ماجرا از این قرار است، بعد از سالها تصمیم گرفتیم دستی به سر و صورت خانه و طبقهمان بکشیم، مثلا بخشی از راهپلهها را سنگ کنیم، نیمی از دیوار پارکینگ را سنگ کنیم، نمای ساختمان را هم که سیمان تگری بود، آجر سهسانتی کنیم، خلاصه یک سری کار بود که باید انجام میدادیم. براساس آشناییای که با اوس محمد یزدی داشتیم از او خواستیم که مدیریت این کار را به عهده بگیرد. او هم مدتی بعد چند کارگر آورد و بعد سنگکار آمد و گچکار، خلاصه زندگیمان حسابی بههم ریخت و خاک از سر و روی زندگیمان بالا رفته بود.
اوس محمد، از روز اول دو کارگر ثابت افغانی آورد و گفت: اینها، کارگرهای کارکشتهای هستند که به قولی گفتنی همهفن حریف هستند. یکی از آن دو کارگر ثابت دو هفته بعد از شروع کار گفت که پدرش در درگیریهای داخلی افغانستان کشته شده است و باید به کشورش بازگردد. کارگر دوم که عزیزمحمد نام داشت جوان 19 ــ 18 ساله سربهراهی بود که انصافا هم خوب کار میکرد و هم دلسوز بود و ضمن کار روزانهاش ریخت و پاش دیگر کارگران را هم جمع میکرد. این مقدار دلسوزی و کارآفرینی از سوی او باعث شد که محبت مادر بچهها را به خود جلب کند، به طوری که اغلب به بچهها غذا میداد که به او بدهند و کمکم کار به دادن لباسهای دست دوم به او رسید یا خود من آخر هفته ها3 هزار تومان به او انعام میدادم که خیلی تشکر میکرد. بگذریم کار به جایی رسید که یکی دوبار هم در غیاب بچهها، عیال سفارش خرید نان یا میوه به او میداد که البته خود او هم از خوردن میوه بینصیب نمیماند. عزیزمحمد، کارهای دیگری هم بلد بود، مثلا بازکردن راه آب دستشویی یا رنگ کردن در پارکینگ و از این جور چیزها. این طور شد که کمکم پایش به اتاق نشیمن ما باز شد. عزیزمحمد تقریبا همسن و سال پسر دوم من بود و به کاراته هم علاقه نشان میداد، به طوری که دو بار پسر دومم او را شب جمعهای به باشگاه کاراته برد. پسرم میگفت استعداد عجیبی دارد و با این که جثه لاغری دارد اما از بدن خوب و محکمی برخوردار اسـت. بـگذریم، تقریبا اواخر کار ساختمان بود که یک روز عزیزمحمد سر کار نیامد. از اوس محمد یزدی سراغش را گرفتیم، اظهار بیاطلاعی کرد.
یک روز شد دو روز، سه روز و خلاصه تا آخر کار پیدایش نشد که نشد. اوس محمد میگفت یکی دو روز مانده به غیبتش همه مزدش را گرفته و گفته است که قرار است با یکی از دوستانش، جای دیگری اتاق اجاره کند.
بگذریم کار ما به پایان رسید. تقریبا سه چهار هفتهای از تعمیرات خانه ما به پایان رسیده بود و بعد از گردگیریها و نظافت خانه، با عیال تصمیم گرفتیم چند روزی به شمال برویم. معمولا در مسافرتها عیال نگران مقدار ناچیز طلا و انگشتر و سکههایش میشود و هر بار که به سفر میرویم آن را در کنجی قایم میکند که به قول خودش دست جن به آن نرسد تا بار دیگر که به سفر میرویم آن را جابهجا کند. دست بر قضا روزی که میخواستیم به سفر برویم، عیال رفت سراغ طلاهایش، کجا؟ در کابینت دستشویی، در فاصله بین لولههای شیرهای آب گرم و سرد و زانویی که به فاضلاب میخورد، اما به قولی گفتنی ای دل غافل، جا تر بود و از بچه خبری نبود، پس کجاست؟ عیال گفت: خاک بر سرم، نکند عزیزمحمد آن را برده، همان موقعی که راه آب را باز میکرد. بله، کار خودش است و لابد کار خودش بود. رفتیم سراغ اوس محمد یزدی که او از عزیزمحمد بیخبر بود، به کلانتری خبر دادیم، آن هم بیفایده بود. خانه ما تهرانپارس است، تصمیم گرفتم یک مدتی صبح زود بروم به میدانهای غرب تهران؛ جایی که کارگران، صبح زود منتظر کار هستند، شاید آنجا عزیزمحمد را پیدا کنم.
چهار روز این کار را کردم، از فلکه اول و دوم تهرانسر شروع کردم تا میدان پونک اما بیفایده بود. روز آخری که جمعهروزی بود به اتفاق پسر دومم رفتم میدان صنعت شهرک قدس، ساعت6 صبح بود، همینطور که داشتیم به طرف سعادتآباد میرفتیم، پسرم گفت اوناهاش، کو؟ کجاست؟ اوناهاش آن پیراهن آبیه؛ پیراهنی که من بهش دادم! درست بود، خودش بود. چه کار باید میکردیم؛ نگران بودیم اگر جلو برویم، ما را میبیند و فرار میکند و تازه ممکن است با همولایتیهایش دست به یقه شویم. این بود که من پسرم را در گوشهای پیاده کردم تا از دور مواظب باشد و خودم رفتم دنبال گشت نیروی انتظامی و خیلی زود یک گشت موتوری دیدم و آوردم و عزیزمحمد را دستگیر کرد. دردسرتان ندهم، عزیزمحمد، شرمنده و گریان هرچه را برده بود پس داد و قسم خورد که وسوسه شده و از روزی که دست به سرقت زده، خواب از چشمش پریده و عذاب وجدان دارد و تصمیم داشته اگر بر خجالتش چیره شد، طلاها را برگرداند. بگذریم، در کلانتری برای او پروندهای تشکیل شد ولی نگاه شرمزده او باعث شد ما از شکایت خود صرفنظر کنیم.
عیسی ــ ل، تهران
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم