قار...‌قور...‌قار...‌قور‌

کد خبر: ۲۵۷۰۹۶

امید شکمش مالش داد و گفت: «دلم، دلم بدجوری درد می‌کنه. تازه، قور قور هم می‌کنه.»

خاله کلاغه گفت: «قور قور می‌کنه؟ مگه چی خوردی؟»

امـید با بی‌حوصلگی گفت: «هیچی خاله، ولم کن»

خاله کلاغه سری تکان داد و گفت: «حـتـمـاً چـیـزهـای گـنـده گـنـده خوردی! درسته؟»

امید گفت: «نه خاله. چه حرف‌هایی مـــی‌زنــی! زود بــاش از ایـنـجــا بــرو کــه حوصله‌ات رو ندارم.»

خاله کلاغه می‌خواست پر بکشد و بـرود، اما فضولی اجازه نمی‌داد. دلش می‌خواست سر در بیاورد که امید چی خورده که این طور بی‌قراری می‌کند و از درد به خود می‌پیچد. روی لبه حوض نـشست و گفت: «راستش را بگو! من می‌دانم که تو یک چیز گنده خوردی که دل‌درد گـرفـتی. ولی هرچی فکر می‌کنم، نمی‌فهمم.»

بعد فکری کرد و گفت: «آهان! حتماً یک گاو درسته قورت دادی! درسته؟»

امید در حالی که به خودش می‌پیچید، گفت: «عجب حرفی! گاو! نه خاله کلاغه. اگر شکم من به این بزرگی بود که خوب بود.»

خاله کلاغه ناباورانه به او نگاه کرد و گفت: «پس... حتماً یک گوسفند خوردی، بـا دنـبـه و کله پاچه و دل و جگرش. درسته؟»

امید گفت: «نه. درست نیست.»

خاله کلاغه منقارش را روی هم فشار داد و باز هم فکر کرد: «غلط نکنم، یک بوقلمون کباب کردی و با سس خوردی! درسته؟»

امـیـد گـفـت: «چـه حرفا! من کجا و بوقلمون کجا؟»

خاله کلاغه، ناامید نشد، این بار گفت: «فـهـمـیدم! یک مرغ درسته، با هفت تا تخم‌مرغ آب‌پز خوردی. درسته»!

امید که از دست سؤال‌های خاله کلاغه خسته شده بود، گفت: «نه بابا. این‌هایی که مــی‌گــی نـیـســت. اصـلاً خـودم مـی‌گـم. هندوانه خوردم...»

خاله کلاغه میان حرف او پرید و گفت: «فهمیدم. یک هندوانه گنده را با پوستش خوردی. درسته؟»

امید با ناراحتی گفت: «نه خیر! با پوست نخوردم.»

خاله کلاغه گفت: « اه! پس برای چی دلت درد گرفته؟»

امید، پوست و باقیمانده هندوانه را که گوشه حیاط بود، نشان داد و گفت: «فکر می‌کنم با خوردن این تخمه‌ها...»

خـالـه کـلاغه به تخمه‌های کوچولو اشاره کرد و گفت: «یعنی هر کی این چـیـزهـای کـوچـولـو رو بخوره دل درد می‌گیره؟ من که باورم نمی‌شه.»

امید گفت: «مامانم همیشه می‌گفت، ولی....»

خــالــه کـلاغـه گـفـت: «خـوب کـاری کردی. بچه که نباید به حرف مادرش گوش بده. اصلاً مگه می‌شه شکم کسی از خـوردن چـیـزهـای کوچولو درد بگیره! دل‌درد مال خوردن چیزهای گنده گنده است. ببین من چه راحت می‌خورم و هیچ‌طوری هم نمی‌شم.»

***

یـک سـاعـت بـعد امید و مادرش از درمانگاه برگشتند. امید با این که آمپول زده بود، هنوز دل درد داشت. می‌خواست بخوابد که از حیاط صدایی شنید. از پنجره نگاه کرد. خاله کلاغه را دید که یک وری شده بود و قار و قور می‌کرد. به طرفش دوید و گفت: «چیه خاله کلاغه، دیگه قارقار نمی‌کنی»!

خاله کلاغه ناله‌ای کرد و گفت: «خدا الهی چی‌کارت کنه. من همیشه قارقار می‌کردم، ولی تو شکم من رو به قورقور انداختی.»

امید خندید. خاله کلاغه یک در میان می‌گفت: «قار... قور... قار... قور.»!

فرهاد حسن‌زاده

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها