رمان، شعر یا خاطره فرقی نمیکند. حالا ما در دستانمان کتابهایی داریم که میتوانیم ورق بزنیم دنبال نشانه بگردیم، یا ایراد بگیریم. میتوانیم دنبال سینماگرمان در این کتابها باشیم. خیلی ازاین کتابها به چاپ سوم رسیده است. بازیگران خانم بودند و حساستر بودند شاید برای همین شعر گفتند و کم سر و صدا برایشان شد. مردها شناختهتر بودند و جاافتادهتر. نوشتههایشان بیشتر طرفدار داشت. البته این چند نفر آنهایی هستند که این روزها آثارشان روی پیشخوان است و مورد توجه. خیلیهای دیگر هم قبلا کتاب نوشتهاند و مینویسند مثل بهاره رهنما، مرجان شیرمحمدی و...
افسانه بایگان؛ تنهایی وجه مشترک
در دهه 60 که خبری از ستارهسازی نبود، مدام و پشت سر هم فیلم بازی میکرد. هم پوستین میپوشید مثل سریال سربداران و هم مانتوی گشاد و چادر برسر میگذاشت. ظاهرش برای کسی مهم نبود، بازیاش اما خوب جا افتاده بود.
او بود و پروانه معصومی. به نوبت فیلم بازی میکردند. زمان که گذشت فضا تغییر کرد و جوانترها آمدند. او کشید کنار. فاطمه معتمدآریا تواناتر و تحصیلکردهتر بود. در آن روزها باز هم قرار بود کسی ستاره نشود. نقشها سختتر بود. فیلمها دیگر شعاری نبود. افسانه بایگان رفت و آمد. رفت و یک دفعه در دهه 80 آمد با کولهباری پرتر. درسهایی هم خوانده بود، حالا دیگر فقط مدرک پنجم ادبی را نداشت. دوباره از سینما شروع کرد. دو سه فیلم مطرح بازی کرد و کافهستاره شد سکوی پرتاب دوباره و روی مثبت منتقدان برایش گشوده شد. دوباره حرف داشت برای زدن. شاید برای همین بود که جرات کرد و کتاب شعرش را منتشر کرد: «مهر مکتوب.» بیخبر و ساده. بدون هیچ خبری. همانهایی را که در تنهایی گفته بود کنار هم قرار داد، بعضیها دو خطی، بعضی بیشتر. در کتابفروشیها روی پیشخوان بود. هیچ نشانهای هم نبود که این دفتر شعر کوچک مربع شکل متعلق به همان افسانه بایگان شناخته شده، نه عکسی نه شرحی. خوب شاید به همین دلیل بود که زیاد هم نفروخت. اما خیلیها که بیخبر کتاب را بر میداشتند، چند شعرش را سر پا میخواندند و کتاب میرفت داخل سبد خرید. این کتاب برای پز دادن نبود. او راه اصلیاش را میرفت. سریالها آمدند و آمدند تا همین عید و رمضان امسال. مردم دوباره دوستش داشتند. آخرین تصویر او در تلویزیون همان مادر مهربان است که به برزخ میرود و میآید. در سینما کدام مانده است ؟ معلوم است «سوپراستار.» مدیرمهربان یک پرورشگاه که رها از آنجا آمده است .وجه مشترک مهربانی بود. اما در کتاب وجه مشترک تنهایی است و روراست بودن.
اندیشه فولادوند؛ شعرهای تلخ
دختری که با قیافه نذار یک معتاد شد نقره فیلم «سربازها ی جمعه»واقعا معتاد نبود. مجبور شد چند جا از دادگاه تا خانه این را ثابت کند. نقش به او نشسته بود و برای دختر شاعر حساسی که از 15 سالگی دنیای خاص خودش را داشت وساعتها تمرین میکرد تا پیانو بزند، تمرین تئاتر کند و خلاصه روی هنریاش را جلا دهد این اولین شروع وحضور کار را سخت میکرد. اما خوب حس و توانایی چند گانه اش به کمکش آمد. مدام تمرین کرد، هم سینما را هم ادبیات را. مدام کتاب خواند. شعر هم خواند و واگویه کرد. حالا شعرها همراهش بودند و صدایش به او کمک میکرد تا نوار کاستی را منتشر کند که کرد. الان از آن کاست خبری نیست. شاید تک و توک در برخی مغازه ها. شاید هم دست خودش چند تایی باشد برای یادگاری دادن. حالا او تغییر کرده بود.چندسال از اولین فیلم گذشته بود. دیگر سینما داشت با او سرناسازگاری میگذاشت که تغییر جهت داد. داستان بازیگر شدن هم نسلانش را این بار روایت کرد:«ستاره میشود»راه دختر تو فیلم کمی کج شده بود. در فیلم دوم او شد زن یک دیوانه عشق فیلم. چه صحنه ترسناکی بود با آن چادر پاره و پابرهنه که زن بازیگر را اسیر خودش کرده بود و بی وقفه ازسینما و چشم میگفت. مسیر بازیگری او ادامه داشت.در یک فرصت کم هم نقش دیوانه را بازی کرده بود و هم معتاد و هم خبرنگار. در فیلم بعدی یعنی «چهارانگشتی» هم نقش یک دزد را بــــــــازی کـــــــــــرد. کـــــمی که بیــــکــــارمیشد مینوشت و مینوشت. شعر و قطعه. شعرهایش از درونش میآمدند با آشوب و ترس و دشنه. از سال 79 طول کشید تا سال 87 که کتاب «عطسههای نحس» منتشر شود. وقتی میخوانید همینها را میبینید عشق و دشنه، ترس و تنهایی، فکر و زخمی بودن.به قول خودش حالا خیلی پخته تر از شعرهایش است. کتاب هم ساده است بی هیچ نشانی از بازیگرش. انگار نه انگار که آدم شناخته شده این شعرها را گفته است. کسانی که میخرند کمی فرق دارند. خواندن تلخیها زیاد برایشان سخت نیست. خواندن و پیدا کردن مرگ و ترس در این کتاب و در این شعرها خیلی آسان است. با اینکه فولادوند جوان است اما تلخ میاندیشد و تلخ میگوید البته هر جا که جای عشق خالی میشود مرگ هم میآید.
مسعود کیمیایی؛ تصویر کردن لحظهها
کارگردان قیصر و گوزنها در آستانه ساخت بیست و پنجمین فیلم خود کمی فرصت داشت. پس حاصلش شد کتاب «حسد» یا همان «عین القضات.» او اصطلاحی دارد به نام «فیلم نوشت» که ما سادهترش میکنیم و میگوییم فیلمنامه.برای آنها که دو جلد رمان «جسدهای شیشه ای» را خوانده بودند و در آن به سرعت خواندن هزار صفحه یک دوره تاریخ معاصر را مرور کرده بودند، اشتیاق خواندن «حسد» بیشتر از بقیه طرفداران بود. بیشتر از آنانی که عشق آثار مسعود کیمیایی را به دیدن همان چاقو، خون و انتقام میبینند و مدام سراغ مرام و معرفت را با آه و شعر میگیرند. آنان میدانستند مسعود کیمیایی نثرش خواندنی است و روان. وقتی کتاب را بر میداری نمیتوانی زمین بگذاری. به سرعتی کوتاه دنیای داستان برایت خلق میشود. حالا این داستان میتواند لحظهای یا بخشی از زندگی یک زن و مرد عادی باشد یا داستان مرد مشهور و عشق و سختی و احساسش. به فاصله یک سکانس و پلان بود. حسد و جسدهای شیشهای فرآیند دو دوران مختلف بود. در یکی راوی میخواست بگوید تا در تاریخ ماندگار شود در دیگری تاریخ ماندگار شده دوباره روایت میشد. وقتی این کتابها را میخوانید انگار فیلمش را میبینید، لحظهها تصویر شدهاند. حس و حال سینمایی برایتان پیش میآید به همین خاطر افسوس میخورید که چرا فیلم این کتابها ساخته نشدهاند. هر چند خواندن یک کتاب هزار صفحهای سخت تر از دیدن یک فیلم دو ساعته است.
رضا کیانیان؛هم شهرت هم تنهایی
این روزها آنقدر که از آژانس شیشهای حاتمی کیا سخن میگویند از فیلم روی پرده خاک آشنا حرفی نمیزنند. این دو فیلم تقریبا چند شباهت به هم دارند غیر از نصیحت کردن،هر دو یک وجه اشتراک دارند:حضور «رضا کیانیان.» بازیگر ساده و بی غرور. البته زیاد علاقهای به گفتگو کردن با روزنامهها ندارد. او تا حالا بیشتر از 8 کتاب نوشته که بیشتر آن تکنیکی و درباره بازیگری یا درباره خاطراتش از ناصر و فردین بازیگران قبل از انقلاب است. اما این بار خاطراتش را از مردم عادی در کنار هم قرارداده است و طبق شعر «هرچه میخواهد دل تنگت بگو/هیچ آداب و ترتیبی مجو»
اول کتاب هم مانیفستش را درباره زندگی، شهرت و بازیگری ارائه داده است، مانیفستی چندگانه که در آن هم شهرت جا دارد هم تنهایی. شما میتوانید با خواندن متنی که در ابتدای کتاب نوشته شده است به هر نتیجهای که میخواهید برسید: مثلا «من نمیخواستم فقط مشهور شوم، میخواستم بازیگر شوم. مشهور شدم، چه بهتر/پسند خودم برایم مهمتر است/من تنهاییام را دوست داشتم/ شهرت تنهایی را میدزدد» و در نهایت او ـ رضا کیانیان ـ آن اتفاقی را بیان میکند که افتاده است: «من تنهاییام را ساختم نوشتم، مجسمه ساختم، عکاسی و نقاشی هم میکنم. من در خیلی از قلبها خانهای دارم هیچ وقت آواره نمیشوم.»
او در کتاب خیلی از ماجراهایی که با مردم برایش پیش آمده در کنار هم قرار داده است، بیتاریخ و بیزمان. وقتی آنها را میخوانید که کوتاه هستند و پر تناقض و تضاد. جا میخورید. میخندید و شاید یادتان بیاید شما هم یکی از آنها بودید. یکی از همین مردم نازنین. لطف کتاب هم در ساده خواندن آن است. کتابی بدون پیچیدگی. وقتی کتاب را میخوانید خاطرات کیانیان از فیلمها و سریالهای مختلفش هم در آن پیدا میکنید. از خاک آشنا که در سنندج فیلمبرداری میشد تا سریال آپارتمان که به قول خودش آغاز شهرتش بود. فکر نکنید در کتاب قرار است با مسائل پیچیده روبرو شوید مساله ساده از خریدن بند ساعت است تا ویزیت شدن در دکتر. خوب با همین کتاب است که به همین سادگی با یک بازیگر و اخلاقش آَشنا میشویم.
داریوش مهرجویی؛ فیلمنامهنویس بدشانس
میدانستید که داریوش مهرجویی در آمریکا فلسفه خوانده است؟ میدانستید به سرعت برق و باد میتواند ترجمه کند؟ البته ازوسواسش در چاپ بگذرید. از او در آستانه نمایشگاه کتاب شاید هم یک کم زودتر دو نمایشنامه از سام شپارد منتشر شد با عنوان «کودک مدفون شده»اما این روزها رمان اوست که با عنوان «به خاطر یک فیلم بلند لعنتی» پرفروش شده است. یک جوان عشق فیلمسازی. دو سه فیلم بلند هم ساخته که جایزه خارجی و ایرانی هم گرفته است. اما حالا در به در دنبال سرمایهگذار میگردد تا فیلم بلند خودش را بسازد. چند تا فیلمنامه آماده هم دارد. هر بار یک اتفاقی برایش میافتد و این سرمایهگذارها میروند و پیدایشان نمیشود. او در به در است. حتی پول توجیبی ندارد. وضع مالیاش خراب است. از پدر و مادرش کمک میگیرد. خلاصه در بد مخمصهای گیر کرده است. خود شما چند بار تا حالا در این جور موقعیتهای مشابه قرار گرفتید؟ کاملا رمان روایتگر حال و روز یک جوان نسبتا روشنفکر عاشق سینما است. از یک کلمه حسد داستان شروع میشود و راوی یا قهرمان بیعمل کلی دربارهاش توضیح میدهد. میتوانید این توضیحها را بخوانید تا بدانید چقدر این داستان میتواند برایتان واقعی باشد و حس و حالتان با این فرد مشترک باشد. باورتان میشود شما هم حتما در زندگی بارها از همین راهی رفته اید که این «سلیم» رفته است. خوبی کتاب این است که در طول خواندنش با بیش از صد فیلم مهم و تاثیرگذار هم آشنا میشویم. بعضی وقتها خلاصه فیلمها هم گفته میشود یعنی همان وقتهایی که با زندگی واقعی پسر شبیه میشود. پسر در کتاب عاشق است اما فارغ نمیشود. از خاطره هایش و لحظههای سخت زندگیاش میگوید. گاه یک کلمه یا یک حس باعث میشود که دو سه صفحه یا حدود هزار کلمه حرف درباره آن گفته شود.
هیلدا احمدی
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم