مجموعه سریالهایی که شما ساختهاید، در واقع جدای از ضعف و قوتها و نقدهایی که بر آن وارد است، مخاطبان زیادی دارد و نظرسنجیهای صداوسیما نیز این مساله را تایید میکند. خود شما رمز و راز این مخاطبپذیری را در چه میدانید؟
گاهی اوقات که خودم به این مساله فکر میکنم و کارنامهام را مرور میکنم، به یک دلیل خاصی نمیرسم. در واقع مجموعهای از دلایل و عوامل در آن موثر بوده است که در هر مجموعهای برخی از این دلایل برجستهتر شدهاند و در برخی دیگر از کارها نیز همه این عوامل دخیل بودهاند. اما اگر بخواهم به طور کلی به این دلایل اشاره کنم، اولین دلیل فیلمنامه خوب است. قصه خوبی که در زمان خودش توانسته با مردم ارتباط برقرار کند و این فرصت را به من به عنوان کارگردان داده تا روی آن فیلمنامه، داستان، شخصیتها و آدمهایش مانور دهم. دلیل دیگر به انتخاب درست عوامل برمیگردد یعنی مجموعهای که در کنار هم قرار گرفتند تا آن سریال را بسازند، چه بازیگرانی که دعوت به کار شدند و چه تیمی که متناسب با آن کار انتخاب شدهاند. به علاوه تهیهکننده، تدوین و موسیقی و... که به تصویر واحدی از کار رسیدهاند نیز در این موفقیت سهیم هستند. دلیل سوم که دلیل شخصی برای من است و خارج از مباحث تکنیکی و سینمایی میگنجد، بحث دلی خود من است. یعنی من احساس کردم هر جایی که با مخاطب از طریق دلم حرف زدم و با صداقت عواطف و احساساتم را با مردم در میان گذاشتم، پاسخ مثبت گرفتم. گویی مخاطب این صداقت، اعتماد و احترام به شعور خود را کشف کرده و در نهایت به سریال اطمینان کرده و به عنوان یک مهمان که ناخوانده، پررو، بددهن، بینزاکت و چشم ناپاک نیست، آنرا به خانه و خانواده خود راه داده است. اما از همه مهمتر برای خود من سرگرم کردن سالم مخاطب است. بخش سرگرمکنندگی سریال و استفاده بهینه از اوقات فراغت بینندگان به طوری که احساس نکنند وقتشان را به بطالت گذراندهاند برای من خیلی مهم است.
در واقع شما از طریق شناسایی و کشف مخاطبان تلویزیون، درام خود را شکل میدهید و به دلیل همین توجه به روانشناسی مخاطب میتوانید باعث جذب آنها شوید.
دقیقا همینطور است. مثلا جایی که احساس میکنم تماشاگر احتیاج دارد چند قطره اشک بریزد، به طور تجربی یاد گرفتم چگونه این موقعیت را بازسازی کنم که واقعا ببینده چند قطره اشک بریزد. یا جایی که قرار است از ته دل بخندد شرایطی را فراهم کنم که از این کار لذت ببرد.
یعنی میخواهید بگویید مخاطبان ما بیشتر با ژانر ملودرام که احساسات آنها را برانگیزد ارتباط برقرار میکنند؟
مخاطبان ما بویژه در تلویزیون در درجه اول میخواهد سرگرم شوند و یک قصه خوب برایشان خوب تعریف شود. چون ما قصههای خوبی داریم که بد تعریف میشود و برعکس قصههای بد و ضعیفی که بخوبی روایت میشود...
این تعریف خوب باید توسط کارگردان انجام شود یا باید در خود فیلمنامه درست تعریف شده باشد؟
طبیعتا باید این ویژگی در فیلمنامه وجود داشته باشد تا من هم بتوانم خوب تعریفش کنم ولی من به عنوان کارگردان باید کاری کنم که مخاطب در این 40 دقیقه پخش، چنان غرق لحظات نمایشی شود که تصور نکند من دارم برایش قصهپردازی میکنم. یعنی احساس کند خودش نیز وارد قصه شده است. معمولا کارهایی موفق هستند که بتوانند همذاتپنداری مخاطب را برانگیزند. در یک کلام مخاطب در درجه اول باید جذب داستان شود.
در واقع مخاطب باید موقعیت قصه را تجربه کرده باشد و داستان برایش ملموس باشد.
حسن کارهای من در همین نکته نهفته است. بسیاری از افراد به من گفته بودند بارها شخصیتی مانند شوکت را در کنار خود دیدهایم یا شایسته مثل همسایه بغلی ماست. پونه شبیه یکی از دوستان من است یا نسرین مثل خواهر من میماند و... در واقع این آدمها و شخصیتها در زندگی روزمره مخاطبان وجود دارند و برای آنها آشنا هستند و ما هم قصه را شیرین تعریف میکنیم، شیرین نه به معنی کمیک، بدین معنی که جذب جانشان میشود و همین مساله باعث میشود در این 4030 دقیقهای که سریال را میبینند، احساس اتلاف وقت نکنند.
آیا این سرگرمکنندگی از طریق ژانر ملودرام اتفاق میافتد؟
هرگز. سرگرمی صرفا از طریق ژانر درام به دست نمیآید. ممکن است یک کار کاملا ماورایی باشد. مثلا اغماء یک کار ماورایی بود و مطلقا یک کار رئال یا طنز نبود. مهم این است که قصه درست تعریف شود و لباس درستی تنش باشد، تا بتواند مخاطب را سرگرم سازد. به عبارت دیگر سرگرمکنندگی سریال به ژانر آن مربوط نمیشود، به ذات کار برمیگردد.
شما در پاسخ سوال اول من به تاثیر فیلمنامه در مخاطبپذیری اثر اشاره کردید. با توجه به اینکه شما در چند سریال پرمخاطبی که ساختید با نویسندگان مختلفی کار کردید، پس نقش کارگردانی نیز در این مساله خیلی مهم است که شما به آن اشاره نکردید...
حرف کاملا درستی است. من فیلمنامه را به خاطر یکی از چند اصل مهم گفتم چرا که من به عنوان کارگردان تا فیلمنامه قلقلکم ندهد و مرا به وجد نیاورد، طبیعتا در حد فیلمنامه درجا میزنم. این هم یک واقعیت است که خیلی از دوستان فیلمنامهنویس کارهای مختلفی کردند ولی آن چیزی که من از کارشان کارگردانی کردم برجستهتر شده و بیشتر دیده شده است. شاید به این دلیل که من تعامل زیادی با نویسنده و فیلمنامهنویسم دارم. حتی اگر نویسنده سر صحنه نیز حضور نداشته باشد، من تلفنی با او مشورت میکنم. نویسندهها نیز وقتی این شرایط را میبینند خودشان را بیشتر در سریال سهیم میبینند و مشارکت و همکاری بیشتری با کارگردان دارند. رابطه فکری من با نویسنده یک رابطه تنگاتنگ است و بارها شده که ما در لحظه به یک برداشت جدید از قصه رسیدیم که ممکن است در فیلمنامه نبوده باشد. خوشبختانه فیلمنامههایی که من روی آن کار کردم، توانسته این وجد و انگیزه را در من ایجاد کند و من نیز سعی کردم با دکوپاژ، نورپردازی، میزانسن و تصویربرداری خودم قصه را بسط دهم. اما این فیلمنامه است که انگیزه اولیه را در کارگردان ایجاد میکند.
فیلمنامهای را که به دست شما میرسد، عینا به تصویر میکشید یا خودتان هم در آن دخل و تصرف میکنید؟
من اعتقادم بر این است فیلمنامهای که خوب نوشته میشود، طبیعتا کارگردان نباید در آن دخل و تصرفی انجام دهد مگر اینکه فیلمنامه ضعف داشته باشد و من کارگردان احساس کنم پرداخت شخصیتها یا فضاسازی داستان نارساست و خودم آن را بازنویسی کنم؛ اما فیلمنامههایی که خودشان از قوت و استحکام برخوردارند، من کارگردان باید وفادار به آن متن باشم و در اجرا به آن کمک کنم.
گاهی اوقات هم ممکن است ضعفی در میان نباشد و اختلاف سلیقه میان فیلمنامهنویس و کارگردان وجود داشته باشد.
چند بار این اتفاق افتاده، ولی ارتباط من با آقای نعمتالله به گونهای است که به این توافق رسیدیم بالاخره حرف آخر را کارگردان باید بزند و سلیقه او باید اعمال شود.
چه شد که در رستگاران با آقای نعمتالله کار کردید؟
من قبلا تلهفیلمی با وی کار کرده بودم به نام «روز پس از خوشبختی» که فضاسازیها و دیالوگهای بسیار خوبی دارد ولی قصههایش تا حالا بخوبی معرفی نشده و به تصویر در نیامده است. من این شانس را داشتم که با نعمتالله تجربه کار مشترکی داشته باشم. وقتی این کار را به من معرفی کرد، دیدم چقدر کار اجتماعی خوبی است.
از ویژگیهای کار شما چه در رستگاران و چه در مجموعههای قبلی توجه به ملودرامهای خانوادگی است. احساس نمیکنید این سوژه مدام در حال تکرار است و قصد ندارید فضاهای جدیدتری را تجربه کنید؟
راستش من سعی کردم متنوع کار کنم. مثلا فضای کاری مثل اغماء 180 درجه با رستگاران فرق میکند.
درست است که ماورایی بوده ولی باز هم در بستر یک موضوع خانوادگی روایت میشود.
به هر حال ما داریم برای جامعهای فیلم میسازیم که در آن زندگی میکنیم. طبیعتا موضوعاتی هم که ما را احاطه کرده، سوژههایی است که به همین اجتماع برمیگردد. زاویه نگاه ما باید نسبت به این موضوعات متفاوت باشد. یک سوژه خانوادگی را میتوان از زوایای مختلفی نگریست و به تصویر کشید. به نظر من اگرچه رستگاران و نرگس هر دو در ژانر خانوادگی روایت میشوند، اما دو تصویر کاملا متفاوت از این سوژه را تعریف میکنند. باز هم اینجا تاکید میکنم نوع روایت از یک سوژه است که اهمیت دارد و نباید تکرار شود، نه خود قصه.
از مهمترین نقدهایی که به سریالهای شما از جمله رستگاران میشود، در شخصیتپردازی است. بدین معنی که نوعی نگاه دوقطبی و سیاه و سفید در آثار شما به چشم میخورد که قهرمان و ضدقهرمان آن در دو سر طیف خیر و شر قرار دارند که کمتر میتوان مابهازای بیرونی آن را پیدا کرد. در واقع نوعی اغراق در کاراکترها که مثلا خجسته و نرگس را خیلی خوب و مثبت و شوکت و کاوه یا پونه و نسرین را خیلی منفی و سیاه نشان میدهد. پاسخ شما به این انتقاد چیست؟
در مورد دوقطبی بودن شخصیتپردازی تا آنجایی که من خودم مطالعه کردم، اساس بزرگترین درامهای نمایشی و رمانهای جهان همیشه بر مبنای خیر و شر صورتبندی شده است. منتها درامهایی موفقتر بودهاند که در قطب خیر یا شر، طیفهای مختلفی از آدمها را روایت میکنند. من سعی کردم در آثارم به این قاعده پایبند باشم. کاراکترهای شر و سیاه ما مجموعهای از خصوصیات خوب و بد را در کنار هم داشتند. آدمهایی بودند که اگر خودمان را جای آنها میگذاشتیم، شاید ما هم آن کار را انجام میدادیم. برای همین است که کاراکترهای مثبت و منفی قدرت نزدیک شدن به مخاطب را دارند و مخاطب آنها را دفع نمیکند. حتی شخصیتهای آرمانی ما مثل خجسته یا نرگس، قدرت جاذبه بالایی دارند. در واقع ما داریم آرمانها و الگوهای خود را از طریق قهرمان داستان بازگو میکنیم. اگر غیر از این باشد، مخاطب با آن ارتباط برقرار نمیکند؛ اما میبینیم که خجسته از سوی مخاطب پذیرفته میشود و روی آنها تاثیر میگذارد.
ولی من فکر میکنم شخصیت منفی مثل پونه، جاذبه بیشتری برای مخاطب داشته باشد.
البته الان زود است در این باره قضاوت کنیم؛ ولی از بازخوردی که در این مدت از سوی بینندگان میبینم، آنقدری که نگران قصه خجسته و سرنوشت او هستند، به آن شدت هنوز درباره پونه وجود ندارد. این هم به این معنی نیست که خجسته ضعف ندارد. ما قصد نداریم خجسته را یک موجود مقدس نشان دهیم. برای اینکه خجسته هم یک زن و انسان زمینی است با تمام خصوصیات آدمهای زمینی، منتها با این تفاوت که ما چیزهای خوب را که دلمان میخواهد در یک جامعه وجود داشته باشد، به او نسبت میدهیم. در ادامه خواهیم دید همین خجسته دچار تزلزل میشود و نسبت به شوهرش که همیشه به او ایمان دارد، شک و تردید پیدا میکند. از یک طرف میگوید پای آبروی شوهرم ایستادهام و از طرف دیگر آنچنان دچار تردید میشود که در قسمتهای بعد میبینیم به آیسییو میرود و شروع میکند به کتک زدن شوهرش یا قضاوتهای عجولانهای میکند و حتی در ارتباط با پلیس دچار خشم و عصبانیت میشود.
اما اگر بپذیریم که جامعه ما جامعه سیاهی نیست و آدمهای روشن هم در آن وجود دارد، میتوانیم بپذیریم خجسته هم یکی از آن آدمهای روشنی است که در جامعه ما هرچند کم؛ اما وجود دارند. از آن طرف شخصیتهای منفی ما نیز دارای خصوصیات خوب هم هستند. مثلا شایسته در ارتباط با آدمهای بیرونی، خیلی مستبد و دیکتاتور و بددهن است؛ اما بشدت خانوادهدوست است و بعدا میفهمیم هر کاری که کرده، برای حفظ کیان خانواده بوده است. سختگیری او در مورد دخترش به خاطر این است که قصد کاوه از ازدواج با او عشق نیست؛ بلکه کینه و نفرتی است که میخواهد از طریق ازدواج با رویا انتقامگیری کند. برای همین است که مخاطبان شایسته را هم دوست دارند.
شاید این به دلیل شخصیت خود بازیگر هم باشد، محبوبیت آقای پسیانی موجب میشود شخصیت شایسته در نزد مخاطبان چندان هم منفور نباشد.
این مساله هم موثر است؛ ولی به طور غالب این طور نیست. من سریالی ساختم به نام «پرواز در حباب» که بازیگر نقش اصلیاش حامد کمیلی است که چرکترین کاراکتر قصه را بازی میکرد. بیننده ما هم هیچ پیشزمینه خوب و بدی از او نداشت؛ ولی ضدقهرمانی بود که تماشاچی او را دوست داشت و با او همراه میشد، به این دلیل که من سعی میکنم شخصیت منفی خود را به گونهای ترسیم کنم تا مخاطب هم بگوید اگر من جای او بودم، شاید همین کار را میکردم؛ یعنی آدمها را بالفطره جانی، دزد و خطاکار نشان نمیدهم.
در مورد ایدهآلی بودن شخصیت خجسته باید به دیالوگپردازی هم توجه داشت. شاید نوع حرف زدن او و دیالوگهای گل درشت و قصارگونهای که از زبان او بیان میشود، به این تصور دامن زده است.
از ابتدا در مورد شخصیت خجسته، 2 برداشت وجود داشت. شبکه و مدیران آن دوست داشتند تمام نصایح و اندرزها و پیامهای اخلاقی از دهان شخصیتی مثل خجسته گفته شود، به همین سبب تاکید داشتند بازیگر معروف و چهرهای این نقش را بازی کند که نزد مخاطبان نیز محبوبیت داشته باشد. اتفاقا من چون این دیدگاه را نداشتم، معتقد بودم خجسته به لحاظ شخصیتی باید یک انسان معمولی باشد و بازیگر ناشناختهای برای این نقش انتخاب شود تا وقتی میخواهد حرفهایی بزند که به دل مردم بنشیند، گل درشت به نظر نرسد و مردم احساس کنند فردی از جنس خودشان دارد این کار را میکند. به هر حال ما برای سیستم و مجموعهای داریم کار میکنیم که این سیستم، توقعات خودش را برای انتقال پیام اخلاقی بین مردم دارد. ما بخش عمدهای از این حرفهای زیبا را از طریق احادیث و گفتار بزرگان دینمان بیان کردیم و آقای نعمتالله آن را در بافت دیالوگهایش قرار داد، بدون اینکه مخاطب احساس کند که این یک حدیث است. مثلا این جمله که تیر انتقام پرتابکنندهاش را زخمی میکند یا کسی که صبر و شکیبایی را تجربه نکرده، در هر قدم شکست را تجربه میکند. اینها سخنان بزرگان دین ماست که در غالب دیالوگ بیان میشود تا شعاری به نظر نرسد. به هر حال وقتی ما داریم یک اثر اجتماعی میسازیم، باید خصوصیات اخلاقی گمشده جامعه خود را احیا کنیم و طبیعتا خجسته، بهترین شخصیت برای انجام این کار بود؛ اما سعی کردم این دیالوگها ملموس و باورپذیر از آب دربیاید.
به توقع سازمان در ترسیم شخصیتی مثل خجسته اشاره کردید. بدون هیچ تعارفی باید بگویم یکی از نقدهایی که در مورد کارهای شما وجود دارد، سفارشی و جهتدار بودن آنهاست. لطفا خودتان خیلی شفاف درباره این مساله صحبت کنید؟
مطلقا این طور نیست. بگذارید من دو نکته ریز را بگویم تا بعد آن را باز کنم. اول انتخاب اسم رستگاران برای این سریال بوده که به سفارش شبکه صورت نگرفت و پیشنهاد خود من بود. با بازنویسی که در متن اتفاق افتاد، بار «رستگاری» آدمها بر «آشفتگی» آنها غلبه کرد. هرکس قرار شد پیشنهاد بدهد. رستگاران را من شخصا از نهجالبلاغه انتخاب کردم. «رستگاران» نام یکی از خطبههای امام علی(ع) است. من با جرات اعلام میکنم که هیچ فشاری روی ما از سوی شبکه نبود و خود من آن را انتخاب کردم و سازمان هم آن را تایید کرد. شاید این اولین و تنها کار من باشد که با کمترین حذف و تغییر مواجه شده است. خوشبختانه کار بازبینی میشود و بدون اصلاح و حذفی روی آنتن میرود. در بازنویسی اول، تغییراتی داده شد که نقطه نظر من هم به عنوان کارگردان در آن وجود داشت. در طرح اولیه دو تا دختر دزد، قهرمان قصه بودند و آنقدر پلشتی و ظلمت در آن زیاد بود که نمیشد روشناییها را در آن با چراغ قوه هم پیدا کرد و آقای نعمتالله براساس همین نقطه نظرات شروع به بازنویسی متن کردند؛ ولی تا اکنون که من پیش شما نشستم، چیزی به عنوان سانسور و اعمال نظر دیکته شده و سفارشی وجود نداشته است. برای همین میگوییم که رستگاران، دلیترین کار من است.
خیلی از کارگردانها برخی از کارهای خود را دلی میدانند، این دلی بودن برای شما چه معنایی دارد؟
تکتک نماهای رستگاران برخاسته از باورها، اعتقادات و پختهترین تجربه من و به لحاظ ساخت و کارگردانی، یکدستترین کار من است و در این مدت دارم با آن زندگی میکنم. باورش دارم، با آن گریه میکنم، میخندم و هریک از پلانهایش، گویی بخشی از وجود مرا با خود همراه میکند.
به لحاظ فرمی و ساختار روایی اثر قاببندی تصاویر و استفاده از کلوزآپ و نمای بسته در رستگاران برجسته شده است. علت این صورتبندی در چیست؟
تصویربرداری رستگاران محصول چند کاری است که قبلا انجام دادهام و تجربه مشترک من و امیر معقولی است. در رستگاران قصه ما تعریف لانگ شات ندارد. برای اینکه با روح و روان و حس شخصیتهای قصه سروکار داریم، طبیعتا باید دوربین نماهای درشت از افراد میگرفت. در قاببندی اثر یا سایهها را زیاد میبینیم یا از زوایای غیرمتعارفی استفاده شده است که برای مخاطبان ما تازگی دارد.
من فکر میکنم به خاطر مهیج شدن بیشتر داستان هم باشد.
همین طور است. لحظه به لحظه قصه رستگاران لحظات سوءتفاهم، طرح و توطئه، خیانت، انتقام و عشق و نفرت است که ما را برآن داشت تا اینسرتی به قصه نگاه کنیم تا لانگ شاتی.
در شخصیتپردازی پونه از همان کاراکترهای قبلی عاطفه نوری در نرگس و دوران سرکشی استفاده شده است. چرا این کاراکتر را تکرار کردید؟
اولا که من فکر میکنم خانم عاطفه نوری به نقشش چیزهایی میافزاید که در واقع ما را وادار میکند در نقش جدید هرچند شباهتهایی با قبل داشته باشد، بپذیریمش. ثانیا تا زمانی که بازیگر دختری پیدا نشود که بتواند این جنس نقشها را بهتر از خانم نوری بازی کند، من 10 تا سریال دیگر هم بسازم از ایشان استفاده میکنم. سوم اینکه به نظر من، روناک دوران سرکشی، نسرین در نرگس و پونه در رستگاران به لحاظ جایگاه اجتماعی، تفاوت عمدهای دارند. نسرین در سریال نرگس متعلق به یک طبقه فرهنگی بود که عقدههایش با پونه در رستگاران فرق میکند. نسرین سریال نرگس، دختر عصیانگری مثل پونه نبود.
آخرین سوالم را به اولین جواب شما وصل میکنم. فکر نمیکنید اخلاقگرایی که در رستگاران به چشم میخورد، با سویه سرگرمکنندگی آن در تضاد قرار دارد؟
نه واقعا این طور نیست. در جامعه ما که وضعیت اخلاق روزبهروز در سراشیبی و سقوط بیشتری فرو میرود، یادآوری مسائل انسانی، خود یک ضرورت اخلاقی است که نباید به بهانه سرگرمی فراموش شود.
سیدرضا صائمی