همه چیز فدای بستنی

چشم‌تان روز بد نبیند، چند روز پیش در پی یک اقدام جانفشانانه تصمیم گرفتیم برویم دنبال وروجک و رفتیم. بعد خواهر محترم فرمودند حالا که رفته‌ای دنبالش، ببر و برایش یک کفش هم بخر چون فقط به حرف تو گوش می‌دهد و با تو خوب است (البته خودتان می‌دانید که تمام این حرف‌ها در راستای تبدیل کردن ما به یک جانور محترم چارپایی است وگرنه این وروجک تره هم برای ما خرد نمی‌کند) خلاصه ما هم به آن جانور محترم تبدیل شدیم و گفتیم برویم.
کد خبر: ۲۵۸۷۷۳

اما.... این اما خیلی اما است. چون وروجک خانم، یک ساعتی در پارک جلوی مهدکودک‌شان بازی فرمودند آن هم به این صورت که تا دل‌شان خواست در چمن‌ها غلت و واغلت زدند. بعد که ما کلی خواهش و التماس کردیم و اشک ریختیم، بالاخره راضی شد سوار ماشین شود. رفتیم کفش‌فروشی. ما که توی ماشین کلی در باب سکوت در مغازه کفش‌فروشی و خریدن بستنی و این حرف‌ها سخنرانی کرده بودیم به ناگهان با بچه‌ای مواجه شدیم که خوابیده بود کف مغازه و فریاد می‌کشید. حالا چرا؟ چون دلش نمی‌خواست برایش کفش بخرند. خلاصه ما که کلی ترسیده بودیم مبادا این کارها برای وروجک بدآموزی داشته باشد دوباره خرید بستنی را به ایشان متذکر شدیم و مشغول تماشای کفش‌ها گشتیم. از آن طرف مادر محترم کودک مزبور که از دست پسرش حسابی عصبانی شده بود، بهش می‌گفت که نه بستنی می‌خرد، نه او را پارک می‌برد و خلاصه از این حرف‌ها که یک دفعه دیدیم وروجک خانم رفته نشسته بالای سر بچه و بهش می‌گوید: «بچه خوبی باش دیگه! می‌خوایم بریم بستنی بخوریما»! ما هم کلی غش و ضعف رفتیم که وروجک این وسط چقدر نگران بستنی شده و فکر کرده الان این بلا سر خودش هم می‌آید. خلاصه کلی تعریف و تمجید از رفتار وروجک نهایتا ما را به آن جا رسانید که تا هشت شب، از این پارک به آن پارک در حال تردد بودیم و وروجک خانم حتی از یک دانه‌‌اش هم نگذشت. خلاصه که... خلاصه.

دوست خوبم که جومونگ دوست نداری اسم خودت رو مثل این که یادت رفت بنویسی. وروجک بی‌نظیر بود. کلی قربان صدقه‌اش رفتیم. حرص این دعوا مرافعه‌ها را هم نخور. باباها هیچی توی دلشون نیست، باور کن!

زهرا بزرگی: «سلام کافه کاغذی خوبی؟ سلامتی؟ چیکارکنی؟ تی‌حال‌تی احوال خیلی وقته که تی‌وسه نامه ننویشتم اخه می‌سر شلوغ بوایرا امتحانا اوراچایی باغ. امروزم که بومم دانشگاه اینترنت مجانی جی استفاده گوده درم تی جا خالی. کافه کاغذی پارسال تره یاد دره سر کلاس ریاضی تی وسه نامه بنیویشتبم؟ اها؟ه کلاس سر بکتم یعنی افتادم.به به ده مو ببوم سر کلاس تی وسه نامه ننویسم. البته ترم سوم یعنی ترم بعدش قبول وکتم(شدم)زیاد خودشو ناراحت نکن.خب ده ایا شلوغ وکتره.. بقیه سلام برسان علی الخصوص شتر گاوپلنگ ره.»

مجتبی تنها چه عجب!چه خوب که دانشگاه قبول شدی ولی فکر کنم تو از آن آدم‌هایی هستی که هی الکی دوست دارند غصه بخورند. بابا ول کن این حرف‌ها را. مگر تا چند وقت دیگر جوان هستی داداش! ای بابا

سینا از مشهد، تو چرا با مشهدی واسه ما نمی‌نویسی؟ دفعه دیگه منتظر ایمیل مشهدی است هستم.

سپیده صبح تو دیوار کوتاه تر از ما پیدا نکردی؟ آخر من بیچاره چه دخلی به افتادن تو دارم؟ بچه جان! عوض این حرف‌ها بشین درس بخوان. دهه!

به به لیدا خانوم تلویزیونی مثل این که می‌خواهی با تلویزیون از این به بعد بپری. اشکال ندارد اما اگر یک روز بازیگر مشهوری شدی قول بده نسل سوم اولین جایی باشد که مصاحبه می‌کنی؟ قول؟؟؟؟؟

دوستی که برادرهایش با چاقو دنبالش هستند (البته به شوخی) چرا اسمت را ننوشته بودی؟ خیلی خوب کردی که کتاب‌های مورد علاقه‌ات را نوشتی. راستی راستی هم دست ایادی را از پشت بستی ای ول! بله... داداش این جوری‌ها است، مسی که می‌گویند مسی که نیست، طلا است،طلا!

منیرخاتون ز بلاد سیلک، می‌بینم که رسما از دست رفتی و به شدت شترگاو لازم شدی. به جان خودم شترگاو هم داره بال بال می‌زند که راهنمایی و نصیحتت کند اما من نمی‌گذارم. می‌گویم این بچه اعصاب معصاب ندارد، می‌زند بلایی سرخودش می‌آورد. بچه ام این قدر غصه نخور. درست می‌شود. به قول مادر بزرگ اگر قسمت باشد مادر، هر کاری بکنی نمی‌توانی از زیرش در بروی اگر هم نباشد که نیست دیگر... ای بابا. نگرانت شدیم بسی. بی خبر نگذار ما را دخترم.

عموی وروجک: «خواهرم میگه: منم نوه دختر خاله جاری مادر بزرگه وروجکم. دیدین مهرام قهرمان شد.تازه چهارشنبه بارسا هم قهرمان میشه.فک نکنین من همش مسابقه میبینم هااااا من همش درس میخونم(واااا چرا دماغم خوردبه مانیتور جل الخالق»!!)

تی ان تی، اگر بخواهی به روند ناراحت بودن از دست من ادامه بدهی همانا خودکشی می‌فرماییم. آن وقت خون مان می‌افتد گردن تو و هر روز در خانه‌تان را که باز کنی می‌بینی وروجک با یک بیل ایستاده جلوی در خانه تان. خلاصه از ما گفتن. با هم دوست باشیم، دوستم!

دیوانه جان! به خدا ما اسمت را کامل چاپ... نه آهان یادمان افتاد خودت توی نامه‌ات نوشته بودی دال! حالا برو نامه قبلی‌ات را یک نگاهی بینداز. اگر این طور نبوده مطمئن باش ما کامل نوشته‌ایم اما توی صفحه‌بندی یک هو این جوری شده. خیلی ممنون از این همه لطفی که ما داشتی و چنین عاقبت خوبی برای ما متصور شده بودی. اصلا داستانت پایان خوبی نداشت هر چند هفته‌ای یکی دو بار چنین دادگاهی برای ما تشکیل می‌شود و طبق معمول همیشه خدا هم متهم هستیم.

سینا امینی، به خدا من نه علیرضا آقا بالایی هستم، نه مجید عزیزی، نه ثریا... اصلا من مش حسن نیستم، من گاو مش حسنم! استاد قرار بود بی‌خیال بشی که... دوباره؟ به خاطر همین ما هم این بار دو بار جوابت را دادیم.

عطارد از تیر امیدوارم در معیت وروجک‌های‌تان حسابی به شما خوش بگذرد. ما که با همین یکی دندان‌هایمان ریخته کف دست‌مان! خدا صبرتان دهد: «سلام کافه جان چیطوری. مارو نمی‌خونی خوشحالی. راستش هروقت ما اومدیم تو اینترنت همه یادشون افتاد که فلان تحقیقشون انجام ندادن یا چه میدونم اگه فلان چیزشون سرچ نکنن از کار و زندگی می‌افتن واسه همینه که سالی یه بار ایمیل میدم البته غمی نیست بروبچز حسابی سرتو شلوغ کردن ماهم به خوندنتون بسنده می‌کنیم. کنکوری نیستم با خیال راحت کلمه به کلمه نسل 3 رو می‌خونیم و حالشو می‌بریم. از وروجک چه خبر مدتیه که نمی‌نویسیش. جای شما خالی تو این چند ماهه سه تا تربچه به اهل فامیل اضافه شده که تا مدتی کیفمون کوکه این‌که گفتم تا مدتی چون فعلا قنداقن به مرحله وروجکی نرسیدن بعد از اون وای به حالمون می‌شه که. سه تایی باهم خونه خرابمون خواهند کرد احتمالا.» خوب خیلی وراجی کردم تا ایمیل بعد درود عطارد از تیر.

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها