در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
خب میبینم که نصیحت خونتان دارد میزند بالا، با قیافهای مشکوک دارید به هم نگاه میکنید... نه... نه... من به خدا شترگاو نیستم، من خود خودمم، کافه کاغذیم... اصلا نمیدانم چه مرگم شد که یک دفعه زدم توی کار نصیحت و از این چیزها... باید بروم سریع خودم را دکتر نشان بدهم، ولی قبلش اجازه بدهید یک سری به نامهها و ایمیلهای شما بزنیم ببینم دنیا دست کیست:
بابا دیوونهجان (انصافا برای سال جدید نمیخواهی اسمت را عوض کنی؟) این حرفها چیست؟ وظیفه ما جواب دادن به نامههای شماست. میبینم که کامپیوتردار شدی و سیستم را آنلاین کردی و دیگر... خلاصه مبارک است! فرزندم تو اصلا نگران بلندی و کوتاهی نامهها و ایمیلهایت نباش. نامه و ایمیل هر چه بلندتر، نیش کافه کاغذی بازتر... بله... راستی درباره آن مورد جدید شیفتگیات به آن قضایا که گفتی من خیلی پایه نیستم. یعنی میدانی هی به خودم میگویم وقتی خودمان این همه تاریخ داریم و این همه آدم آخر چرا اینها؟ خلاصه خیلی دنبالش نمیکنم، ولی شما دنبالش کن، کیفاش را هم ببر. ما که بخیل نیستیم.
بابا تکنولوژی، بابا پیشرفت، بابا مریم خانم با موبایلت برای ما ایمیل فرستادی؟ نه!
عجب !عجب! آدم چه چیزهایی که به عمرش نمیبیند، حالا که میشود با موبایل ایمیل فرستاد، ببینم شماها چرا اینقدر بهانه میآورید؟ آی کامپیوتر ندارم و آی وصل نمیشد و آی سرعتش پایین بود، بهبه، میبینم که زندگی بهتر از این نمیشه و... دستت درد نکند دخترم. باز هم از این کارها بکن.
پری آسمونی از بروجرود تولدت مبارک! بهتر است بیشتر از این غصه کامپیوترت را نخوری چون دیدی که خدا را شکر علم پیشرفت کرده و با موبایل هم میشود ایمیل فرستاد... خوش به حالتان که هنوز میشود توی شهر شما رنگینکمان دید، توی تهران که اگر هم رنگینکمان درست شود آنقدر ساختمان و آسمانخراش هست که آدم عمرا ببیندش. منتظر ایمیلهای بعدیات هستم.
مریم خانم سعی کن احساسات خودت را کنترل کنی و درست با واقعیت مواجه شوی، چون من این دفعه هم بهت جواب دادم! پس مواظب خودت باش و خیلیذوق زده نشو!
مریمزلزله از تهران تو بالاخره ننوشتی کجا دانشگاه قبول شدی. این معرفتت ما را کشت، ما مخلص این مرام هستیم. اسمت را چاپ میکنیم که هیچ، منتظر ایمیلهای بعدیات هم هستیم. زیاد هم دور و بر این روزمرگی و این جور چیزها نگرد؛ اصل زندگی همین روزمرگی است دیگر! ببین توی همین روزمرگی چطوری میتوانی خوش باشی، یاد گرفتی به ما هم بگو.
بابا اشکان امامی تو که همیشه از دست ما شاکی هستی. باور کن این صفحه جای شعر چاپ کردن نیست. این یکی دو بار هم کلی پارتیبازی کردم و ریش گرو گذاشتم. تازه این آخری را هم که چاپ کردم... پس حرف حسابت چیه داداش؟
دنیا از ورامین، ما که خیلی وقت است پیادهرو را بیخیال شدیم. کلی به جای دندانهای یکی در میان وروجکتان خندیدم. وروجک ما هم یک مدتی از این کارها میکرد ولی بعدش بیخیال شد. فکر کنم خیلی خوشمزه نبودم... دستت درد نکنه دخترم. باز هم یادی از ما بکن.
ناشناس از یه جایی، دروغ میگویی! آخر چرا؟ بابا خب یک کم درس میخواندی. ماجرا را جدی بگیر، چون یک دفعه چشم باز میکنی، بهبه، بهبه، اخراج شدی! من خودم سینهسوختهام میدانم چه میکشی. نصیحتهای مرا جدی بگیر. امضا: یک مشروطی حرفهای!
عمه جان سلام! همه خاله وروجک میشوند. مینا قهرمانی، چی شد که تو تصمیم گرفتی عمه بشوی؟ به هر حال دست شما درد نکند. برای خانه دوست با هر چی موافقی، بنویس. اینقدر هم کنکور، کنکور نکن، دیگه داره اعصابم خطخطی میشه ها!
سکینه خانم سلام! اولا که ایمیل شتر رسید ولی گفتند خیلی شخصی است و نمیشود چاپش کرد. ما هم که یک سهشنبه در میان تعطیل بودیم و نشد که این را بهت بگوییم. دوما یعنی چی که میترسی بهم بگویی چرا دلتنگی؟ این دیگر چه مدلش است؟ سوما هم اون ایمیلی که به شتر به آدرس ضمیمه دادی انصافا نرسیده چون خودم رفتم چک کردم که مطمئن بشم این شتر گیج نزده که نزده بود. راستش من نمیدونم تو را چه جوری میشود با منیر خاتون آشنا کرد. ولی جالب بود که تو هم کاشانی هستی! منیر خاتون که ننوشت لااقل تو با لهجه برای من یک کمی نامه بنویس ببینم چه جوریه! خدا را شکر یک نفر برای نمونه پیدا نشد این پیشنهاد مارو جدی بگیره. بعد میگن چرا جوونای این جوری میشن! کمکم دارم مشکوک میشم ها! شترگاو لازم هم که شدی... بله؟... .
دوستی که گفته بودی برای خانه دوست میخواهی یک شعر انگلیسی را ترجمه کنی و بفرستی، بفرست! البته خودت حواست باشه که از 450 کلمه بیشتر نباشد و خوب هم ترجمه شده باشد و در ضمن قشنگ باشد و بشود توی روزنامه هم چاپش کرد و... دیگه خردهفرمایشی نبود.
این هفته نشد زیاد مزه بریزیم به چند دلیل. اولین دلیلش امنیتی است، چون این کامپیوتر دارد بازی درمیآورد و این است که نطق مان خیلی باز نمیشود. بعد هم مقادیر معتنابهی دلشوره داریم (البته نمیدانیم برای چه، احتمالا همین جوری برای خنده) و بدتر یا در واقع بهتر از همه این که قول دادهایم وروجک را ببریم پارک و از همین حالا استرس گرفتیم که چه جوری وروجک را از تاب و سرسره بکنیم و بیاوریم خانه. چند روز پیش که رفته بودیم مهد کودک دنبالش، به ما گفت خسته نباشی! ما هم آی ذوق کردیم، آی ذوق کردیم... شروع کردیم به سخنرانی درباره این که مانده نباشی و امیدوارم هیچ وقت خسته نباشی و خلاصه چون احساساتمان قلنبه شد هی حرف زدیم و افاضات فرمودیم... آنقدر که حوصلهاش سر رفت، وسط سخنرانی مان یک دفعه گفت: بسه دیگه! حرف نزن! رانندگی کن حواست پرت میشه! قیافه ما البته بعد از شنیدن این جمله خیلی هم دیدن نداشت... خب، بروید دنبال کار و زندگیتان، اینقدر هم کنکور، کنکور نکنید. باران هم که خدا را هزاران مرتبه شکر بارید و خیالمان راحت شد. ولی شما باز هم برای باران دعا کنید. دیدید که دعاهایتان چقدر تاثیرگذار بود! مواظب خودتان باشید و... فعلا خداحافظ.
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: