در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
به هر حال هنر جلوه بسیار مهمی است از طرح اسلام، تبلیغ اسلام و عظمت اسلام. البته متاسفانه تا کنون چندان بهره وافری از این توان قدرتمند برای تبیین هویت اسلام و حقیقت اسلام نبردهایم.
هنر در فرهنگ اسلامی
در هنر اسلامی این اعتقاد وجود دارد که اگر شما جانتان پاک شود دلتان صافی میشود. آینه این دیدگاه غزالی است؛ "المومن المرات المومن." یکی از لطیفترین تفسیرهای این حدیث آن است که مومن اول ، انسان است و مومن دوم ، خدا. بنا به آیه قران که یکی از صفات خداوند را مومن میخواند، میگوید اگر پاک شوی جانت آینه صفات خداوند میشود آن وقت زیبایی خداوندی را بروز میدهی. این مهم است که میگویند نماز شب صورت را نورانی میکند، دائمالوضو بودن صورت را نورانی میکند. در فرهنگ اسلامی مرزی بین ماده و معنا نیست.
ملا صدرا میگوید : که ماده در آخرین شکل خودش و آخرین حد تعالیاش تبدیل به روح میشود و ماده مجرد میشود.
در فرهنگ ما هنرمندی یعنی پاک بودن، فاضل بودن، شریف بودن، انسان بودن؛ چنان که حافظ میگوید.
در فرهنگ ایرانی اسلامی در مواردی به جای هنر به اصطلاح فن برمیخورید. یکی به دلیل درهم آمیخته شدن جدی فرهنگ اسلامی - ایرانی ما با زبان عربی است و دیگری این که در قرن دوم مترجمان مسلمان تخنه را فن ترجمه کردهاند. وقتی دیدند که در فرهنگ یونانی مثلا هنگامی که افلاطون در جمهوری از تخنه حرف میزند، در قوانین در مهمانی و... یا ارسطو در فن شعرش، یا فلوتین در تسوعاتش، وقتی دارند از تخنه حرف میزنند منظورشان ساختن و ایجاد کردن و بنا کردن است؛ معادل ساختن و بنا کردن، اصطلاح فن را به کار بردند. اینجا باید به یک نکته توجه کرد که اگر در فرهنگ ایرانی جایی دیدید معادل اصطلاح هنر، فن آمده بدانید این اصطلاحی ایجاد شده است که بعد از حضور اسلام در ایران و بعد ار نهضت ترجمه در ترجمه کلمه تخنه به وجود آمده است و بیشتر به وجه فنی اثر تا وجه باطنی اثر توجه کرده است.
دو وجه هر اثر
هر اثر هنری دو وجه دارد یک وجه، وجه "پیکتوریال" و دیگری، وجه "فرمال" است. پیکتوریال را بصری ترجمه کردهاند. فرمال را جوهری. فرم را در اینجا به معنای صورت نگیرید، در قلمرو هنر و فلسفه هنر وقتی اصطلاح فرم به کار میرود منظور جوهر، ذات و بطن آن است. در تاریخ فرهنگ اسلامی اصطلاح هنر به فرم برمیگردد و اصطلاح فن به صورت. در حقیقت سخن از توانمندی استاد است. وقتی از فن حرف میزنیم منظور مهارت است، اما این مهارت باید هویت خودش را از درون بگیرد نه از برون. یعنی شما بنا بر تزکیه درون به قول ابن عربی باید صاحب قوه همت بشوید. همت یعنی قوهای که به شخص هنرمند یا به شخص عارف اجازه تصرف تکمیلی میدهد. آن وقت ماده در خدمت معنا به هر شکلی که ساحت معنا بخواهد درمیآید. اثر هنری جاودان خلق میشود. مثلا در معماری مقدس بارگاه امام رضا از هر زاویهای که وارد میشویم گنبد وسط و گلدستهها کاملا به صورت متقارن هستند. وقتی وارد خود حرم میشویم در صحنی که سقاخانه اسماعیل طلایی وسط است، میبینیم که کنار گنبد یک گلدسته است و گلدسته دوم دقیقا روبهرویش است.
در هنر بحثی داریم به عنوان پرسپکتیو. در حقیقت دورنما یا همان چشمانداز است. پرسپکتیو در هنر مینیاتور عمودی است، در هنر چینی عمودی است. هنرمند در مینیاتور نقاشی چینی دغدغه واقع نمایی ندارد چون هنر در فرهنگ شرقی دوبعدی است نه سهبعدی. چرا دوبعدی است؟ چون تاثیر عالم مثال است، سهبعدی یعنی ماده. یعنی چیزی بین ماده سهبعدی و روح فاقد بعد. به همین دلیل پرسپکتیو واقع نما نیست. چرا نقاشی چینیها عمودی است؟ چون چینیها یک تثلیث مقدس دارند و آن آسمان، انسان و زمین است.
در فرهنگ شرقی هم در مینیاتور هنر، هنر عین نما نیست ما از ماده فرار میکنیم تا به معنا برسیم واز سهبعدی بودن فرار میکنیم. شیخ بها خودش را در چشم خانه چشم زائری گذاشته که از هر طرف ممکن است بیاید، مشهد و گنبد طلایی را می بیند؛ اشکهایش سرازیر میشود و لذا این منظره را به گونهای طراحی میکند که از هر طرف وارد شود گنبد وسط و گلدستهها در کنار دیده شوند ولی از درون نه. وقتی که شخص وارد خیمه یار شد وقتی در حرم قرار گرفت دیگر دنبال این که ستون کجا قرار گرفت نیست این هندسه، مقدس است.
هنر فرم است
هنر نه تقلید است نه بیان است، فرم است. یعنی جوهر و ذات است. نظریه چهارم میگوید هنر زیبایی است، هنر = beautiful است. شما وقتی با یک اثر هنری روبهرو میشوید چه در نقاشی و نگارگری و موسیقی و معماری و چه در صنایع دستی آن، این اثر هنری دو بعد دارد. یک بعد آن خود اثر است. یعنی در این قلمرو شما کاری به هنرمند ندارید. جدیدترین تئوری آن در بین پست مدرنیستها مرگ مولف است میگویند که این اثر هنری که خلق شد دیگر از هنرمند جداست و مؤلف را از آن جدا کن. یکجا هست که شما برای ادراک اثر هنری شخصیت هنرمند را تبیین میکنید. چرا؟ چون به هر حال مخلوق اوست و هر مخلوقی ردپایی از خالق خود را دارد. ادراک آن مخلوق ادراک خالق آن است.
اینجا در شناخت اثر هنری خالق را محور قرار میدهیم. تئوری اول و دوم، هنر را از زاویه خالقش نگاه میکند. تئوری سوم و چهارم، از زاویه خود اثر نگاه میکنند. ببینید اصلا کاری ندارد که هنرمند کی بوده این قطعه موسیقی ساخته شده باخ بوده، موزارت بوده، اصلا مهم نیست، مهم خود اثر است ذات اثر است، این یا با فرم قابل تبیین است، (فرم به معنای ارسطویی یعنی پیدا کردن بنیانهای ذاتی این اثر) یا با زیبایی، چون زیبایی یک امر مصنوع نیست. شما وقتی وارد یک طبیعت میشوید به صحنههایی بسیار بکر طبیعی و زیبا برخورد میکنید. چه کسی این را ساخته است، زیبایی مفهومی نیست که الزاما با انسان تعریف بشود.
نظریه بنیادی
نظریه بنیادی جمعی از این 4 نظریه است، درست هم هست، چون در این نگرش که مربوط به دهههای اخیر است، جدیدترین تئوری هنری محسوب میشود. میتوانید به کتاب چیستی هنر اثر هلپ لینگ مراجعه کنید. آنجا این نظریه باز شده که هنر جلوههای مختلف دارد. برخی از این جلوهها با بیان، قابل تبیین است. بعضیها با فرم. مثلا موسیقی را زیاد نمیشود با شخصیت خود خالق اثر سنجید. فرم یک مسیر مستقل از خالق اثر را پی میگیرد و به جلو میرود. گاهی خود هنرمندان میگویند میدانستیم که تا اینجای اثر چه کار میکنیم، از اینجا به بعد به جای این که قلم به دست ما باشد، ما به دست قلم بودیم.
در نظریه بنیادی، تلفیقی از اینها را داریم که عصاره آن این است که نمیشود برای هر هنری یک فرمول نوشت. شما قادر نیستید برای تمام هنرها یک فرمول ریاضی خاص بنویسید. بگویید تمام هنرها در این فرمول قابل تبیین است. برخی از آثار هنری در یک فرمول جواب میدهد و بعضی دیگر در فرمولی دیگر. این درستتر و وجامعتر است، منتها روی تقسیم و طبقهبندی آثار هنری اختلاف است.
آیا میدانید چرا افلاطون وقتی یوتوپیای خودش را میسازد، میگوید درب این یوتوپیا را باز کنید. موسیقیدانها، شاعرها، پیکرتراشها و همه هنرمندان را از آن بیرون بریزید. چرا در جمهوری هنرمندان از یوتوپیای افلاطون خار ج شدند؟ چون مقلدند، خلق را تقلیدشان بر باد داد.
در مورد افلاطون زیاد باید صحبت کنیم چون در فرهنگ اسلامی، لقب او به یک معنا صدرالمتالهین است. صفتی که ملاصدرا با خضوع کامل برای افلاطون به کار میبرد شیخ الهی است. آقای حسن زاده آملی درکتاب رساله وحدت از دیدگاه حکیم و عارف نقل میکند که افرادی مثل افلاطون و فیثاغورث مشکات ابدی پوشیدند. از جمله ایشان فلوتین است، در حقیقت فلوتین در هنر اسلامی بلا منازعه است. لذا ما مجبوریم از فرهنگ یونانی هم حرف بزنیم.
پس حکیمان گفته اند: این لحنها از دوار چرخ بگرفتیم ما
بانگ گردشهای چرخ است این که خلق میسرایندش به تنبور و به حلق
ما همه اجزای آدم بودهایم در بهشت آن لحنها بشنودهایم
گر چه بر ما ریخت آب و گل شکی یادمان آید از آنها اندکی
پس غذای عاشقان آمد سماع که در او باشد خیال و اجتماع
این موسیقی عرفانی مربوط به داستان ابراهیم ادهم در دفتر پنچم مثنوی است.
این اشعاری که: پس منظور از حکیمان گفتهاند... فیثاغورثیان هستند. یعنی ایشان این قدر در هنر و فرهنگ اسلامی حضور دارند که من از ایشان نام می برم و مولانا این طوری این حکیمان را به افلاطون و فیثاغورثیان میرساند. خود مولانا چنان ارادتی به افلاطون دارد که میگوید:
شاد باش ای عشق خوش سودای ما
ای طبیب جمله علتهای ما
ای دوای نخوت وناموس ما
ای تو افلاطون و جالینوس ما
هنر و خیال
غیر از هنر هفتم چه اصطلاحی را برای سینما به کار میبرند؟ آینه جادو. شهید آوینی آن را به کار برد در حالی که یک اصطلاح جهانی است (magic mirrar). ؛تلویزیون را چه اصطلاحی به کار میبرند؟ جعبه جادو. در ادبیات، سبک کتاب آیات شیطانی، سبک "کازان ساکیس" یونانی، کتاب آخرین وسوسه مسیح، زوربای یونانی، مسیح مصلوب، و مهمتر از همه اینها سبک گابریل گارسیا مارکز را سبک رئالیسم جادویی میگویند.
هنر در فرهنگ غرب با جادو نسبتی دارد، نسبتی با خیال انگیزی دارد. این خیلی مهم است. میخواهم این نسبت را باز کنم تا به مینیسیزم برسم. که چرا این نسبت بین هنر، جادو و سحر وجود دارد. اصلا چرا هنر خیالبرانگیز است، عقلبرانگیز نیست؟ چرا هنرمند حتما باید خیالپرداز باشد. اصلا نسبت هنر با خیال چیست؟ خیلی جالب است شما بدانید خیال در فرهنگ اسلامی و فارسی، 2 معنای کاملا متشابه دارد. از یک طرف میگویند خیال است و اینها همه خواب و خیال است یعنی وهم است، یکجا هست میگوییم خیال.
وقتی امام محمد غزالی در قوای نفس از قوهای به نام خیال صحبت میکند دیگر توهم نیست، اینجا به آن همت میرسد. یعنی فرق انسان هنرمند آن است که اودر بطن ماده چیزی را میبیند که انسان عاقل نمیبیند. خیال در فرهنگ ما مفهومی متشابه دارد. خود ابن عربی یک جا در بحث خیال به همت میرسد. یکجا میگوید "العالم خیال کلهم." کل عالم خیال است، یعنی همهاش هیچ. میخواهم بگویم شما اگر بخواهید با مبادی هنر آشنا شوید باید این خیال را بشناسید. چیز عجیبی است از یک طرف رابطه با قوه درون دارد از یک طرف شما را به اشتباه میاندازد. یعنی خیال در قلمروی معنای دوم بیانگر آن است که چیزی هست اما در حقیقت چیزی نیست و این تعریف وهم در فلسفه است. هر هنری در اوج خودش برای این که هنری کامل جلوه کند نسبتی با جادو پیدا میکند. این مهم است؛ ریشه است؛ هفا هیستوس است.
فرق اثر هنری با اثر غیرهنری
ابتداییترین فرق اثر هنری با اثر غیرهنری این است که اثر هنری شما را درگیر خودش میکند. بعد سپر آشیل را میسازد. درمورد آشیل کمی صحبت کنیم. آشیل وقتی به دنیا آمد در زمان مقدسی به دنیا آمد. اولا تمام تمدنها یک لحظه قدسی دارند و یک مکان مقدس. ما مسلمانان زمان قدسی داریم و آن شب قدر است. یعنی از دیدگاه اسطورهپردازان و متدینان زمان یک خط ممتد فیزیکی نیست، زمان یک رشحاتی دارد که این رشحات کن فیکون است و بستر میسازد، ما داریم و همه اینان نیز یک زمان مقدس و یک مکان مقدس دارند. آب فرات برای یک شیعه آب است، فرات یک رود است. مثلا در هند گنگ رود نیست، میگویند نیل سرچشمهای از بهشت دارد، یا رود زرد در چین. یونانیها رودی داشتند به نام استکس و این مقدس بود، یک زمان قدسی هم داشتند. این اعتقاد را داشتند که اگر کسی در این زمان قدسی به دنیا بیاید در آن لحظه اگر آن بدن را در آب مقدس بشویید، آن بدن روئین تن میشود.
افسانهای میگوید: مادری میبیند زمان قدسی است، بچه را میبرد در آب مقدس شستشو میدهد تا روئین تن شود. نمود روئین تنی در ایران باستان اسفندیاراست. اینها همه هنر است، چون عنصر ادبیات خیال است و عنصر هنر هم خیال است. آن مادر مانده بود که چگونه او را غسل دهد تا آب به همه جای بدنش برسد و جائی نماند تا نقظه ضعف برای فرزندش باشد، قوزک پا را گرفت، برد داخل آب و آورد بیرون، تمام قسمتهای بدن روئین تن شد جز بخشهایی که دست او نگذاشت آب برسد، تا به جنگ تروا میرسیم.
ماجرا این بود که پسر پادشاه تروا دختر پادشاه اسپارت را دزدیده بود. هلن را دزدیده بود، آنها آمدند انتقام بگیرند بعد ماجرای اسب چوبی، نجات و... آشیل در جنگ تروا قهرمان بینظیری بود چون روئین تن بود. آشیل با آگامنون (آگامنون فرمانده ارتش یونان بود) حرفش میشود و بین آنها اختلاف پیش میآید و اصلا جنگ را ترک میکند و میرود به یک جزیرهای و میگوید من نیستم، وقتی فرمانده شما کسی است که کنیز مرا تصاحب کرده. ارتش یونان به هم میریزد. دوست خیلی نزدیکی داشته که به آشیل میگوید اقلا زره و اسلحهات را به من بده، سپرت را بده، جنگ ادامه پیدا میکند تا اینکه این دوست آشیل توسط هکتور (پسر دیگر پادشاه تروا) کشته میشود.
وقتی خبر مرگ بهترین دوست آشیل را برای او میآورند ناراحت میشود و در صدد انتقام برمیآید، و هکتور را میکشد و بعد که میخواهد برود جنگ اسلحه ندارد چون اسلحه و سپرش توسط دوستش از بین رفته است. آنجاست که مادر آشیل میآید پهلوی هفاایستوس و سپری میسازد و روی آن نقش و نگاری میسازد که بلاتردید یکی از حیرت انگیزترین و خیال برانگیزترین آثار هنری در فرهنگ غرب است. این روئین تنی آشیل سبب شد که به نحوی آب مقدس باعث تطهیر برون و درون انسان شود. یعنی اسطوره شناسان میگویند، غسل تعمید را مسیحیها از یونانیها گرفتهاند و مسلمان هم وقتی غسل میکند بنایش بر این نیست که اضافات بدن شسته شود بلکه یک نوع تطهیر رومی است.
سه ویژگی یک اثر هنری
اول: مبتنی بر قواعد است، (یعنی سعی کرده یک فضای علمی و فنی به مفهوم اسطورهی هنر بدهد. به همی دلیل در زمان گرگیاس هنرمند باید حتما فیزیک میواند، حتما باید طبیعیات میواند، آناتومی بدن میواند، الان به این نتیجه رسیدهند که محال است اینان بدون آگاهی از علم آناتومی به اینجا رسیده باشند.)
دوم: بر مخاطب اثر انکارناپذیر داشته باشد.
سوم: در بطن خودش فریب داشته باشد.
در فلسفه هنر، در یک قاعده اسطوره را باز تولید میکند. یعنی به دنبال آکادمی بروید، به دنبال استفاده از قواعد و فنونی بروید که بتوانید آن خیال هنری خودتان را به نحو احسن به مردم انتقال دهید. وی یک جمله دارد: نقاشی و پیکره سازی (اینها دو هنر برجسته یونان بودهاند در اصل یونانیها سه هنر برجسته داشتند، نقاشی، پیکرهسازی و معماری) میتوانند قوه دیدن را با کمال فنی خود ارضا کنند.
سوال از آقای گرگیاس: کمال فنی در هنر یعنی چه؟ آرام آرام با علم هنر در غرب آشنا میشویم. کمال فنی یعنی چه و اصلا یک هنرمند چگونه به کمال فنی میرسد؟ پاسخ: یک هنرمند باید قوه دید بسیار قوی داشته باشد. یک هنرمند وقتی اثرش به کمال فنی میرسد که با رویت پیکرهای بسیار به یک دید انتزاعی از پیکر برسد. به رافائل گفتند: که تصویری از مریم مقدس بکش، گفت: هرگز قادر نیستم، مگر اینکه هزار زن زیبا و پاک و مطهر را ببینم. بعد تلفیق اینها چیزی را در ذهن من ترسیم میکند که اینها نیست، به یک تصویر انتزاعی یا ترکیب میرسم، در آن صورت میتوانم مریم را تصویر کنم.
افلاطون در انسان آرمانی به این ایده گرگیاس توجه کرده چون در فلسفه افلاطون هر شیئی که شما در این عالم میبینید سایه است. اصلش در عالم بالاست.
چرخ با این اختران نغز و خوش و زیباستی صورتی در زیر دارد آنچه در بالاست میرفندرسکی همان دیگاه افلاطون را در عصر صفوی میگوید. هر یک از ما مصداقی ناقص از انسان نوعی یا کامل هستم انسان آرمانی افلاطون که ماده نیست؛ ما همه تصاویر آن انسان کامل هستیم گرگیاس میگفت: هنرمند باید به یک دریافت انتزاعی از پیکرها برسد به همین دلیل اکثر پیکرهای یونانی خوشگل هستند، زیبا هستند. زیبایی در پیکرهای زنانشان واقعا بیداد کرده است. در هنر، عریانی قبح محسوب نمیشود اما در هنر یونانی آن را قبح میداند هنر یونانی لباس را حجاب میگرفت به همین دلیل کتابهای تاریخ هنر اثر "جسنر" و هنر در گذر زمان"گاردنر" در تاریخ جهان کتابهای مرجع شناخته میشوند، شما عکسهای آنها را میبینید پیکرها در اوج زیبایی و اکثرا هم عریانند چون لباس را اینها حجاب میدانستند. در حقیقت اندام زیبا یک تصویری از کمال بود. آن وقت گرگیاس میگوید: چطوری شما به عنوان هنرمند به این تصویر زیبا میرسید؟ هنگامیکه به پیکرهای مختلف نگاه میکنید اینجا ما آرام آرام وارد فضایی میشویم که دارد برای هنر قاعده تعریف میکند و کلاسیک میشود، اما وقتی نوبت به افلاطون رسید، افلاطون چون جهانبینیاش با اسطوره ها و فلاسفه سوفیستها متفاوت بود هنرش هم متفاوت شد، یعنی اگر از نظرگرگیاس نظاره کردن به صد انسان به خلق یک پیکر با شکوه میانجامید از دیدگاه افلاطون این هنر نبود این تقلید بود و باید از جمهوری (اتوپیا یا همان مدینه فاضله) بیرون ریخته میشد.
هنرمند باید ذهنش قوه ترکیب داشته باشد نه تجزیه. مثلا یکی از کسانی که توانسته در سطح خودش در فضای هنری یک موج درست کند، آقای دکتر قمشهای بود. تبیین آن برمیگردد به ساختار مغز ما، مغز ما دو نیمکره دارد یک نیمکره چپ و دیگری نیمکره راست. نیمکره راست نیمه چپ بدن انسان راکنترل می کند و نیمکره چپ، نیمه راست را کنترل میکند. یعنی نسبتی کاملا معکوس.
در حیوان موازی است مثلا نیمکره راست مغزیک موش نیمه راست بدن او را کنترل می کند، و چپ، چپ را. چرای اینکه چرا برای انسان این جوری است کشف نشده است. تا 15 ، 20 سال پیش به نیمکره چپ می گفتند نیمکره کبیر، به نیمکره راست میگفتند نیمکره صغیر. احتمالا هم کسی پیدا نشد که بگوید طبق آیات قران و اصحاب الیمین این تقسیم بندی غلط است که شمابه نیمکره چپ بگویید کبیر، به نیمکره راست بگویید صغیر، چون ادیان و فطرت، چیز دیگری می گویند. کسی به این سوال نرسید، ولی تحقیقات نشان داد که این تقسیم بندی غلط است، این نامگذاری غلط است. حالا چرا به نیمکره چپ میگفتند کبیر؟ چون وقتی شما فکر میکنید نیمکره چپ شما فعال است، هنگامی که استدلال میکنید یا منطق میورزید، 4 = 2 × 2 میکنید همه اینها با نیمکره چپ صورت میگیرد، ولی وقتی به یک اثر هنری نگاه میکنید نیمکره راست فعال است، وقتی فیلم نگاه میکنید نیمکره راست فعال است، یعنی وقتی با پدیدهها برخورد بصری میکنید نیمکره راست فعال است، وقتی برخورد عقلانی میکنید نیمکره چپ فعال است. اینها بر اساس "الانسان الحیوان ناطق"، و نطق یعنی تفکر و میدانید نطق یعنی فصل. پس فکرقوه ممیز من است. فکر من را ممتاز میکند پس اینجا که فکر میکنیم میشود کبیر. تا 25-20 سال پیش دانشمندان تصور میکردند که بین نیمکره راست و چپ مغز هیچ ارتباطی نیست. الان فهمیدند که یک چیزی به نام جسم پیلهای نیمکره راست را به چپ مرتبط میکند حالا به این نتیجه رسیدند که نیمکره راست است که کبیر است. چرا؟ چون وقتی که نیمکره چپ، با پدیدهها برخورد تجزیهای میکند نیمکره راست برخورد ترکیبی میکند. حقیقت علم در ترکیب پدیدهها است نه در تجزیه آنها. الان انسانشناسان و روانشناسان اجتماعی میگویند اروپا اگر به تفکیک دین از سیاست و اخلاق از اقتصاد و غیره رسید چون از مدرنیته به بعد نیمکره چپ محور شد، دید شهودی از انسان اخذ شد. ما علم حصولی را از نیمکره چپ داریم و علم حضوری را از نیمکره راست داریم.
پس لذا فرهنگهایی موفقند که پدیدهها را بتوانند بصری کنند. غرب اگر در حال حاضر برنده این میدان است علتش این است که هر پدیده را بصری کرده است. شما میدانید که اولین چیزی که در ابتدا در مدرسه به شما یاد دادند و در کتابتان بود عکس بود و آن بصری بود. کتاب "طراحی با نیمکره راست مغز" اثر بتی ادواردز را بخوانید. الان در غرب دانشگاهها دارند نیمکره راست را تقویت میکنند با یک سری اصول کاملا فنی و مشخص. این جوری انسان دیگر متخصص نمیشود بلکه متفکر میشود، یعنی قوه ترکیب پیدا میکند. میگویند هنرمندان اگر اعجاز میکنند، اگر اثری خلق میکنند که شما را با آن درگیر میکنند، چون قوه ترکیبی آنها قوی است، بعد تجزیه آنها.
الان شما اگر چیزی را به دست یک دانشمند بدهید ابتدا آن را تجزیه میکند ولی هنرمند آن را ترکیب میکند. حقیقت علم در ترکیب است نه تجزیه. به همین دلیل یک فیلسوف مرید درست نمیکند اما هنرمند فیلمی می سازد که میلیونها نفر مینشینند، میبینند و گریه میکنند. شما با عقل نمیتوانید سرباز را بفرستید بجنگد ولی ده دقیقه موسیقی حماسی بزنی میتوانی.
هنرمند کسی است که نیمکره راستش خیلی قوی است. بعضی از هنرمندان هستند که در 4 = 2 × 2 زندگی خود ماندهاند. انیشتن را ببینید گاهی وقتها با کراوات یک وری می آمد. چون او در عالم دیگری است و جالب است بدانید که زنان نیمکره راستشان قویتر از مردان است، چرا؟ چون با پدیدهها معمولا برخورد حسی میکنند، چون در برخورد حسی است که به اتحاد عاقل و معقول میرسید. "اللهم اردنا الاشیاء کما هی." خدایا اشیا را آن چنان که هست بر من بنما نه آن چنان که من میبینم.
حسن بلخاری
عضو هیات علمی فرهنگستان هنر
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: