در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
من و تو آدمیم نه سنگ. این همه تغییر و تحول توی زندگی، مگه میشه که روی من و تو اثری نداشته باشه؟ اگه بگی نه، میفهمم که سنگی، یا لااقل خودت رو به سنگ بودن زدی! ولی تو که سنگ نیستی. حس داری. ممکنه گاهی افسرده بشی، گاهی دلتنگ و بیقرار. گاهی ناامید و خستهتر از همیشه، یا بشکنی. حتی ممکنه بزنی به سیم آخر؛ اما فرق من و تو با اون سنگهایی که دیوار رو ساختهن فقط توی حس و حالمون نیست؛ در قدرت اراده و تغییر دادن شرایط هم هست. من و تو با اراده محکممون میتونیم دیواری بزنیم جلوی تمام ناراحتیامون، جلوی همه دلگرفتگیهامون، اونم با عقل و شعور آدمها. مهم نیست اگه گاهی سر به زیر داری یا حتی خم میشی و سایهها رو میبینی، مهم اینه که میدونی میتونی دوباره سرت رو بالا بگیری و آسمون رو تماشا کنی. تماشای شکوه اون بالاها تو این موقعها، خیلی لذتبخشه. انگار که خودت تمام روشناییش رو خلق کردی.
اگر لشکر غم به سراغت اومد، به یاد من باش؛ به یاد سنگهای محبوس تو دیوار؛ یاد ارادهت؛ یاد آدم بودن. زیاد سخت نگیر. همینه دیگه، گاهی باید زمین خورد، گاهی بلند شد... جز این هم نیست. آخه نه من سنگم، نه تو.
شازده کوچولو
میگم چرا آشنا میزنه!
بین 24 رنگ جورواجور، مداد آبی و نارنجی، کنار هم بودن. هر روز که میگذشت، مداد آبی کوتاهتر و کوتاهتر میشد اما نارنجی همچنان بلند و بدون تغییر مانده بود... تا روزی که مداد آبی اونقدر تراشیده و بیجان شد که از جعبه مدادرنگیها دور انداخته شد. مداد نارنجی به جای خالی اون نگاهی انداخت و در دل خوشحال بود از سرنوشت و عمر طولانی خودش.
بعد از گذشت چندین روز، تازه متوجه شد مداد آبی به خاطر آبها و آسمونا و تموم رنگای قشنگ آبی دنیا کوتاه شد و از بین رفت اما در عوض، حالا همه با دیدن همون آبیهای قشنگ، همیشه به یادشن و نبودنش بدجوری حس میشه.
نارنجی، یاد شعلههای گرم آتش و رنگ غروب آفتاب افتاد. او هم میتونست خودش رو جاودانه کنه.
حدیث مطالبی
اِوا... اینکه پاسخگوست!اوا... اینکه تویی!د...گبیا ، اینکه... بیخود نیس آشنا میزنه! نه؟
آخرین نفس
ناراحت بود. دیگه نوبت اون شده بود. به بغلدستیش گفت: من که نیستم، یه گنجشک مییاد دنبالم میگرده. اگه اومد، اجازه بده خونهش رو روی دستای تو بسازه. چند ساعت بعد، صدای گوشخراش اره، همینطور که تنه درخت رو میبرید، دل درختای دیگه رو هم پرپر میکرد.
جوجه تیغی
جهاد سازندگی
پا در سکوت گذاشتم و حرف زدم و پیوند دادم هر چه واژه را با حرف ربط! واژهها جا نگرفتند در صفحه سفید من، اما بلندترین متن داستان زندگی با تو را من ساختم.
مولود، 17 ساله از اصفهان
آخه چهجوری
...الان حدوداً یک سالی هست که در پی پیدا کردن هدف تو زندگیم هستم اما مشکل اینجاست که تو زندگیم، آرزوهای کوچیک دارم. حتی الان هم یه آرزوی کوچیک دارم که شاید اگه بگم بخندید یا لااقل خودم فکر میکنم که کوچیکه. دلم میخواد یه هدف بزرگ داشته باشم. آخه تو کتابها اینطوری نوشتهن و خیلی جاهای دیگه هم دیدهم یا حتی شنیدهم که باید این طوری باشه. ولی واقعاً نمیدونم چطوری. نمیدونم چرا تو زندگیم هیچ آرزوی بزرگی برای خودم ندارم. لطفاً اگه میشه راهنماییم کنین تا بتونم استعدادهام رو بشناسم و بر اساس اونها یه آرزو یا هدف بزرگ برای خودم مشخص کنم.
میدونم که شما منو نمیشناسین یا ندیدین که بخواین بگین استعدادم چیه و این کار رو باید خودم انجام بدم، اما آخه چطوری؟
شب جنگلبان
آموزش زندگینندگی!
این مربیهای آموزشگاههای رانندگی رو دیدین؟ چه صبورانه و با درایت، چگونه راندن خودرو در مسیرهای مختلف و قوانین مخصوص به رانندگی را به هنرجویانشون تعلیم میدهند و حاصل همه تلاش و زحمت اونا هم این رانندههایی میشه که میبینیم! چقدر خوب بود هر آدمی توی زندگی، یه مربی مثل مربیهای تعلیم رانندگی داشت تا تمام قوانین و چگونه راندن در زندگی را بهش تعلیم میداد. ازش یاد میگرفتیم که اصلا چطوری میشه کنترل زندگی را به دست گرفت، چه وقتی باید تختگاز رفت و کجا باید ترمز کرد و آهسته راند. بهمون یاد میداد که حق تقدم تو شرایط مختلف را باید رعایت کرد، کجاها باید صبوری کرد، چه وقت باید استراحت کرد و چه زمانی باید وقت را از دست نداد؛ راندن در شرایط سختی مثل برف و هوای مهآلود را از او یاد میگرفتیم.
چقدر خوب بود اگر همه یه مربی خوب داشتند تا اینجور فوتوفنهای زیستن را ازش یاد میگرفتند. البته هستند رانندگان باتجربهای که سابقه سالها رانندگی دارند. کاش میشد ازشون بخواهیم به ما یاد بدهند که چطوری میشه عمری بدون دغدغه و تصادف زندگی کرد و از همه شرایط خوب و بد زندگی، سالم و با نشاط عبور کرد و نه حق کسی را ضایع کنیم و نه بگذاریم حقمان را ضایع کنند.
سید میلاد اشرفی از ساری
ای حسن کچل!
خیلی سعی کردم که زیاد طولانی نشه و آخرش... شد این:!
یکی بود یکی نبود. زیر آسمون شهر، یه حسن کچل بود که خیییییلی تنبل بود و برای اینکه از جاش تکونی بخوره و بره پی کار و زندگیش، مادرش مجبور بود با یه سبد پر از سیبهای سرخ و آبدار، اونو به بیرون از خونه بکشونه!
حالا بعد از گذشت چندین و چند سال، باز هم اگه خوب بین خودمون نگاه کنیم از این حسنکچلهای توی قصهمون زیاد میبینیم؛ فقط مدل تنبلیشون عوض شده و باصطلاح مدرنتر شدهن! اسمش رو میذاریم «تنبلی فکری» که باعث میشه بدون فکر کردن، حرفهایی بزنیم یا کارهایی رو انجام بدیم که نادرسته و از جنس تقلید از دیگران. اونم وقتی که دیگه از سیبهای سرخ برای حرکت و پویایی خبری نیست! پس «خودت» یه تکونی بخور جناب تنبلباشی!!
ستاره دنبالهدار
فرررررهاد شیرین ببَر
دیروز بابام یه هندونه بزرگ گرفته بود. منم که شیکموووو، نتونستم جلوی خودم رو بگیرم و رفتم یه چاقو ورداشتم و افتادم به جون هندونه. بهبه، بیا و ببین، اِممم، چه هندونهای! قررررررمزِ قرررررمز. خلاصه یه قاچ بزرگ ازش بریدم و گذاشتم تو دهنم اما همین که مزه بدش رفت رو زبونم، دِ بدو طرف سطل آشغال! اَه اَه اَه. نه به اون رنگش، نه به این مزهش. گلاب به روتون، آخه هندونه هم به این بدمزهاییییییی؟ همون جا بود که به نظرم رسید این هندونه دقیقاً شبیه به بعضی از آدماست. میدونید چرا؟ آخه بعضیا هستن که قیافه، تیپ، سر و شکل، هیکل و اندام و خلاصه ظاهرشون حرف نداره ولی همین که باهاشون میشینی دو کلام حرف بزنی، تاااااازه میفهمی که اَه اَه این دیگه چه جور آدمیه بابااااا؟... حالا بدبختی اینجاس که هندونه رو میشه به شرط چاقو خرید اما آدما رو که نمیشه به شرط چاقو شناخت؟!
اسرین فیضی، 17 ساله از سنندج
(آرههههههه؟! کشنده حروف به سبک حسامی ! بابااااااا... مستعد! باباااااا... ببین اگه معر نویسی رو بذاری کنار و نثر معمولی بنویسی چقدر موفقتری!
قورباغه ساکت، خوابیده بیشه
این روزها کمی زودتر میخوابم و کمی دیرتر بیدار میشوم تا تو را بیشتر در خواب ببینم. هر شب، با آن چشمان پرفروغت، آرام نظارهگر من میشوی و من از سنگینی نگاه تو توان سخن گفتن ندارم... اما حیف، اینها همه خواب و روِیاست.
...خوب دیگر، وقت خواب است. یادت باشد امشب که آمدی، خبری از خودت بیاوری تا قلبم دوباره به حرکت درآید؛ تا بدانم ذرههای وجود من بیهوده نیست. من هم یادم هست که این دفعه چشمانم را روی چشمانت ببندم.
میر معین
نیروی جاذبه
براستی چیست که مرا به سوی تو میکشاند؟ چه نیروییست که قلب مرا با قلب تو پیوند داده؟ چه حسیست که حتی وقتی با تو هستم احساس دلتنگی میکنم؟ چه قدرتیست که وقتی نام تو را بر زبانم جاری میسازم، ناخودآگاه دلم به لرزه درمیآید؟ نمیدانم چیست، اما هر چه هست، میدانم که این احساس ملموس را دوست دارم.
شکوفه توکلی، 16 ساله از ایلام
تحقیق میدانی
از بین دوروبریها یه مطالعه میدانی درباره سرانه مطالعه انجام دادم؛ بد نیست با هم یه مروری کنیم:
ننهم روزانه 15 الی 20 دقیقه دستور آشپزیای رو که هر روز عصر تلویزیون نشون میده، یادداشت و مطالعه میکنه!
بابام ماهانه 30 الی 40 دقیقه قبوض آب، برق، گاز، تلفن و تلفنِ همراهش رو با دقت مطالعه میکنه!
خواهر کوچیکم به صورت هفتگی 20 الی 25 دقیقه شعرای کتاب فارسیش رو میخونه و حفظ میکنه!
داداش بزرگم آخر هر ماه یک الی دو ساعت آخرین تغییرات بازار بورس و سهام شرکتها رو از طریق تلهتکس میخونه و دنبال میکنه!
داداش کوچیکم هر روز 4 الی 5 ساعت پیامکهایی رو که براش ارسال میکنن میخونه و...!
خودم هم عادت دارم معمولا از خونه تا محل کار، روزانه 8 الی 10 دقیقه ماشیننوشتهها و دیوار نوشتهها رو میخونم!
خب، حالا باز بیاین بگین آمار سرانه مطالعه پایینه و تا وضعیت مطلوب فاصله زیادی داریم؛ در صورتی که این تحقیق تنها مشتی از نمونه خروار بود!
رحیم طاهری از حسنآباد فشافویه
در به در ، دنبال ردپا!
امروز هم به سر آمد و باز نیامدی! چه بیخیال از کنار خیالهایم گذشتی و چه بیوفا از این همه وفا دل بریدی! مرا که شاهزاده هزار و یک شبت بودم، ساده از قصه روِیاهایت بیرون زدی و سایهنشین غصههایم کردی.
چارهای کن برای تسلی پریشانیهایم که لحظهها از درد حسرت، ساعتها شدهاند. بهانه نگیر که تمام بهانهها را پی بهانه روانه کردهام. اگر خواستی از احوال من باخبر شوی، رد پای اشکی، مرگ احساسی، یا جنون دیوانهای را دنبال کن. راستی، هنوز هم تنها دلیل دلتنگیهایم هستی.
جعفر دردمندی از سلماس
واژههای بارانی
1-این روزها، باران چه شاعرانه نامت را زمزمه میکند؛ و زمین سرشار میشود از عشق. اینجا منم، که تنها روی زمین راه میروم... که مثل دختربچههای بازیگوش، راز دوست داشتنت را زیر بالش پَرَم پنهان میکنم، تا خوابِ آمدنت مرا به پرواز درآورد و اوج گرفتن را تجربه کنم.
2-بغضهای نباریدهام/ چشمان آسمان را خیس کرده/ نگاهم کن/ که چه تنها/ باران را به دوش میکشم.
3-خوش به حال باران/ که روی شانههایت آرام میگیرد/ خوش به حال باران/ که دستهایت را/ به سویش دراز میکنی.
سمانه مالمیر از قم
حسرت
تا وقتی دست داری، ازش خوب استفاده کن. تا وقتی پا داری، به جاهای خوب پا بذار. تا وقتی چشم داری، به چیزهای زیبا و خوب نگاه کن. تا وقتی گوش داری، سعی کن شنونده خوبی باشی. نذار وقتی اینا رو از دست دادی، حسرت بخوری و بگی: اگه گوش داشتم، اگه پا داشتم...
(از «روزنه امید» هم که منو راهنمایی کرد تشکر میکنم)
صبحگل، 19 ساله از قائمشهر
خوبه که زندهن
با خودم فکر میکردم بعضی چیزا مثل احساس، عاطفه، عشق و محبت مرده. سر کوچه یه مادر رو دیدم که وقتی بچهش زمین خورد، خودش رو بسرعت رسوند بالای سرش و بلندش کرد. تو خیابون یکی رو دیدم که دست یه پیرزن رو گرفته و کمکش میکنه تا از خیابون رد بشه. وارد اتوبوس شدم، یه جوونی رو دیدم که بلند شده و به یه پیرمرد اصرار میکنه بشینه جای اون... یه نفس راحت کشیدم و گفتم: «آخیش! خوبه که همهشون زندهن.»
حسین عابدی از امر
شب چشمان من
بعد از تو دیگر، گلهای کاغذی بر تن گلدانها ریشه میکنند و نگاه من از هیچ روزنی نور نمیگیرد. وقتی که حنجره سکوت، تو را فریاد میزند، شب در چشمان من بوی باران میگیرد. یادش به خیر... چقدر بهانه داشتم برایت.
سفیدبرفی
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: