در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
خواننده سکندری میخورد و توی سوراخ لانه خرگوش «آلیس در سرزمین عجایب» میافتد، در دنیایی عجیب و فراواقعی، پر از اشباح، بازیهای فکری، رمزها، نمادها، معماها و شخصیتهایی که شما مطمئن نیستید واقعی باشند، خواننده خودش را در یک چاه عمیق مییابد که هیچ خرگوش سفید رنگی در آن نیست که دیر هنگام بدود. شما در ژاپن هستید، در سراشیبی لغزندهای بین دانش و داستان، مرز بیداری و رویا و در تاریخ و آینده. در این تاریکی عجیب و غریب، در این تعلیق روانشناختی ناباور، شما تا اعماق مفاهیم از قبل شکل گرفته «واقعیت» که در ذهن خود دارید، فرو میروید.
هر اثر ادبی سترگی باید دستکم به آن ناشناخته بزرگ؛ یعنی، «معنای زندگی» اشاره کند. آثار موراکامی شما را در مغاک سرد و تاریک در ته یک چاه ترسناک رها میکند، تا درباره همین مضمون غور کنید؛ در حالی که در 600 صفحه از فعالیت روزمره نقب میزنید، تماسهای تلفنی بیپاسخ، رویاهای غیرقابل درک، افسردگیها، قرضهای رو به افزایش، نوزادهای به دنیا نیامده و دل غیرقابل شناخت کسی که عاشقش هستید، همه اینها دنبال همان معنا هستند.
شما با خواندن داستانهای موراکامی دیگر هرگز اسپاگتی یا گربه همسرتان را چیزی عادی و معمولی فرض نمیکنید!
هرچند ممکن بود اگر این پروژه را به شما میدادند، سردبیرتان، داستانتان را به دلیل پر بودن از انواع نمادها و نشانهها، داستانهای ناتمام، شروعهای ناگهانی، بخشهای گمشده و ارتباطهای گمشده، به خودتان برگرداند. ولی این فشردگی در دستان ماهر هاروکی موراکامی طبق آنچه جهت داده شده، طنینانداز میشود، بینهایت مینیمالیستی و کاملا قابل باور. «مجله نیویورکر» این موضوع را به بهترین شکل ممکن بیان کرده است: «رمان وقایعنگاری یک پرنده کوکی مثل مجسمه یک پرندهای که «برانکوش» آن را ساخته باشد، بیعیب و نقص است.»
روزنامه «گاردین» موراکامی را «بهترین رماننویس در قید حیات جهان» نامیده است؛ تقریبا تمام کسانی که کارهای او را خواندهاند همین نظر را درباره موراکامی دارند. «وقایعنگاری یک پرنده کوکی»، «کافکا در ساحل»، «سرزمین عجایب خشک» و «پایان جهان» ازجمله آثار محبوب او هستند. جذابیت این کتابها شاید به دلیل رئالیسم جادویی موجود در آنها باشد، جایی که هر اتفاقی ممکن است بیفتد و مردم اعتقادهای عجیب و غریب دارند و ناممکنترین توهمات به واقعیتهای روزمره تبدیل میشوند. تمام سوالهایی که شکسپیر در آثار خود مطرح کرد در داستانهای موراکامی بازتاب پیدا کردهاند؛ چه چیزی واقعی است؟ من کی هستم؟ آیا عشق ارزش این را دارد که به خاطرش جانت را بدهی؟ همه اینها یعنی چه؟ مضمون تک تک داستانهایی که موراکامی نوشته این است که در لایههای زیرین چه چیزی نهفته است؟ قلب انسان چیست؟ در زیر زندگی معمولی و روزمره چه معمایی قابل رسوخ است؟ مثل عروسکهای «ماتریوشکا[ »نوعی عروسک روسی که درون آن چند عروسک دیگر وجود دارد/ م.]، در درون هر دنیایی چه دنیاهای دیگری وجود دارد؟ و در ورای ظاهر همه چیز، واقعا چه چیزی وجود دارد؟
«تنزینگ سونام» فیلمساز اهل تبت در گفتگویی با مجله «نقد ادبی هندو» به درستی گفت: «ظاهرا دنیایی که ما در داستانهای موراکامی میبینیم توکیو است، ولی در واقع این دنیا یک دنیای دیگر است، هزار توی ناخودآگاهی که موراکامی تنها به عنوان کاشف اول با نور سرگردان چراغ قوهاش از دیدن ناگهانی صحنههایی که سریع از برابر دیدگانش عبور میکنند، درست به اندازه ما شوکه و مبهوت میشود.»
خب، شاید موراکامی را به عنوان نابغه ادبیات پستمدرن بشناسند، ولی خودش این موضوع را به کلی رد میکند. ظاهرا ما باید کتابهای او را فقط از روی ظاهر تعبیر و تفسیر کنیم و به سرنخها و اشارههایی که ما را به سوی تعبیر عمیقتر مسائل مرموز و معمایی رهنمون میشوند، بیاعتنا باشیم. موراکامی در مصاحبهای گفته است: «اگر من تصمیم بگیرم که درباره گوسفند بنویسم، موضوع فقط این است که من به طور اتفاقی درباره گوسفند نوشتم. هیچ تعبیر و تفسیر عمیقی وجود ندارد.» ولی آیا واقعا این گونه است که موراکامی میگوید؟ او باز در همان مصاحبه گفته: «من آدم بسیار واقعگرایی هستم. به پدیدههایی مثل موسیقی، «عصر جدید» و تناسخ و تعبیر رویا و ورقهای فالگیری و طالعبینی اعتماد ندارم؛ به این جور چیزها به هیچ وجه اعتماد ندارم. ساعت 6 صبح از خواب بیدار میشوم و ساعت 10 شب میخوابم، هر روز هم قدری میدوم، شنا میکنم و غذاهای سالم میخورم. من آدم خیلی واقعگرایی هستم. ولی وقتی مینویسم، عجیب و غریب مینویسم. این خیلی عجیب است. هر وقت که جدی و جدیتر میشوم، عجیب و عجیبتر میشوم. وقتی میخواهم درباره واقعیتهای جامعه و جهان بنویسم همه قسمتهای نوشتهام عجیب و غریب میشود.»
در واقع، نویسندگی موراکامی از سال 1974 شروع شد؛ وسط تماشای یک بازی معمولی بیسبال بود. بیسبال یکی از علایق موراکامی است. موراکامی ناگهان احساس کرد که میتواند رمانی بنویسد. این اولین رمان او بود که در 29 سالگی منتشر کرد. رمان «آواز باد را بشنو» به زبان انگلیسی ترجمه شده ولی نایاب است، چون نویسنده دلش نمیخواهد ما آن را بخوانیم. ظاهرا این رمان بسیار ضعیف است، فقط پیرنگ است و متظاهرانه به نظر میرسد. البته این رمان آنقدرها هم ضعیف نبود چون جایزه ادبی «گونزو» را که مخصوص نویسندگان جدید است، به دست آورد.
موراکامی در سال 1949 در «کیوتوی» ژاپن به دنیا آمد. پدر و مادرش هر دو استاد ادبیات بودند. بنابراین او در چنین فضایی دلبسته ادبیات شد و بیشتر از همه نیز آثار ریموند کارور و بالزاک و داستایوسکی و کافکا را دوست داشت. ولی او هیچ دلیلی برای نویسندگی خود نمیدید، چون به نظر خودش هرگز نمیتوانست افکار و ایدههای درخشانی مثل قهرمانهای ادبی نامبرده داشته باشد. در دانشگاه در رشته هنرهای نمایشی درس خواند، ولی از کلاسهای دانشگاهی خوشش نمیآمد، بنابراین ترجیح داد مطالعه کند. او که همیشه به عناصر فرهنگ غرب مثل موسیقی جاز و بیسبال و ادبیات علاقهمند بود به آمریکا و اروپا رفت؛ او سپس دوباره به ژاپن بازگشت و ازدواج کرد. او و همسرش یک کلوب جاز به اسم «پیترکت» باز کردند؛ آنها در این کلوب اجرای زنده موسیقی جاز را میزبانی میکردند. موسیقی جاز از علاقههای اصلی موراکامی است و شاید اصلیترین علاقه او. گفته میشود که حدود 40 هزار صفحه موسیقی جاز دارد.
در واقع، شاید بتوان گفت که بیشتر موسیقی جاز تعریفکننده آثار موراکامی است تا معما و رئالیسم جادویی. تصاویر تصادفی و خودجوش بیشتر یادآور صداهای انفجارگونه شیپور و ترومپت هستند. احساسات و سردرگمی بر داستان سایه میاندازند ولی با این حال، داستان راه خود را به سوی ملودی باز مییابد. در موارد دیگر، موسیقی داستانهای موراکامی آرام و دلنشین است، ولی در عین حال آهنگهای غیرمنتظره هم شنیده میشود. و هنگامی که نوستالژی به درون روح شخصیتها دمیده میشود، ریتم داستان همچنان استادانه کنترل میشود. آیا بین موسیقی و نویسندگی موراکامی ارتباطی وجود دارد؟
موراکامی میگوید: «ارتباط آگاهانه نه. جاز برای من فقط یک سرگرمی است. راست است که چندین سال کارم این بود که روزی 10 ساعت به موسیقی جاز گوش بدهم، بنابراین شاید بتوان گفت که این نوع موسیقی عمیقا روی من تاثیر گذاشته است؛ ریتم و بداهه نوازی و سبک و صدای موسیقی جاز.» ولی بعدها ظاهرا او سرانجام به پیوند بین موسیقی جاز و نویسندگی خود پی برد. او در مقالهای به نام «پیامآور جاز» که آن را در روزنامه «نیویورک تایمز» منتشر کرد، نوشت: «ممکن است این حرف من متناقض به نظر برسد، ولی اگر من تا این اندازه علاقه وسواسی به موسیقی نداشتم، شاید رماننویس نمیشدم. حتی الان پس از گذشت 30 سال، همچنان از موسیقی خوب کلی چیزها یاد میگیرم. سبک نویسندگی من همانگونه که تحت نثر با شکوه و روان اف. اسکات فیتزجرالد قرار دارد، عمیقا تحتتاثیر ریفهای افسار گسیخته و مکرر موسیقی «چارلی پارکر» است و من همچنان از نوسازی ممتد خویشتن در موسیقی «مایلز دیویس» به عنوان یک الگوی ادبی استفاده میکنم.»
تنها راهی که ما واقعا بتوانیم پرده از اسرار زندگی موراکامی برداریم این است که کارهایش را بررسی کنیم؛ آثارش را بخوانیم و بازخوانی کنیم و تا آنجا که جا دارد تحلیل کنیم. «مارگارت ات وود» نویسنده افسانهای کانادا که ظاهر نشدنش در مجامع عمومی معروف است، یک بار گفته بود که اگر میخواهید من را بشناسید بروید کتابهای مرا بخوانید. من همیشه نظرم این بوده که بافت تاریخی و شخصی آثار هنرمند را غنی میسازد. ولی موراکامی که با کمال میل مصاحبه میکند، به طرز حیرتانگیزی چندان نم پس نمیدهد و جلو چشمانمان میگریزد و ما هم مجبور میشویم دوباره به داستانهایش پناه ببریم.
ولی خود موراکامی اصرار میورزد که هیچ چیزی در کارهایش پنهان نیست و این که جزییات پیش پا افتاده و معمولی هستند. او در دانشگاه پرینستون امریکا تدریس کرده و دنیا را گشته، ولی برای زندگی کردن سرانجام به ژاپن بر میگردد. سرگرمیهای او در کل عمرش هیچ تغییری نکرده است؛ یعنی هیچ راز و رمزی در این مورد وجود ندارد؛ کتابخوانی، جاز، بیسبال و دویدن. او در تمام ماراتنهای جهان شرکت میکند و به این بهانه به جاهای مختلف جهان سفر میکند و هر روز قدم رو میدود. او بر خلاف اکثر نویسندگان که معمولا کارهای مضر برای سلامت انجام میدهند، زندگی سالمی دارد. برنامه روزانهاش هم بسیار متعادل است؛ شبها زود میخوابد، صبحها زود برمیخیزد. چیزهایی که مدام در داستانهایش آورده میشوند معمولا اینها هستند: گربهها، «دورن، دورن»، اسپاگتی و غیره.
آثار موراکامی تاکنون به 40 زبان زنده دنیا ازجمله ایسلندی و صربی و فارسی و اسلواک و ترکی و کرهای ترجمه شدهاند. ولی جالب این که موراکامی در خود ژاپن به اندازه دیگر کشورها پرطرفدار نیست: «مردم ژاپن از سبک رئال خوششان میآید. آنها دوست دارند که داستان پاسخ و نتیجهگیری داشته باشد، در حالی که داستانهای من چنین چیزهایی را ندارند.»
منبع: بوکسلات/ فوریه 2009
نویسنده: لوره ته لوزایک
مترجم: فرشید عطایی
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: