این زن قربانی یک ازدواج اجباری است

شعبه 268 دادگاه خانواده این بار پرونده طلاق زنی را مورد بررسی قرار می‌دهد که قربانی یک ازدواج اجباری شده است. نرگس که به تازگی متوجه شده همسرش با زن دیگری نیز ازدواج کرده برای جدایی به دادگاه مراجعه کرده است.
کد خبر: ۲۴۹۶۷۱

چند سال است که زندگی مشترک را آغاز کرده‌اید؟

زمانی که من 18 ساله بودم و هنوز داشتم امتحانات نهایی سال چهارم را می‌دادم پدرم به من گفت که پسر یکی از دوستانش به خواستگاری من آمده است و وقتش رسیده که من ازدواج کنم. همان موقع فهمیدم که چاره‌ای بجز قبول ندارم و باید به حرف پدرم گوش کنم، اما به هر حال تا جایی که می‌توانستم مقاومت کردم.

چرا پدرت اصرار داشت که تو ازدواج کنی؟

من دلم می‌خواست درس بخوانم و به دانشگاه بروم، اما پدرم می‌گفت دختر باید ازدواج کند. او می‌دانست که اگر من در دانشگاه قبول شوم دیگر نمی‌تواند جلوی مرا بگیرد و مجبور خواهد شد که اجازه دهد درس بخوانم و خواهران دیگرم هم به حرف او گوش نخواهند داد.

اصرار پدرت برای ازدواج فقط در مورد تو بود یا با دیگر فرزندانش هم همین طور رفتار می‌کرد؟

این دیدگاه پدرم نسبت به دخترانش بود، اما برادرانم می‌توانستند درس بخوانند و هر وقت که دوست دارند ازدواج کنند.

چطور شد که تن به ازدواج با شوهرت دادی؟

تا جایی که می‌توانستم مقاومت کردم . من یک بار پیش از این هم این کار را کرده بودم. زمانی که سوم راهنمایی بودم و پدرم می‌خواست مرا به زور به عقد کسی درآورد با کمک مادرم مقاومت کردم و موفق شدم درسم را ادامه دهم. پیش خودم گفتم این بار هم شانسم را امتحان می‌کنم شاید موفق شدم، اما نشد.

از چه راهی برای مخالفت استفاده کردی؟

روزی که شنیدم پدرم برایم خواستگار آورده است خیلی ناراحت شدم تا چند روز گریه می‌کردم، غذا نمی‌خوردم و به مادرم می‌گفتم که باید پدر را راضی کند تا مرا به زور شوهر ندهد. البته می‌دانستم که مادرم هم حریف پدرم نیست چون دیگر نمی‌توانست بهانه بیاورد که نرگس بچه است و چیزی از خانه‌داری و زندگی مشترک نمی‌داند و باید کمی بزرگ‌تر شود . من 18 سال داشتم و از نظر پدرم باید ازدواج می‌کردم چون دیگر خواهرانم در سنین کمتر ازدواج کرده بودند. به هر حال حرف‌های مادرم هم تاثیری نداشت. یک روز من از مدرسه به خانه عمویم رفتم و از او کمک خواستم که به من پناه دهد و با پدرم صحبت کند. دو روز در خانه عمویم بودم و بعد از آن پدرم به سراغم آمد و از من خواست که برگردم. من به پدرم گفتم که نمی‌خواهم این کار را بکنم و می‌خواهم در خانه عمویم بمانم و درس بخوانم. عمویم خیلی با پدرم صحبت کرد و پدرم در ظاهر به عمویم قول داد که دیگر کاری به کار من نداشته باشد و اجازه دهد من درس بخوانم، اما زمانی که به خانه برگشتم پدرم مرا به باد کتک گرفت. آنقدر مرا زد که دیگر جان نداشتم حرف بزنم بعد هم دیگر اجازه نداد سر امتحاناتم حاضر شوم و خانه‌نشین شدم یک هفته بعد یک روز پدرم از سر کار به خانه آمد و به مادرم گفت آماده شوید که امشب مهمان داریم و قرار است برای نرگس خواستگار بیاید. شب شد من اضطراب داشتم و نمی‌دانستم باید چه کنم چاره‌ای نبود نه می‌توانستم به عمویم خبر دهم و نه می‌توانستم از خانه فرار کنم چون تمام مدت پدرم در خانه بود.

شب خواستگاری چطور گذشت، راهی برای ابراز مخالفت پیدا کردی؟

متاسفانه راهی پیدا نکردم. مجبور شدم پیش مهمان‌ها بنشینم و به حرف‌های آنها گوش دهم. برای یک هفته بعد خانواده‌ها قرار عقد گذاشتند و از فردای آن روز من و کاظم باید برای آزمایشات عقد کارهایی را انجام می‌دادیم. ما در این مدت حتی یک بار هم نتوانسته بودیم با هم صحبت کنیم.

چرا زمانی که برای آزمایش رفته بودی با او صحبت نکردی؟

زمانی که برای آزمایش عقد رفته بودیم فهمیدم که کاظم خودش هم به زور پدرش می‌خواهد با من ازدواج کند. دیگر نتوانستم حرف بزنم، چون او هم مانند من قربانی یک پدر خشن بود.

چرا در این باره با عمویت صحبت نکردی؟

عمویم زمانی متوجه شد که من و کاظم عقد کرده بودیم پدرم تا آن زمان اجازه نداد که او از موضوع مطلع شود. چون می‌دانست عمویم جلوی این کار را می‌گیرد.

بعد از عقد چه کردید؟

تازه بعد از عقد بود که من و کاظم فرصت پیدا کردیم با هم صحبت کنیم. در آن زمان بود که متوجه شدم کاظم هم قصد ازدواج با دختر دیگری را داشته و به دلیل مخالفت خانواده‌اش نتوانسته و مجبور به ازدواج با من شده است. کاظم اجازه داد با تجدیدی‌ها امتحانات نهایی را بدهم و دیپلم بگیرم بعد از آن هم که مراسم ازدواجمان برگزار شد و ما به شهرستانی که خانواده کاظم در آن زندگی می‌کردند رفتیم تا زندگی مشترکمان را آغاز کنیم.

چرا در این مدت در مورد زندگی مشترکتان و این‌که چطور آن را بهتر کنید و ادامه دهید صحبت نکردید؟

هیچ کدام از ما به این زندگی علاقه نداشتیم هر کس سعی می‌کرد طوری سر خود را گرم کند. تا این‌که من باردار شدم و بچه توانست کمی ما را به هم نزدیک کند و من اولین دوستت دارم را زمانی از زبان شوهرم شنیدم که روی تخت بیمارستان بودم و فرزندم را تازه به دنیا آورده بودم.

این رابطه بهبود یافته چرا دوباره خراب شد؟

کاظم به من علاقه‌مند شده بود اما متاسفانه من به او علاقه‌ای نداشتم و فقط او را به عنوان پدر فرزندم پذیرفته بودم و او به عنوان شوهر هیچ نقشی در زندگی من نداشت. تمام این مدت را در افسردگی و تنهایی می‌گذراندم. تنها چیزی که می‌توانست کمی مرا آرام کند حرف زدن با مادرم بود. من هر روز تلفنی با او تماس می‌گرفتم و با هم صحبت می‌کردیم. دخترم یک ساله بود که متوجه شدم دوباره باردار هستم اما این بار شرایط فرق می‌کرد . من باید تمام دوران بارداری‌ام را استراحت می‌کردم به همین خاطر به خانه مادرم رفتم و در آنجا ماندم . کاظم اوایل زیاد به دیدن من می‌آمد اما ماه‌های آخر بارداری بود که رفت و آمدش کم شد از آنجایی که آمدنش چندان برایم مهم نبود از او سوال نمی‌کردم تا این‌که دختر دومم به دنیا آمد کاظم برای دیدن ما به بیمارستان آمد. مدتی هم بعد از زایمان در خانه مادرم ماندم و بعد خودم به خانه برگشتم. احساس غربت بعد از این‌که از خانه مادرم به خانه خودم رفتم دیوانه‌ام کرده بود. با این حال مجبور به ماندن در خانه شوهرم بودم.

چه زمانی متوجه شدی که شوهرت ازدواج کرده است؟

کاظم به بهانه‌های مختلف شب‌ها دیر به خانه می‌آمد یا اصلا نمی‌آمد. من هم چیزی نمی‌گفتم و اهمیتی به این موضوع نمی‌دادم فقط بچه‌هایم برایم مهم بودند. سرم با آنها گرم بود و مراقب بودم اتفاقی برایشان نیفتد. تا این‌که یک شب دختر بزرگم تب کرد هر چه کردم نتوانستم تب او را پایین بیاورم و آنقدر تبش شدید شد که تشنج کرد. خانه پدر شوهرم چند خانه آن طرف‌تر بود آنقدر هل کرده بودم که سراسیمه به خانه آنها رفتم و در زدم. نیمه شب بود زمانی که پدر شوهرم در را باز کرد از دیدن چهره آشفته من ترسید. دخترم را در حالی که بیهوش شده بود روی دستم نگه داشته بودم پدر شوهرم بچه را از من گرفت و سوار ماشین شد و به سمت بیمارستان حرکت کرد. من هم دختر کوچکم را به مادر شوهرم سپردم و به همراه برادر شوهرم به بیمارستان رفتم. با تلاش پزشکان دخترم نجات پیدا کرد اما به دلیل فشاری که به مغزش وارد شده بود در بیمارستان بستری شد. صبح که شد و همه ما به آرامش رسیدیم پدر شوهرم سراغ کاظم را از من گرفت. گفتم نمی‌دانم کجاست و شب به خانه نیامده است. انگار متوجه چیزی شده باشد. از من پرسید در این مدت متوجه رفتار مشکوک او نشدی. من هم گفتم که مدتی است شب‌ها به خانه نمی‌آید. صبح می‌آید بچه‌ها را چند لحظه می‌بیند و بعد می‌رود. در طول روز هم خرید می‌کند و همراه کمی پول از طریق یکی از کارگرانش برایمان می‌فرستد.

چند روز بعد از طریق پدر شوهرم فهمیدم که او با زنی که عاشقش بوده ازدواج کرده است و به همین خاطر هم به خانه نمی‌آید.

شما تقاضای طلاق توافقی کرده‌اید. چطور به این نتیجه رسیدید؟

پدرم با جدایی ما مخالف بود و به من می‌گفت که باید بمانی اما عمویم به من گفت اگر می‌خواهی جدا شوی من در خانه‌ام به تو و فرزندانت پناه می‌دهم و اصلا نباید نگران باشی. کاظم هم گفت اگر می‌خواهی بمانی من حرفی ندارم و خرجی تو و بچه‌ها را هم می‌دهم اما اگر می‌خواهی جدا شوی باید مهریه‌ات را ببخشی و من هم قبول کردم در قبال گرفتن بچه‌ها مهریه‌ام را ببخشم و از زندگی او بیرون بروم و به این ترتیب بود که همه چیز بین من و کاظم تمام شد.

مریم عفتی

نظر کارشناس

حسن عموزادی، قاضی: اکثر قریب به اتفاق ازدواج‌های اجباری یا به خیانت یا به طلاق می‌انجامد. زوجین به دلیل این‌که علاقه‌ای به هم ندارند و نیازهای عاطفی‌شان تامین نمی‌شود به دنبال برآورده کردن نیازهای خود از همسرشان دور شده و به سمت فرد دیگری می‌روند و به این ترتیب بنیان خانواده از بین می‌رود. در مورد این پرونده باید بگویم پیامبراسلام(ص) که بارها و بارها بر پسندیده بودن سنت ازدواج تاکید کرده‌اند فرموده‌اند اگر یکی از طرفین رضایت قلبی به ازدواج نداشته باشد عقد باطل است و تاکید فراوان کرده‌اند که حتما در ازدواج باید رضایت باشد و پدر نباید دخترش را وادار به ازدواج کند. اما در این مورد می‌بینیم هم دختر و هم پسر از طرف پدرانشان در فشار بودند و به زور تن به این ازدواج داده‌اند. وقتی ازدواجی به صورت اجباری اتفاق می‌افتد هیچ کدام از طرفین نمی‌توانند همسری مناسب برای دیگری باشند و به تبع آن نمی‌توانند پدر و مادری مناسب برای فرزندانشان باشند. چرا که فرزند، مهربانی را از روابط پدر و مادرش می‌آموزد و کمتر از مهربانی که در مورد خودش صورت گرفته یاد می‌گیرد. اگر پدر این دختر اجازه می‌داد فرزندش درس بخواند و خودش شوهر آینده‌اش را انتخاب کند حالا این زن می‌توانست فرزندانی را به دنیا آورد که شاهد روابط عاطفی خوب بین پدر و مادرشان هستند و در کانون گرم خانواده رشد می‌کردند ضمن این‌که مادر تحصیلکرده داشتند که می‌توانست آنها را بهتر تربیت کند. بنابراین توصیه می‌شود والدین هرگز فرزندانشان را مجبور به ازدواج نکنند چرا که نه‌تنها آینده آنها را تحت تاثیر قرار می‌دهند بلکه به لحاظ شرعی نیز این کار درست نیست.

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها