در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
زمزمه میکنی که:
ـ بدون تو چه آوازی، چه بهاری.
دیشب را مثل تمام شبهای دو ماه گذشته، شبهای بدون او، پلک روی هم نگذاشتهای. یک هفته است که مینا همراه شوهر و پسرش، اثاثکشی کردهاند و آمدهاند طبقه بالا زندگی میکنند. به قول خودشان میخواهند تو تنها نباشی.
ـ تنها ... تنها؟ من تنهایم؛ باید تنها باشم و تنها بمانم.
وارد حیاط میشوی، بوی غذا مشامت را پر میکند. نفسی عمیق میکشی و با گفتن کلمه به، نفست را به بیرون هل میدهی. در حیاط را با عجله میبندی؛ پلهها را دو تا یکی میدوی تا توی اتاق. نگاهت را دور اتاق پذیرایی میچرخانی، نیست. خودت را به آشپزخانه میرسانی.
کنار اجاق ایستاده، آشپزی میکند. سلام میکنی. بدون این که رویش را برگرداند جوابت را میدهد. دستهایت را از پشت سر، حلقه میکنی دور گردنش. سرت را هم میگذاری روی شانهاش.
ـ چیه؟ خونه مینا خبری بود؟
ـ نه...
ـ پس چی؟
ـ تو راه که میاومدم، طیبه خانم رو دیدم.
قاشقی را که تو دستش بود، میگذارد توی بشقاب کنار اجاق. دستهایت را از گردنش آزاد میکند و از آشپزخانه بیرون میرود.
ـ چه کار داشت؟
پشت سرش میدوی، با یک قدم بلند، روبرویش میایستی.
ـ پرسیدم چه کار داشت؟
نگاهت را از صورت او میسرانی روی گلهای قالی.
ـ هی ... هیچی. فقط گفت که فردا میآد در خونه ما، از شما اجازه خواستگاری میگیره.
با دستش چانه تو را رو به بالا میگیرد تا نگاهت را گیر بیندازد و بعد زل میزند تو چشمهایت.
ـ باسه کی؟
ـ باسه؛ باسه سینا، برادر کوچیکش.
رویش را برمیگرداند و دوباره میرود به سمت آشپزخانه.
ـ بیخود.
از روی تخت بلند میشوی و میروی به سمت میز آرایش. نگاهت را از آینه میدزدی، قاب عکس را برمیداری، میچسبانی به سینهات و بعد میبوسی. قاب عکس نم میگیرد.
میگویی: میخوامش.
میگوید: نمیشه.
لج میکنی: میرم.
پشت میکند: نمیذارم.
التماس میکنی: آخه دوستش دارم.
دندانهایش را به هم میفشرد: نمیفهمی؛ معتاد و بیاصل و نسبه.
بغض میکنی: فقط اون.
فریاد میزند: نمیذارم. تا هستم نمیذارم.
نگاهت اسیر قاب آینه میشود. سفیدی چند تار مور، در سمت راست سرت خودنمایی میکند، چیزی که قبلا نبود. خیره میشوی به چشمهای تصویر توی آینه؛ قاب عکس را میکوبی توی نگاه تصویر. صورت تصویر پیر میشود:
ـ گم شو؛ ازت متنفرم.
میخواهی دلش را به رحم بیاوری. میروی توی اتاقت؛ در را هم میبندی. فکر میکنی که آنقدر حرف نمیزنم تا راضی شود. ولی نمیشود. میآید به اتاقت، قربان صدقهات میرود تا با او حرف بزنی و کنارش غذا بخوری؛ نه حرف میزنی و نه غذا میخوری.
آخر یک روز میآید پشت در اتاقت. یک چمدان هم همراهش است. در میزند، جواب نمیدهی. در را باز میکند و میآید تو. کنار پنجره ایستادهای، پشت به او. صدایت میکند؛ جوابش را نمیدهی. دست میگذارد روی شانهات؛ رویت را برنمیگردانی.
ـ تو تهتغار منی، برام عزیزی.
ـ ...
ـ تو این بیپدری اگه خودت رو بدبخت کنی، کی به دادت میرسه؟
ـ ...
میدانی چه کنی. نگاهت را، چند بار بین درخت توت و آسمان میدوانی و بعد روی شاخههای خشکیده درخت، میخشکانی.
ــ دارم میرم پابوس امام، نذری، چیزی نداری؟
ــ ...
ــ چیزی نمیخواهی برات بیارم؟
ــ ...
صورتش را به صورتت نزدیک میکند تا تو را ببوسد. از او و پنجره فاصله میگیری.
ــ تنها بمونی، برات خوبه. شاید. بیشتر فکر کنی و سر عقل بیای.
ــ ...
چند دقیقهای منتظر میماند، شاید حرفی بزنی. اما از تو نه صدایی و نه حرکتی. با صدای گرفته و لرزان میگوید:
ــ خداحافظ.
ــ ...
آرام از اتاق پا میکشد بیرون. رویت را برمیگردانی تا آخرین ثانیههای رفتنش را ببینی.
ــ امام هم چه کسایی رو میطلبه! عاشقکش بیرحم.
صدایت را که میشنود، لحظهای میایستد و بعد به رفتن ادامه میدهد.
با بسته شدن در حیاط، تنهایی چترش را پهن میکند روی خانه. از اتاقت بیرون میروی؛ به اتاق پذیرایی، آشپزخانه و ... سرک میکشی. نیست. میدوی توی حیاط. سری هم به زیرزمین میزنی. هیچجا نیست. مینشینی کنار باغچه و تکیه میدهی به درخت توت. هزاربار از خودت میپرسی:
ــ او یا سینا.
سرت را رو به بالا میگیری. نگاهت را در سینه سرخ آسمان به گردش میبری و در پهنای آن گم میشوی:
ــ خدایا؛ میشه زیارت که رفت، همان آقا، کاری کنه تا راضی بشه من و سینا ...؟
سرت را تکان میدهی:
ــ نه ... محاله. خودش گفت بمیرم هم نمیذارم.
همانجا، پای آینه مینشینی. پاهایت را جمع میکنی توی شکم. ضربان قلب و گرمی سینهات میرسد به پاهایت. سرت را میگذاری روی کاسه زانو. چشمهایت به دو باریکه اشک اجازه عبور میدهند.
آسمان سرخ کمکم دودی و تیره میشود. صدای زنگ تلفن، تو را از آسمان میکشاند کنار درخت توت. دلت با لرزشی از جا کنده میشود و انگار میافتد ته قفسه سینه.
با عجله خودت را به اتاق و تلفن میرسانی. گوشی را برمیداری.
ــ الو ...
ــ میترا، حاضرشو بیام دنبالت.
حامد، شوهر میناست.
ــ کجا بریم؟
ــ چیزی نیس، مامانت تو ایستگاه راهآهن، حالش بههم خورده بردنش بیمارستان.
حامد که میآید دنبالت، میگوید که او را در بخش مراقبتهای ویژه، بستری کردهاند. با خودت هزار دلیل برای این کار میآوری:
ــ عمدا خواسته من رو بترسونه. اصلا مراقبتهای ویژه یعنی چی، اونجا چهکار میکنند؟
نمیدانی ...
در بیمارستان، مینا را در سالن انتظار بخش میبینی. صورتش خیس از اشک؛ نشسته. چشمش به تو که میافتد، فریاد میزند:
ــ باسه چی اومدی، برو که به مراد دلت رسیدی.
ضربان قلبت شدید میشود، انگار که از جا کنده شده، آمده تا گلو. نه بیرون میآید و نه پایین میرود. جلو میروی و خودت را میاندازی روی پاهای مینا:
ــ چی شده؟ مینا چی شده؟ تو رو خدا راستش رو بگو؟
ــ خیالت راحت شد. مرد، حالا برو هر کاری میخوای بکن.
ــ کی مرد، کی مرد؛ مامان؟ آره؛ مامان؟ ...
از روی پاهای مینا بلند میشوی و میدوی تا پشت در بخش و فریاد میزنی و گریه میکنی:
ــ نه؛ خدای من نه ...
به صورتت چنگ میاندازی:
ــ خدایا سزای عشق من این مجازات نبود.
با پشت دست خیسی صورتت را پاک میکنی. از کنار میز آرایش بلند میشوی. روی تخت، کنار پنجره مینشینی. سرت را میچسبانی به شیشه. شیشه از آهی که از سینهات بیرون میآید، تب میکند و عرق میریزد و درخت توت از پشت حریر اشک به تو سلام میکند.
امید هاشمی
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: