در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
حدود نیم ساعت اول گفتگویمان به شرح داستان سرسختیها و تلاشهایش برای فیلم ساختن میگذرد که اگر بخواهد بیاید، میشود به اندازه کل این گفتگو، ولی همین که اولین فیلم سینماییاش، سیمرغ بهترین فیلم اول را از جشنواره بیست و ششم فجر گرفته، خودش به اندازه کافی گویاست.
استناد و نقل قول چندین بارهاش به کارها و حرفهای فیلمسازانی مثل میرکریمی و مجیدی، کم و بیش نشان میدهد که به کدام جریان فیلمسازی نظر دارد. خودش میگوید آبادانیها ذاتا بازیگر و قصهگویند و این که خواسته یک فیلم قصهگو بسازد ، ولی به گمانم، او در تعریف کردن قصهاش یک مشکل اساسی دارد؛ این که آنقدر محو روایت خودش میشود که دیگر خیلی به حوصله و گنجایش طرف مقابلش فکر نمیکند. نمونهاش همین گفتگو است که پیاده کردن و تنظیمش، کار بسیار مشکلی بود.
ایده «در میان ابرها» از کجا آمد؟
با محمدرضا گوهری برای ایده فیلم تلویزیونی «آواز خاک» که او خیلی با آن ارتباط برقرار نکرده بود، رفتیم آبادان که قصه بهتری پیدا کنیم و اگر نشد، بپردازیم به همان طرحی که هست. گوهری پس از «خیلی دور، خیلی نزدیک»، «یک تکه نان» و «اقلیما» موافقت کرده بود با من فیلم اولی کار کند. آن موقع هنوز هیچ تهیهکنندهای در کار نبود و من خودم با او قرارداد بستم.
گوهری هم آبادانی است؟
نه، بچه سبزوار است؛ ولی بشدت آبادان را دوست دارد. قبل از در میان ابرها، یکی دو تا کار هم با موضوع آبادان نوشته بود، مثل «نیمه گمشده» برای محمدعلی باشه آهنگر. من نگاهش را خیلی دوست داشتم و حس میکردم اگر با دغدغههای من عجین بشود، خروجی خیلی خوبی دارد. قبلش با یکی دو تا فیلمنامهنویس مطرح دیگر هم صحبت کردم؛ ولی آنها حال و هوای من را نمیفهمیدند.
وقتی با هم رفتید آبادان چه اتفاقی افتاد؟
ما هنوز آنجا، یک منزل قدیمی داریم. آنجا مستقر شدیم و در پاسگاههای مرزی شروع کردیم به تحقیق. به موضوعات خیلی خوب و متفاوتی برخوردیم که هر کدامش میتوانست یک کار سینمایی بشود.
حالا چرا همه جا را ول کردید و رفتید مرز؟
من یک بار از مرز شلمچه رفته بودم سفر عتبات عالیات. گفتم برویم شلمچه. گوهری گفت فضای آنجا جنگی است. گفتم نه، جاده شلمچه 2 قسمت میشود؛ یکیش میرود به سمت یادمان شلمچه و آن یکیش به سمت مرز ترانزیتی که بعد از حمله آمریکا به عراق، به صورت موقتی باز شد. لب مرز رفته بودم مجوز بگیرم، وقتی برگشتم دیدم محمدرضا با بچههای گاریچی گرم گرفته. فهمیدم یک چیزی پیدا کرده و فهمیده در این موقعیت، این بچههای گاریچی خیلی جذابند. کار بچهها این بود که بار و بندیل مسافران ایرانی را که میرفتند عراق یا بار عراقیهایی را که میآمدند ایران، برایشان جابهجا میکردند. قرار گذاشتیم که توی پارک باهاشان صحبت کنیم. شب اول نیامدند. ترسیده بودند مامور وزارت کار باشیم و برایشان دردسر درست کنیم.
یعنی با همان یک بار دیدنشان مطمئن بودید یک داستان خوب ازشان درمیآید؟
گفتیم قرار بگذاریم و حرف بزنیم و ببینیم چه قصههایی دارند از این همه آدمی که میروند و میآیند. برای خودشان هم عجیب بود که چرا رفتهایم سراغشان. بهشان اطمینان دادیم که با حقوق و درآمدشان کاری نداریم. شب دوم آمدند. یکیشان که اسمش نعیم بود و قد بلندی هم داشت، ماجرای عشقش به یک دختر عراقی را تعریف کرد. به خاطر آبادانی بودنش خیلی هم جذاب تعریف کرد. این اصطلاح «الحب عذاب» هم از دیالوگهای او درآمد.
یادم است آن شب با گوهری از پارک تا خانه را پیاده گز کردیم. به وجد آمده بودیم که چه قصهای میشود که در یک مرز بدوی بین دو کشوری که روزی بینشان جنگ بوده، یک پسر گاریچی ایرانی، عاشق یک دختر عراقی بشود. غیر از این که جذاب و متفاوت است، چقدر خوب میشود به بهانهاش به موضوعات و مسائل بعد از جنگ پرداخت.
اتفاقا سوالم این بود که به نیت یک فیلم دفاع مقدسی، وارد گود شدی؟
نه، زمان حال بودن قصه خیلی برایم مهم بود؛ چون من نسل آن موقع نیستم که برایش فیلم بسازم. وقتی آن فضا را درک نکردهام، خیلی سخت است که بتوانم درش بیاورم. نکته جالبش هم این است که برای ایده همان تلهفیلمی که گفتم رفتیم آنجا؛ ولی وقتی برگشتیم تهران، قصه این فیلم هم شکل گرفته بود.
«در میان ابرها» تمام و کمال همان چیزی است که پسرک گاریچی برایتان تعریف کرد؟
نه، حتما وصف آبادانیها را شنیدهای. مادرزاد، بازیگر حرفهای هستند و روایتشان خیلی گرم و جذاب است. نعیم هم این قصه را آنقدر خوب تعریف میکرد که انگار داشتیم همه صحنههایش را میدیدیم. قصه اصلی از دل همان حرفهای او درآمد، حتی جزییاتی داشت که بعدا خیلیهایش را حذف کردیم و خیلی چیزهایش پرداخت شد. مثلا پایانی که در فیلم هست، اصلا بین حرفهای او نبود. سیستم نعیم این جوری بود که هر روز عاشق یکی بشود.
پس شخصیت سعید که الان توی فیلم است، از روی نعیم شکل گرفته؟
احسنت. داشتم میگفتم سال84 بود که رفتیم آبادان. وقتی برگشتیم، گوهری یک خلاصه 5 صفحهای نوشت. من از خیلی از فیلمسازها مثل میرکریمی، سینایی و مجیدی کمک میگرفتم. چیزی که از مجیدی یاد گرفتم، سختکوشی بود؛ این که براحتی از هر چیزی نگذرم و باید برای رسیدن به هر چیزی سختی بکشم. باید به جزییات اهمیت بدهم و برای تولید عجله نکنم.
قبلش خودت به اینها نرسیده بودی؟
نه، این جوری توی ذهنم بود که تا 25 سالگی باید اولین فیلمم را بسازم. انگار آیه آمده که حتما این اتفاق بیفتد؛ ولی مجیدی بهم یاد داد که نباید عجله کنم. خودش هم وقتی فیلمساز شد که جاافتاده شده بود.
آن تلهفیلم به کجا رسید؟
«آواز خاک» در بخش ویدئویی جشنواره کودک و نوجوان همدان در 3 رشته نامزد شد. داستانش درباره یک پسر ایرانی بود که در مرز آبی اروند، آهن قراضه جمع میکرد. به موازات این کار، داشتم مسیر در میان ابرها را هم طی میکردم. با چند تهیهکننده صحبت کردم و پروانه ساخت گرفتم. حدود 3 سالی دنبالش بودم تا این که 25 فروردین 86 پروانه ساخت به اسم سعید سعدی تغییر کرد و مقدمات را شروع کردیم. سال قبلش یک ماه پیشتولید هم کرده بودیم و حتی با گلشیفته فراهانی هم برای نقش نورا به توافق رسیده بودیم؛ ولی وقتی میخواستیم شروع کنیم، درگیر «دیوار» محمدعلی طالبی بود. این نقش خیلی برایش متفاوت و جذاب بود و دوست داشت فیلمبرداری را عقب بیندازیم که او هم بازی کند. این کار ریسک بود و ممکن بود در این مدت خیلی چیزها تغییر کند.
حالا که او را در نقش نورا مجسم میکنم، میبینم خیلی مناسبتر است.
گلشیفته بازیگر خیلی خوبی است؛ ولی اگر او بازی کرده بود، کسی تعجب نمیکرد. همه میگفتند او قبلا هم بازی خوب داشته. نمیگفتند کارگردان چه نقشی داشته که توانسته ازش بازی خوب بگیرد. خودش مثال میزد که گفته نقش اول «اشک سرما» مال من است و مال او شده. اینجا هم همین را میگفت و خیلی دوست داشت بازی کند. برای ما ریسک بزرگی بود. خلاصه این که قسمت الناز شاکردوست بود. دو سه گزینه دیگر هم بود که به نتیجه نرسیدیم. حتی در این مسیر اتفاق جالبی افتاد. وقتی او انتخاب شد، خیلیها میگفتند نمیتواند از پسش بربیاید.
با وجود این نظرات منفی، چطور رویش اصرار کردی؟
برای تهیهکننده مهم بود که بازیگر اولش چهره باشد. میخواست فیلمش دیده بشود. هیچ کدام از بازیگران دیگر کار هم چهره نبودند. خودم هم استفاده از بازیگران حرفهای را در کاری مثل این خیلی دوست دارم. قبلا کارگردانهایی مثل مجیدی هم کمتر به حضور بازیگران حرفهای تن میدادند؛ ولی حالا خیلیها حتی میروند سراغ تئاتریها که از بقیه سختکوشترند. البته بستگی دارد به این که چه جوری آنها را هدایت و برنامهریزی کنی.
نظر خود الناز شاکردوست چه بود؟
این نقش را خیلی دوست داشت. کارگردانی که قبلا باهاش کار کرده بود، منعش کرده بود. دلایلش بماند؛ ولی از آنجا که خدا میخواست این اتفاق بیفتد، با رسول صدرعاملی هم مشورت کرد و او هم که مرا از کارهایم میشناخت، بهش گفت شک نکن.
مشکلش چه بود؟ بخاطر اینکه اولین فیلمت بود یا موضوع فیلم یا ترس از این که نقش درنیاید؟
همه اینها با هم. از انتخاب شاکردوست هم خیلی راضیام. هیچ کس فکر نمیکرد الناز این جوری بازی کند. در جشنواره فجر بهش کملطفی کردند و فقط برای «باد در علفزار میپیچد» کاندیدا شد. خودش از این خیلی شاکی بود. خودش بارها گفته در میان ابرها بهترین فیلمش است و دیدیم در جشن خانه سینما برای این فیلم کاندیدا شد. خودش هم دوست داشت کار متفاوت بکند.
آخر، انتخابهای قبلیاش خیلی حساب شده به نظر نمیآید که حالا اینجا مردد بماند.
خودش هم بیشتر نگران درآوردن نقش بود. وقتی آمد، برایش مربی گرفتم. از آن طرف افشین هاشمی هم به عنوان بازیگردان به ما اضافه شد و بخصوص در پیشتولید خیلی کمک کرد. اصل کارش هم این بود که با الناز کار کند؛ چون یونس غزالی برای درآوردن مالک، خودش را بازی میکرد.
او را چطور انتخاب کردی؟
کلی فراخوان دادم به همه روزنامهها. به همه آموزشگاهها هم سر زدم؛ ولی پیدایش نکردم. آخرش بچهها گفتند چرا همانی را که توی کار قبلیات بازی کرد، نمیآوری؟ سنش کم بود و احساس میکردم به هم نمیخورند. بعد گفتم چه اشکالی دارد که یک پسر نوجوان، عاشق یک دختر بزرگتر از خودش بشود؟
یعنی این تفاوت سنی و این که پسر کمسنتر و کمتجربهتر از دختر است، اولش تعمدی نبود؟
این اتفاق با انتخاب بازیگر افتاد. اولش تردید داشتم. تهیهکننده هم همین طور؛ ولی قسمت این بود. اصلا شاید اگر پسر بزرگتر بود، فیلم اصلا امکان نمایش پیدا نمیکرد. همه معصومیت سکانس آخر برای این است که این آدم دارد اولین عشقش را تجربه میکند و برای همین تو این تازهگی را باور میکنی.
حضور مشاور زبان عربی چقدر به بازی شاکردوست کمک کرد؟
آقای ادهم مشاور «اتوبوس شب» هم بود. در فیلمنامه برای نورا نوشته شده بود: «دختر عربی که فارسی بلد است.» من دیدم خیلی جاها تقلید لهجه درنیامده و مخاطب حرفهای نمیتواند آن را بپذیرد. برای همین اول گفتم همه دیالوگهایش را به عربی ترجمه کنند. به شاکردوست هم گفتم همهاش را حفظ کند. از این کار نقشه داشتم. میخواستم تست بزنم و ببینم اگر عربی و فارسی را با هم ادغام کنیم چه اتفاقی میافتد. من فارسیزبان وقتی میخواهم انگلیسی حرف بزنم، دنبال کلمه میگردم. اول فارسیاش را در ذهنم میسازم و بعد انگلیسیاش را حرف میزنم. ولی این غلط است. اول باید به آن زبان تسلط پیدا کنم و آهنگش را پیدا کنم و بعد حرف بزنم؛ چون هر زبان برای خودش آهنگی دارد.
ادهم از این پیشنهاد خیلی خوشش آمد. شاکردوست هم زود آهنگها را گرفت و خوب هم به کار برد. بعد گفتم جاهایی که تلاش میکند با مالک فارسی حرف بزند، تکیهکلامهای عربی بگذارد که به گوش مخاطب فارس هم آشناست. این درکل سکانس را باورپذیر میکند. اگر بعضیها هم دیالوگها را نفهمند، کلیت سکانس را متوجه میشوند.
راستش با این که عربیاش به قول شما خیلی از سوادم بالاتر نبود، من هم خیلی جاهاش را نفهمیدم، البته کیفیت صداها هم بیتاثیر نیست. نمیشد این مشکل را اساسیتر حل کرد؟ زیرنویس ابتداییترین چیزی است که به ذهن من میرسد.
به این هم فکر کردیم. خیلیها گفتند خوب نیست؛ چون حواست معطوف میشود به زیرنویس و نمیتوانی درست تصویر را دنبال کنی و این اصلا خوب نیست. یکی از دلایلی که میخواستم سکانس پایانی عربی باشد، این بود که معمولا وقتی عصبانی میشویم، تمرکزمان را از دست میدهیم و با همان زبان و لهجه اصلی خودمان صحبت میکنیم. نورا هم وقتی از مالک سیلی میخورد، به زبان مادریاش واکنش نشان میدهد.
ساخت فیلم اول مشکلات زیادی دارد. برای همین ضمن این که تلاش میکنی چیزی را که میخواهی به دست بیاوری، باید خیلی جاها کوتاه بیایی و بسپاری به خدا و بروی جلو. من هم سعی کردم فیلم اولم را جوری بسازم که متوسط باشد. نمیدانم چقدر موفق شدهام. سعی کردم به قصهگفتن وفادار باشم و خیلی درگیر تکنیک نشدم. حالا در میان ابرها، قصه عاشقانهای دارد که حرفهایی هم برای گفتن دارد. بعضی فیلمها آنقدر خاص است که فقط به درد تماشاگر خارجی میخورد. من فرمول هردویش را بلدم؛ ولی متعادل بودن خیلی سخت است.
شیوه همکاری افشین هاشمی چطور بود؟ چرا خودش بازی نداشت؟
توی پیش تولید خیلی به ما کمک کرد. خیلی دوست داشتم بازی کند. ولی او دنبال یک نقش متفاوت میگشت. اگر از نظر سنی مشکلی نبود، میتوانست جای یوسف غزالی بازی کند. بقیه نقشها به قول خودش اکت ویژهای نداشتند.
موقع فیلمبرداری سر فیلم نبود؟
یکی دو روزی آبادان بود و توی تهران هم در چهل پنجاه درصد کار حضور داشت. بقیهاش را مشغول تئاتر محمد رحمانیان بود و البته از قبل هم به من گفته بود.
یکی از قرارهایمان با افشین، بازیگردانی کار بود که من در کارهای قبلیام خودم انجام میدادم؛ ولی در این کار او خیلی خوب آن را انجام داد. مثلا انتخاب شاکردوست را تایید کرد. این توی کار خیلی مهم است.
چطور؟ اعتماد به نفست را برد بالا؟
بله. بقیه بازیگران مثلا آن بچههای گاریچی تئاتریاند و انتخاب افشین هم هستند. با او میرفتیم تئاتر میدیدیم و چندتایشان را آنجا انتخاب کردیم. خیلی چیزها هم آن جوری نشد که با هم صحبت کرده بودیم. سر صحنه خیلی چیزها تغییر میکند. خودش هم اگر سر صحنه بود، به همین میرسید.
برای فیلمبرداری در فضای مرزی چه مشکلاتی داشتید؟
ورودی فضای مرز برای تیتراژ را در مرز واقعی شلمچه گرفتیم، ولی بقیهاش را در شهرک سینمایی دفاع مقدس ساختهایم و هیچ کس باور نمیکند، چون مرزها و چشماندازهای دوربین به خاطر اتوبان و چیزهایی که دور و بر شهرک هست، بشدت محدود میشود.
چقدر از کار را در آبادان و مشهد فیلمبرداری کردید؟
8 روز آبادان بودیم و بقیهاش را در تهران گرفتیم. برای خارجیهای مشهد رفتیم همان جا. بقیهاش را هم در مسافرخانهای در قم گرفتیم. کل کار با 43 جلسه جمع شد. میدانم کار ضعفهایی دارد، ولی شکر خدا کلیتش درآمد.
برگردیم سر فیلمنامه. احساس من این است که داستان حفرههای خالی زیادی دارد و برای همین تعلیقش خیلی جدی و عمیق نمیشود و ما را درگیر نمیکند. یکیش فصل انتظار مالک است برای نورا و بخش دیگرش جایی است که میرود مشهد و مستقیم میرود همان هتلی که او آنجاست. چیزهای زیادی هم هست که گنگ میماند؛ مثلا این که از کجا میفهمند مالک آن دختربچه را از مرز رد کرده؟
اکبر دم در خانهشان بهش میگوید که سعید بهشان گفته. توی دکوپاژصحنه رد کردن دختر از مرز هم سعید را پشت سر مالک میبینیم. کلا چیزهایی را که میگویی قبول دارم. میدانی مشکل کجاست؟ خود گوهری هم اقرار میکند که آخر قصه از جایی که متوجه میشویم نورا چه کلاهی سر مالک گذاشته یک عالم اطلاعات مانده که آخر قصه تلنبار شده و به مخاطب ارائه میشود. یکیش همین است که او رفته مشهد. بعد کلی اتفاق پشت سر هم میافتد که کمی طول میکشد بتوانی آنها را بفهمی.
نه، قبلش هم هست؛ مثلا این که چرا مالک از خانه خودشان فراری است و شبها میرود برق دزدی؟
اگر میرفتیم سمت این چیزها کلیت فیلم تحت تاثیر قرار میگرفت.
از چیزی که میبینیم میشود حدس زد خانهشان از نظر اخلاقی جای خوبی نیست. ولی دلیل محکمی برایش پیدا نمیشود و معلوم نیست چرا. اصلا این ماجرا با قصه اصلی چه ربطی دارد؟
درست است که من کارگردانم، خیلی از سوالهایت را فیلمنامهنویس باید باشد تا جواب بدهد. بیشتر اطلاعاتی که در ذهنت کمرنگ است، چیزهایی است که در دیالوگها گفته شده و کلا دیالوگ کمتر در ذهن میماند. تصویر از این نظر بهتر اثر میگذارد. چیزی که میگویی درست است و من در تلهفیلمهای بعدیم آن را رعایت کردهام. خودم 2 تا ایراد جدی در کار میبینم.
دوست دارم بدانم چقدر از این نظر اشتراک داریم.
یکی این که اطلاعات در آخر قصه جمع شده و یکی هم همین داستان خانواده مالک که برای خیلیها سوال ایجاد کرده. اینها در فیلمنامه اولیه تقریبا حل شده بود. در یک سکانس مالک میرفت سر قبر مادرش و ما میفهمیدیم او بچه زن اول پدرش است که فوت شده. مشکل خانه هم برمیگردد به زن دومش و مالک که به نسبت بقیه آنها فطرت پاکتری دارد، نمیتواند توی خانه بماند. دوم این که مالک نامهای به زبان عربی برای نورا مینوشت که عاشقانه دوپهلویی بود و داستان زندگیاش را از بچگی در چند سطر تعریف کرده بود. این نامه به نحوی توسط یکی از زوار که فکر میکند عرض حال است، میافتد توی ضریح امام رضا. حتی همه این پلانها را گرفتیم؛ ولی هرکس فیلمنامه را میخواند، با این که دیالوگهای خیلی قشنگی داشت، میگفت آخرش خیلی شعاری است و به این فیلم نمیخورد. من از شعار نمیترسم، ولی به شرطی که با ساختار درستی بیان شود. وقتی از اول مقدماتش را نچیده باشی، آن پایان میزند بیرون.
اگر این جوری میکردی فیلمت معناگراتر میشد! یادم است قبل مصاحبه گفتی با این واژه مشکل داری. از قرار معلوم همه فیلمهایت تو همین مایههاست. اصلا تعریفات از فیلم معناگرا چیست؟
اگر سادهاش کنیم میشود فیلمی که گرایش به معنا دارد. من اصلا این تقسیمبندیها را قبول ندارم، چون مقیاس جهانی ندارد.
پس چرا تم فیلمهایت حول مسائلی است که با این عنوان شناخته میشود؟
دغدغه من مذهب و دین و مهم تر از آنها اخلاق است. چیزی که بیش از همه در فیلم هم دیده میشود، همین اخلاق است. این که نگاهم با بقیه فرق دارد، برای این است که میفهمم چرا ظاهرا همنسلیهایم از دین گریزانند و از اخلاق فراری، چون خوب بهشان عرضه نشده. این ماجرا خیلی هم مربوط به ایران نیست. کسانی که قرار بوده دین را مطرح کنند، بیشتر به جنبههای شعاریاش پرداختهاند، بدون این که وارد ظرایفش بشوند و با مقتضیات زمان همراهش کنند. برای همین جوانها بلاتکلیفند. مشکل سینما هم انتخاب کارگردانهای ضعیف برای بیان این جور حرفهاست. اگر استثنائا کاری خوب بوده، از اقدام خود آن فیلمساز بوده. ما با این نگاه مشکل داریم. باید تجربهاش کنیم و مثل مجیدی و میرکریمی و حتی کیارستمی در مقیاس خودش با کشف و شهود ساختارش را پیدا کنیم. اگر ساختار متناسب نباشد، مطمئنا کار شعاری میشود.
با این که دربارهاش حرف زدیم، ولی به هرحال قصه فیلمت در محیطی میگذرد که جنگ بوده و اثرش هم همچنان باقی است. حالا هم که مد شده یک ایرانی و یک عراقی عاشق هم بشوند مثل «روز سوم» و «اتوبوس شب»!
دفاع مقدس در بک گراند فیلم است.
نمیخواستی این محیط و لوکیشن کارکرد معنایی هم داشته باشد؟ پس چرا نبردی مثلا مرز ایران و افغانستان؟
چرا. یک دلیلش این است که من زاده آبادانم و عشقم این بود که اولین فیلمم را در شهر خودم بسازم.
پس همچنان آن تعلق خاطر به شهر مادری در وجودت هست.
بشدت. دوم این که سوژههایی داشتم که قصهاش در شهرهای دیگر میگذرد. دیدم تهشان را درآوردهاند و خیلی دم دستی شده. ولی آبادان بکر بود. مجیدی هم گفت وقتی بچه آبادانی برو همان جا. یکی از فیلمسازان مورد علاقهام امیر نادری است که بچه آبادان است و من خیلی فضای فیلمهایش را دوست دارم.
البته فضای فیلمت به فیلمهای او ربطی ندارد.
آن آبادانی که در ذهن همه ما هست، نیست. شاید چون در بخش خاصی از آبادان میگذرد.
اصلا تعبیر خودت از عشقی که بین یک پسر ایرانی و یک دختر عراقی روی مرز این دو کشور به وجود میآید، چیست؟
نکته اولش جذابیت برای درام است. 2 تا نسل سومی از 2 کشوری که روزی بینشان جنگ بوده و هنوز هم آثارش را در خودشان دارند، عاشق هم میشوند؛ اما مالک با همه مشکلاتی که خودش دارد، آخر کار به این میرسد که وضعیت دختر از او خیلی بدتر است. یعنی ماجرا عین وضعیت الان این دو تا کشور است. وضع عراق الان خیلی بدتر از ماست.
پس به هر حال دنبال این معناهای فرامتنی هم بودهای و مالک و نورا یک جورهایی نماد ایران و عراقاند.
نورا میتواند نمادی باشد از عراق که همه حتی خودیها به خاکش تجاوز میکنند، جز ایران. این را در واقعیت سیاسی هم میتوانیم ببینیم. پسر مدام به دختر کمک میکند و هیچی ازش نمیخواهد. بگذار این آخر کاری یک چیزی درباره فیلمنامه بگویم. محمدرضا گوهری فیلمنامهنویس خیلی خوبی است؛ ولی فیلم بعدیام با این تجربه و بازخوردها قطعا فیلم پختهتری خواهد بود.
فکر میکنم این را گفتی که به جوانهای هم سن و سالت پیام بدهی و توصیه کنی که اول خوب تجربه کنند و بعد فیلم اولشان را بسازند!
دقیقا. میخواهم برگردم به همان که گفتم انگار آیه آمده بود در 25 سالگی اولین فیلمم را بسازم. اصلا نباید عجله کرد. چون وقتی وارد جریان تولید شدی، دیگر نمیتوانی کنار بکشی و باید ادامه بدهی.
جابر تواضعی
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: