آنها شب‌ها ناپدید می‌شدند ــ این ماجرا؛

جنایت دوم

نویسنده: جان لوتس مترجم: سهراب برازش قسمت پایانی
کد خبر: ۲۵۷۵۷۹

خلاصه قسمت اول:

در شبه‌جزیره‌ای دور از دسترس در موسسه‌ای، بیماران روانـی ــ‌ جـنـایـی را نـگـهـداری می‌کنند. یکی از افراد ساختمانD به نام آقای رالت به قتل می‌رسد. جسد او در کنار ساحل پیدا می‌شود. 5 نفر دیگر این ساختمان که هر یک به دلیلی در آنجا نگهداری می‌شوند بعد از این اتفاق تصمیم به پیدا کردن قاتل می‌گیرند. لوگان یکی از مردان این ساختمان که به دلیل قتل همسرش در آنجاست بیشتر از بقیه پیگیر این ماجراست و معتقد است که با اجرای عدالت قاتل واقعی باید به سزای عملش برسد. لوگان بر این نظر است که قاتل حتما انگیزه‌ای داشته، بنابراین به بررسی انگیزه قتل در میان ساکنان ساختمان می‌پردازد. دکتر مونتان و پرستار اولیور نیز ناظر این جریاناتند... سالون، کنیهف، باردن و هایمر ساکنان ساختمانD هستند.

سالون: نمی‌دانم، آخه چه کسی چنین کاری می‌تواند بکند؟ دهان آقای رالت پر از ماسه بود.

باردن به لوگان گفت: شما به او نزدیک‌تر از بقیه بودید. همیشه با هم شطرنج بازی می‌کردید. از کجا معلوم شاید شما نقشه‌ای برای رالت کشیده بودید.

کنیهف از باردن پرسید: خودتان چطور؟ مگه هفته پیش نمی‌خواستید آقای رالت را خفه کنید؟

باردن با عصبانیت بلند شد و گفت: آن مساله مربوط به هفته پیش بود. سپس رو به لوگان ادامه داد:‌ رالت همیشه در شطرنج لوگان را می‌برد، این همان دلیل نفرت لوگان از رالت است.

لوگان گفت: کی گفته که همیشه به لوگان می‌باختم. تازه من که از او متنفر نبودم. فقط گاهی وقت‌ها تقلب می‌کرد. باردن گفت: شما هم که تحمل شکست را ندارید. همسرتان را هم به همین دلیل کشتید، چون همیشه برتر از شما بود.

لوگان با خونسردی گفت: من همسرم را نکشتم. بعلاوه او هرگز نتوانست در هیچ مساله‌ای مرا شکست دهد.

سالون پرسید: تو چطور، کنیهف؟ تو همیشه رالت را تهدید به مرگ می‌کردی.

کنیهف جواب داد: او یک آدم خنگ و بددهن بود. همیشه به من می‌خندید، چون من بلندپرواز و جاه‌طلب بودم، چیزی که خودش بهره‌ای از آن نداشت و شما، سالون، مگر او نبود که شما و هایمر را همیشه دست می‌انداخت؟ در بین ما کسی نیست که انگیزه‌ای برای به قتل رساندن تفاله‌ای مثل رالت را نداشته باشد.

لوگان از جا پرید و فریاد زد: اجازه نمی‌دهم شما راجع به کسی که در قید حیات نیست و قربانی یک جنایت شده این‌طوری حرف بزنید.

کنیهف گفت: من فقط می‌گویم که پیدا کردن قاتل کار آسانی نیست. قاتل آدم باهوشی بود، حداقل باهوش‌تر از شما. منظورم فقط همین است.

لوگان خود را کنترل کرد تا از کوره بدر نرود. بعد زیر لب گفت:‌خواهیم دید که چطور همه چیز روشن می‌‌شود. بعد بیرون رفت تا کمی قدم بزند.

روز بعد سالون کنار ساحل به مغز خود فشار آورد و در ذهنش این سوال ایجاد شد که بعد از این که قاتل را به چنگ آوردیم با او چه کار باید بکنیم؟

لوگان به سوالش جواب داد: باید عدالت اجرا شود، او را اعدام خواهیم کرد.

سالون پرسید: منظورتان این است که اجرای حکم حتمی است؟

لوگان گفت: مسلم است. برای مقامات رسمی هم مهم است که قاتل پیدا شود. خوشحال می‌شوند.

کنیهف گفت: من با اعدام مخالفم.

لوگان گفت: اگر می‌خواهیم که نظم و مقررات در اینجا پابرجا بماند باید این کار را بکنیم.

کنیهف:‌ من موافقم به هر قیمتی که شده نظم باید پابرجا بماند و حرفم را پس می‌گیرم.

پرستار اولیور به طرف ماسه‌ها آمد. گروه کم‌کم پراکنده شد و در این میان لوگان ماسه‌ها را به طرف اولیور شوت کرد.

اولیور پرسید: با یک دست‌بازی شطرنج چطوری؟

لوگان گفت: نه. متشکرم. شما بودید که جسد آقای رالت را اولین بار دیدید، این طور نیست؟

بله. کاملا درسته آقای لوگان.

لابد همان موقع که شما با سالون و باردن مشغول تماشای تلویزیون بودید او به قتل رسیده است.

اولیور حرفش را تایید کرد.

چطور شد که شما ساعت 10 به ساحل آمدید؟

اولیور برگشت و با چشمانی خالی از احساس به لوگان خیره شد: می‌دانید که من هر شب به ساحل سر می‌زنم. معمولا بیماران وسائل‌شان را آنجا جا می‌گذارند.

لوگان گفت: حتما آقای رالت هم چیزی آنجا جا گذاشته بود. پلیس از شما پرسید که آیا پیش از قتل تمام مدت با باردن و سالون در سالن مشغول تماشای تلویزیون بودید؟

بله و من هم جوابم مثبت بود و گفت: می‌خواهید نقش کارآگاه‌ها را بازی کنید؟

لوگان خندید: نه، نه. از وقتی که راجع به موضوع من اشتباه کردند و به اشتباه منو به اینجا آوردند به کارشان علاقه پیدا کردم.

اولیور دیگر به حرف‌های او گوش نکرد. برگشت و به دریا نگاه کرد. فریاد زد: خیلی دور نشوید آقای کنیهف!

اما کنیهف انگار که صدای او را نشنیده باشد به او توجهی نکرد و همچنان که به موازات دریا قدم می‌زد در ساحل دور شد.

لوگان به طرف آقای هایمر رفت از او پرسید: چیزی از حرف‌های اولیور دستگیرت شد؟

لوگان گفت: یه چیزهایی.

هایمر گفت: کم‌اند کسانی که تحمل شنیدن واقعیت را دارند.

لوگان شانه‌هایش را بالا گرفت: کم‌اند کسانی که واقعیت را تجربه کرده باشند. برگشت و از روی ماسه‌های خیس به ساحل بازگشت.

2 روز بعد لوگان دکتر مونتان را تنها در سالن تلویزیون گیر آورد. او در حال رفتن به اتاق کارش بود. سالن کاملا ساکت بود.

لوگان گفت: آقای دکتر، من راجع به قتل آقای رالت فکر کرده‌ام. آیا آقای هایمر مدت زیادی در اتاق کار شما ماند؟

دکتر مونتان با لبخندی گفت: هایمر تا ساعت 10 در اتاقم بود، بعد نزد سالون و باردن رفت.

ــ کنیهف هم با آنها بود؟

ــ بله، کنیهف هم در همان اتاق بود.

ــ من در اتاقم بودم و در اتاقم باز بود. ندیدم که آقای رالت از آنجا رد شود، بنابراین باید از پنجره بیرون رفته باشد. شاید این موضوع برای پلیس جالب باشد.

ــ این نکته را به پلیس خواهم گفت، اما شما می‌دانید که آقای رالت به این دلیل از پنجره اتاقش خارج شده که در اتاقش از داخل قفل بوده.

دکتر سرش را مثل همیشه تکان داد و نگاهی به لوگان کرد: اگر جای شما بودم کارآگاه‌بازی را کنار می‌گذاشتم.

لوگان گفت: پلیس را چطور؟

بعد از رفتن دکتر، لوگان روی صندلی نشست و به فـکـر فـرو رفـت. بـاردن، سالون و هایمر هر کدام می‌توانستند ثابت کنند که در لحظه جنایت در محل وقوع آن حضور نداشتند. کنیهف هم که نمی‌توانسته بدون آن که لوگان او را دیده باشد از اتاقش خارج شده باشد هر دو مرد یعنی قاتل و قربانی بایستی از پنجره اتاق رالت بیرون رفته باشند. تنها در این صورت بود که رد پاها توجیه منطقی پیدا می‌کردند، همان رد پاهایی که به جسد رسیده و از آن دور می‌شدند.

علاوه بر این پلیس رد پای آقای رالت را پیدا کرده بود، جایی که او از خانه به سوی ساحل رفته و ظاهرا در کنار امواج خروشان دریا به قدم زدن پرداخته تا این که مسیرش با مسیر قاتل تلاقی کرده بود.

سپس لوگان به تنها امکان موجود که هنوز وجود داشت پی برد. تنها پاسخ ممکن؛ پرستار اولیور، مردی که جسد را پیدا کرده بود ــ تنها کسی بود که امکان داشت مرتکب این قتل شده باشد احتمالا بعد از این که آقای رالت را به قتل رسانده و رد پایی را که به جسد او منتهی و دوباره از آن دور می‌شده دیده است. بنابراین نزدیکی‌های پله‌های چوبی که رسیده برگشته و به طرف دریا رفته. سپس از کنار ساحل برگشته تا به اصطلاح جسد را کشف و دکتر را خبر کند.

انگیزه؟ لوگان به فکرش خندید. در واقع همه ساکنین سـاخـتـمـان انـگـیـزه کافی برای به قتل رساندن رالت رجزخوان و بدزبان داشتند.

لوگان سالن تلویزیون را ترک کرد تا به دیگر بیماران در کنار ساحل بپیوندد. او به دقت مراقب بود تا مبادا اولیور که با آن روپوش سفیدش آن طرف ساختمان روی صندلی نشسته بود، او را ببیند.

لوگان با هیجان به اطلاع آنها رساند که امشب بعد از رفتن دکتر مونتان در سالن کنفرانس جمع خواهیم شد و من قاتل واقعی را به شما معرفی خواهم کرد. قول می‌دهم. سپس همگی تصمیم خواهیم گرفت که چطور او را به سزای عملش برسانیم. کنیهف گفت: شما باید مدارک قانع‌کننده‌ای ارائه کنید.

لوگان گفت: مدارک دارم.

باردن از جا پرید و با صدای بلند گفت: زنده‌ باد عدالت.

***

بیماران جلسه شبانه‌شان را با دکتر مونتان برگزار کردند، به سوالات پیاپی او پاسخ دادند. دکتر مونتان متوجه نوعی هیجان و انتظار میان آنها شد. آنها نگران چه بودند؟ از چیزی ترسیده بودند؟ آیا لوگان در ارتباط با قتل آنها را اذیت کرده بود؟ چرا کنیهف سرگرم نامه‌هایش نبود و چرا سالون از پنجره بیرون را تماشا نمی‌کرد؟

لوگان: آقای دکتر فکر می‌کنم اولیور جسد آقای رالت را پیدا کرده!

دکتر مونتان گفت: در واقع شما درست فکرکردید، بعد سرش را تکان داد و گفت: بعد از این که آقای هایمر از پیش من رفت، من همراه اولیور به ساحل رفتم تا درباره یک سری مسائل با هم صحبت کنیم. او اول جسد را دید.

لوگان سرش داغ شده بود، او مطمئن بود! پروژه قتل فقط کار اولیور می‌توانست باشد! یا شاید هر دو باهم در آن سهیم بودند. حتما همین طور است، اما این غیرممکن است. آنجا فقط یک رد پا پیدا شده.

کنیهف! شاید کار او باشد. لابد مخفیانه با او کنار ساحل قرار گذاشته و بعد او را به قتل رسانده، اما رالت تا پیش از آن که با قاتلش مواجه شود، تنها قدم می‌زده، او قطعا تنها بوده! و ردپای یک نفر به جا مانده، رد پای تنها کسی که ابتدا به طرف جسد رفته و بعد از آن دور شده است.

باید کنیهف رالت را دیده باشد، حتما بعدش هم از پنجره اتاقش بیرون پریده. او را گیر انداخته و به قتل رسانده، اما اتاق کنیهف که پنجره ندارد! فقط دو اتاق آخری پنجره دارند، اتاق رالت و لوگان!

ردپای یک نفر، این رد پا فقط می‌تواند رد پای او باشد!

رد پای خودش!

لوگان انگار از پشت ابر به دکتر مونتان که به ساعتش نگاه می‌کرد خیره شده بود، دکتر خندید، خداحافظی کرد و رفت. نسیم شبانگاهی از پنجره باز اتاق کنفرانس به داخل می‌وزید و با خود صدای امواج خروشان را می‌آورد.

کنیهف به لوگان گفت: بسیار خوب. مردی که می‌گفتی کیست؟ چه کسی رالت را به قتل رسانده، مدارکت کجا هستند؟

***

فردای آن روز اولیور جسد لوگان را در ساحل پیدا کرد. چیزی نمانده بود که امواج خروشان او را با خود به عمق دریا ببرند.

سر لوگان چرخانده شده و تا نیمه درون ماسه‌ها فرو رفته بود و دست و پایش که خرد شده بودند هر یک در گوشه‌ای افتاده و با ماسه‌های مرطوب محصور شده بودند. به جز ردپای خودش، چهار ردپای مختلف قابل تشخیص بود.

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها