خانه‌ دوست

آرزوهای به دل مانده

گوزل 16 ساله: امتحان زبان فارسی داشتیم و دبیر محترم لطف کرده بودند و یک سوال در مورد چگونگی ساختن واژه جدید از نوع ترکیب دادند. سوال به این تابلویی و منم توی جواب مونده بودم. بالاخره به دبیرمون گفتم خانم می‌شه بنویسم کافه کاغذی! اون هم گفت وای دختر این دیگه چه جور واژه‌ایه؟ منم حساس... نوشتم شترگاوپلنگ. فکر کردم این یکی دیگه واقعا ترکیبه!
کد خبر: ۲۶۶۴۵۳

فرشته دیوونه: آرزو دارم بفهمی درد را/ معنی لبخندهای سرد را. سلام. این آرزو مال تمام کسانی است که دل بچه‌های نسل سوم را می‌شکنند. آرزوی بر دل مانده من البته رفتن به کربلا است. خیلی خیلی برایم دعا کنید تا این آرزویم برآورده شود. که آرزوی بعدی هم قبولی در رشته ریاضی است و رفتن مادر و پدرم به حج. دلم می‌خواهد کافه کاغذی و در کل نسل سوم هم هر روز بیشتر از گذشته گسترش پیدا کند.

نسیم از کرج: آن روز قرار بود مادر یکی از بچه‌ها به مدرسه بیاید و از معلم‌ها در مورد وضعیت تحصیلی دخترش پرس و جو کند. به خاطر همین ما مامور شدیم لااقل حواس ناظم‌ها را یک جوری پرت کنیم که چشم‌شان به مادر این دوستمان نیفتد و گزارش شیطنت‌ها و اذیت و آزارهایمان را به او ندهند. به خاطر همین همه در جلوی در مدرسه ایستاده بودیم و چهار چشمی در را می‌پاییدیم. دوستمان هم رفته بود ایستاده بود جلوی در دفتر تا وقتی که مادرش آمد لااقل بتواند او را به سمت معلم‌هایی ببرد که حداقل ازش یک رضایت نسبی داشتند. خلاصه ما هر چقدر نگاه کردیم دیدیم خبری نیست و فرد مورد نظر نمی‌آید. به خاطر همین با دیدن دوستمان که داشت به طرفمان می‌آمد خوشحال شدیم و گفتیم ایول! مثل این که مامانت نیومده مدرسه چون ما هر چقدر نگاه کردیم ندیدیم مادرت وارد مدرسه شود. ولی برخلاف تصورمان دوستمان اصلا از این حرف خوشحال نشد. فقط سرزنش‌بار نگاهمان کرد و بعد رویش را برگرداند به سمت عقب. با این کار توجه ما به پشت سر او جلب شد و دیدیم که بله... مادر دوستمان در حالی که دو تا ناظم‌های مدرسه این طرف و آن طرفش را گرفته‌اند با قیافه‌ای عصبانی دارد به ما نزدیک می‌شود. ما هم فرار را بر قرار ترجیح دادیم و البته در این فرار دوستمان را هم فراموش نکردیم و با خودمان بردیم. باقی‌اش را هم تعریف نمی‌کنم. چون همه می‌دانید...

امیر: من آرزو دارم... راستی هنوز آرزوها رو چاپ می‌کنید؟... خب به من چه! من تازه از این ماجرای ستون خانه دوست و آرزو و این جور چیزها باخبر شدم. من آرزو دارم یک پیتزافروشی باز کنم. نه از این پیتزافروشی‌های الکی‌ها! نه! کلی هم برای پختن پیتزا ایده و فکر دارم. کلی خلاقیت دارم که می‌دونم اگر انجام بشه، حسابی کارم می‌گیره و تبدیل می‌شم به یکی از بزرگ‌ترین و معروف‌ترین پیتزاپز‌های ایران. بعد هم که کارم حسابی گرفت اون وقت تازه می‌رم سراغ آرزوهای اصلی و زن می‌گیرم و خونه می‌خرم و... خلاصه این جوری. دعا کنید آرزوی من برآورده باشه که اون وقت تا آخر عمر شما توی مغازه من مهمونید! فکرش رو بکن... به‌به... پس تا می‌توانید برای ما دعا کنید.

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها