حاج شیخ حسنعلی اصفهانی، فرزند علیاکبر، فرزند رجبعلی مقدادی اصفهانی، شب دوشنبه یا جمعه نیمه ماه ذیالقعدهالحرام سال 1279 هجری قمری با بشارت قبلی در محله معروف جهانباره اصفهان در خانواده باتقوا و پارسایی دیده به جهان میگشاید.
ایشان از جمیع علوم ظاهری و باطنی بهره فراوان داشتند و معتقد بودند پس از علم توحید و ولایت و احکام شریعت (فقه) که تعلم آن واجب است، تحصیل دیگر علوم نیز لازم و ممدوح است و جهل به آنها ناپسند.
ایشان فقه و تفسیر و هیأت و ریاضیات را به طلاب علوم تدریس میکردند، ولی در فلسفه و علوم الهی با آن که متبحر بودند، تدریسی نداشتند.
شیخی نقل میکند از گیلان برای زیارت به مشهد مقدس آمدم و در آن شهر هر چه پول داشتم خرج شد. بدون خرجی ماندم. حساب کردم تا بازگشت به وطن به 500 تومان احتیاج دارم. به حرم مشرف شدم و به امام عرض کردم به 500 تومان نیازمندم که به گیلان بازگردم. انتظار مرحمت دارم، اما تا روز بعد خبری نشد. مجدد در حرم عرض حاجت کردم و گفتم سیدی، من گدای متکبری هستم و این بار هم احتیاج خود را به حضرت عرض میکنم، اما اگر عنایتی نفرمایی دیگر بار نخواهم آمد و چیزی نخواهم گفت، ولی یادداشت میکنم که امام رضا (ع) مهماننواز نیست. چون از حرم خارج شدم، شنیدم از پشت سر کسی مرا صدا میزند. بازگشتم دیدم شیخی است که بعد فهمیدم او را حاج شیخ حسنعلی اصفهانی میخوانند. حاج شیخ مرا مخاطب قرار داد و فرمودند: آقا شیخ ابراهیم گیلانی! چرا اینقدر جسورانه در محضر امام سخن گفتی؟ شایسته نیست چنین بیادب و گستاخ باشی و سپس پاکتی به من دادند. از اطلاع شیخ بر مکنونات باطنی خود و سخنی که سراً با امام خود در میان نهاده بودم، غرق تعجب شدم. به خانه آمدم و پاکت را باز کردم. با کمال تعجب دیدم که 500 تومان است. تصمیم گرفتم صبح روز دیگر به خانه شیخ بروم و از او بپرسم چگونه از راز دل من آگاه شده و این پول از کجا آمده است؟ اما شب در خواب دیدم شیخ به در خانه آمدند و فرمودند: آقا شیخ ابراهیم تو به 500 تومان پول احتیاج داشتی به تو داده شد. دیگر از کجا دانستم و از کجا آوردم به تو مربوط نیست. بدان که اگر برای این پرسش به خانه من بیایی، تو را نخواهم پذیرفت. از خواب بیدار شدم و برای این کار به خانه ایشان نرفتم و به گیلان بازگشتم.
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم