خاطره

ماجرای رستوران متروکه سرگردنه

رستورانی که من در سر یکی از پیچ‌های گردنه اسدآباد همدان بر پا کرده بودم یک چاردیواری بود که خودم آجرچینی کرده بودم و دو سری صندلی دست‌دوم در آن گذاشته بودم و بیشتر چای، نیمرو و آش دوغ عرضه می‌کردم آن هم در پاییز، بهار و تابستان. البته تابستان‌ها چند جعبه میوه هم می‌آوردم، چند جعبه نوشابه و یک مقدار هله‌هوله مثل تخمه آفتابگردان، پفک و از این جور چیزها.
کد خبر: ۲۷۷۹۴۵

 اواخر پاییز که هوا کاملا رو به سردی می‌رفت، من هم یواش یواش بساطم را جمع می‌کردم، می‌دانید که شهرستان اسدآباد همدان جزو مناطق بسیار سردسیر است و رستورانی هم که من داشتم، یک رستوران درست و حسابی که نبود در واقع می‌شود گفت، کپر مانندی بود که گاه و بیگاه ماشین‌هایی که از گردنه بالا می‌رفتند، آنجا نیش ترمزی می‌کردند، هوای پاک بهاری را به ریه می‌کشیدند، چای یا نوشابه‌ای می‌خوردند و به راهشان ادامه می‌دادند. ماجرایی که برایتان تعریف می‌کنم تقریبا مربوط به زمستان 19 سال پیش است. آن سال زمستان، زودتر از هر سال از راه رسید و من هم به ناچار بساطم را جمع کردم و در رستوران اتاقک را قفل زدم و برگشتم به شهر اسدآباد تا ان‌شاءالله آخر زمستان و دم عید نوروز آن را باز کنم. در رستوران بجز چند میز و صندلی، یک سماور و قوری، تعدادی استکان و کاسه و بشقاب چیز دیگری نبود. وقتی هوا سرد می‌شد و برف و بوران‌ می‌گرفت، آنجا متروکه می‌شد، ارتفاع برف در آنجا گاهی به یک متر هم می‌رسید. بگذریم تقریبا اواخر زمستان بود، هوا یکهو تغییر کرد و بوی بهار زودرس می‌آمد که به صرافت افتادم، امسال، زودتر رستوران سرگردنه را باز کنم. این بود که سوار یکی از مینی‌بوس‌های عبوری شدم که به همدان می‌رفت، دم رستوران که پیاده شدم جای پای زیادی روی برف دیدم، در واقع یک راه برف کوبیده به دم رستوران درست شده بود، جلوتر که رفتم دیدم در رستوران قفل است، اما جای پاها خیلی قدیمی نیست. اطراف را تماشا کردم، آنجا هم بخوبی جای پا روی برف‌ها پیدا بود، حتی اطراف رستوران، مخصوصا سمتی که به طرف دره بود، آت و آشغال زیادی بود که حکایت‌ از آن می‌کرد که کسی یا کسانی در رستوران زندگی کرده‌اند یا می‌کنند. خیلی تعجب کردم، قفل را باز کردم و تو رفتم، دیدم بله بساط یک زندگی احتمالا دو نفره پهن است.

چند تشک و لحاف کهنه، پریموس و چراغ علا‌الدین و سطل آشغال و خلاصه چیزهای دیگری هم بود، مثل سبد پیاز و سیب‌زمینی و از این جور چیزها، هوای اتاق طوری بود که می‌شد فهمید زندگی در آن جریان دارد. اما چه کسی یا چه کسانی بدون اجازه من آمده‌اند در آنجا اطراق کنند باعث تعجب بود. مانده بودم چه کار کنم و سرانجام تصمیم گرفتم همانجا بمانم تا غروب ببینم چه می‌شود، سماور را روشن کردم البته آب داشت و آبش نیمه‌ داغ بود، چای دم کردم، منتظر ماندم. تقریبا هوا داشت دیگر کاملا تاریک می شد که صدای پا آمد و بعد صدای پا قطع شد و پشت در زمزمه دو نفر شنیده می‌شد ظاهرا شک کرده بودند که کسی تو باشد،‌ البته حق داشتند چون من قفل در را باز و آن را برداشته بودم، ظاهرا 2 نفر بودند، کمی پا به پا شدند. اینجا بود که من ترس برم داشت که نکند یکهو تو بیایند و به من حمله‌ور شوند. این بود که سریع در را باز کردم، یک مرد حدودا 50 ساله و یک جوان 15 14 ساله بودند. تا مرا دیدند، مرد که موهای جو گندمی داشت سلام کرد و گفت: ببخشید، اینجا چه کار می‌کنید؟

لحن و صدایش آمرانه نبود، صدای نرمی داشت. ترسم ریخت اصلا به قیافه‌اش کار خلاف نمی‌آمد. آن جوانک هم بسیار محجوب بود، سرش را پایین انداخته بود.

من جواب دادم؛ شما اینجا چه کار دارید؟

پیرمرد جواب داد: شب‌ها اینجا می‌خوابیم.

- مگر اینجا متعلق به شماست.

- خیر.

- پس مال مردم را تصاحب کرده‌اید؟

خیر مال صاحبش است.

پس شما توش چه کار می‌کنید؟

من مقنی هستم و با پسرم در بخشداری مشغول حفر چاه هستم. چون شب‌ها جایی را نداریم اینجا آمدیم. کارمان که تمام شد می‌رویم.

چند وقت است اینجا هستید؟

2 هفته‌ای می‌شود.

کسی اینجا را به شما معرفی کرده؟

سرایدار بخشداری.

اسمش چیه؟

کربلایی رمضان.

خوب من حرفی برای گفتن نداشتم. کربلایی رمضان پسرخاله خدابیامرزم بود. پس چرا موضوع را به من خبر نداده بود.

به شما نگفت اینجا مال کیه؟

نه، گفت مال آشناس.

بعد راه افتادید آمدید اینجا؟

بله، دست به چیزی نزدیم تا یک هفته دیگر کارمان تمام میشد، می‌رویم.

می‌دانید صاحب اینجا کیه؟

خیر. شاید هم شما هستید. اگر شمایید خوب ببخشید کرایه‌ای چیزی باید بدهیم، می‌دهیم. خداشاهده دست به چیزی نزدیم.

آنقدر لحن پیرمرد البته پیرمرد هم نبود یک مرد میانسال بود آرام و محترمانه بود که حرفی برای گفتن نداشتم، رستوران من همان طوری که گفتم زمستان‌ها متروکه بود.

به آنها تعارف کردم بیایند داخل اتاق. آمدند و من به آنها گفتم اشکالی ندارد می‌توانند تا یک هفته دیگر که کارشان تمام می‌شود بمانند. آنها تشکر کردند و بعد تعارف کردند که چای دم کنند و من با آنها چای بخورم. همین کار را هم کردند، راستش از این که یک اتاق متروکه آن هم در یک جای پرت، توانسته بود سرپناه آنها باشد، خوشحال بودم. اسم مرد شکرالله و پسرش امین بود. برایتان جالب است که تعریف کنم بین ما یک آشنایی ایجاد شد و سال‌ها بعد، یکی دو بار گذر پدر یا پسر که تابستان به آنجا می‌رسید سری به من می‌زدند. پسرش امین، دیگر برای خودش مردی شده است، آدرس داده اگر روزی روزگاری نیاز به چاه‌کن داشتم، حاضر است مفت و مجانی برایم چاه بکند.

حسین ج - همدان

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها