ماجرای یک سرقت از زبان متهم به قتل

قبل از فرار به‌دام افتادم

چوبه دار سرنوشت گریزناپذیر جوانی به نام هادی است که در جریان یک گروگانگیری دست به جنایت زد. او تایید حکم قصاص خود را از شعبه 33 دیوان عالی کشور دریافت کرده است و باید برای پایان زندگی‌اش روزشماری کند. خودش می‌گوید: «گفتنش آسان است، اما تحمل کردنش غیرممکن. این که در زندان کنج سلول بنشینی تا یک روز عصر صدایت بزنند و تو را به انفرادی ببرند تا حکم اعدام اجرا شود، واقعا زجرآور است. کشنده است. آدم هزار بار می‌میرد و زنده می‌شود. در این مدت، دیگر زنده بودن و زندگی معنی و مفهومی ندارد، اما چاره‌ای نیست. هر کاری نتیجه‌ای دارد. کشاورز بذری را که می‌کارد همان را درو می‌کند. من هم بذری را که کاشتم، محصولش این است. مرگ کاشتم، مرگ درو می‌کنم.»
کد خبر: ۲۶۵۰۵۹

اشک در چشمانش می‌لغزد و بغض در گلویش چنگ می‌اندازد. بریده بریده و به سختی می‌گوید: «پشیمانم. نمی‌دانم به چه زبانی بگویم تا همه باور کنند. نمی‌خواستم این طور بشود. آنقدر عذاب وجدان دارم که خواب و خوراک بر من حرام شده. چاره چیست؟ نمی‌دانم.»

هادی از یک سرقت به سمت جنایت کشیده شد. او در ابتدای کار فقط می‌خواست یک خودرو بدزدد. متهم توضیح می‌دهد: «در خیابان راه می‌رفتم که چشمم به یک ماکسیما افتاد. ماشین روشن بود و راننده‌اش در خودرو نبود. یک لحظه وسوسه شدم و تصمیم گرفتم آن را بدزدم. سوار ماشین شدم و به راه افتادم. هنوز چند صد متری دور نشده بودم که دیدم روی صندلی عقب یک پسربچه نشسته است. آن کودک ناگهان شروع به گریه کرد. دستپاچه شدم. مانده بودم چه کنم. اگر بچه را در خیابان رها می‌کردم ممکن بود آسیب ببیند، اگر با خودم می‌بردم نمی‌دانستم چه کار باید با او بکنم. همان لحظه چشمم به یک کیف دستی افتاد.»

متهم نفس عمیقی می‌کشد، از بخت بدش گلایه می‌کند و بعد ادامه می‌دهد: «تصمیم گرفتم ماشین و بچه را همان کنار خیابان بگذارم و با برداشتن کیف فرار کنم. شانس نداشتم. می‌خواستم خودرو سرقت کنم آن وقت در این مخمصه گرفتار شده بودم. همان کار را کردم و با کیف از آنجا فرار کردم. آن شب خانه یکی از دوستان قدیمی‌ام به اسم نیما رفتم و ماجرا را برایش تعریف کردم. او هم به بدشانسی من حسابی خندید.»

هادی که تا آن زمان در کیف را باز نکرده بود به پیشنهاد دوستش آن را گشود. داخل کیف مبلغی پول و تعدادی سند بود که نشان می‌داد صاحب ماکسیما مرد بسیار ثروتمندی است. نشانی خانه و شماره تلفن آن مرد هم داخل کیف بود. هادی می‌گوید: «ماجرای سرقت برای من تمام شده بود، اما نیما با دیدن آن همه سند و مدارک به فکر فرو رفت و بعد نقشه‌ای کشید. او پیشنهاد داد به خانه مرد ثروتمند که اسمش علی بود برویم و از آنجا دزدی کنیم. کمی که به این موضوع فکر کردم دیدم نقشه بدی نیست و می‌توانیم پول زیادی به دست بیاوریم اما باید طوری برنامه‌ریزی می‌کردیم که در زمان غیبت علی و خانواده‌اش وارد منزل او می‌شدیم و رد پایی از خودمان به جا نمی‌گذاشتیم.»

وسوسه سرقت کلان به جان دو دوست افتاده و فکر آنها را به شدت مشغول کرده بود. آن دو برای این که بتوانند در دستبرد بزرگ خود موفق باشند چند بار به محل زندگی علی رفتند و آنجا را زیر نظر گرفتند تا این که...: «یک شب وقتی دیدیم آن مرد و خانواده‌اش بیرون رفتند به این نتیجه رسیدیم که وقت دزدی فرا رسیده است و باید دست به کار شویم. با زحمت وارد خانه شدیم و شروع به جستجو کردیم ولی چیز دندان‌گیری به دست نیاوردیم . نه از پول زیاد خبری بود و نه از طلا و جواهر. اگر هم بود ما نمی‌‌توانستیم جایشان را پیدا کنیم. همان‌طور که مشغول زیر و رو کردن اثاثیه بودیم صدای در آمد. علی و همسرش به منزل برگشته بودند. ترسیدیم و دست و پایمان را گم کردیم . اگر آنها با ما روبه‌رو می‌شدند لو می‌رفتیم و به زندان می‌افتادیم.»

متهم نصف لیوان آب را سر می‌کشد، با کف دو دست چشمانش را می‌مالد و با هیجانی که انگار از تماشای فیلمی هالیوودی سرچشمه گرفته است ادامه می‌دهد: «دور و اطرافمان را برانداز کردیم. بهترین جا برای پنهان شدن حمام بود. سعی کردیم کاملا ساکت و بی‌صدا باشیم. نفس‌هایمان را هم حبس کرده بودیم اما دوباره بدشانسی گریبان مرا گرفت. همسر علی اتفاقی در حمام را باز کرد و با دیدن ما جیغ کشید. مرد به طرفمان دوید. دوباره در مخمصه گرفتار شده بودم. راه چاره‌ای نداشتم جز این که به تهدید متوسل شوم. سلاحم را درآوردم و به طرف مرد ثروتمند گرفتم. به او گفتم باید هر چه پول دارد بدهد وگرنه او و همسرش را می‌کشم. آن مرد با دیدن اسلحه خیلی ترسید. جان خود و زنش را در خطر می‌دید برای همین آرام شد و سعی کرد با ما مذاکره کند. او گفت پول زیادی در خانه ندارد و تمام موجودی‌اش در گاوصندوق کارگاهش است. چون خودمان هم قبلا به همین نتیجه رسیده بودیم حرفش را باور کردیم اما نمی‌توانستیم دست خالی از آنجا برویم. این طوری علی بعدا ما را معرفی می‌کرد و بدون این که چیزی گیرمان آمده باشد دستگیر و زندانی می‌شدیم، برای همین باید نقشه‌مان را تغییر می‌دادیم.»

هادی و همدستش در این هنگام مشورت کوتاهی انجام دادند و به این نتیجه رسیدند که باید راهی را که آمده‌اند تا آخر ادامه بدهند. آن دو این بار به فکر گروگانگیری افتادند. متهم سرش را پایین می‌اندازد و روی کفشش را با پشت شلوار پاک می‌کند و ادامه ماجرا را این طور توضیح می‌دهد: «علی را وادار کردیم ما را به کارگاهش ببرد و پول‌هایش را تحویل بدهد. او به ناچار قبول کرد. قبل از خروج از خانه همسر علی را تهدید کردیم به فکر خبر کردن پلیس نیفتد وگرنه شوهرش را می‌کشیم. در طول مسیر من خیلی عصبی بودم و مرتب فریاد می‌کشیدم. به علی اجازه نمی‌دادم حرف بزند. هیچ‌وقت در چنین شرایطی قرار نگرفته بودم. اضطراب و هیجان در من به حد اعلایش رسیده بود. احساس می‌کردم توانایی کنترل خودم را ندارم. بالاخره جلوی در کارگاه رسیدیم. نیما سعی داشت مرا آرام کند تا کار خطرناکی انجام ندهم ولی در آنجا بود که علی جمله‌ای گفت که مرا حسابی برافروخته کرد. او گفت فراموش کرده کلیدها را همراهش بیاورد. آنقدر عصبی شده بودم که خون جلوی چشمم را گرفته بود. دوباره صدایم را بالا بردم، اما نیما مرا به گوشه‌ای کشاند و گفت اگر قرار باشد این‌طور داد و فریاد کنم مردم می‌شنوند و سرمان می‌ریزند. حق با او بود. سعی کردم بر خودم مسلط شوم. برای این که مطمئن شویم علی راست می‌گوید، لباس‌های او را گشتیم. علی راست می‌گفت. موقع بیرون آمدن از خانه آنقدر استرس داشت که مهم‌ترین نکته را فراموش کرده بود.»

دو سارق مسلح بار دیگر در بن‌بست گرفتار شدند، اما باز هم از نقشه‌شان دست نکشیدند و دوباره مصمم شدند به راهشان ادامه بدهند. هادی می‌گوید: «حالا که فکر می‌کنم می‌بینم چقدر نشانه سر راهم بود که این کار را انجام ندهم اول از همه موقع دزدیدن ماشین بچه علی داخل آن بود. بعد در خانه او نتوانستیم طلا و پول پیدا کنیم ولی باز هم بی‌خیال نشدیم. بار سوم علی کلید‌ها را جا گذاشته بود، اما این مورد هم ما را منصرف نکرد، در حالی که در هر کدام از این مراحل می‌توانستم کنار بکشیم و خودمان را از این باتلاق نجات دهیم.»

متهم دستی به سر و صورتش می‌کشد و از سرباز محافظ چند لحظه‌ای فرصت می‌گیرد تا باقی ماجرا را بازگو کند: «وقتی علی را تهدید کردیم و گفتیم هر طور که شده باید در کارگاه را باز کند جواب داد برادرش کلیدها را دارد. او از ما اجازه گرفت و به برادرش تلفن زد. شش‌دانگ حواس‌مان جمع بود حرف مشکوکی نزند، او هم چیز خاصی نگفت فقط توضیح داد کاری پیش آمده و نیاز فوری به پول دارد. برادرش هم جواب داد خیلی زود خودش را می‌رساند.»

هرچند دو همدست خیالشان از بابت بی‌اطلاعی پلیس از ماجرا جمع بود،‌ دور از چشم آنها اتفاقی رخ داد که هادی و نیما را بار دیگر به دردسر انداخت. متهم سینه‌اش را صاف می‌کند و دوباره به حرف‌هایش ادامه می‌دهد: «حدود 10 دقیقه بعد برادر علی سر رسید و با دیدن ما شوکه شد. او را هم تهدید و وادار به سکوت کردیم. در کارگاه را باز کرد و داخل رفتیم، اما هنوز به گاوصندوق نرسیده بودیم که صدای آژیر شنیدیم. چند ماشین پلیس بیرون بود و ما در محاصره گرفتار شده بودیم. واقعا عصبی شده بودم. دیگر نمی‌توانستم جلوی خودم را بگیرم. سر علی و برادرش فریاد کشیدم و گفتم حالا که به من رودست زده‌اند باید سزای این کارشان را ببینند. سلاح را به طرف علی گرفتم و گلوله‌ای شلیک کردم. نیما به این کارم اعتراض کرد، ولی آن موقع وقت مجادله نبود، باید راهی برای فرار پیدا می‌کردیم. این بار به سمت ماموران تیراندازی کردم. چند نفری زخمی شدند و کمی عقب‌نشینی کردند. من و همدستم سوار ماشین علی شدیم و فرار کردیم، اما ماموران به تعقیب ما ادامه دادند. با سرعت سرسام‌آوری می‌راندم و دنبال راهی می‌گشتم که بتوانم خودم را نجات بدهم ولی فرار فایده‌ای نداشت و بالاخره گیر افتادیم.»

صدای هادی دوباره به لرزه می‌افتد: «ما را به اداره آگاهی بردند. هنوز نمی‌دانستم علی زنده است‌ یا فوت شده. حدود یک ساعت بعد از دستگیری‌مان خبر دادند علی جان باخته است. بدبخت شده بودم. خودم را به خاک سیاه نشانده بودم. چاره‌ای نداشتم جز این‌که همه حقایق را بگویم. برگه‌های بازجویی تند و تند پر می‌شد و من پایشان امضا می‌کردم، بعد هم مرا به بازداشتگاه و از آنجا به زندان بردند و از آن زمان به بعد یک روز خوش هم ندیده‌ام.»

هادی درباره چگونگی مطلع شدن پلیس از ماجرای گروگانگیری می‌گوید: «ظاهرا همسر علی با برادرشوهرش تماس گرفته و ماجرا را گفته بود. برادر علی هم قبل از این‌که به کارگاه بیاید موضوع را با پلیس در میان گذاشته و طوری زمان‌بندی کرده بود که به محض حضورش نزد ما، ماموران هم سر برسند و در واقع ما قبل از این که فرصت دزدی و فرار پیدا کنیم به دام بیفتیم.»

متهم از صندلی بلند می‌شود و بقیه صحبت‌هایش را همان طور که آهسته آهسته کنار مامور محافظ گام برمی‌دارد، مطرح می‌کند. او درباره سیر رسیدگی به پرونده‌اش می‌گوید: «ما را به دادسرا بردند و من در آنجا قتل را گردن گرفتم و گفتم نیما بی‌گناه است. بعد صحنه قتل را بازسازی کردیم. هر بار که جلسه تمام می‌شد ما را به زندان برمی‌گرداندند و تا جلسه بعد مدت زیادی طول می‌کشید. وقتی هم به دادگاه رفتم پدر و مادر علی برایم تقاضای قصاص کردند. حرف زدن از پشیمانی و ندامت هم برایم فایده‌ای نداشت. بالاخره به اعدام محکوم شدم و این حکم به تایید هم رسیده و حالا من منتظر هستم صدایم بزنند و مرا پای چوبه دار ببرند.»

هادی آهی کشید، سرش را پایین می‌اندازد و همان طور که پایش را روی زمین می‌کشد، دور می‌شود.

داوودابوالحسنی

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها