در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
من که قرار است تمام فردا را به مهمانی بروم و فوتبال بازی کنم.
اما اهمیتی ندادم. چند دقیقه بعد دیدم گروهی از بچهها به سمت او هجوم بردند و کتابهایش به علاوه عینکش از چشمانش افتاد.
او در حالی که ناامیدانه میخواست از زمین بلند شود به دنبال عینکش میگشت. من عینکش را برداشتم و با لبخندی به او دادم. او نیز لبخند زیبایی به من زد و تشکر کرد.
به او گفتم که منزلش کجاست و فهمیدم که او در نزدیکی منزل ما زندگی میکند. بعد پرسیدم چرا تا به حال او را در مدرسه ندیده بودم و او گفت که قبلا در جایی دیگر زندگی میکرده، اما مجبور شده پس از شروع سال تحصیلی به این مکان و به این مدرسه نقل مکان کند.
سپس از او که نامش کایل بود خواستم که چند تا از کتاب و دفترهایش را من برایش بیاورم تا کمی راحت تر راه برود. او با خوشحالی پذیرفت.
به منزل رسیدیم و قبل از خداحافظی گفتم که قرار است فردا به منزل دوستانم بروم و با هم فوتبال بازی کنیم او هم اگر میخواهد میتواند به همراهم بیاید و او نیز قبول کرد.
دوستان من همگی از او خوششان آمد.
از آن روز به بعد من و کایل دوستان خوبی برای هم شدیم. با هم به مدرسه و گردش میرفتیم. از آن روز به بعد هم دیگر تمام وسایلش را با خودش حمل نمیکرد.
ما تمام دبیرستان را در کنار هم به پایان بردیم سپس قرار شد او برای ادامه تحصیل در رشته پزشکی به دانشگاه جورج تاون برود و من هم که بورسیه فوتبال شده بودم تحصیلاتم را در رشته بازرگانی ادامه دهم.
با اینکه محل دانشگاه من از کایل خیلی دور بود میدانستم که هرگز از هم دور نخواهیم بود زیرا ما بهترین دوستان همدیگر بودیم و همدیگر را رها نمیکردیم.
در روز فارغالتحصیلی از دبیرستان قرار شد که کایل یک سخنرانی داشته باشد. من بسیار خوشحال بودم که قرار نیست من حرفی بزنم زیرا چیزی برای گفتن نداشتم.
در زمان مقرر که تمام دانشآموزان دبیرستان و والدین حضور داشتند مدیر مدرسه از کایل درخواست کرد که صحبتش را شروع کند.
او هم این طور شروع کرد فارغالتحصیلی زمانی است که باید از همه کسانی که در این دوران به ما کمک کردهاند تشکر کنیم.
از والدین ، معلمان ، خواهر و برادران و دوستانمان. دوستانی که بهترین هدایای زندگی هستند.
من میخواهم بهترین دوستم را به شما معرفی کنم و وقتی نام مرا برد همه دوستان به من نگاه کردند اما من با ناباوری به سخنانش گوش میدادم.
او ادامه داد من پدرم را از دست داده بودم و وضعیت شغلی مادرم به گونهای بود که نمیتوانستیم برای مدت طولانی در یک جا بمانیم. دبستان را در دو محل نزدیک به هم تمام کردم اما وقتی بعد از اتمام دبستان به این منطقه آمدم احساس تنهایی عجیبی میکردم. بیش از هر زمان کمبود پدر را احساس میکردم. مادرم هم مشکلات زیادی داشت که با آنها کنار بیاید و در ضمن تمام دوستان و همکلاسیهایم هم از من دور شده بودند و گرفتار مشکلاتی نظیر... بودم.
در یک روز تصمیم گرفتم که خودم را بکشم. شاید بدین ترتیب زحمات مادر برای رسیدگی و بزرگ کردن من کمتر شود. پس تمام وسایلم را جمع کردم و از مدرسه به سمت خانه بردم تا مادر مجبور نشود پس از مرگم کشوی مدرسهام را هم تمیز کند و ناراحت شود.
اما در راه با این دوست خوبم برخورد کردم و او در حالی که عینکم را از روی زمین برداشت و به من داد دستش را به نشانه کمک به سویم دراز کرد و لبخند زیبایی زد.
باید از او تشکر کنم، زیرا بدون اینکه حرف خاصی زده باشد مرا نجات داد و امید زندگی را در من تازه کرد.
شاید او هرگز به عمق تاثیر لبخندی که به من زد توجه نداشت، اما این حرکت او جان مرا نجات داد.
شاید هرگز ندانید اما فقط یک حرکت محبتآمیز یا لبخند شما میتواند زندگی کسی را عوض کند.
باید بدانیم که خداوند همه ما را به طریقی سر راه دیگران قرار داده تا تاثیری در زندگی آنها بگذاریم. پس بیایید کاری کنیم که این تاثیرات همواره مثبت و مفید باشند و در واقع در وجود یکدیگر به دنبال خالق بگردیم.
مترجم : سحر کمالینفر
منبع :msn.com
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: