در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
آره... ما همون مردمی هستیم که از بچگی عادت کردیم مشکلات خودمون و جامعه رو بندازیم گردن دنیا. بیا من و تو خودمون رو عوض کنیم تا دنیامون هم عوض بشه.
ندا فلاح سخنگو 19 ساله از کرج
تنها در مزرعه
صدای شلیک گلوله در مزرعه پیچید. عرق سردی روی بدنش نشست و چند لحظه بعد، از گوشه چشم، صاحب مزرعه رو دید که به سمت زاغ سیاه و زشت و نیمهجانی میرفت. مزرعهدار، زاغ خونآلود رو از روی علفها برداشت و فریاد زد: «از هر چی زاغه حالم بههم میخوره.»
بغضش ترکید. آخه مترسک، تنها دوستش رو از دست داده بود!
جزیرهای در مرداب از اراک
خلاصه بگم: عشق
صدای پای آب را پر از ترانه میکنم/ برای بیتو بودن از هوا گلایه میکنم/ چه سخت میشود تو را اسیر این شبم کنم/ و من تمام روز را پر از ستاره میکنم/ و با تمام پرسشم تو را کلافه میکنم/ تو را اسیر این شب پر از خرافه میکنم/ بزن تفعّلی تو ای حدیث سبز زندگی/ تو که تمام عشق را به تو خلاصه میکنم.(...قبل از اینکه از شعرم انتقاد کنی، باید بگم من خودم رشته ادبیات و علوم انسانی خوندهم و به قافیه و عروض هم مسلطم... راستی، من جوششی هستم نه کوششی. پس به خاطر قواعد رعایت نشده ببخش...)
نیلوفر خوب 18 ساله از لنگرود
نیلوفر خوب! من اگه انتقادی هم میکنم به خاطر پیشرفت خودتونه؛ اونم تو زمونهای که کمتر کسی چشم دیدن پیشرفت دیگرون رو داره، چه برسه به اینکه برای پیشرفتشون یه مانعی رو هم از جلو پاشون برداره یا حتی یه راه بهتری هم نشونشون بده! دیدی اینا که میخوان پنالتی بزنن اول چن قدم میرن عقب؟ آخه واسه چی؟ واسه اینکه اگه از همونجا که هستن شوت کنند، ضربهشون کمرمق و احتمال موفقیتشون کمتره. اگه دنبال گل کردن و موفقیتی، با جوشش و این نقل قولا خودت رو گول نزن. کوشش کن قواعد و مکاتب و سبکها و خیلی چیزا رو یاد بگیری و رعایتشون کنی، اون وقت هم جوشش میآد سراغت هم احتمال گل کردنت زیاده؛ فقط مواظب باش دیگه اونقد نری عقب که مثل من از زمین مسابقه خارج بشی!
اعتراف
وقتی خواستی پُر از تنهایی شوی، یادت باشد دل کوچکی از تو تنهاتر و پُر از تپش ثانیههاییست که روی خلسهی نبودنها مرده است. یادت باشد هنوز چشمهایی، تنپوش نورانی اشک را به تن دارند و دستهای کسی اینجا برای آنچه تو میخواهی سرد و تنها مینویسد.
من به لحظههایی قسم میخورم که سرشار از نگاه تو بودم و تو به اشکهایی قسم میخوری که بدون سلام وداع میکنند. من مفهوم خستگی را به رنگ نقاشی تمام روزهایم پاشیدهام و از لحظههایی آمدهام که صادقانه از آزادگی گلها میگویند؛ گلهایی که صدای باد را خواب میبینند. میخواهم از خاطره سرشار شوم و نگاه قشنگ چشمانت را در ضمیر باران تکثیر کنم. میخواهم به خندههایی برسم که تمامِ هر شب آرزویش را داشتم و از نفسهایی بگویم که با حرفهایت زندگی میکنند.
بیا تا از دلتنگی این نوشتههایی بگویم که بیتأمل ذهنت را پر میکنند. بیا تا از تو برای تنهایی بگویم و دلش را بسوزانم. بیا تا اعتراف کنم که من، حاشیهی انگشتان خورشید را از شب خالی کردم تا ماه روی کوچکی روزن آسمان، مژدهی ستاره را بدمد.
نرگس، عاشقترین ستاره
از باب توجه
(سلام! خب چیه مگه؟ سلامه دیگه! سلامتی میآره... برم نون بگیرم؟!!)
نه آدم بیدست و پایی بود، نه پیر و از کار افتاده. یه نفر هم بیشتر نبود که بخواد جایی رو تنگ بکنه. کمک خونه و کمک حال همهشون هم بود. تازه خرید خونهشون هم با اون بود. جَخ، بچههاشونو تر و خشک و نگهداری هم میکرد. هر وقت هم به شبنشینی و مسافرت میرفتن، خونه میموند و میشد بپّای خونه. در عوض این همه کار هم نه توقعی داشت و نه حقوق و مزایایی میگرفت. همین که یه سقفی بالا سرش بود و کنار نوههاش، خوب بود. جزو از پا افتادهها و شکسته بستهها هم نبود که اسباب زحمتشون باشه. با یه لقمه نون سیر میشد و با یه لیوان آب، سیراب. خلاصه که مُخ آدم سوت میکشه وقتی این چیزا رو میبینه. جای یه همچین مادری روی چشم بچههاش باید باشه، نه توی خونه سالمندان!
رحیم طاهری از حسنآباد فشافویه
...«وقتی این چیزا رو میبینه»؟ واقعاً میبینه؟ یعنی از نزدیک خودت رفتی ببینی و پای صحبتشون بشینی و بعد بگی؟ میدونی از هر صد یا هزار تا، شاااااااید یکی دو تا یا اصلا ده تا هم باشن که اینجوریاند. بقیه، از قضا به خاطر عشق و توجه همون بچههاست که اونجانهاااااا: هم پرستاری کنارشون هست، هم مراقبی، هم پزشک و همنسلانی که جویای احوال و همکلام گفتارشون باشه.
تهِ تهش، بعضیهام هستن که به خاطر کجخلقیهای خاص دوران پیری و حواسپرتیشون تو کم و زیاد خوردن یا نخوردن داروها و... نگهداریشون اراده پولادینتری میخواد و کار هر کسی نیست. خلااصه که، حواست باشه، گاهی برخی از این تصورات، همون طور که به «صبحگل» گفتم، زاییده شنیدهها و تصورات ماست، نه واقعیتی که همهگیر باشه. نکنه اگه این چیزا رو از نزدیک دیدی، تو هم عدل رفتی با همون یه نفری صحبت کردی که بچههاش بهش بیمهری کردهن! هوم؟!!
پدر نمونه
در صف طولانی اتوبوس، کنار من آقایی ایستاده بود که پسر کوچکش را بغل کرده بود. ناگهان چنان با دست بر سر این طفل معصوم کوبید که پسرک بینوا میان بغض و گریه معطل ماند. مرد، بچه را پیش همسرش برد و به طرف او پرتاب کرد. دختر سهچهار سالهاش هم که کنار او آمده بود با تشر پدر روبرو شد: «برو پیش مادرت!»
ما همه مات و مبهوت مانده بودیم. وقتی خواستیم سوار اتوبوس شویم، من که از او جلو افتاده بودم گفتم: «بفرمایید، نوبت شماست» آن آقا لبخندی زده، فرمودند: «اشکالی نداره، فرقی نمیکنه!!»
فکر کردم: نه به آنها که با توسل به هزار دارو و دکتر و دعا، فرزندی میجویند و به نتیجه نمیرسند، نه به اینها که لابد خود را پدر نمونهای هم میدانند!
علیرضا ماهری
سرمایهگذاری فرهنگی
میدونی وقتی میگن: «آفتاب به گیاهی حرارت میده که سر از خاک بیرون آورده باشه» یعنی چی؟ یعنی تا خودت نخوای و یه تکونی به خودت ندی، به موفقیت یا هدفت نمیرسی. یعنی تا خودت رو شکوفا نکنی، دیگران هم از استعدادت باخبر نمیشن و اگه همینجور بشینی زانوی غم بغل بگیری، خوشبختی به سراغت نمیآد. یعنی تا استارت نزنی، راه نمیافتی؛ تا محبت نکنی، محبت نمیبینی.
میدونی چرا این همه «یعنی» رو آوردم؟ برای اینکه بدونی همه چیز، به خودِ خودِ خودت بستگی داره. پس تا میتونی رو خودت سرمایهگذاری کن.
(با من پدرکشتگی داری؟! یه الفبچه هم بشینه برات مطلب بفرسته، درباره مطلبش نظر میدی اما درباره متن من نه! مگه این کارو کنی کامپیوترت میسوزه؟ اگه اینطوریه، اشکال نداره. شما نظر بدین بذارین کامپیوترتون بسوزه، من خودم شخصاً برات یه دونه نوشو میخرم!)
کیانا، نخود هر آش
مگه اون حکایته رو تو کتابای درسی نخوندی؟ جداً؟ ای درسنخون! بیا من نسخه آپدیت شدهش رو دارم: «بنتالنساء، ابنالابو، فلانیبنِ ف! البهمانبن بنت البهمدان، الحسام دووووو برره معروف، با کاروانی به سفر شدی. اندر میانه راه، رهزنان به قافله زدی و از هر یک مالی بردندی، چنانک جملگی انگشت بر دهان بماندی! (نسخه ف: بعضیاشونم انگشت بر جبین بماندندی!) قضا را هر چه خرک حسامی بگشتی اندر میان خورجین وی هِل پوکی هم نیافتی! مگر تکه لپتاپی یاتاقانزده و دربوداغان (کلمهها و ترکیبات تازه: یاتاقانزده= یاتاقان زده دیگه! نمیدونی برو میکانیکی! دربوداغان= غور، دبه، غورودبه!! دیگه خیلی داغون! خلاصه یه چی تو همین مایهها!.) رئیس حرامیان گفت: این چیست؟ گفت: این تمام سواد و اطلاعات و زندگی و کار و دار و ندار و عشق و ها... یادم اومد: کلاه گشاد و ساعت شنی(!) و زن و شوی و فرزند و زاد و ولد و... یکی از آن میان گفت: جون بِکّن بابا...! حسام دووووو برره از همان سه نقطه به بعد جان کَند: ...من است! به یک دینار از بازار شام بخریدمی و یک ماهه هزینه آن درآوردمی و دوماهه سودآور شدی و چار ماهه...! رئیس راهزنان گفت: اَههه حالا اینا رو وللش!! وسط بیابون، زیر ظل آفتاب، هوس سخنرانی کرده واس ما!! و آن جمله معروف و مشهور را همچی تالااااااپی بچسبانیدندندندی بر پیشانی حسام ما که گفت: سوادی که بار خر باشد... الخ!»
حالا تو میدونی چرا اینهمه «حکایت» رو آوردمی؟ از برای اینکه بدونی من کیانا نیستم که نخود هر آشی باشم! (مبحث سواد و این صوبتا!) اومدیم و یه نظری دادیم، کامی ما نسوخت، خودمم رفتم اِشانتیون سه تا نوترش رو گرفتم واسه تو!! با اطلاعات سوخته و سواد پریده از روی هاردش چیکار کنم؟ ها؟ اونا رو هم میخری؟ دِ... نمیخری دیگه... حالا هی بگو نظر بده! نظر بده! ...نظریجییییتااااااالم کجا بود باااااا؟! ببین منو!!
رفیق ناباب
امروز دوباره دوشنبه شده و من مثل معتادا رفتهم روزنامه خریدهم و چاردیواری و...
نمیدونم این صفحه بروبچ چی داره که هی مجبور میشی بری طرفش! دیگه کمکم باورم شده که وقتی مامان و بابام میگن تو معتاد شدی، واقعاً معتاد شدهم! مامانم میگه: مثل این آدمای عاشق همچین که میشینی دیگه از سر این نوشتهها بلند نمیشی! بهش میگم: آخه مادر، فدات بشم، وقتی این نوشتهها رو میخونم کلی کیف میکنم؛ دلم نمیخواد موقع خوندنشون حواسم پرت بشه. بابام که همیشه همه روزنامهها رو میخره، چند وقته به دوشنبه که میرسه جامجم نمیخره! میگم: بابا من که بیجنبه نیستم، میگه: تو میشینی 60 بار از رو اینا میخونی! اینا یعنی چی؟ میگم: آخه هر چی باشه بهتر از وقت تلف کردن و حتی بعضی وقتهام بهتر از درس خوندنه! میگه: نیگا کن! باز زد به کلهش و دیوونه شد! و میزنه با کنترل زیر بساط روزنامهمون! ما هم که مثل خودت حسسسساااااس!!
...به هر حال میخوام بگم بیا و یه فکری به حال ما معتادهای بروبچخون بکن که همه از دستمون کلافه شدن.
متفاوت
بابا علیژوووون، پشرم، دخترم (حالا فرقی نداره)، باژوق! متفاوت! من آخه چه فکری کنم؟ اونم با این توژیحاتی که اگه مشئول ژامِژم بخونه و بفهمه هر هفته یه مشتری مشل بابات رو میپرونم! یه روژه میفرشتهمون شراغ مکیدن شماق! آخه باباژووون! شُحبت یه نشخه از این همه تیراژ روژنامه نیش که! شحبت رفاقت با رفیق ناااااابابه! منم به ژای مامان بابات بودم، وقتی میدیدم بچهم شاکت و مرتب میشینه یه ژا، درباره مطالب دو تا شفحهای که دو پول شیاه واشه حل مشکلات ژندگی آدم به کار نمییاد فکر میکنه، میگفتم عوژ این بیژنبه باژییا (ملتفتی داداشی؟!!) پاشو برو بیرون تو کوچه، وشط هژار تا گرگ و گوشفند، هی بالا پایین بپر، هی شر و شدا کن، هی مژاحم آشایش این و اون شو، تا یه رفیق شادقی هم پیدا شه، اژ شر خیرخواهی گولت بژنه، اژ اینم که هشتی معتادتر شی. آره بابا ژوووون! بابا مامانا حتماً میدونن چهژوری باش بچهشونو تربیت کنن. واشه همینه که میگن به ژای روژنامه خوندن و ژیاد شدن شطح شواد و فرهنگت، همینژووور عااااااطل و باطل یهژا بشین تا وقتی رفتی تو جامعه خوراک گرگ بیابون بشی!تو این اوژاع ، تو چرا میخوای متفاوت باشی... هاااااا؟!
دامادِ نمایشی
یکی از همکارا بعد از سه دهه تنها زیستن، قصد ازدواج میکنه و به همراه خانواده به خونه یکی از آشناها میره برای امر شریف خواستگاری! بعد از خرج تعارفات معمول و احوالپرسی، پدر محترم عروس خانم یه نگاه نمایشی(!) به هیکل دوست ما میاندازه و میپرسه:
«جناب، شما منزل شخصی دارید»؟
«نه، متأسفانه موفق به خرید خونه نشدم.»
پدر محترم عروس خانم هم با نهایت ادب اضافه میکنند:
«پس، از دیدن رخسار جناب عالی بسیار خرسند شدیم!!»
همون جا هم داماد رو جواب میکنن که بره! آخه این چه رسمیه؟ اگه طرف خونه نداشته باشه، جُرمه؟ کدوم قانون میگه که اولین سوال خواستگاری باید درباره خونه باشه؟ یعنی اخلاق، ادب، تحصیلات، خانواده و... درجه اهمیتشان از خونه کمتره؟!
سری به دادگاههای خانواده بزنید. خانهدارهایی که کارشان به آنجا افتاده فراوانند.
افشین اشرفی از نوشهر
چترِ خنده
به اطرافم که مینگرم، گویی همگان بهانهای برای گریستن دارند و خندههایشان را آن دوردستها جا گذاشتهاند. این بار دیگر همرنگ جماعت نمیشوم. اشکهایم را در جیبهایم مخفی میکنم و از لَجِ این همه غمدوستی و ترحمخواهی میخندم؛ حتی به تنهایی مترسک و آوارگی مجنون. آنقدر با آواز بلند میخندم که شرم کنند میان نعرههای شادیام سخن از اندوه بگویند.
زیر بارش غصهها، میان رگبار حسرت و بیوفاییها، چتری از لبخند به سر میگیرم و باز میخندم. نمیدانم چرا اما میدانم که میخواهم بخندم، پس میخندم؛ حتی اگر مرا دیوانه بپندارند!
جعفر دردمندی از سلماس
تماس مرگبار!
من نمیدونم چرا بعضی از آدما به تلفن که میرسن خودشون رو خفه میکنن! هی حرف، حرف، حرف... اصلا نمیدونم این همه حرف رو چهطور میسازن و چیکار میکنن که فکشون درد نمیگیره! تلفن برای این ساخته شده که چن دقیقه حال کسی رو بپرسی، از حال و روز آشنایی باخبر بشی، یه کار ضروری داری، مسافت زیاده، به جای صرف هزینه زیاد و تلف شدن وقتت، با خرج و وقتی کمتر کارت رو انجام بدی، نه اینکه صبح گوشی رو برداری، شب بذاری، آخرشم بگی فراموش کردم درباره فلان موضوع بگم! حالا یکی باهات کار داره، یا پدرش درمیآد و آخرش هم با اعصاب خراب از خیر تماس میگذره یا شانس میآره و تماس برقرار میشه، دو کلمه حرفش رو میزنه، بقیه روز باید گوشش رو اجاره بده به جناب عالی و از همه کار و زندگی خودش هم بمونه!
کامرانی
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: