پرسش اول را این طور شروع میکنم به نظر شما فرآیند نقد چگونه انجام میشود. مقصودم آن است که چارچوب نظری شما برای تبیین فرآیند نقد چیست؟ در این چارچوب نظری، نقد چگونه باعث شکلگیری دانش، آگاهی یا تصحیح آن میشود؟
بحث را با اشاره به این نکته آغاز میکنم که چارچوب نظری نداریم، بلکه چارچوبهای نظری داریم و اتفاقا همین نکته میتواند مبدا خوبی برای بحث درباره نقد (به معنای اعم کلمه) و نقد ادبی به طور خاص باشد. به این مفهوم که چارچوبهای نظری، یعنی پارادیمهای مختلف و گهگاه متباین. سنت نقد در غرب در واقع از نوعی حساسیت به امور در جامعه و آنچه پیرامون فرد رخ میدهد و نوعی مشاهدهگری تیزبینانه نشأت گرفته است. سرچشمه نقد را باید در خودآگاهی انتقادی انسان دانست، خودآگاهی انتقادی نسبت به این که مسائل اساسی جامعه چیست و این مسائل چگونه رتق و فتق میشوند.همچنین آیا پارادیمها و الگوهای متفاوتی برای رتق و فتق و پیشرفت مسائل اساسی جامعه وجود دارد یا نه؟ به این ترتیب برای مثال در ادبیات، چارچوبهای مختلفی برای فهم چگونگی ساخته شدن معنا در متن از حدود 300 سال پیش از میلاد مسیح (یعنی زمانی که ارسطو وارد مباحثه با استادش افلاطون شد و نظریات او را نقد کرد) تاکنون به وجود آمده است.
نکته مهم در تطور جنبشهای نقادانه یا در پیدایش شکلهای مختلف رهیافتهای نقد ادبی آن است که هر کدام از اینها الگوهای پیش از خود را تعدیل یا از جهاتی رد میکنند.
در واقع هر پارادایم در تقابل و نقد پارادایم قبلی یا رقیب به وجود میآید؟
بله در تقابل دیالکتیکی با پارادایمهای رقیب؛ اما این به آن معنا نیست که این پارادایمها مانعهالجمع هستند. به مجرد آن که در کشور خودمان از نقد صحبت میکنیم این تصور پیش میآید که شما چارچوب یا رایی را اتخاذ کردهاید و به طور قطع با هر چیز دیگری جز آن مخالفید و به این ترتیب امکان ندارد با منتقد دیگری که از چارچوب نظری دیگری به همان موضوعی که شما از آن صحبت میکنید میپردازد، نقاط مشترکی بیابید. میخواهم بگویم این تصور نادرست است. در نقد ادبی رهیافتهای مختلف، در عین نفی دیالکتیکی، همدیگر را تکمیل میکنند. این نفی و تکمیل دیالکتیکی به آن معناست که حتی ممکن است عناصری از چارچوبهای قبلی در چارچوب نظری جدید تأیید شوند، همان طور که عناصر دیگری ممکن است رد شوند یا شکل دیگری بیابند. مثالی بزنم: "نقد نو" امریکا - که در سالهای دهه 1930 شکل گرفت - با تأکید بر متن و جدا کردن متن ادبی از تاریخ و ملاحظات زندگینامهای و به طور کلی از هر آنچه به زعم نظریهپردازان این نحله ماهیتی برونمتنی دارد، انقلابی در نقد ادبی ایجاد کرد؛ اما سایر رهیافتهای نقد ادبی که پس از جنبش "نقد نو" ظهور کردند، گرچه این وجه از "نقد نو" را ادامه دادند، ولی در وجوه دیگری با آن تقابل داشتند. مثلاً نقد روانکاوانه کلاسیک فرویدی گرچه تاریخمحور به معنایی که نقدهای ادبی پیش از قرن 20 بودند، نیست و از این نظر با "نقد نو" اشتراک دارد، اما یکی از اهداف آن بررسی ذهنیت پدیدآورنده متن است. این به آن مفهوم است که نقد روانکاوانه نسبت به زندگینامه پدید آورنده بینظر است. کما این که بسیار به آن ارجاع میدهد. در نمونه اعلای چنین نقدی، یعنی نقد فروید بر آثار داستایوفسکی، استناد گستردهای به زندگینامه داستایوفسکی شده است. پس خود این نمونه نشان میدهد که تطور نقد ادبی در گرو نوعی گفتگوی انتقادی بین اندیشههای مختلف بوده است.
در صحبتها برایم این جالب بود که شما شروع نقد ادبی را نه تلاش افلاطون برای صورتبندی انواع ادبی یا حتی کارهای پیش از او، که تلاش ارسطو برای نقد آرای استادش دانستید. اما نکتهای که از آن غفلت میشود ، این است که ابتدا باید رویکردها، چارچوبهای نظری و سنتهایی وجود داشته باشد تا بر مبنای تفاوت آنان گفتگویی میانشان شکل بگیرد. اینجا میخواهم نظر شما را درباره رابطه سنت و رویکرد با گفتگو و دیالکتیک بدانم.
اجازه بدهید بار دیگر به مساله گفتگو تأکید کنم. اساساً فلسفه یونانی به صورت گفتگوی شفاهی بیان شده است. در بسیاری از رسالههایی که به وسیله فیلسوفان یونانی نگاشته شده است، دو نفر وارد مجادله در خصوص موضوعی میشوند و شکل کتاب در واقع مناظره میان دو نفر است. بنابراین میخواهم بر وجه دموکراتیک سنت فلسفه و نقد در غرب اشاره کنم، چیزی که کمتر آن را در تاریخ کشور خودمان میبینیم یا شاید نمیبینیم.
اما باز گردم به پرسش شما. در نقد، رویکردهای متفاوتی وجود دارد و منتقد ملزم است با استناد به یکی از این نظریات، یعنی با اتخاذ یکی از این رهیافتها و اعمال آن بر متن در خصوص وجوه مختلف معنا در آن اظهار نظر کند. فراموش نکنید کار نقد ادبی، کنکاش درباره معنا و چگونگی ساخته شدن آن در متن است. اتخاذ یک رهیافت خاص به این معناست که نقد باید به طور نظاممند، یعنی با بهکارگیری مصطلحات و مفاهیم و متدولوژی (روششناسی) یک رهیافت مشخص صورت گیرد، چیزی که به نظر من متاسفانه چندان در ایران جانیفتاده است. در مقالاتی که با عنوان "نقدی بر رمان ..." یا "نقدی بر فیلم ..." در نشریات ادبی و هنری منتشر میشود، با این مسأله روبهرو میشویم که این مقالات بیش از آن که مبین اعمال یک چارچوب نظری خاصی بر متن (اعم از رمان یا فیلم) باشند، چیزی جز استنتاجات شخصی و منعندی نویسنده مقالات نیستند.
ما همیشه در ایران با مسالهای مواجه بودهایم به نام تلفیق. در ظاهر به نظر میرسد کسانی سعی داشتهاند محدودیت چارچوبهای نظری را از طریق تلفیق آنها از میان بردارند؛ اما واقعیت آن بوده است که به خاطر فقدان سنتهای نظری یا ضعف در معرفی آنها، اتفاقی که میافتاده است چیزی جز التقاط نبوده است، یعنی فرار از تعهد به پارادایم خود را به شکل دیگری یعنی استفاده بیقید و شرط از پارادایمهای متفاوتی که شاید با هم ارتباط نداشتهاند، نشان داده است. از سوی دیگر شما هم در این سالها تلاش خود را معرفی مطالعات فرهنگی و میان رشتهای کردهاید. در بسیاری این ترس وجود دارد که معرفی مطالعات میان رشتهها این خطر را افزایش میدهد. نظر شما در این خصوص چیست؟
در خصوص التقاط، یعنی به کار بردن چند رهیافت در بررسی یک متن (خواه متن مکتوب و خواه یک پدیده اجتماعی)، باید بگویم پیش از این چندان روی خوشی به این کار نشان نمیدادند؛ گفته میشد اگر شما رویکرد ساختارگرایانه برای بررسی متن یا پدیده اجتماعی انتخاب کردهاید، باید این رویکرد را تا انتها پیش ببرید؛ اما در نقد ادبیای که از سال 1960 به این سو شکل گرفت از یک سو و از سوی دیگر در مطالعات انتقادی فرهنگ، گرایش تلفیق مفاهیم و حتی تلفیق روشهای مختلف و به کار بردن موازی آنها، هر چه بیشتر باب شد، به شکلی که امروزه در کتاب نقد ادبی نقد یک شعر یا یک متن ادبی از چند منظر مثلاً منظر ساختارگرایانه، فرمالیستی، روانکاوانه و ... کاملا متداول است.
امروزه در بسیاری از کتابهای درسی نقد ادبی، متن واحدی به عنوان ضمیمه در پایان چاپ میشود و از منظرهای متعدد طرح شده در کتاب مورد بررسی قرار میگیرد؛ بنابر این هر متنی این امکان را دارد که با پارادایمهای متفاوتی بررسی شود؛ اما رویکرد میانرشتهای به دلیل پیوندی که میان رهیافتهای متفاوت ایجاد کرده، امروزه بسیار مورد توجه است. به لطف این رویکرد جدید، جامعهشناسان و مردمشناسان از یک سو و منتقدان ادبی از سوی دیگر که پیش از این به طور جداگانه به بررسی پدیدههای فرهنگی از جمله تولیدات ادبی میپرداختند، اکنون میتوانند در قالب یک تیم چنین کاری را به پیش برند. این پژوهشگران میتوانند با استفاده از روشها و مفاهیم یکدیگر وارد حوزه مطالعات التقاطی یا چندرشتهای در بررسیهای نقادانه شوند. این شکل از نقد امروزه دیگر کاملاً رایج است. کافی است به غرفه کتابهای خارجی نمایشگاه سالانه کتاب که اردیبهشت در تهران برگزار میشود سری بزنید تا با انبوهی از کتابهایی که با این روش نوشته شدهاند مواجه شوید. من فکر میکنم استفاده تلفیقی از روششناسیهای مختلف مبین وجه غالب مطالعات نقادانه در زمانه ماست.
به نظر من، سنتهای متفاوتی در حوزه علوم انسانی وجود داشتهاند که برای فهم و تبیین مسائل این حوزه مجموعهای از روشها و مفاهیم را ایجاد کرده و بسط دادهاند. گمانم این است که روشهای میانرشتهای معنایی که هر مفهوم در درون حوزه خود داشته است را فراموش نمیکنند، بلکه میکوشند با استفاده از رویکردها و سنتهای نظری دیگر، این مفهوم را بسط دهند و بر محدودیت آنها فایق آیند. در حالی که به گمانم در التقاط گونهای، تعبیر و غفلت نسبت به معنای مفاهیم وجود دارد با استفاده موازی از سنتهای نظری متفاوت، راهی به سوی بسط توانایی و کاهش محدودیتهای مفهوم و روش گشوده نمیشود. این به آن علت بوده است که ما در ایران سنتهای نظری مشخصی و توانایی در تبیین نداشتهایم که بر مبنای آنها گفتگویی شکل بگیرد و در نهایت بخواهد به روشی میانرشتهای منجر شود. گمان نمیکنید با این ضعف نظری مطالعات میانرشتهای دچار مشکل شود؟
با بخشی از صحبت شما موافقم و با بخشی از آن نه. با شما موافقم که در ایران سنت نقد نداریم. اساسا نگاه منتقدانه به هستی خودمان را چندان موضوع درخور توجهی ندانستهایم. نگاهی به تاریخمان بیشتر نشاندهنده آن است که در بیشتر موارد با وضعیت موجود کنار آمدهایم. تنها در مقاطعی خاص از تاریخ بوده است که حرکتی برای تغییر وضعیت موجود انجام شده و از خلال این تلاش زمینه نگاه نقادانه به اطراف و خودمان فراهم شده است. یکی از این حرکتها به نظرم جنبش مشروطه است؛ اما این که تا چه اندازه حرکتهایی از این دست به اهداف خود رسیدند یا ناکام ماندند، جای بحث فراوان است.
اما نکته دومی که میخواهم به آن اشاره کنم این است که اتفاقا سنت مطالعات چند رشتهای در ایران چندان هم بیسابقه نیست. اگر به گذشته دور برگردیم میبینیم متفکران، هم رسالههای فلسفی مینوشتند، هم در باب عرفان تأمل میکردند، هم درباره نجوم و ریاضی اطلاع داشتند: به دلایلی که برای من روش نیست و به گمانم جا دارد مورد تحقیق قرار گیرد، این گرایش میانرشتهای تداوم نیافت. اکنون وضعیت علوم و معارف در ایران به گونهای است که هر کدام از آنها به شکل منفرد به حیات و فعالیت خود ادامه میدهند. یکی از موانع مؤثر در همکاری بینرشتهای، متاسفانه نهاد دانشگاه است و من فکر میکنم تا وقتی در دانشگاه سنت پژوهشهای مشترک بین گروههای آموزشی مختلف شکل نگیرد، ما همچنان با این مشکل عام روبهرو خواهیم بود. اکنون در اکثر گروههای آموزشی دانشگاههای ما ترجیح میدهند که راهنمایی یا داوری پایاننامه دوره فوقلیسانس یا رساله دوره دکتری به استادی از سایر گروههای آموزشی حتی اگر عضو هیأت علمی همان دانشگاه باشد واگذار نشود. چرا اینگونه است؟
آیا واقعا تعداد محدودی عضو هیأت علمی در یک گروه آموزشی توانایی پوشش دادن همه مباحث یک شاخه علمی را دارند؟ آیا چنین ادعایی در زمانه فوران دانش پذیرفتنی است؟ اساساً فلسفه وجود استاد مشاور در کنار استاد راهنما همین است که در حوزههایی که استاد راهنما تخصص کافی ندارد، استاد مشاور یاری کند.
انجام تحقیقات میانرشتهای در دانشگاههای ما تبدیل به ضرورت شده است، زیرا نسل جدیدی از دانشجویان، بخصوص در سطح کارشناسی ارشد، به دانشگاه آمدهاند که بسیار علاقهمند به تحقیقات انتقادیاند. به طور کلی آگاهی انتقادی میان آحاد جامعه ما در حال رشد است. منظورم نگاه انتقادی به هستی زیستشده اجتماعی است، نگاهی که باید مورد توجه دانشجویان باشد و دانشگاه در این راه پیشرو باشد. گام اول در این راه، مجاز کردن تحقیقات میانرشتهای از طریق تشویق همکاری بین گروههای آموزشی مختلف و گام دوم تاسیس رشتههای میانرشتهای است.
شما در کتابتان با عنوان "نقد ادبی و دموکراسی" سعی کردهاید ارتباط میان نقد و شرایط اجتماعی را نشان دهید. در واقع تلاش کردهاید زمینههای اجتماعی نقد بخصوص نقد ادبی را مشخص کنید. آخرین پرسشم را به همین مسأله اختصاص میدهم و میخواهم درباره ایده رابطه فضای آزاد و رواج نقد بیشتر توضیح دهید. در اینجا میخواهم به نقش دانشگاه اشاره کنید، بخصوص به مساله آموزش نقد در دانشگاه که همیشه مسألهساز بوده است.
من در کتابم سعی کردهام نشان دهم که آموزش نقد ادبی در ایران کار چندان موفقی نبوده و تردید دارم که موفق هم بشود. استدلال اصلی من این است که نقد در فرهنگهای دموکراتیک پا گرفته است و ریشه در سنت یونانی دارد که مهد دموکراسی به شمار میآید و سنت دموکراتیک و نقادی در طول تاریخ همپای یکدیگر آمدهاند تا به امروز رسیدهاند. ظرفیت نقادانه نگریستن به پدیدههای پیرامون، مستلزم نقدپذیری است و چنین امکانی را من کمتر در فرهنگ خودمان دیدهام. وقتی به فرهنگ خودمان نگاه میکنیم، میبینیم ضرورت دموکراسی و گفتگو در حیات اجتماعی درست تشخیص داده نشده است. وقتی در سر کلاس به دانشجویانم آموزش میدهم که نقد نشانهشناسی مختص به شعر نیست و حتی چیزی مانند آگهیهای تلویزیونی را هم میتوانید با استفاده از این روش نقد کنید، دانشجویانم ضرورت این کار را تشخیص نمیدهند. با خودشان میاندیشند ما درمقام دانشجویان ادبیات، چه نیازی به نقد آگهی تجاری یا نقد وضعیت اجتماعی سیاسی داریم. به این ترتیب معتقدم که در گام اول ضرورت سنت گفتگوی نقادانه نه برای حذف اندیشه بلکه برای میدان دادن به شکلهای جدیدتری از اندیشه، برای تعالی و رسیدن به وفاق، مورد توجه قرار گیرد تا درگامهای بعدی مطالعات در حوزه علوم انسانی هم صبغه نقادانه پیدا کند.
به بیان جامعهشناسی، شکلگیری نقد ادبی مسبوق به شکلگیری یک حوزه عمومی برای بحث و گفتگو درباره مسائل اصلی سامان اجتماعی است.
بله. متاسفانه 15 ساله تجربه تدریس در دانشگاه مرا نسبت به تدریس نقد ادبی بسیار ناامید و بدبین کرده است. در بیشتر موارد مخاطبان من به جای فکر کردن در باب گفتگوی انتقادی و توجه به ظرفیتهای مختلف هر کدام از رویکردهای نظری انتقادی، دایم به دنبال حجت و "حرف آخر" و راهنمایی استاد هستند. وقتی درباره نقدهای متفاوت از یک داستان کوتاه حرف میزنم، به دنبال آن هستند که نظر قطعی مرا درباره آن بدانند و یادداشت کنند و در اوراق به شکل معناباختهای تکرار کنند. بارها تأکید کردهام که دانشجویانم میتوانند نظری متفاوت با نظر من بگویند و به شرط استناد به یک نظریه، حرفهایشان مورد قبول واقع شود، اما آنها فقط به دنبال تکرار حرفهای خود من که مسجل دانسته میشود، هستند و البته این کار در کلاس نقد ادبی کاری بیمعناست. اگر بخواهیم نقد ادبی از این وضعیت خارج و به وضعیت مطلوبتر نزدیک شود، باید تلاش کنیم زمینههای فرهنگی اجتماعی مناسب برای نقد در اندیشهها ایجاد و تقویت شود.
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم