در حاشیه و متن دو رمان اول

ماجرای شدن‌ها و نشدن‌ها

اواخر سال 87 برهه بدی برای ادبیات داستانی ایران نبود. تازه این ادعا مصداقش در مقیاس کلی تاریخ ادبیات معاصر فارسی است والا اگر اوضاع قصه‌نویسی این ‌سال‌های ایران و همچنین ماجرای مجوزها را در نظر بگیریم در واقع باید گفت زمستان سال گذشته جایش روی سر ماست.
کد خبر: ۲۴۷۷۴۵

چند تایی رمان و مجموعه ‌داستان قابل‌اعتنا منتشر شد که هر کدام خوب یا بد، دست‌کم نشان دادند سطح انتظارات از داستان ایرانی را کم‌کم می‌شود بالاتر برد و به افق‌هایی امید داشت اندکی فراتر از کلیشه‌های توصیفی معمولی چون «ثبت و بازتاب صدای زنانه در گستره ادبیات معاصر» یا «هماهنگی فرم اثر با محتوای موردنظر نویسنده» یا «روایت درست تقابل سنت و مدرنیسم در جامعه فعلی» و از این‌ قبیل عبارات قصاری که راست‌ کار نقد ادبی این ‌روزهاست تا بتواند خیال خود را از پرداختن به موضوعات و درونمایه‌های بحرانی‌تر و خطیرتر برهاند و در حریم امن کلی‌گویی‌های بی‌خطری پناه گیرد که انگار اصلا مخاطب این روزها را هم خوش‌تر می‌دارد و به مواجهه دهشتناک و صعبی با خودش و وضعیتش و ضعف‌ها و حقارت‌ها و حماقت‌های درونش و پیرامونش ناگزیر نمی‌کند نقدهایی که انگار بیشتر مرهم‌اند تا وجدان‌ها را آسوده کنند که اگر ارتباطی برقرار شده، اگر همدلی و شفقتی بین کتابی و آدمی شکل گرفته، اگر کسی یا موقعیتی ویران، به نظر آشنا آمده و باور شده، اما نباید پریشان بود، اینها همه از صدقه‌سر و به خاطر فرم هندسی و بازیگوشی‌های رمان است، به خاطر ساختارهاست، به خاطر لذت ‌بردن آدم‌ها از صناعت‌هاست. جریان داستان‌نویسی ایرانی هم دیگر خیز برداشته تا از این حد و حدود بگذرد و راوی صادق و واقعی آدم‌ها و جامعه پیرامونش باشد. آثار داستانی تازه ایرانی هر کدام کم ‌و بیش گواهی‌هستند بر این مدعا.

جغرافیای ناشناس

کماکان مهم هم نیست نهایتا نوشته‌ای، اثری یا داستانی خوب است یا بد. بعضی‌مواقع‌به هزار و یک دلیل می‌شود و بعضی‌مواقع به هزار و یک دلیل نمی‌شود. مثلا «وقتی فاخته می‌خواند» نوشته غلامرضا رضایی از آن دسته‌ای است که نشده. رمان جغرافیای چندان آشنایی ندارد و پیوندش را با ما و روزگار ما از گذر استعاره و تمثیل پی می‌ریزد. آدم‌هایی را پیش‌ رویمان می‌گذارد چنان اسیرِ گرفت ‌و گیرها، چنان پریشان و مستاصل، چنان به ‌دام ‌افتاده در دام تقدیر که ما به‌رغم ابهام و ناآشنایی آن‌ دنیاها به جا می‌آوریم‌شان و همدلی‌شان می‌کنیم. هر تکه از زمان شرح حال و احوالات و گذشته و وضعیت یکی از این آدم‌هاست و ضمنا پیگیری ارتباطشان با همدیگر هم و البته که آقای رضایی در این نخستین اثرِ داستانی چاپ ‌شده‌شان اصلا ناپخته و نابلد به‌نظر نمی‌رسند. ما این آدم‌ها ، دردها و دنیای‌شان را می‌فهمیم چون نویسنده موفق می‌شود از طریق مهارتش در کار با ترفندهای شخصیت‌پردازی تصویرشان را برای ما واضح کند، انگار همین‌الان سرزده آمده باشند و کنار ما نشسته باشند. چند تکه‌ای از روایت آقای رضایی بخصوص آنجاها که قصه را متوقف می‌کند و مستقیم رو می‌آورد به توصیف و ترسیم یک آدم خاص واقعا رشک‌برانگیز است، این که چطور اطلاعات را پخش می‌کند، این که عجله به خرج نمی‌دهد. این که از خلال کلی جزییات به کلیت یک شخصیت می‌رسد، اما شاید این‌که در مورد «وقتی فاخته می‌خواند» اتفاقه نیفتاده، نشده، نشان می‌دهد این حد اما هنوز کافی نیست؛ لازم هست و همین است که به آینده و کارهای بعدی آقای رضایی امیدوارمان می‌کند و به انتظار می‌نشینیم، ولی کافی نه. این‌که کسی ناغافل بیاید و بنشیند کنار دست آدم و بشود درجا با وراندازی تصویری از حال و روز و شخصیتش به دست آورد خوب است، اما در نهایت این آدم یک غریبه است برای ما که کنجکاوری درباره‌اش خیلی هم طول نمی‌کشد. آن چیزی که یک آدم را جذاب و تعقیبش را برای ما ناگزیر می‌کند روایت حول او است، این‌که جایگاهش درون یک کلیت روایی کجاست. فرایند فهم اساسا به واسطه روایت، به واسطه قصه، ممکن می‌شود. در خود زندگی هم ما، خودآگاه یا ناخودآگاه، درباره آن غریبه کناردست‌مان خیال‌پردازی می‌کنیم، روایت جعل می‌کنیم، براساس نشانه‌های موجود قصه می‌بافیم، و بعد با توجه به همین قصه‌هایی که درباره گذشته و سوابق و اخلاق و خلق ‌و خوی طرف از خودمان درآورده‌ایم. تصویری کلی از او در ذهن‌مان مجسم می‌کنیم و برپایه همین تصویر حتی دست به داوری درباره‌اش می‌زنیم. تا این‌جای قضیه جولان خیال‌های ما است و چون این جولان ‌دادن بی‌دانستن واقعیت‌هایی قطعی از بیرون نمی‌تواند چندان ادامه یابد در مورد آن آدم به‌ناگهان‌آمده بعد همان ورانداز اول و نهایتا چند دقیقه‌ای حدس و گمان بس می‌کنیم و پرونده‌اش برایمان بسته می‌شود. اما همین‌که آن واقعیت‌های قطعی بیرونی سر بکشند تو، به‌محض این‌که خبری از جایی درباره‌ طرف‌مان برسد دیگر قضیه فرق می‌کند؛ حالا دیگر این آدم درون روایتی قرار گرفته که به دنیای ما مرتبط شده و بنابراین کنجکاوی‌مان برانگیخته می‌شود و دنبالش می‌کنیم. هرگاه هم تعداد آن واقعیت‌های بیرونی به حدی برسند که ماجرایی تمام‌ و کمال بسازند دیگر داستان شکل گرفته، داستانی که برای ما جذاب است و پی‌اش می‌گیریم تا تکه‌های خالی و مهمش را دریابیم و سرانجامش را بفهمیم.

انبوه جزئیات

مشکل قصه‌ آقای رضایی این است که آن آدم‌ها را کنار دست ما می‌نشاند و برای ما ملموس‌شان می‌کند. اما نهایتا روایتی ندارد تا این تعداد آدم را درونش جا بدهد و به جان هم بیندازدشان و از گذر درگیری‌ها و تعامل‌ها و کنش‌های‌شان پیش برود و به انجامی برای کلیت قصه و همچنین تک‌تک این آدم‌ها برسد. هرکدام از این آدم‌ها انبوهی جزییات حول‌شان دارند که ما تا جایی از قصه فکر می‌کنیم ابزارهای نویسنده‌اند برای استفاده‌های بعدی. از جایی به‌بعد اما این جزییات دیگر چنان حجم عظیمی می‌یابند که تمام فکر و ذکرمان می‌شود این‌که نویسنده چه‌طور می‌خواهد این انبوه اطلاعات پراکنده‌ ریخته جلوروی‌مان را جمع‌وجور کند و سروسامانی بدهد و البته انگار این فقط فکر و ذکر ما است و فکر و ذکر نویسنده نبوده و نیست، چون رمان تا به انتهایش همین‌ راه را ادامه می‌دهد، کماکان همین‌طور جزییات و اطلاعات و قصه‌های فرعی و شخصیت‌های جورواجور تحویل‌مان می‌دهد و بعد هم انگار جایی خسته شده باشد، مطلقا پیش از آن‌که همه‌ اینها را به‌ هم پیوندی داده باشد، درون کلیتی دیگر جا داده باشدشان، نقطه را می‌گذارد و تمام. رمان آقای رضایی با این حجم از جزییات هنوز بسیار کار داشت تا به صفحه‌ انتهایی‌اش برسد. «وقتی فاخته می‌خواند» در این شکل فعلی رمانی است ناتمام، با کلی تکه‌های خوب که اما کار می‌برند تا بدل به «جزییات و عناصر خوب و درست یک رمان» بشوند.

ما هم راهی نداریم

بعضی‌موقع‌ها به هزار و یک دلیل می‌شود و بعضی‌موقع‌ها به هزار و یک دلیل نمی‌شود. حالا مثلا «احتمالا گم شده‌ام» سارا سالار از آن‌دسته‌ای است که شده. رمان میان واقعیت و خیال می‌رود و می‌آید. سر می‌کشد به خاطرات و به گذشته و به وهم‌ها و مدام‌ برمی گردد به همین واقعیت دوروبر حاضر، به همین تهران شلوغ پرترافیک و پرسه‌ها و این‌ور و آن‌ور رفتن‌های شخصیت‌ اصلی‌اش در طول یک صبح تا عصری که محمل ور واقعگرای داستان است. محور رمان همین شخصیت اصلی است و همراه او است که ما به هر کجا می‌رویم و درگیر هر واقعه‌ای می‌شویم، رمان تکه‌تکه است، به این‌معنا که در طول روایت هیچ روایت ممتد و مداومی وجود ندارد. زن قصه مدام به جاهای مختلفی می‌رود و ماجراهایی برایش اتفاق می‌افتد، هیچ‌کدام این ماجراها هم آنقدر بحرانی و عظیم و نگران‌کننده نیستند که تبدیل بشوند به کانون رمان و باقی جزییات گرداگردش سامان یابند، ماجراهایی‌اند روزمره و معمول با فراز و فرودهایی اندک که در کنار هم قرارگرفتن‌شان، بدل‌شدن‌شان به یک کلیت، معنایی در ذهن شخصیت اصلی می‌سازد و سوقش می‌دهد به‌سوی آن صحنه‌ انتهایی. گذشته و خاطرات و وهم‌های زن هم همین‌طورند، تکه‌تکه و بی‌تاکید و کوتاه، که اما باز کلیت‌شان در کنار هم کابوسی می‌شود و شده برای شخصیت اصلی و ناگزیرش می‌کند از آن دیدار واپسین. آن‌چه به تمام این جزییات «احتمالا گم‌ شده‌ام» انسجام می‌دهد و سر و شکل یک رمانش می‌بخشد نه یک ماجرا بلکه یک مفهوم، یک دغدغه است، این که زن باید با گذشته‌اش روبه‌رو شود و برای ادامه‌ زندگی فعلی‌اش گریزی ندارد جز این‌که راه پشت سر را به‌تمامی باز بنگرد و تکلیفش را با آن روشن کند، اما هرکدام از آن‌ تکه‌ها و جزییات نسبتی دارند یا می‌یابند یا این درونمایه و شاید همین است که باعث شده در مورد «احتمالا گم‌ شده‌ام» قضیه اتفاق بیفتد، بشود. کابوس‌ها و گذشته کانون‌های بحرانی همین راه طی کرده‌اند و اتفاقات زمان حال رمان هم در نسبت با جزییات و تکه‌های مربوط به گذشته و دلمشغولی‌های زن هرکدام معنا و اشاره‌ای برای او دارند، بی آن‌که تاکید و اصراری حول‌شان باشد برای معنادادن، که مثلا انگار نویسنده راهی نداشته غیر این‌که این‌گونه بچیندشان تا بتوانند نقشی در رمان داشته باشند و پیش ببرندش. خانم سالار اتفاقا با هوشمندی کل اتفاقات زمان حال داستان را از جنس روزمره‌های زندگی ساخته‌اند، اتفاقاتی معمول که می‌تواند در طول روز برای هر زن این‌چنینی بیفتد، اما در دل این روزمرگی‌ها آنهایی را یافته‌اند که می‌توانند برای شخصیت اصلی معنایی و اشاره‌هایی فراتر از روزمرگی‌های معمول بدهند و توالی‌شان را نیز جوری طراحی کرده‌اند که در امتداد گذر از یکی به دیگری اشاره‌ها و معناها تکمیل هم می‌شوند و قوام می‌یابند. به این‌ترتیب در نهایت با مجموعه‌ای از اتفاقات روزمره رویاروییم که اما در کنار هم هیبتی می‌یابند همچون آن کابوس‌ها و این دو نیز در همنشینی هم برای زن چاره‌ای نمی‌گذارند جز آن کنش نهایی و این‌گونه است که «احتمالا گم‌ شده‌ام» موفق می‌شود از پس سامان ‌دادن به انبوه جزییاتش بربیاید و هر تکه‌اش را بخشی درست و به‌جا از کلیت رمان کند.

همینی که هست

باز به‌رغم همه‌ این هوشمندی و ترفندها می‌شد که رمان موفق نشود و در حد ایده‌هایی یا طرحی خوب باقی بماند اگر مهارت نویسنده در پرداخت همین انبوه رخدادهای کوچک و جزییات نبود، این که بتواند در رمانی با این حجم اندک و بنابراین در مجالی اندک برای روایت هر ماجرا و واقعه‌، برای ما تصوری کامل و بسنده از صحنه و برخورد و درگیری بسازد، تا نهایتا با باورکردن و به ‌یاد سپردن این تصویرها و کنار هم قراردادن‌شان بتوانیم بپذیریم که رمان انجامی نخواهد داشت و نمی‌توانسته داشته باشد مگر همین‌که الان هست. یکی‌اش مثلا این انتخاب که به‌عوض توصیف عینی رویدادها ما هر اتفاقی را از دریچه‌ ذهنی شخصیت اصلی ببینیم و از گذر و تفسیر و داوری او تصویرش را مجسم کنیم. ذهن شخصیت اصلی اسیر آن گذشته است و اگر حالا هر رخدادی را یک‌جوری پیوند می‌زند به آن گذشته پس ما نیز راهی نداریم جز این‌که همداستان او شویم و این ارتباط‌ها را بپذیریم. همین هم هست که گذر مدام رمان از واقعیت به خیال و باز به واقعیت و باز به خیال را ممکن کرده و این درهم‌آمیزی‌شان را هیاتی طبیعی بخشیده، طبیعی رمانی با این درونمایه و چنین سازوکار و ساختی.

بعضی ‌موقع‌ها به هزار و یک دلیل می‌شود و بعضی ‌موقع‌ها به هزار و یک دلیل نمی‌شود دیگر. مهم این است که اما همیشه هزار و یک دلیل است نه یکی دوتا.

مهدی غلا‌می

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها