در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
در خانواده کوچک من اثری از احترام، همدلی و مهربانی دیده نمیشد. از خودگذشتگی تنها در من وجود داشت و همسرم انگار کوچکترین احساس مسوولیت نسبت به زندگیمان نداشت. با خودم که فکر میکنم متوجه میشوم که از همان ابتدای زندگی مشترکمان او همین روش را پیش گرفته بود. شاید او اصلا درست زندگی کردن و رابطههای منطقی در خانواده را نمیشناخت و شاید هم حق داشت زیرا بسیار کوچک بود که پدرش را از دست داد و تا زمانی که با من ازدواج کند با برادر بزرگترش در کنار مادرشان که معتاد به الکل بود، زندگی میکردند. او ماجراهای زیادی از زندگیش برایم تعریف کرده که از سختیهای عجیب و سنگینی حکایت دارد که شاید هر کس دیگری هم جای او بود در زمان بزرگتر شدن هر گونه احترام نسبت به دیگری را از یاد میبرد. اما برای من موضوع کاملا متفاوت بود. من در خانوادهای بزرگ شده بودم که مادرم تا زمانیکه پدر به خانه نمیآمد و ما درسهایمان را نمیخواندیم میز شام را نمیچید. همه ما در کنار هم مینشستیم و پس از دعای شکر که او میخواند در کنار یکدیگر غذا میخوردیم، حرف میزدیم و از اتفاقات روزانهمان میگفتیم. مادرم هرگز جلوی ما به جز احترام با پدرم و یا حتی ما صحبت نمیکرد و در عصبانیترین حالت هم احترام وادب مهمترین چیز برای او بودند. تصور کنید من از چنین خانوادهای با زنی ازدواج کردم که آخرین چیزی که در ذهنش میچرخید احترام به دیگری بود. این موضوع تنها دو سال بعد از ازدواجمان کمکم به حالتی آزار دهنده تبدیل شد که برای فرار از آن به ناچار از خانه دور میشدم. خانهای که آرزویم بود کانون گرمی برای من باشد.» آقای رادنی سیارک به اتهام به قتل رساندن همسرش پروشا دستگیر شده است. این مرد 35 ساله متهم است با بازگذاشتن شیر گاز منزلش اقدام به قتل مادر فرزندان 5 و 3 سالهاش کرده و سپس از شهر خارج شده است. وی که قصد داشت به همراه فرزندانش به کانادا فرار کند و زندگی جدیدی را تشکیل دهد قبل از رسیدن به مقصدش خود را تسلیم مقامات پلیس کرد. او ادعا کرد که عذاب وجدانی که مرگ همسرش به او تحمیل کرده زندگی را برایش غیرممکن کرده و ترجیح میدهد تا پایان عمرش را پشت میلههای زندان بماند. طبق رای دادگاه رادنی به 30 سال حبس بدون امکان تخفیف در مجازات محکوم شد و حضانت فرزندانش به پرورشگاه سپرده شد. رادنی با وجود عذاب وجدان و ناراحتی از انجام کار وحشیانهاش همواره دلیل این کار را همسرش و رفتارهای زشت او میداند. او تلاش زیادی کرد تا هیات منصفه شرایط روحی او را هنگام ارتکاب به جرم به خوبی حس کنند اما همانطور که خودش در انتظار آن بود چیزی به جز میلههای زندان برای یک قاتل بیرحم منتظر نیست.
«من با پروشا در یک رستوران محلی آشنا شدم. او در آنجا به عنوان پیشخدمت کار میکرد و من برای غذا خوردن به آنجا رفته بودم. همان لحظه اولی که او را دیدم احساس کردم که با دیگران متفاوت است نوعی غم در چشمانش بود که توصیفش برایم غیرممکن است. وقتی نگاه میکرد با خودم فکر میکردم سنگینترین بارهای دنیا روی دوش این دختر جوان است که سعی دارد با لبخند به دیگران کارش را از دست ندهد. خیلی زود با او آشناتر شدم و به من گفت که در زندگیش تنها یک برادر بزرگتر دارد که به خاطر فروش موادمخدر به زندان افتاده است. مادر او 2 سال قبل از این که با هم آشنا شویم بر اثر مصرف بیش از حد الکل از دنیا رفته بود و او به تنهایی زندگی میکرد. برایم جالب بود که چطور یک دختر 18 ساله در این دنیای ترسناک میتواند به تنهایی زندگی کند و روی پای خودش بایستد. به نظر دختر آرامی میرسید اما هر چه بیشتر آشنا میشدیم متوجه میشدم همچون آتشفشانی است که گداختههای داغ در درونش میجوشند؛ اما آرامشش را حفظ میکرد. تصمیمم را گرفته بودم. من که تجربه زیادی نداشتم و پروشا اولین دختری بود که احساس میکردم به او علاقهمند شدهام فورا او را به خانوادهام معرفی کردم. مادر و پدرم به گرمی از او استقبال کردند و از او خواستند که خودش را جزئی از خانواده ما بداند. از نظر مادرم این که ما بسیار جوان بودیم اهمیت زیادی نداشت. از نظر او این که بتوانیم روی پای خودمان بایستیم و تصمیمهای مهم در زندگی بگیریم مهم بود و ما هم تصمیم به ازدواج داشتیم و هیچ چیز ما را از این راه منحرف نمیکرد، با کمکهای پدرم خانه کوچکی اجاره کردیم و مشغول کار شدیم. او در رستوران کار میکرد و من هم که هرگز علاقه زیادی به درس خواندن نداشتم در همان مکانیکی که یک سال بود در آن کار میکردم، مشغول شدم. زندگی برایم جذابیت زیادی داشت. همیشه آرزو داشتم زندگی آرامی همچون پدر و مادرم داشته باشم که عشق و علاقه در آن جریان داشته باشد. پس از تولد اولین فرزندمان با وجود آن که تجربه چند سال زندگی با یکدیگر را داشتیم انگار مشکلاتمان تازه شروع شد. پروشا بشدت پرخاشگر شده بود و زیر بار هیچ کاری نمیرفت. او انگار شخصیت دیگری پیدا کرده بود ودیگر آن زن آرام همیشگی نبود. تمام کارهای نگهداری از بچه به عهده من افتاده بود. او آنقدر نسبت به بچه بیمسوولیت بود که حتی تا زمانی که من به خانه بازگردم حاضر به تعویض پوشکهایش نبود. سر یک مساله جزیی با پدر و مادرم هم قطعرابطه کرده بود و هیچ کس وجود نداشت که به ما کمک کند. باورم نمیشد که زنی بتواند این طور سنگدل باشد و حتی به کودک خودش هم بیاهمیت و بیاعتنا باشد. مدت کمی که گذشت بار دیگر باردار شد و فرزند دوممان هم به دنیا آمد. رفتارهایش باعث شده بود که هیچ چیزی از شیرینی بچهدار شدن را تجربه نکنم. همه زندگیام به کار بیرون و کارهای خانه میگذشت و او با بیاحترامیها و تحقیرهایش به زندگی مستقل خودش ادامه میداد. انگار من و فرزندانش عضوی از خانوادهای که او هم جزو آن بود، نبودیم. سالها با این شکل زندگی کردم و تصور میکردم گذشت زمان ممکن است او را از این حالت و رفتارهایش بیرون آورد، اما بیفایده بود. زمانی که شب تولد 5 سالگی فرزند بزرگمان به من گفت که قصد جدا شدن از من را دارد و هرگز به من علاقهمند نبوده، دیگر کنترلم را از دست دادم. رفتارهای چند سال اخیرش از یک طرف و حرفهای عذابآوری که به من زده بود از طرف دیگر امانم را بریده بود. تنها راهی که به نظرم میرسید انتقام بود. انتقام اشتباهی که تنها فرزندانم قربانی آن شدند.»
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: