تا کی به پای حسرت باران بایستیم

هفته گذشته در چنین روزی هفتمین کنگره سراسری شعر و داستان جوان با عنوان «مینودر» به همت حوزه هنری برگزار شد. این جشنواره که از ابتدای تاسیس آن هر سال مهمان یک استان کشور بود، طبق برنامه‌ریزی‌های قبلی امسال باید به استان قزوین می‌رفت و اصلا به همین مناسبت نام مینودر بر آن نهاده شد؛ نامی که متعلق به یکی از اماکن تاریخی و معروف استان قزوین است. فارغ از این که چرا جشنواره سرانجام در پایتخت ماندگار شد، نکته‌ای در میان اسامی برگزیدگان به چشم آمد که می‌تواند برای شعر جوان امروز ما بسیار امیدوارکننده باشد. هفتمین کنگره سراسری شعر و داستان امسال به واقع توانست نام‌های تازه‌ای بویژه از شهرهای دورافتاده به شعر جوان ایران معرفی کند. اگر یکی دو نام شناخته‌شده و حاضر در تمام کنگره‌ها را از جمع اسامی شاعران برگزیده مینودر حذف کنیم بیشتر برگزیدگان نام‌های تازه‌ای در شعر جوان امروز به شمار می‌روند. شاعران جوانی از سیستان و بلوچستان، سمنان، اصفهان و... . به نظر می‌رسد یکی از مهم‌ترین دلایل استقبال و مطرح شدن نام‌های نه‌چندان آشنا در این کنگره به ساختار شبکه‌ای و استانی مرکز آفرینش‌های ادبی حوزه هنری بازگردد؛ مرکزی که به صورت منسجم کار شبکه‌ای را در تمام کشور پیگیری می‌کند و شاید بتوان گفت فعلا و با شرایط موجود تنها نهادی است که با توجه به امکاناتی که در اختیار دارد می‌تواند جریان شعر جوان کشور را حمایت و هدایت کند. آثاری که امروز در این صفحه می‌خوانید هفته گذشته به عنوان آثار برتر هفتمین کنگره شعر جوان کشور معرفی شده‌اند.
کد خبر: ۲۷۶۲۶۰

سینا علی‌محمدی

حسرت باران

تا کی به پای حسرت باران بایستیم؟
با چتر در میان بیابان بایستیم؟
مثل مترسکی همه ناچار و ناگزیر
در زیر سایه‌های کلاغان بایستیم؟
هر فرد میله قفس خالی خود است
تا کی میان این همه زندان بایستیم؟
ای رود سمت آمدنت را نشان بده
رخصت بده کنار درختان بایستیم
یک جمعه گفته‌ای که می‌آیی، ولی بگو
باید کدام سمت خیابان بایستیم؟!

نیما فرقه - گیلان

تسبیح بسم‌الله

باز هم تسبیح بسم‌الله را گم کرده‌ام
شمس من کی می‌رسد؟ من راه را گم کرده‌ام
طره از پیشانی‌ات بردار ای خورشید من
در شب یلدا مسیر ماه را گم کرده‌ام
در میان مردمان دنبال آدم گشته‌ام
در میان کوه سوزن کاه را گم کرده‌ام
زندگی بی‌عشق شطرنجی است در خورد شکست
در صف مشتی پیاده شاه را گم کرده‌ام
خواستم با عقل راه خویش را پیدا کنم
حال می‌بینم که حتی چاه را گم کرده‌ام
زندگی آنقدر هم درهم نبود و من فقط
سرنخ این رشته کوتاه را گم کرده‌ام

علیرضا بدیع - خراسان رضوی

جیغ کلا‌غ

بگرد
اتاقم را
شعرها و لباس‌هایم را
میان این همه
چیزی جز جای خالی خودت نیست
از پاهایت نترس
روزی تو را از این حیاط می‌برند
و پله‌های ایوان را فراموش می‌کنی
نرنج از دست‌هایت
که دست تکان می‌دهی
و چمدان چرخداری را
تا ایستگاه می‌کشی
تو گرم آفتاب روی مبلی
و غروب با سایه‌ای کش‌دار
از اتاق می‌روی
سرمه را به گلویم ریختی
آوازهایم جیغ کلاغ شد
و هر چه شعر می‌نویسم
دنیا سیاه‌تر می‌شود

هاجر فرهادی - اصفهان

همت نیما

خواهم گذشت از شعر یک صحرا اگر باشد
ذوقم اگر همراه و دستم پا اگر باشد
خار مغیلان را به جان خواهم خرید اما...
آن سوی صحرای جنون لیلا اگر باشد
دل را به دریا می‌زنم آن وقت خواهی دید
دریادلی‌های مرا دریا اگر باشد
حالا که دیگر نیست اما می‌توانم گفت
خواهم گذشت از هفت‌خوان حتی اگر باشد
شعر دری را هر کجا آوازه خواهم داد
در کنج ذهن شاعرانش جا اگر باشد
از خویش می‌خواهم که طرفی نو دراندازم
با من کمی از همت نیما اگر باشد
هر کس به حق‌اش می‌رسد در ماجرای من
یک ایل خاطرخواه یک سارا اگر باشد
از تهمت هم‌خوابگی با عشق می‌ترسم
حتی جنین شعر من عیسی اگر باشد
این عشق، عشق در به در خواهد گذشت از من
یک در، میان این همه در وا اگر باشد
دنبال چیزی ماورای شعر می‌گردم
پایین که چیزی نیست آن بالا اگر باشد

شهاب‌الدین خالقی - قم

داش آکل

از کوچه تا گذشت... خیابان دلش گرفت
 آنقدر گریه کرد که باران... دلش گرفت
داش آکل! این ترانه غمگین عاشقی
بدجور غصه داشت که مرجان دلش گرفت
آبسال چشم‌های تو را خواب دیده بود
تعبیر شد به این که سلامان دلش گرفت
مسعود سعد تازه تلمیج‌های شعر
از خاطرات کهنه زندان دلش گرفت
لبخند تا همیشه سفر کرد از لبش
وقتی خدا شنید فراوان دلش گرفت
از این که سهم زندگی‌اش اضطراب بود
از لحظه‌های خلقت انسان دلش گرفت

غزل آزادمقدم - سمنان

از لیلا‌ تا لیلا‌

شب لیلا، تب لیلا، هذیان لیلا لیلا
در چشمم می‌بارد دنیا دنیا لیلا
آئینه آئینه می‌بینم چیزی نیست
از آئینه از دل از من الا لیلا
اول او هفتم او می‌گردم با باده
عطارم می‌بویم از لیلا تا لیلا
قی قی قی قو قو قو هی هی هی هو هو هو
ها ها ها آری آری مولانا لیلا
افسوسا از رقصت افسوسا از رقصت
واویلا از دستانت واویلا لیلا
مستم کن! مستم کن! عاشق‌تر! عاشق‌تر!
یا بی‌خود یا با خود یا مجنون یا لیلا
نامت را می‌گویم نامت بی‌پایان است
لیلا لیلا لیلا لیلا لیلا لیلا...

حسین جنت‌مکان - سمنان

سربه‌دار

جادو که نیست این
همین چشمان چنگیزی‌ات را می‌گویم بانو
که به خراسانم می‌تازد
که هزار بربر وحشی از نگاهت می‌تازد
که هزار مادیان سیاه...
جادو که نیست این
این که نیشابور می‌سوزد
مغول‌گونه بر این خاک سوخته می‌رقصی
چنگیزوار بر این چشم‌های از حدقه درآمده و افسوس
سربه‌داری نیست تا سر به دار گیسوانت سپارد

حسین مرادی - سیستان و بلوچستان

دریا

می‌روم تا برسم تا برسم تا... دریا
تا دلم را ببرد وقت تماشا دریا
پیش از این درد مرا هیچ نمی‌فهمیدند
می‌روم تا که بگویم پس از این با دریا
می‌روم تا برسم تا لب ساحل... ساحل
تا صدایش بزنم باز که دریا! دریا!
دست من را... سبد خواهش من را پر کن
خالی از هر چه... نمی‌دانم و اما... دریا
او که در آینه می‌گردد و می‌گرید کیست؟
او که از عشق نترسید منم یا دریا؟!
دل به دریا بزنم یا نزنم می‌دانم
با خودش می‌برد آخر دل من را دریا

علی ثابت‌قدم - اصفهان

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها