در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
به لحاظ روانشناختی نیز ترکیب عاطفه و جنایت و دوست داشتن و تنفر به عنوان 2 ساحت متضاد و پارادوکسیکال یک حقیقت مشترک، پیچیدگی ساختار روانی آدمی را بازنمایی میکند که به تصویر کشیدن آن در قالب یک داستان، بسیار جذاب است. البته این جذابیت تا حدود زیادی به نوع روایت مولف اثر از قصه برمیگردد.
قصه دلخون اگرچه داستان تازهای نیست و بارها در فیلم و سریالهای مختلف روایت شده است اما رحمانی و نویسندگان فیلمنامه با قرار دادن این قصه تکراری در موقعیتی متفاوت، تصویر جدیدی از این حادثه را ترسیم کردهاند که درخور توجه است. هسته اصلی فیلمنامه نیز بر محور همین موقعیت متناقص بنا میشود. موقعیتی که در آن قاتل از یک سو همسرش را به دلیل سوءظن و شک کشته است و از سوی دیگر قصد دارد قبل از قصاص، قلبش را به خواهرزنش اهدا کند تا هم او بتواند به زندگیاش ادامه دهد و هم عماد از عذاب وجدانش کاسته شود و به آرامش برسد. در واقع قهرمان و ضدقهرمان داستان به واسطه این موقعیت متضاد در شخصیت واحدی متجلی میشود که از یک سو به حیات یک زن خاتمه میدهد و از سوی دیگر میخواهد به زنی دیگر، زندگی و حیات ببخشد.
زیبایی این کنش در جایی است که این 2 زن یک خون هستند. ضمن اینکه قتل نسترن خود یک عمل پارادوکسیکال محسوب میشود؛ چرا که عماد عاشق او بوده و از سر شک و تردید و چه بسا ناخواسته او را به قتل رسانده است. در واقع دلخون بازنمایی عشق و نفرت به عنوان دو روی یک سکه است که تضادهای درونی آدمی را واکاوی میکند.
دلخون به لحاظ انتخاب بازیگر نیز دارای یک تناقض آشکار است. از یک سو انتخاب حامد بهداد در نقش عماد و یک قاتل، انتخاب درستی بوده و از سوی دیگر بهداد نیز سعی کرده است بازی متفاوتی نسبت به نقشهای قبلی خویش ارائه دهد و تصویر خوبی از شخصیت عماد را به نمایش بگذارد. حتی نوع صحبت کردن حامد بهداد در این نقش متفاوت است و او سعی کرده که از همه توانایی خود استفاده کند تا کاراکتر جدیدی را به نمایش بگذارد. نوع سیگار کشیدن، گریه کردن و واکنشهایی که نسبت به دیگران دارد و حتی طرز بالا کشیدن شلوارش همه در راستای شکلگیری نقش به کار میرود تا باورپذیری آن به حد مطلوب برسد. اما انتخاب الناز شاکردوست به عنوان وکیل تسخیری عماد چندان موفق نیست. دلارام توکلی نقش یک وکیل باتجربه و کاربلد را بازی میکند که تناسب منطقی با شخصیت داستانی آن ندارد. او یک کارآموز وکالت است که حتی قاضی پرونده (هوشنگ توکلی) هم در ابتدا با دیده تردید به او مینگرد. شخصیت خود شاکردوست و سن و سال او نیز با یک وکیل پخته و باتجربه جور درنمیآید. منطقیتر بود تا کارگردان یک زن میانسال را برای این نقش انتخاب کند. ضمن اینکه قصه فرعی اختلاف دلارام با همسرش حمید بر سر شغل او نیز اضافه به نظر میرسد و هیچ تناسب منطقی با خط اصلی داستان ندارد.
دلخون به دلیل همین وضعیت متناقض و متضادی که هم در متن داستان و هم در شخصیتپردازی قهرمان خود دارد، دارای تعلیق و کشش لازم برای مخاطب است که البته بازی خوب حامد بهداد در این مساله نقش پررنگی دارد، به طوری که اگر کس دیگری نقش عماد را بازی میکرد چه بسا فیلم جذابیت کنونی خود را از دست میداد. یکی از تمهیداتی که کارگردان برای تعلیقپذیری بیشتر و القای هیجان به مخاطب استفاده میکند، چگونگی نشان دادن به قتل رسیدن نسترن است. قتل نـسـتـرن از طـریـق ارجـاع ذهـنـی عـمـاد به صورت فلاشبکهای متناوب و با فاصله به تصویر کشیده میشود و در هر قسمت از این ارجاع ذهنی بخشی از فرآیند به قتل رسیدن وی تعریف میشود. در واقع کارگردان به شکل تدریجی و قطرهچکانی اطلاعات لازم را به مخاطب میدهد تا هم ذهن او را به حادثه اصلی کنجکاو کند و هم تعلیقپذیری داستان را بالا ببرد. ضمن اینکه صحنه به قتل رسیدن نسترن را خیلی واقعی و باورپذیر نشان میدهد که این مساله به درک شرایط روحی خانواده نسترن بویژه پدرش برای مخاطب کمک میکند. بعلاوه اینکه فرم روایی فیلم نیز یک حالت دایرهگون دارد.
در ابتدای فیلم تصویر لانگشاتی از صورت پدر نسترن را میبینیم که با حالت درهم ریختهای به دوربین نگاه میکند و لحظاتی بعد سرش را پایین میاندازد و از کادر خارج میشود و فیلم کات میخورد به زندان. در پایان فیلم مخاطبان بار دیگر همان صحنه را میبینند و متوجه میشوند که این سکانس مربوط به نگاه کردن او به صحنه اعدام عماد است و فیلم با همان تصویر ابتدایی به پایان میرسد. گرچه اعدام عماد نوعی غافلگیری برای مخاطب ایجاد میکند، چون آنها انتظار داشتند با توجه به اقدام انسانی عماد که میخواهد قلب خود را به خواهر نسترن ببخشد، پایان خوشی برای او رقم زده شود. البته این پایانبندی نتیجه بهتری داشت و کارگردان نخواست که پیام خود را در عفو خانواده زن عماد خلاصه کند و تنها میخواست این وضعیت متضاد انسانی را در برابر مخاطب قرار دهد تا آنها به تامل در این چالش اخلاقی بپردازند.
دلخون به همین واسطه به طور تلویحی به مساله نسبیت اخلاق هم اشاره میکند و تصویری خاکستری از قاتل ترسیم میکند که در یک شرایط استثنایی دست به قتل زده و ذاتا آدم بدی نیست. عماد هم مدام دارای عذاب وجدان است و همین مساله باعث گوشهگیری او و تفاوتش با زندانیهای دیگر شده و هم تلاش میکند با اهدای اعضای خود به خانواده مقتول، عمل خود را به نوعی جبران کند.
فـیـلـمهایی از این دست مبتنی بر روانشناسی شخصیتها ساخته میشود و فیلمساز تلاش میکند تا با واکاوی درونی شخصیت اصلی و متهم قصه، داستان خویش را پیش ببرد، لذا از این منظر دلخون دارای ضعف عمدهای است و عمق بیشتری از شخصیت عماد را واکاوی نمیکند، در حالی که میتوانست دستکم خانواده عماد و ارتباط او با آنها و رویارویی 2 خانواده قاتل و مقتول را نیز به تصویر بکشد تا هم شناخت بیشتری از شرایط روانی و خانوادگی عماد برای مخاطب روشن شود و هم تعلیقهای احساسی داستان بیشتر شود.
اما نکته ظریفتر و درونیتر دلخون در آخرین دیدار عماد با وکیلش نهفته است؛ جایی که عماد به خانم وکیل میگوید تاکنون به هیچ کس چون او در زندگیاش اعتماد نداشته است و این انگیزه اصلی قتل نسترن را برملا میکند؛ بیاعتمادی به شریک زندگی! بیاعتمادی به کسی که به او عشق میورزیده اما سرخورده شده است. شکاف عشق و نفرت در همین فاصلهها رخ میدهد.
سیدرضا صائمی
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: