جان او بهای ناتوانی من بود

«باید پول جمع می‌کردیم و برای رسیدن به خواسته‌مان قرار بود هرکاری که لازم شد انجام دهیم. هیچ کدام‌مان خانواده‌ای نداشتیم که بخواهد از ما حمایت کند، بنابراین خودمان بودیم که باید زندگی را می‌ساختیم. علاقه‌ای که به نامزدم داشتم باعث شده بود از همه کارهای خلافی که تا آن زمان کرده بودم عقب بنشینم. او مرا قانع کرده بود که برای به دست آوردن پول راه بهتری بجز فروش مواد مخدر به جوانان هم هست و من هم آن را پذیرفته بودم.
کد خبر: ۲۵۴۵۵۰

 او برادری 15 ساله داشت که بر اثر مصرف مواد مخدر سال‌های قبل جانش را از دست داده بود و به همین خاطر مدام به من می‌گفت کسی که از این راه پول در بیاورد قاتلی است که آزادانه زندگی می‌کند. شاید حق هم داشت. در تمام مدت 4 سالی که من در ایالت‌های مختلف آمریکا اقدام به فروش مواد مخدر از جمله «کراک» می‌کردم هرگز نتوانستم ذره‌ای پول جمع کنم و حتی برای کاری مفید خرج کنم. پول آن انگار از هر پول دیگری در دنیا حرام‌تر بود و خرج کردن آن آسان نبود. وقتی با «نیکی» آشنا شدم از همه چیز خسته بودم. از زندگی بدم می‌آمد و احساس می‌کردم هرچقدر هم که تلاش کنم هرگز موفق نخواهم بود. انگار اگر کسی درس درستی نخوانده باشد و خانواده‌ای محکم پشت سرش نداشته باشد محکوم به شکست است. لااقل در مورد من که این‌طور بود و آن را بخوبی در زندگی‌ام احساس کرده بودم. نیکی کم‌کم به من آموخت که می‌شود به زندگی مثبت هم نگاه کرد. نتیجه آن این بود که با وجود سخت بودنش هر طور که بود از زنجیره فروشندگان مواد مخدر خارج شدم، اما چون کسی که این کار را بکند از سوی رئیس‌اش محکوم به مرگ است مجبور شدم از شهری که در آن اقامت داشتم خارج شوم. اعضای گروه هم هرچه را که پس‌انداز داشتم و در منزلم پنهان کرده بودم پیدا کردند و آن را بردند و تهدید شدم در صورت پیگیری آن با مرگ مواجه خواهم شد. نیکی مطمئن بود که می‌توانیم زندگی راحت‌تری بسازیم. وقتی راهی میامی شدیم مطمئن بودیم برای دو جوان که انگیزه زیادی برای کار کردن دارند کارهای زیادی هست که می‌توان انجام داد. اما عملا این طور نبود و ما هر روز با درهای بسته بیشتری مواجه می‌شدیم. درهای بسته‌ای که بالاخره حتی «نیکی» نامزدم را که برای خرید لباس عروسیش حتی طرح ساده انتخاب کرده بود را به شخصی تبدیل کرد که تصمیم گرفت هر طور شده آنقدر پول به دست بیاورد که همه عقده‌های این مدت زندگی‌اش را با آن جبران کند. راهی نداشتیم باید دزدی می‌کردیم.« »تونی فیلیپس» 29 ساله به اتهام مشارکت در قتل نامزدش «نیکی مکروم» دستگیر شده است. او گرچه حتی یک گلوله هم به سوی نامزدش شلیک نکرده است اما متهم است او را در شرایطی قرار داده که به سویش شلیک شده و جانش را از دست داده است. مرگ نیکی برای تونی که در تدارک ازدواجشان بود شاید سنگین‌ترین خسارتی بود که برای اشتباهش پرداخت. اشتباهی که نه‌تنها زندگی آزادانه‌‌اش را گرفت بلکه شریکی را که او بعد از سال‌‌ها تنهایی پیدا کرده بود به کام مرگ فرستاد. با رای دادگاه «تونی‌ فیلیپس» به 30 سال حبس محکوم شده و در این مدت نیز حق درخواست تجدید نظر ندارد.

«وقتی وارد میامی شدیم حاضر بودیم هر کاری را انجام دهیم تا هر طور شده پول کمی دست و پا کنیم و بتوانیم عروسی خصوصی بگیریم و به خانه‌مان برویم. گرچه هیچ کداممان اقوامی نداشتیم که بخواهیم برای آنها مراسم بگیریم اما نیکی آرزو داشت که لباس عروس به تن کند و در کلیسا دست در دست همسرش بگذارد. من می‌خواستم هر طور که هست این آرزویش را برآورده کنم و حاضر بودم هر کاری که از دستم بر می‌آمد انجام دهم. متاسفانه زمانی که ما وارد بازار کار شدیم اوضاع بسیار بدی بود. ما هیچ کداممان درس نخوانده بودیم و تجربه هیچ کاری را هم نداشتیم نیکی که 21 ساله بود و تنها چند سال را از یک پیرزن نگهداری کرده بود که برایش هیچ مزیتی به حساب نمی‌آمد من هم که با وجود سابقه بدی که داشتم وضعی بهتر از او نداشتم و باید به سختی می‌گشتیم تا کار مناسبی پیدا کنیم. چند ماه اول شوق زیادی داشتیم و با این که با درهای بسته زیادی مواجه شدیم اما امیدوار بودیم. کم‌کم اوضاع برایمان سخت‌تر شد. همان پول کمی را که برایمان باقی مانده بود خرج کرده بودیم و باید هر طور بود دست به هر کاری می‌زدیم. نیکی عصبی شده بود و دیگر از آن دختر جوان و خوش‌بین که به آینده‌اش بسیار امیدوار بود اثری باقی نماند. من سعی‌ام را می‌کردم تا فشار کمتری روی او وارد شود، اما بی‌فایده بود. حتی برای کار کردن در رستوران هم پذیرفته نمی‌شدیم. انگار طلسم شده بود. نیکی مدام به من می‌گفت کارهای خلاف من در گذشته باعث شده که در زندگی‌مان این گره‌های متعدد باشد که نتوانیم زندگی‌ای مثل همه مردم داشته باشیم و انگار درست می‌گفت. هر در بازی را که به آن نزدیک می‌شدیم برای ما به منزله بن‌بست بود. ده‌ها بار برای کار کردن در محل‌های مختلف مشغول شدیم، اما هر بار بعد از یک یا دو روز به علت‌های نامعلومی عذر ما را می‌خواستند. می‌دانستم که با سفر کردن به شهرهای دیگر هم مشکلی از ما حل نمی‌شود. چاره‌ای نبود باید سعی‌مان را می‌کردیم. اولین باری که به فکر دزدی افتادیم در یک پارک نشسته بودیم. آنقدر ناراحت و عصبی بودیم که ساعت‌ها بود با وجود نشستن روی یک صندلی حتی کلمه‌ای با هم حرف نزده بودیم تا این که نیکی نگاهی به من کرد. از نگاهش خواندم که چه می‌گوید. کمی دورتر زنی فرزندش را برای گردش به پارک‌ آورده بود و برای تاب دادن او مدام کیفش را روی صندلی جا می‌گذاشت. با بهت و ناباوری به نیکی نگاه می‌کردم، اما اشتباه نبود او می‌خواست برای اولین بار دزدی کنیم. در یک لحظه تصمیم‌ام را گرفتم. اگر این آن چیزی بود که او می‌خواست پس انجامش می‌دادم. به سرعت به کیف ‌زن نزدیک شدم و قبل از آن که او حتی متوجه شود آن را برداشتم و از محل دور شدیم وقتی در متروی زیرزمین که جای امنی پیدا کرده بودیم در کیف را باز کردیم در آن حدود 500 دلار پول نقد به همراه تعداد زیادی کارت وجود داشت که ارزش زیادی داشتند. نیکی برای اولین بار پس از مدت‌ها لبخند می‌زد. او به من گفت که یک قدم به ازدواجمان نزدیک‌تر شده‌ایم. این آغاز دزدی‌هایمان شد.»

«نیکی مکروم» زمانی که به بیمارستان منتقل شد از ناحیه گردن هدف اصابت گلوله قرار گرفته بود. او بشدت خونریزی داشت و مردی که به سوی او شلیک کرده بود در پاسگاه پلیس مورد بازجویی قرار داشت. پس از مرگ نیکی بر اثر شدت جراحات وارده مشخص شد که او همراه نامزدش در حالی که هفته آینده قرار ازدواجشان را در یک کلیسا گذاشته بودند برای آخرین دزدی تصمیم می‌گیرند خودروی مدل بالایی را از منزل ویلایی یک مرد ثروتمند بدزدند. آنها با این که به راحتی وارد خودرو می‌شوند، اما هنگام فرار از پشت سر توسط صاحب آن هدف چندین گلوله قرار می‌گیرند که یکی از آنها به نیکی اصابت کرده و او را از پا درمی‌آورد. در این پرونده علاوه بر قاتل، نامزد نیکی نیز شریک در قتل شناخته شد.

«درست است، من مقصرم. ناتوانی من در تشکیل زندگی به بهای جان او تمام شد.»

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها