میکند: 2 باور غلط سالهاست که درباره من بین مردم رواج دارد. یکی این که من روشنفکرم، فقط به این دلیل که عینکی هستم و بدتر از آن این که هنرمندم، چون فیلمهایم نمیفروشد.
این اظهار نظر طنزآلود و زیرکانه آلن هم بسادگی و روشنی اغلب داستانهای اوست. سادگی و قدرت جذب مخاطب اعم از جماعت کتابخوان و کتابنخوان مرهون شیوهای است که آلن در داستانهایش پیش میگیرد. استفاده و توجه به نیاز انسان به تفریح و خنده حتی درمواجهه با پیشامدهای مایوسکننده. شد با طنز و طنازی؛ نشد با هجو و شوخیهای گزنده. وی براحتی قواعدی را که داستاننویسان به مثابه کتاب مقدسی به آنها پایبندند، زیر پا میگذارد؛ تعریف میکند، حرف میزند و حرف میزند و حرف میزند و با این همه میتواند براحتی مخاطب خاص و عام ادبیات را همچنان تا پایان کتاب به دنبال خود بکشد. در هر جا لازم بداند هر چیز حتی فرشته مرگ یا دراکولا را به مضحکه میگیرد که این چیزی جدای از طنز موجود در لایههای زیرین داستان اوست. طنز آلن برای هر قشر مخاطب از اشارات و کنایات ریز تا شوخیهای درشت و عیان، چیزی در چنته دارد. نه آقای آلن! شما هم روشنفکرید هم هنرمند.
بهاره الهبخش
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم