در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
دفتر فرماندهی پلیس از کمیسر خواست تا با حضور در مطب درخصوص قتل خانم دندانپزشک تحقیق کند.
کمیسر پس از این که آدرس دقیق محل جنایت را یادداشت کرد با عجله شامش را تمام و به طرف محل حادثه در منطقه تنسی حرکت کرد. در آن ساعت شب خیابانها تقریبا خلوت و کمتردد بود. کمیسر کمتر از 10 دقیقه بعد خود را به محل جنایت رساند. خیابان تری یک خیابان تقریبا خلوت در منطقه تنسی بود. اکثر ساختمانهای این خیابان 4 یا 5 طبقه و قدیمی بودند. در مقابل ساختمان پزشکان 140 که یک ساختمان 5 طبقه بود چند خودروی پلیس، آمبولانس و تعدادی از رهـگــذران و هـمـســایـههـا ایـسـتـاده بـودنـد. کـمـیـسـر خودرواش را در مقابل ساختمان متوقف کرد، نگاهی به اطراف انداخت و وارد ساختمان شد.
قتل دکتر سوزان بشویل در طبقه پنجم ساختمان رخ داده بود. هر طبقه ساختمان 3 واحدی بود که تمام واحدها مختص مطب پزشکان تخصصی بود که البته در آن ساعت شب همه آنها تعطیل بودند.
کمیسر پس از ورود به ساختمان با استفاده از آسانسور به طبقه پنجم رفت. در ضلع غربی طبقه 5 مطب دکتر سوزان بشویل قرار داشت که تابلوی زیبایی مقابل در آن نصب شده بود. در مقابل در ورودی مطب یک مامور پلیس به دقت رفت و آمدها را کنترل میکرد. کمیسر وقتی وارد مطب شد چند مامور تشخیص هویت را که در حال بازرسی از مطب بودند مشاهده کرد. پس از این که نگاه جستجوگرش را در اطراف چرخاند وارد اتاقی شد که جسد پزشک جوان در آنجا قرار داشت. جسد در کنار میز روی زمین افتاده بود. یک شلوار سرمهایرنگ، بلوز آبی و مانتوی سرمهای به تن داشت. روسریاش محکم به گردنش پیچیده شده بود و باعث جلبنظر کمیسر شد. وقتی به دقت به بررسی جـسـد پـرداخـت، مـتـوجـه شـد کـه پزشک جوان با روسریاش خفه شده است. ضمن این که آثار ضرب و جرح نیز روی صورتش کاملا مشخص بود. در کنار جسد کیف دستی مقتوله که محتویاتش بیرون ریخته شده بود، دیده میشد.
کمیسر به دقت به معاینه جسد دندانپزشک پرداخت. همه چیز حکایت از یک قتل فجیع و دردناک داشت. ضمن این که شواهد حکایت از آن داشت که مدت زمان زیادی از وقوع جنایت نمیگذرد.
وضعیت اتاق بهمریخته شده بود، اما بهمریختگی خیلی محسوس نبود. روی میز کار عینک طبی، تلفن، نسخههای مختلف، یک لیوان نیمهخالی آب، فنجان خالی قهوه و مقداری وسایل تحریر و نیز دو قاب عکس دیده میشد.
کمیسر پس از این که به دقت زوایای مختلف محل جنایت را از نظر گذراند سری به اتاقهای دیگر زد. در آنجا وضع کاملا طبیعی بود و اثری از ریخت و پاش دیده نمیشد. کمیسر پس از بررسی و بازرسی از تمام فضای مطب با راهنمایی سروان ریچارد لوش معاون کشف جرایم کلانتری به سراغ جیمز مانتی، نامزد مقتوله که خبر وقوع قتل را به پلیس اطلاع داده بود، رفت. جیمز مانتی که قیافهای آشفته داشت و رنگ از رخسارش پریده بود به کمیسر گفت:
ساعت 30/9 شب با سوزان قرار داشتم. طبق برنامه قبلی قرار بود شام را با هم باشیم. وقتی به رستوران رفتم خبری از او نبود. با تلفن همراهش تماس گرفتم اما جواب نداد. به مطب و منزل سوزان هم زنگ زدم، اما کسی گوشی را برنداشت. چند دقیقه منتظر شدم، وقتی دیدم خبری از سوزان نشد نگران شدم و به مطب آمدم. تصمیم داشتم اگر اینجا نبود به منزلش بروم. وقتی به اینجا رسیدم در ساختمان نیمهباز بود. در آن ساعت، همه مطبها تعطیل بودند و سکوت و تاریکی بر ساختمان افتاده بود. وارد ساختمان شدم و مستقیما به طبقه پنجم رفتم. در کمال تعجب دیدم در مطب باز و چراغ روشن است. چند بار سوزان را صدا زدم، اما پاسخی نیامد. با ترس و لرز وارد مطب شدم و وقتی قدم به داخل اتاق سوزان گذاشتم با جسد او روبهرو شدم. صحنه وحشتناکی بود. در آن لحظه تمام وجودم میلرزید. قدرت هیچ کاری را نداشتم. تا دقایقی مثل آدمهای بهتزده میخکوب شدم و بعد که به خودم آمدم وحشتزده و سراسیمه بیرون دویدم. در آن ساعت خیابان خلوت بود. میخواستم یک نفر را پیدا کنم و کمک بخواهم. به سراغ مغازهداران رفتم. آنها را در جریان گذاشتم و بعد هم موضوع را به کلانتری اطلاع دادم.
وی افزود: اصلا باورم نمیشود. سوزان یک انسان مهربان، رئوف و باگذشت بود. یک پزشک بینظیر بود که به کارش عشق میورزید و در خدمت بیمارانش بود. نمیدانم کدام آدم بیوجدانی چنین بلایی را سر او آورده است.
جیمز ادامه داد: سوزان یک زن دوستداشتنی بود که به کارش عشق میورزید و همیشه تلاش میکرد تا حداکثر خدمت را به بیمارانش ارائه بدهد. برای من و تمام همکارانش و دوستانش قبول این مرگ بسیار سخت و دشوار است.
وی در پاسخ این سوال کمیسر که چه مدت است سوزان را میشناسی پاسخ داد: حدود 2 سال است که ما با هم آشنا شدیم. قرار بود 3 ماه پیش با هم ازدواج کنیم، اما بر اثر یک سوءتفاهم و بدگوییهایی که علیه من به سوزان گفته شد او از این کار سر باز زد و از ازدواج با من پشیمان شد. پس از آن ماجرا، تلاش کردم تا ذهنیت او را نسبت به خودم برگردانم و تا حدودی هم موفق شدم و امشب هم دعوت مرا پذیرفت تا راجع به آن صحبت کنیم و سوءتفاهمات را از بین ببریم که متاسفانه این حادثه ناگوار رخ داد.
وی در مورد آنچه که او سوءتفاهم عنوان میکرد، گفت: افرادی که نمیخواستند من و سوزان با هم ازدواج کنیم علیه من به سوزان حرفهای دروغی را مطرح کردند، از جمله این که من به او خیانت کردم و به خاطر پول و موقعیت او میخواهم با وی ازدواج کنم.
جیمز در مورد شغل خود گفت: در کار خرید و فروش لوازم پزشکی هستم. وی در پاسخ این سوال کمیسر که آخرین بار کی با سوزان تماس داشتی جواب داد: ساعت دقیقا 7 شب بود که با او تماس گرفتم. در مطبش تنها بود و مشغول بررسی آخرین دستاوردهای پزشکی در اینترنت میگشت. به او تاکید کردم که قرار ملاقات یادش نرود که با خنده گفت حتما میآیم. مجددا ساعت 9 شب با او تماس گرفتم. هنوز در مطب بود.
پرسیدم سراغت بیایم؟ گفت نه، خودم میآیم. دیگر از او خبری نداشتم تا این که...
کمیسر چند سوال دیگر از او کرد و سپس گوش به گزارش سروان ریچارد لوش سپرد. سروان جوان به کمیسر گفت:
ساعت نزدیکیهای 10شب بود. مرد جوانی که خودش را جیمز معرفی میکرد با کلانتری تماس گرفت و وقوع قتل نامزدش دکتر سوزان بشویل را اطـلاع داد. بـه محض گزارش این مرد، بلافاصله موضوع را به گشتیهای کلانتری اطلاع دادیم. در فاصله کمتر از 7 دقیقه گشت شماره 2 ما وقوع جنایت را تایید کرد. بعد هم ما فورا خودمان را به اینجا رساندیم و متاسفانه با جسد خانم دکتر دندانپزشک روبهرو شدیم. اول محل جنایت را تحت کنترل درآوردیم و بعد هم تحقیقات اولیه را انجام دادیم. ضمن این که با مریا منشی مطب تماس گرفتیم و او را احضار کردیم.
سروان افزود: آن طور که بررسیهای اولیه نشان میدهد، خانم سوزان بشویل توسط قاتل خفه شده است. مقداری از وسایل شخصی او هم به سرقت رفته است. متاسفانه هیچ شاهدی هم در صحنه حضور نداشته است و تا این لحظه هم همکاران ما هیچ ردی از قـاتل به دست نیاوردهاند. سروان لوش ادامه داد: ساختمان دارای یک نگهبان است که وی 3 روز پیش به دلیل سهلانگاری در انجام وظیفه اخراج شده است و در لحظه وقوع جنایت ساختمان فاقد نگهبان بوده است. البته ما نگهبان سابق را برای انجام تحقیقات احضار کردیم که تا دقایقی دیگر به اینجا میرسد.
وی یادآور شد: خانم دکتر 5 سال است که در اینجا مطب دارد و در این مدت هم رابطه خوبی با همسایهها داشت و هیچ مشکلی هم نداشته است.
کمیسر پس از این که چند سوال از سروان کرد به سراغ مریا منشی جوان مطب که رنگ از رخش پریده بود و با صدای لرزانی صحبت میکرد رفت. مریا آرام و شمرده به کمیسر گفت: تا ساعت 30/7 در مطب بودم. آخرین بیمار ما هم در آن ساعت کارش تمام شد و رفت. بعد هم با اجازه خانم دکتر مطب را ترک کردم. وقتی میخواستم بروم، خانم دکتر پشت میز کارش بود و از من خواست پشت سرم در را ببندم.
وی افزود: امروز خانم دکتر خیلی کم حرف زد و به نظر میرسید تو خودش است.
مریا ادامه داد: 2 سال با خانم دکتر کار کردم و در این مدت هم جز خوبی از ایشان چیزی ندیدم. دکتر بسیار بامحبت و مهربان بود و نسبت به من علاقه زیادی داشت. این اواخر به خاطر اختلافی که با آقای ریچارد داشت خیلی سرحال و شاداب نبود و دائم از ریچارد و رفتار ناشایست او گلایه داشت.
مریا توضیحات زیادی درخصوص رفت و آمد، دوستان و زندگی دکتر سوزان بشویل در اختیار کمیسر قرار داد.
کمیسر پس از شنیدن توضیحات مریا به بازجویی از بیل نگهبان ساختمان که اخراج شده بود و با دستور سروان به محل جنایت احضار شده بود، پرداخت.
بیل که هیکلی تنومند، سبیلهای پرپشت و صدای زمختی داشت به کمیسر گفت: حدود 10 ماه در این ساختمان نگهبانی دادم و در این مدت هم سعی کردم وظیفهام را به نحو احسن انجام دهم، اما نمیدانم چرا هیات مدیره ساختمان میانه خوبی با من نداشتند. البته مقصر اصلی دکتر ادوارد بود. او از من میخواست کارهای شخصیاش را انجام دهم و چون این کار را نکردم به من تهمت کمکاری زد و بالاخره با بدگویی علیه من باعث شد که از کار بیکار شوم.
بیل افزود: در تمام مدتی که در اینجا بودم میانه خوبی با خانم دکتر سوزان داشتم. همه دکترها هم این را میدانستند، ضمن اینکه خانم دکتر نسبت به من بسیار محبت داشت و تلاش بسیاری کرد که اخراج نشوم.
وی از قتل دکتر بشویل ابراز تاسف و ناراحتی کرد و گفت: خانم دکتر بسیار مهربان و رئوف بود و واقعا نمیدانم کدام آدم بیرحمی دست به قتل این پزشک وظیفهشناس زده است.
بیل در مورد رفت و آمد دکتر گفت: به غیر از بیماران، کمتر کسی کار شخصی با او داشت. البته بیشتر از همه نامزدش جیمز میآمد که این اواخر هم میان آنها شکرآب شده بود و خانم دکتر دیگر علاقهای به دیدن او نداشت.
کمیسر دقایقی از او بازجویی کرد و سپس در آخرین مرحله تحقیقات گوش به گزارش پزشکی قانونی سپرد.
دکتر آدام نماینده پزشکی قانونی به کمیسر گفت: شواهد اولیه حکایت از آن دارد که دکتر جوان خفه شده و از زمان وقوع قتل قطعا بیشتر از 4 ساعت نمیگذرد. در واقع میتوان گفت قتل بین ساعت 8 تا 9 شب رخ داده است.
کمیسر نگاهی به ساعتش انداخت؛ ساعت درست 12 شب بود. آنگاه آنچه را که اتفاق افتاده بود، یک بار دیگر مرور کرد و سپس رو به سروان ریچارد دستور دستگیری قاتل را صادر کرد. شما خواننده عزیز حدس بزنید قاتل کیست و کمیسر از کجا او را شناخت. کمیسر حداقل 2 دلیل داشت. اگر ماجرا را به دقت خوانده باشید متوجه خواهید شد.
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: