درد این آتش جانسوز تحمل تا کی؟

اصلا ما که کافه کاغذی باشیم، نمی‌فهمیم چه معنی دارد مادر و خواهر محترم آدم تشریف ببرند خرید و یکدفعه وسط کار زنگ بزنند به آدم که شام یک چیزی بگذار! خب یکی نیست بگوید سرراه از یکی از همان رستوران‌های عزیز دل مقداری اغذیه ابتیاع کنید و بیاورید. بعد هم که می‌گویی ما که بلد نیستیم غذا درست کنیم می‌فرمایند چند تکه مرغ بینداز توی ماهیتابه سرخ کن. فی‌الواقع خودمان به جای مرغه پختیم. چون یکراست از فریزر درآوردیم و انداختیم‌شان وسط ماهیتابه ولی هر چقدر صبر کردیم از هم جدا شوند، نشدند که نشدند، چون ظاهرا علاقه بسیار زیادی به هم داشتند. این شد که ما با کارد و چنگال افتادیم به جانشان تا بلکه بشود از هم جدایشان کرد. البته آنها هم بیکار ننشستند و با شلیک روغن داغ به دست و بال ما حسابی از خجالتمان درآمدند. خلاصه آخرش مجبور شدیم خود گردن شکسته‌مان از جیب مبارک پیاده شویم و برویم از بیرون غذا بگیریم. این همه مظلومیت را آخر خدا چرا یکجا به یک نفر داده، ما نمی‌دانیم!
کد خبر: ۲۵۵۸۸۹

خب اول برویم سراغ نامه‌ها: مارمولک قرمز به شکل عجیبی با شعرت برای خلیج فارس حال کردیم. جوری که فکمان افتاد پایین و شکست. ای‌ول! اگر باقی شعرهایت هم به همین خوبی باشد جای بسی امیدواری است دخترم!

بدخط خانم 15 ساله و الی اخر... راست می‌گویی باباجان! حسابی بزرگ شدی و نکته خوشحال‌کننده‌اش این است که داری خیلی خوب بزرگ می‌شوی. یعنی اگر این چیزهایی که در نامه‌ات نوشته بودی واقعا در وجود تو وجود داشته باشند(چی گفتم) هم خودت و هم پدر و مادرت و همه البته باید به تو افتخار کنیم. بعد خواهش می‌کنم بنویس آن کتابفروش چه کتاب‌هایی بهت معرفی کرد. راستش مقادیر معتنابهی نگرانیم. می‌خواهیم ببینیم چه کتاب‌هایی داده تا بخوانی. لطفا این کار را حتما بکن. راستش از این که آدمی مثل تو با این مشخصات مشتری کافه است به خود می‌بالیم. (امیدوارم حالت از این همه تحویل بد نشده باشد، ولی خب یک جورهایی با بزرگ شدنت خیلی خوشحال شدیم.) راستی دلمان برای برنامه درسی‌ات هم کباب است!

به‌به، به‌به، نرگس‌خانم از نیشابور! خوش آمدی به جمع مشتری‌های کافه. اصولا نرگس‌خانم ما شخصا لهجه نیشابوری‌ها را بدجور هستیم و کلی از شنیدنش لذت می‌بریم (این را بی‌هیچ اغراقی گفتم) ولی شعرت را نتوانستیم چاپ کنیم، چون بدآموزی داشت. یعنی فمینیست‌ها احتمالا برای سرمان جایزه تعیین می‌کنند. این است که اگر از این به بعد خود نامه‌ات را به لهجه نیشابوری برایمان بفرستی ما روی چشم‌مان آن را چاپ... یعنی می‌گذاریم.

محمد مهرابی از همدان امیدوارم این فصل لعنتی امتحانات و متعاقبا کنکور هر چه زودتر تمام شود و همگی با هم یک نفس راحت بکشیم.

تی‌ان‌تی جان، ما که نفهمیدیم چرا از دست ما ناراحت شدی. توی نمایشگاه هم دنبال کتابت گشتم ولی از آنجایی که ما از دیدن هر چیزی که مربوط به کنکور است حالمان بد می‌شود، نتوانستیم آن کتابی را که می‌خواستی پیدا کنیم. یعنی.... دروغ چرا؟ آن قدر سرمان به کتاب‌های خودمان گرم شد که.... (این یک کافه کاغذی آب شده است که دارد می‌نویسد... چیک چیک چیک...)

مژگان‌خانم راستش نامه شما تا سرحد مرگ مرا اذیت کرد. امیدوارم خدا به شما صبر دهد و به وروجک ما طول عمر!

مژی خانم! از ابراز لطفت ممنون! تیزهوشان هم که می‌روی... خب دست راستت زیر سر بعضی‌ها که کمترین بهره‌ای از هوش و آی‌کیو نبردند و همچنان ادعای اقلیدوس‌وارانه می‌کنند. باز هم برایمان بمیل( !یاه یاه یاه این فعل را خودمان اختراع کردیم، فقط چون جایی نبود ثبتش کنیم، خودمان شخصا دست به کار شدیم.)

سینا امینی، کی؟ کجا؟ چه وقت؟ بابا این شایعه‌ها چیه درست می‌کنی داداش، ای بابا!

ای الف میم در کوزه افتاده، خدا بد ندهد. راستش تو از آن دسته آدم‌هایی هستی که ما از دیدن نامه‌اش خیلی ذوق‌زده می‌شویم، چون برایمان خیلی جالب است که در این سن و سال این همه کتاب خواندی و به خصوص اطلاعات ادبی‌ات بالا است. درست عین خودمان! تولدت هم مبارک. و بله ما همیشه خدا در اشک‌های جناب شتر در حال چلپ چلپ کردنیم! راستش منم جورج اورول را هستم ناجور! و با حرفت هم خیلی خیلی موافقم. بیشتر از این نمی‌توانم توضیح دهم. چشم! توت می‌خوریم و از درخت بالا می‌رویم!

ماجده از بهشهر ای بابا، بچه‌ام تو حرص چه چیزهایی رو می‌خوری؟ آخه بالا نیومدن سایت جام‌جم هم حرص خوردن داره... نه... نداره... چرا نداره.... خوبم داره...

آقای دال راستش من اگر جای تو بودم همان یک بار هم برای امتحان سراغ این مشاوره‌های کنکور نمی‌رفتم. به جای این که وقت خودت را الکی تلف کنی همان برنامه خودت را پیاده کن. من هم برای کنکور فقط از برنامه خودم پیروی کردم: صبح تا ظهر درس (البته اصلش کتابی بود که وسط کتاب درسی گذاشته بودیم و بکوب می‌خواندیم) بعد ناهار، بعد خواب، بعد دوباره همان درس تا شب، شب هم ولگردی و از این جور چیزها! ولی جدای از شوخی اگر واقعا به خودت ایمان داشته باشی همه چیز حله باباجان! در ضمن در زدن آن مشت که اشاره کرده بودی من را هم شریک بدان! که از صمیم قلب این کار را خواهم کرد. شاید باورت نشود ولی وقتی دیدم می‌خواهی بعد از امتحانات بروی سراغ شاهنامه و باقی آثار کلاسیک، اندازه یک دنیا خوشحال شدم. خیلی خوشحال شدم که دیدم یک نسل سومی به کشورش این قدر اهمیت می‌دهد. خلاصه که ما را هم از این به بعد به جمع ارادتمندان اضافه کن!

... اصلا من می‌گم در یک حرکت نمادین با همه بچه‌ها بریم دورتادور خلیج فارس وایسیمو دستامونو بدیم به هم...... اوم........ خب البته فک کنم نفر کم بیاریم....... آخه نکه خلیج فارس خیلی بزرگه........ یا این‌که می‌تونیم تو یه زمین باز کنار خلیج فارس با حروف خیلی درشت بنویسیم لعنت به هر کسی که که به اینجا بد نگاه کند که وقتی با ماهواره دارن از اون بالا خلیج فارسو دید می‌زنن اینو ببینند. پروانه‌خانم با این حرف‌های شما هم اساسی حال کردیم. خداوکیلی شما نسل سومی‌ها خیلی باحال بودید و ما خبر نداشتیم‌ها! خلیج‌فارس تا شما و امثال شما را دارد، هیچ وقت خلیج‌عربی یا هر چیز دیگری نخواهد شد. راستش را بخواهید با خواندن نامه‌های شما درباره خلیج‌فارس کمی خیالمان تخت شد... بله! ایادی رو هم بهش گفتیم گفت خب!

این صفحه هم ترکید و هیچ کس صداش درنیامد. همچنان در مورد خلیج همیشگی فارس بنویسید.

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها