همه عمرم در زندان خواهدگذشت

«من و مایکل مثل برادر بودیم. زندگی ما به هم گره خورده بود و با این‌که تنها چند سال از هم‌خانه بودن ما می‌گذشت، اما احساسی که به یکدیگر داشتیم همچون برادرانی بود که از کودکی با هم بزرگ شده بودیم. او 3 سال از من بزرگ‌تر بود و با این‌که سفیدپوست بود برایم از هر برادری نزدیک‌تر بود.
کد خبر: ۲۴۹۶۶۴

در محله ما هر کس که ما دو تا را می‌دید مسخره‌مان می‌کرد. از نظر دوستانم این‌که ما به واسطه ازدواج مجدد والدینمان با یکدیگر برادر ناتنی شده بودیم، خند‌ه‌دار بود و به نظرشان این رابطه هیچ وقت نمی‌توانست واقعا رابطه برادری باشد. اما از نظر ما این‌طور نبود. او در مدرسه از هر کسی که مرا اذیت می‌کرد یک زهرچشم می‌گرفت که دیگر هیچ‌وقت تصور آزار و اذیت رساندن به من را نکنند. وقتی که برای اولین بار او را دیدم با خودم فکر کردم هرگز تصورش را هم نمی‌کردم که یک روز صاحب برادری سفیدپوست شوم، اما این اتفاق افتاده بود و ما با هم به نوعی فامیل شده بودیم. رفتارهای بسیار خوب او خیلی زود روی من که به همه چیز و همه‌کس بدبین بودم تاثیر گذاشت و او را به عنوان یک خودی در چرخه روابطم پذیرفتم. از زمانی که کودک بودم و مادرم را از دست داده بودم به آدم‌های زیادی در زندگی اطمینان نداشتم. نمی‌دانم چرا اما بزرگ شدن من بدون مادر و پدری که حمایت زیادی از من نمی‌کرد سخت بود و من خیلی حساس و زودرنج بار آمده بودم. اما برادرم همه این احساسات را از من گرفت.» کوانتل لوتس در 14 سالگی به اتهام قتل برادرش دستگیر شد. او هنگام دستگیری اعتراف کرد که با دو ضربه چاقو به برادر ناتنی‌اش مایکل بارتون 17 ساله او را به قتل رسانده است. آنچه که کوانتل از روز سانحه توصیف می‌کرد نشان دهنده آن بود که آنها پس از یک مشاجره لفظی با یکدیگر درگیر شده‌اند و این درگیری کودکانه خیلی زود به یک جریان خونین تبدیل شد. «مرگ ناگهانی» مایکل بر اثر دو ضربه عمیق چاقو در بیمارستان سبب شد که برادر ناتنی 14 ساله‌اش به عنوان یکی از جوان‌ترین قاتلان «میسوری»‌ آمریکا راهی زندان شود. طبق رای صادر شده کوانتل به اتهام قتل عمد به حبس ابد محکوم شد و راه نجاتی برای او وجود ندارد. تلاش‌ها برای کم‌کردن مدت زمان حبس وی نیز تاکنون به نتیجه نرسیده و او اکنون در 22 سالگی هنوز پشت میله‌های زندان به سر می‌برد. «هیچ‌کس به اندازه من از اتفاقی که افتاد شوکه نشده است باورم نمی‌شود که یک شوخی کوچک به چنین پایانی بینجامد. روز سانحه من و مایکل در خانه تنها بودیم. مادرمان از چند ماه قبل به شدت مشروبات الکلی می‌نوشید و بد حال می‌شد. پدرم برای این‌که این اعتیاد را از او دور کند نامش را در یک مرکز نوشته بود تا او را از این حالت در بیاورد. ما در خانه در حال بازی فوتبال با رایانه بودیم. مایکل که به علت نامعلومی در مدرسه شاکی بود مدام به من فحش می‌داد و مسخره‌ام می‌کرد. دقایق اولیه بازی ما به خنده و شوخی گذشت و هرگز تصورش را هم نمی‌کردم که این بازی همیشگی منجر به بیچارگی من برای همیشه شود. دقایقی که در بازی گذشت من به شدت از او عقب افتادم. او خیلی خوب بازی می‌کرد و از من که تازه وارد 14 سالگی شده بودم و هرگز هم رایانه‌ای نداشتم انتظار بازی بهتری نمی‌رفت او شروع به مسخره کردن من کرد. می‌گفت که عرضه بازی کردن ندارم و همیشه از او عقب می‌مانم. عصبی شده بودم. با این که هیچ‌وقت حرف‌‌هایش را به دل نمی‌گرفتم نمی‌دانم چرا آن روز احساس کردم که از روی بد ذاتی‌ این حرف‌ها را به من می‌زند. از دستش ناراحت شده بودم و مدام تکرار می‌کردم این حرف‌ها را به من نگوید و بگذارد بازی‌مان را بکنیم. اصلا رفتارش غیرعادی بود و هرگز او را این‌طور ندیده بودم. برای اولین بار از زمانی که او را دیده بودم از پدرش حرف می‌زد و از این که چقدر به او علاقه داشته و اکنون که پدرم وارد زندگی او شده چقدر ناراضی و ناراحت است. به شکل عصبی بازی کردنمان را ادامه می‌دادیم اما من بشدت معذب بودم. نمی‌خواستم ادامه بدهم و مدام به او می‌گفتم خسته شدم و بهتر است دست از بازی کردن برداریم اما زیربار نمی‌رفت. مسخره می‌کرد و هر لحظه بیشتر و بیشتر از من جلو می‌افتاد. بغض گلویم را گرفته بود. بعد از چندین ماه برای اولین‌بار باز هم همان احساس قدیمی تنهایی به من بازگشته بود. احساس می‌کردم مستاصل شده‌ام و هیچ‌کس نیست که مرا از این شرایط نجات دهد با خودم دعا می‌کردم که شاید پدرم زودتر به خانه برگردد و من را از این وضع نجات بدهد اما بی‌فایده بود. وقتی دور اول بازی بالاخره تمام شد مایکل شروع به مسخره کردن من کرد. او همه چیز را زیر سوال برده بود و باورم نمی‌شد او همان پسر مهربان سابق است.

او گفت از این که برادر ناتنی‌اش سیاهپوست است، خجالت می‌کشد و دلش می‌خواهد هر چه زودتر ما از خانه‌ آنها برویم و او باز هم تنها باشد. نمی‌توانستم باور کنم چه می‌شنوم. وقتی سراغ تیر و کمانش رفت و مرا هدف گرفت فهمیدم که او کاملا چهره عوض کرده است. دور خانه به دنبالم می‌دوید و می‌خندید و مرا تهدید می‌کرد. نمی‌دانستم چه می‌گذشت. فکر می‌کردم در حال شوخی کردن با من است و حالتی بین خنده و گریه داشتم. دوست داشتم فکر کنم که با من شوخی می‌کند و انگار هم شوخی می‌کرد، اما حد آن را از یاد برده بود و مرا به مرحله ترس رسانده بود. تمام مدتی که از او فرار می‌کردم به فکر این بودم که به شکلی از خودم دفاع کنم. قلبم خیلی سریع می‌زد و هر لحظه فکر می‌کردم ممکن است از شدت ترس بر زمین بیفتم. رفتارهایش بسیار غیرعادی بود و من هنوز هم معتقدم که او آن روز در مدرسه یک نوع ماده مخدر مصرف کرده بود. بالاخره وارد آشپزخانه شدم و چاقویی را که پدرم برای بریدن نان از آن استفاده کرده و روی کابینت جا گذاشته بود، برداشتم. به محض این که مایکل به دنبال من وارد آشپزخانه شد او را غافلگیر کردم. نزدیک در ورودی آشپزخانه ایستادم و بلافاصله پس از آن که واردشد چاقو را در بدنش فرو کردم. او ناگهان ایستاد انگار باورش نمی‌شد که چه کار کرده‌ام. من برای بار دوم این کار را تکرار کردم که این بار او به زمین افتاد. نمی‌توانست حرف بزند و تقلا می‌کرد. وقتی به خودم آمدم که او روی زمین افتاده و خون زیادی از او رفته بود. بلافاصله به پلیس زنگ زدم و دقایقی بعد آنها به خانه‌مان آمدند و او را روانه بیمارستان کردیم. متاسفانه برادر عزیزم بر اثر شدت جراحات جانش را از دست داد و از همان زمان من به عنوان قاتل او دادگاهی شدم. 14 ساله بودم که به زندان افتادم و با حکم حبس ابد نقشه تمام عمرم کشیده شد. من باید تا آخرین روز عمرم را بابت بچگی و عصبانیت بدون کنترلم در زندان سپری کنم. اکنون در 22 سالگی تنها با یادآوری روزهای خوش با برادرم روزها را سپری می‌کنم.»

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها