در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
هر جا که اسمی از این محل میآوردم همه با تعجب به من نگاه میکردند و اولین پرسش آنها این بود که آیا کسی را آشنا داشتهام که توانستهام در آنجا مشغول به کار شوم یا خیر. وقتی هفته اول کاریام با جاستین آشنا شدم با خودم فکر کردم این محل همان محلی است که من همیشه دوست داشتم در آن کار کنم. همکاران بسیار خوب و درسخواندهای داشتم که هر روز میتوانستند یک موضوع جدید را به من یاد بدهند. نمیدانستم که کار در این موسسه مرا با یکی از بیرحمترین مردان جهان آشنا خواهد کرد.» خانم «سونیا مکری» 31 ساله به خاطر به قتل رساندن همسر 30 سالهاش جاستین مکری دادگاهی شده است. این زن متهم است با خوراندن یک آبمیوه سمی به همسرش او را ابتدا بیهوش کرده و سپس با تزریق آمپول هوا وی را از پا درآورده است. مرگ مشکوک جاستین سبب شد تا ماموران پلیس پرونده مرگ او را به قتل عمد نسبت دهند و در همین رابطه همسر او سونیا خیلی زود مورد بازجویی قرار گرفت. سونیا که چند روزی را توانست در انکار به سر ببرد در نهایت اعتراف کرد که به خاطر تنفری که از همسرش پیدا کرده بوده نقشه قتل او را طراحی کرده است.
انگیزه خانم سونیا با وجود نفرتی که از شوهرش دارد هنوز مشخص نیست. طبق آنچه که در پرونده او درج شده است پس از مرگ جاستین هیچ اموالی به همسرش نمیرسید و منفعت مادی برای او وجود نداشت به همین خاطر برخلاف بیشتر پروندههای قتل که در آنها انگیزههای مالی نیز نقش مهمی را ایفا میکنند در این مورد خانم سونیا تنها از روی تنفر بسیار شدیدی که نسبت به همسر خود داشت دست به قتل وی زده و احتمالا تا پایان عمرش را در زندان باقی خواهد ماند.
«اولین روزی که با جاستین آشنا شدم را به خوبی به یاد دارم. او در همان طبقهای کار میکرد که من هم در آن مشغول به کار شده بودم. از آنجایی که تازه وارد بودم آشنایی زیادی با کسی نداشتم و تنها توانسته بودم چند نفر از همکارانی که با آنها در یک سالن کار میکردیم را بشناسم. جاستین ظاهرا در بخش دیگری کار میکرد اما نوع کارش به شکلی بود که مدام با واحد ما در تماس بود. به نظرم مردی بسیار موجه و مودب بود که میتوانست حتی مدیرعامل این موسسه هم باشد. چندین بار پس از دیدار ما او به من پیشنهاد داد که برای حرفهایی غیر از کار مرا در یک رستوران ملاقات کند. او گفت که همیشه در ذهنش همسری چون من را تصور میکرده و از روزی که مرا دیده است میخواسته پیشنهاد ازدواجش را با من مطرح کند. من شناختی از او نداشتم اما آنقدر کار کردن در این موسسه به نظرم کاری دشوار بود که با خودم فکر میکردم محال است کسی که در این شرکت مدت 4 سال است کار میکند از لحاظ اخلاقی مشکلی داشته باشد. این بود که پیشنهاد بیرون رفتن را پذیرفتم و با هم اولین بار خارج از محل کارمان ملاقات کردیم. این ملاقاتها ادامه داشت تا این که پس از یک ماه با پدر و مادرم که در ایالت دیگری زندگی میکردند تماس گرفتم و به آنها گفتم که قصد دارم با یکی از همکارانم ازدواج کنم. مادرم بشدت با این کار مخالف بود او گرچه هنوز جاستین را ندیده بود اما معتقد بود که چون شناخت زیادی از او ندارم نباید خیلی زود تصمیم بگیرم و بیشتر فکر کنم اما برای من کار در یک موسسه رویایی آنقدر چشمگیر بود که با خودم فکر میکردم که اگر ازدواجم هم در همین رابطه باشد حتما چشمانداز بسیار خوبی خواهد داشت این بود که علیرغم تمام مخالفتهایی که وجود داشت مراسم ازدواج کوچک ما برگزار شد. در موسسه محل کارمان همه به ما تبریک میگفتند و ما را زوج بسیار خوبی میدانستند که میتوانستیم نمونهای برای دیگران باشیم. ساعات کاری ما دقیقا شبیه به هم بود و فکر میکردم که از این لحاظ هیچ مشکلی نخواهیم داشت. پس از ازدواج باهم سر کار میرفتیم و باهم باز میگشتیم و این همان زندگی رویایی بود که من همیشه فکرش را میکردم.» به گفته خانم سونیا که در اعترافاتش همه مشکلات را پس از ازدواج عنوان کرده جاستین تنها یک هفته بعد از مراسم چهره واقعی خود را در خانه نشان داده است. او مردی بسیار عصبی بود که به خاطر هر مساله بسیار کوچکی یک دعوای بزرگ راه میانداخت و حتی حاضر نبود که حرفهای طرف مقابلش را بشنود. سونیا که تصور میکرد شاید فشارهای کاری و پولهایی که بابت مراسم پرداخت کردهاند جاستین را عصبی کرده سعی میکرد به روی خودش نیاورد و خیلی زود به دعواهای بیدلیلشان پایان میداد، اما ظاهرا واقعیت این بود که جاستین اخلاقی بسیار تند داشت که توانسته بود در طی مدتها آن را از همسرش و حتی همکارانش در محل کار پنهان کند. او دو چهره داشت که سونیا با چهره دوم او در خانه آشنا شد.
«باور نمیکردم مردی که در محل کارمان تا این اندازه آرام و مودب بود میتواند به طور ناگهانی در منزل چنین تغییر رفتاری بدهد. انگار خواب میدیدم. باور کردنی نبود که او همان جوان بسیار آرامی است که در شرکت همه به او احترام زیادی میگذارند و از او تعریف میکنند. انگار که همه چیز اشتباه از آب درآمده بود. به هر شکل که بود زندگی مشترکمان را ادامه میدادم، اما میدانستم که دوام زیادی نخواهد داشت. سال دومی که از ازدواجمان میگذشت او از محل کار اخراج شد و دلیل آن هم رفتار بسیار عجیب و عصبی بود که با یکی از منشیهای شرکت انجام داده بود. او دختر جوانی را که در دفتر محل کارش نشسته بود بر سر یک موضوع بسیار کوچک چنان تحقیر کرده و جلوی همگان مورد ضرب و شتم قرار داد که من هم باورم نمیشد که او توانسته چنین کاری را انجام دهد. پس از اخراج او، تنها درآمد خانه از طریق من صورت میگرفت. باید وامهایمان را پرداخت میکردم و به همه اوضاع سخت خانه هم رسیدگی میکردم. او حتی حاضر نبود به دنبال کار دیگری برود، گرچه که خودش میدانست اخراج شدن از یک شرکت معتبر تا چه اندازه میتوانست سبب پایین رفتن درجه کاری او شود. اما به هر حال اصلا به روی خودش هم نمیآورد، گاهی با خودم فکر میکردم حتی رفتاری هم که در شرکت کرد که سبب اخراج او شد را به عمد انجام داده تا بتواند به راحتی در خانه بنشیند و من کار کنم و او از آن پولها استفاده کند. با اصرار شدید من و مادرش او را پیش یک روانشناس بردیم. در همان چند جلسه اول متوجه شدیم او بشدت دچار ناراحتیهای عصبی و روحی است و حدسی که من میزدم درست بود. او دو شخصیت داشت و وضع او روز به روز بدتر میشد. حاضر به خوردن دارو نبود و من را در طول 4سال زندگی مشترکمان به یک خدمتکار تمام وقت خودش تبدیل کرده بود. تصمیمم را گرفته بودم. باید او را از زندگیم بیرون میکردم. آنقدر از او و کارهایش تنفر داشتم که میخواستم از بین برود. این بود که نقشهای را طراحی کرده و خیلی زود آن را اجرا کردم.»
مترجم: المیرا صدیقی
منبع: کورت نیوز
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: