نامه‌های رفته بر باد

می‌نویسم باران تا که ببارد بر تنم. می‌نویسم باد تا بیاید و ببرد همه رویاهایم را به هر جا، به هر جایی که من نمی‌شناسمش، به هر جایی که من ندیده‌ام... . حال و حوصله روده‌درازی و مزه‌پرانی نداریم. بی‌سر و صدا می‌رویم سراغ کار و زندگی‌مان که از قدیم گفته‌اند تو (یعنی ما که کافه کاغذی باشیم) زیاد حرف نزن:
کد خبر: ۲۶۱۸۸۷

اولا که سکینه خانم، هیچ شوخی خوبی نبود. یعنی آنقدر بد بود و ما آنقدر ناراحت و عصبانی شدیم که می‌خواستیم دیگر هیچ وقت جوابت را ندهیم، اما خب دلمان طاقت نیاورد و حالا می‌خواهیم بگوییم این شوخی‌ها، بیشتر شبیه بچه‌بازی است تا دیدن و سنجیدن عکس‌العمل آدم‌ها نسبت به چیزی به نام مرگ! خلاصه که خواهش می‌کنیم دیگر از این شوخی‌ها نکن. تا اطلاع ثانوی هم حسابی بداخلاق می‌مانیم.

به‌به صونا خانم. چه شیطون خوبی تو را گول زده نشستی برای ما نامه فرستادی. این هم بخشی از نامه صونا: «غرض از مزاحمت این که یکی از دوستای عزیز کافه‌ای به نام خانم زهرا بزرگی به گویش گیلکی براتون نامه نوشته بنده که با وجود مادربزرگم از منبع زبان گیلکی برخوردار بودم بعد فوت ایشون این منبع عظیم رو از دست دادم. با این حال اشکالاتی از نامه پیدا کردم: الف) ایشون گفتن: چیکار کنی؟ یا خوبی؟ اما این بیشتر فارسیه خوبی؟ می‌شه خوب اسی؟ و چیکار کنی؟ می‌شه چیکا کنی؟... ب) خیلی وقته در گویش گیلکی وجود نداره ودرستش اینه خیلی زماته... البته اگه من به جای ایشون بودم به جای تی وسه می‌نوشتم: ترن یا شمانه رن... ج) تره یاد دره هم اشتباهه و درستش تو را جی خاطر ایسه هستش . البته کلمه‌های دیگه هست مثل وکتره که من تا حالا نشنیدم. البته نمی‌گم غلطه گویش گیلکی شرق و غرب متفاوته و من براساس گویش غربی‌ها اینو گفتم. چراکه حتی اینقدر تفاوتا زیاده که من گویش گیلکی مناطق اصیل گیلان رو کاملا متوجه نمی‌شم... خوب حالا که آن همه چونه زدم از خودمم یکم گیلکی بگم برید و حالشو ببرید: درس اول، جلسه نخست. (این درس: ضمایر ملکی گیلکی:) الف: مه شین ته شین اونه شین امه شین شمانه شین اوشانه شین خب این رو خوب یاد بگیرید هفته بعد ازتون میپرسم. هر کی بلد نباشه... اها! یک هفته تمام باید به سوالای پیچیده خواهرزاده 3 ساله من جواب بده و جیکش هم در نیاد.»

ای خداااا منیر خاتون! حال من کم بد بود این نامه‌ات هم از اساس ویرانم کرد. اگر دست من بود کاری می‌کردم نسل هر چی مرد مثل این شوهرخواهر نامرد تو هست از روی زمین ور بیفته. بابا اینقدر قاطی نکن. مثلا تو الان باید هوای خواهرت رو داشته باشی. اگر تو هم بخوای وا بری که دیگه کار همه تمومه! تو راست می‌گی من یا شترگاوپلنگ هیچ کاری نمی‌توانیم بکنیم. ولی خب راستش را بخواهی ما همیشه با خودمان فکر می‌کردیم همین که حرف‌های شما را می‌شنویم خیلی هم بد نیست. نمی‌دونم... شاید اینم به درد نمی‌خوره... ای هواااااار مردیم از افسردگی!

اینها را هم فائزه نوشته: «راستی یادته قبل از امتحانات برات نامه فرستاده بودم توش گفته بودم دیگه روزنامه و این جور چیزا پر. یادته در جواب به نحوه آشنایی من با کافه یه پیشنهاد‌هایی داده بودی؟ خب می‌خوام در مورد همشون توضیح بدم مفصل. اون اولی که همش فیلم بود یعنی این که من چون زیادی روزنامه می‌خوندم مامان و بابام با هم یه تبانی کردن و الکی به من بدبخت بیچاره گفتن که دیگه روزنامه بی‌روزنامه، البته الان همه روزنامه‌هایی که بدون اطلاع من وارد خونه می‌شده رو دسته‌بندی کردم تا بخونمشون، خب این که هیچ چی. ولی این که گفته بودی که تا حالا شده کافه رو واسه کسی بخونید یا به کسی توصیه کنید واسه من یکی آره شده خیلی هم شده مثلا یه دفعه داشتم کافه رو می‌خوندم دیدم خیلی باحاله خودمم کلی خندیدم اون وقت به مامانم گفتم که اینو واست می‌خونم گوش کنید خلاصه من از همه جا بی‌خبر همین جور خوندمو خوندم و با خودم عین دیوونه‌ها خندیدم تهش که تموم شد گفتم مامان قشنگ بود مامانم گفت چی؟ گفتم کافه دیگه، گفت باشه یه بار گفتی قشنگه بذارش همون جا بعدا خودم می‌خونم( !!!ولی خب جدیدا سر این که کی اول ضمیمه رو بخونه دعوامون می‌شه)!!!! تازه این دوستای... چیزِ من !چی بگم. انگار اصلا نسل سومی نیستن هر چقدر هم از کافه تعریف کنم اصلا جذب نمی‌شن که البته بازم خیلیا هستن که وقتی با کافه آشناشون کردم خیلی خوششون اومده، اما خب مثلا همین دوست صمیمی من اگه بهت بگم خندت می‌گیره می‌دونی به تو حسودیش میشه فکر می‌کنه که... اصلا ولش کن اگه بگم شک می‌کنی که ما نسل سومی هستیم یا هنوز به دنیا نیومدیم باورت نمی‌شه چند بار سر کافه خوندن من باهام قهر کرده البته فکر نکنی منم تسلیم شدم. نه اتفاقا خدا رو شکر همیشه یه ضمیمه نسل سوم تو کیفم هست که وقت دعوا با کمال آرامش بازش کنم و از سر بخونم اون وقته که دیدن قیافه دوست من دیدنیه، هاهاها آنقدر حال میده یه کوچولو فقط یه نمه اذیتش کنی چون اونم کم نمی‌ذاره که منو دق مرگ می‌کنه بعضی وقتا. حالا بگذریم راستی میخواستم یه چیز بگم که اعتماد به نفس پیدا کنی (نیست اصلا نداری)!!!!! امسال هر کی به من دفترچه خاطراتشو داد تهش یه وصیت به همشون کردم اونم این که بعد من کافه رو فراموش نکنید.» ببخشید، فی‌الواقع چون مدت مدیدی بود کسی تحویلمان نمی‌گرفت اینها را چاپ کردیم بلکه هم حالمان یک کمی بهتر شود! امضا: دکتر کافه کاغذی!

پری آسمونی ما شخصا مخلص شما هم هستیم. چرا از زبان بروجردی خوشت نمی‌یاد؟ چرا به لهجه بروجردی صحبت نمی‌کنی؟ این بدترین اتفاقی است که متاسفانه داره می‌افته. من نمی‌فهمم چرا نسل سومی‌هایی که توی شهرستان زندگی می‌کنند همه سعی می‌کنند تهرانی یا همان لهجه رسمی صحبت کنند. واقعا یعنی این را نمی‌دانند که پشت این لهجه چه فرهنگ، تمدن و تاریخی خوابیده؟ و نمی‌دانند که چه‌بسا این لهجه ممکنه هزار بار به فارسی اصیل نزدیک‌تر باشه؟ خواهش می‌کنم از این به بعد هم نامه‌هایت را به لهجه بروجردی بنویس و هم خودت به این لهجه حرف بزن و افتخار کن. ممنون.

مژی خانم چه خوب که برای تابستانت این همه برنامه داری. امیدوارم لااقل یکی دو تایش را عملی کنی. عوضش ما دیگر برای هیچی‌مان هیچ برنامه‌ای نداریم. خلاصه که... بگذریم آبجی خانم. به برادرهای ساطور به دستت سلام ما را برسان.

ما رفتیم. چرا؟ خوب معلومه، چون صفحه دیگر جا ندارد. تا هفته بعد عزت همگی زیاد.

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها