در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
تکتک شاکیان او را شناسایی کرده و انگشت اتهام را به سویش نشانه گرفتهاند. آتنا وقتی در این بنبست قرار میگیرد دزدیهایش را میپذیرد و کارهایش را این طور توجیه میکند: مشکل مالی داشتم. بیکار بودم. کسی را نداشتم که کمکم کند از شوهرم جدا شده بودم و باید هر طور که شده بود روی پای خودم میایستادم.
اما آیا اینها واقعا میتواند بهانه خوبی برای انجام جرم باشد؟ این را که میپرسم، سرش را پایین میاندازد و سکوت میکند. او در میان جمعی از مالباختگان محصور شده و هر یک چیزی میگویند، بـیـشـتـر از هـمـه زنـی ناراحت که آتنا از کودک خردسالش دزدی کرده است. متهم با کناره انگشت شست گوشه چشمش را میخاراند و میگوید: بیشتر از بچهها دزدی میکردم چون این کار به نظرم سادهتر بود. دختر بچهها را خیلی راحت میتوان گول زد با هر بهانهای دنبال آدم میآیند. مثلا میتوان آنها را به امید خرید پفک یا بستنی فریب داد. از طرفی وقـتـی هـم کـه مـیخـواهـی از آنـهـا سـرقت کنی نمیتوانند مقاومت کنند. فقط اگر خیلی بترسند گریه و زاری راه میاندازند.
آتنا چادر زندان را روی سرش جابهجا میکند و درباره این که چطور کودکان را شناسایی میکرد، میگوید: «به مکانهای شلوغ و پر رفت و آمد میرفتم. در این جور جاها احتمال این که حواس پدر و مادر از بچههایشان پرت شود زیاد است. دنبال دخـتـر بـچـههـای خـردسـال مـیگـشـتـم کـه کسیمراقبشان نبود. آرام به آنها نزدیک میشدم و خوب نگاه میکردم اگر طلا همراه داشتند نقشهام را اجرا میکردم. به بهانهای با آن دختر حرف میزدم و او را به گوشهای خلوت میکشاندم. بعد با قیچیای که همیشه همراهم بود گردنبند و النگوهایشان را باز و آنها را همانجا رها و فرار میکردم.»
متهم زیر نگاه شاکیان، معذب به نظر میرسد. برای همین ادامه گفتگو را به بعد از خروج آنها از اتاق موکول میکند و در چند دقیقهای که این کار به طول میانجامد به نقطه نامعلومی خیره میماند. بعد از آن دوبـاره وقـت پـاسخ دادن به سوالات فرا میرسد، متهم روی صندلی جابهجا میشود و میگوید میلی به این گفتگو ندارد اما پیش از این که بحث در این باره جدی بشود، در برابر یک پرسش جدید قرار میگیرد و ناخواسته دوباره به مسیر پرسش و پاسخ برمیگردد. سوال این است: فکر نمیکردی ممکن است به بچهها آسیبی برسد؟
«من نمیخواستم کسی را آزار بدهم. هدفم فقط دزدی بود. من طلاها را با احتیاط از دست بچهها در میآوردم تا زخمی نشوند. بعد آنها را جایی رها میکردم که شلوغ باشد و مردم بتوانند آنها را پیدا کنند و به پدر و مادرشان تحویل بدهند اما حالا از زبان والدین این کودکان شنیدهام بچههایشان بعد از سرقت از نظر روحی به مشکل برخوردند، شاکی میگفت دخترش تا مدتها شبها نمیتوانست بخوابد و کابوس میدید. من نمیخواستم این طور بشود. شرمنده هستم ولی آن زمان خیلی به پول احتیاج داشتم و باید هر طور که شده مخارجم را تامین میکردم.»
آتنا برای سرقت شگرد دیگری هم داشت. او علاوه بر کودکان، زنان میانسال و مسن را نیز طعمه میکرد. آن هم با روش و شیوهای تکراری که پلیس تـاکـنـون بـارهـا دربـاره آن هشدار داده است. او مـیگـوید: «این بار هم اماکن شلوغ را انتخاب مـیکـردم. چشمم در جمعیت دنبال زنان مسن میگشت البته فقط زنهایی که تنها بودند. بعد کنارشان مینشستم و سر صحبت را باز میکردم. این زنان را همچون تنها هستند راحت میتوان فریب داد فقط کافی است کمی با محبت با آنها صحبت کنی تا به تو اعتماد کنند. من هم همین کار را میکردم و وقتی میفهمیدم نظرشان را جلب کردهام گرمی هوا یا گرسنگی را بهانه میکردم آبمیوه و ساندویچ میخریدم و آنها را مسموم میکردم. طعمههایم با خوردن این خوراکیها به خواب عمیقی فرو میرفتند و میتوانستم خیلی راحت طلا و جواهرات و پول نقدی را که همراه داشتند بدزدم.»
متهم کمی مکث میکند و بعد در حالی که صدایش تیزتر از قبل شده است بیمقدمه میگوید: «این را هم بگویم نمیخواستم به آنها آسیب بزنم یعنی داروی خواب آور کمی میریختم که یک وقت بلایی سرشان نیاید.» این را گفتم چون قبلا درباره بچهها پرسیده بودی. با شنیدن این حرف، به پرونده زنی اشاره میکنم که با همین شیوه از زنان مسن سرقت میکرد و دو نفر از طعمههایش بخاطر خوردن نوشیدنی مسموم فوت شدند. آتنا سری تکان میدهد و بعد میگوید: «قبول دارم بعضی اتفاقها غیرقابل پیشبینی هستند. اما من خیلی احتیاط میکردم.»
مـتهم دوباره گوشه چشمش را میخاراند و میگوید: «به گمانم چشمهایم ضعیف شده است. خیلی زود پیر شدم. مقصر اصلی شوهرم بود که زندگی را برایم تیره و تار کرد. در خانه او یک روز خوش هم ندیدم بعد از جدایی هم آنقدر بیپول بودم که اصلا وقت نمیکردم به خودم برسم. وقتی هـم که افتادم توی کارخلاف که دیگر آسایش نداشتم. حالا هم باید بروم زندان. تا کی؟ معلوم نیست وقتی بیرون بیایم فکر کنم آنقدر درد و مرض گرفتهام که مثل زنهای 80 ــ 70 ساله شدهام و از زندگی چیزی نفهمیدم.»
آتنا که در حین گفتن این جملات اخمهایش را در هم کشیده و صورتش را جمع کرده است، بعد از چند دقیقه گفتگو بالاخره میپذیرد خودش هم در تباهی زندگیاش مقصر بوده البته میگوید: «همه تقصیرها را نباید گردن من بیندازی. پدرم که مرا به زور شوهر داد اول از همه باعث شد به این سرنوشت دچار شوم بعد از آن همسرم مقصر بود. بعد از همه اینها هیچ جایی نیست که از زن تنها و بیسرپرستی مثل من مراقبت کند، به من کار بدهد یا وامی، پولی. زنهایی مثل من بدون حمایت با کولهباری از مشکلات تک و تنها میمانند. خب معلوم است بعضیهایشان هم وارد کار خلاف میشوند البته خودم هم مقصرم. تحت هیچشرایطی نباید وارد این راه میشدم. اگر کمی مقاومت میکردم و دنبال کار میگشتم الان به این حال و روز نیفتاده بودم.» آتنا این را میگوید و به دستبند نقرهای رنگ زندان اشاره میکند.
25 فقره سرقت، جرم کوچکی نیست اما آتنا بعد از هر دزدی، سراغ طعمهای دیگر میرفت و هرگز به عاقبت کارش فکر نمیکرد. او نگاهش را به سقف میدوزد و میگوید: «بار اول خیلی سخت بود تمام بدنم از ترس میلرزید قلبم آنقدر تند میزد که واقعا نزدیک بود سکته کنم. دفعات دوم و سوم هم همین اضطراب را داشتم البته کمتر شده بود. بعد از آن دیگر دزدی برایم عادی شد. فقط حواسم جمع پیدا کردن سوژه مناسب بود و به چیز دیگری فکر نمیکردم. سرقت برایم به کاری روزمره تبدیل شده بود و فکر میکردم هیچ وقت دستگیر نمیشوم چون مالباختگان هیچ نام و نشانی از من نداشتند وقتی بازداشتم کردند واقعا غافلگیر شده بودم.»
آتنا توضیح میدهد چون مرتب شگردش را بـرای دزدی تـغـیـیـر مـیداد و هرازگاهی مکان جـدیدی را برای شکار طعمه انتخاب میکرد احتمال دستگیر شدنش را ضعیف میدانست. او یکی دیگر از روشهایش را برای دزدی این طور شرح میدهد: «باز هم سراغ زنان مسن میرفتم و همین که از زیر زبانشان میکشیدم تنها زندگی میکنند خودم را پرستار معرفی میکردم و به این بـهـانـه کـه مـیتـوانـم فـشـارخـونشـان را بگیرم، قرصهایشان را کنترل کنم و... با آنها همراه میشدم و به خانهشان میرفتم و بعد در یک لحظه کــه آنـهــا حــواسشــان نـبــود اشـیــای بـاارزش و کمحجمشان را برمیداشتم و فرار میکردم البته این شگرد را زیاد استفاده نکردم چون نسبت به بقیه دزدیها سختتر بود.»
متهم هر چند اول اکراه دارد اما بالاخره میپذیرد چند توصیه را مطرح کند که برای پیشگیری از چنین سرقتهایی میتواند مفید باشد: «در مورد بچهها که کار زیادی نمیتوان کرد چون عقلشان به جایی نمیرسد فقط باید به آنها یاد داد با غریبهها حرف نزنند و با آنها جایی نروند. در واقع این پدر و مادرشان هستند که وظیفه اصلی را به عهده دارند اول از هـمه نباید طلای زیادی آویزان دختران خردسال کنند چون دزدان دنبال چنین سوژههایی میگردند. بعد از آن نباید اجازه بدهند بچهها تنهایی در پارک و کوچه و خیابان بازی کنند. علاوه بر اینها اگر به جای شلوغی رفتند باید چشم از بچههایشان برندارند و آنها را از خودشان دور نکنند.»
آتنا نفسی تازه میکند و ادامه میدهد: «در مورد زنهای مسن هم باید به آنها یاد داده شود به هر غریبهای اعتماد نکنند و سفره دلشان را برای دیگران باز نکنند چون همه چیز از اطمینان بیدلیل شروع میشود. این را که میگویم زن و مرد ندارد آدم نباید بیدلیل به کسی که او را نمیشناسد اعتماد کند. اگر پدرم بدون تحقیق به خواستگارم اعتماد نمیکرد و مرا به زور به عقد او در نمیآورد، من به این روز نمیافتادم. نکته دیگری که خیلی مهم است این است که آدم نباید از غریبهها خوراکی قبول کند شاید بعضیها فکر کنند این حرفها به درد بچهها مـیخـورد امـا خـیـلـیهـا بـه هـمـیـن شـیـوه فریب میخورند و پول و جواهراتشان را از دست میدهند. نکته سوم موضوع راه دادن غریبهها به خانه است. این یکی از بزرگترین اشتباههایی است که هر فردی ممکن است انجام بدهد. اینها را که گفتم تنها مواردی بود که به عقلم رسید. خلاصهاش این که باید احتیاط کرد.»
آتنا که از موعظه و نصیحت کردن خوشش آمده و بـه وجـد آمده وقتی در برابر پرسشی درباره آیندهاش قرار میگیرد با نگاهی به مامور زندان از صندلی بلند میشود، چادرش را مرتب میکند و با چهرهای گرفته میگوید: «سعی میکنم در زندان حرفهای یاد بگیرم. دیگر نمیخواهم دزدی کنم اما ای کاش مسوولان هم بیشتر به فکر امثال من بودند و از ما حمایت میکردند تا از سرناچاری دوباره به کار خلاف کشیده نشویم.»
داوود ابوالحسنی
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: