جامعه‌شناسی مدرنیته دینی

بازگشت مسافری که نرفته ‌بود

جامعه‌شناسی مدرنیته دینی عنوان سخنرانی دکتر سارا شریعتی در سلسله جلسات جامعه شناسی دین بود که توسط انجمن جامعه شناسی برگزار می‌شد. دکتر شریعتی در این سخنرانی به احیای شکل‌های جدید دینداری در نیمه دوم قرن بیستم پرداخت.شریعتی در آغاز تعریفی از مدرنیته دینی ارائه داد. سپس به توضیح نسبت دین و مدرنیته در اروپای مرکزی پرداخت و نشان داد که چرا به نظر او نمی‌توان از نسبت دین و مدرنیته سخن گفت و به ظرف زمانی و مکانی آن بی‌توجه بود. در قسمت پایانی بحث، شریعتی به این نسبت در کشورهای اسلامی اشاره کرد.
کد خبر: ۲۴۶۷۲۶

اولین بار که من مطلبی درباره شرایط امکان مدرنیته دینی نوشتم تصوری به وجود آمد که ما می‌خواهیم مدرنیته را دینی کنیم، اما چنین برداشتی از مفهوم مدرنیته دینی به یک برداشت ایرانی پس از انقلاب است. یعنی برداشتی معطوف به شرایط ایران پس از انقلاب و مربوط به موقعیتی است که دین در کشور ما پیدا کرده که همه افراد در رابطه‌شان با دینداری و بی‌دینی تعریف می‌شوند. مدرنیته دینی لابراتواری است که در بیشتر کشورهای اروپایی وجود دارد و این لابراتوار نسبت میان دین و مدرنیته را در این کشورها بررسی می‌کند. منظور از مدرنیته دینی، دینی کردن مدرنیته نیست بلکه منظور سنجیدن تقابل دین در مدرنیته و مدرنیته در دین است. دین و مدرنیته در تعامل با هم، آنچه در قبل بودند، نیستند. در نتیجه جامعه‌شناسی مدرنیته دینی یعنی بررسی وضعیت دین در جوامع مدرن و در جهان امروز. بخش اول کارم به کشورهای اروپای غربی مربوط است، یعنی کشورهایی که این فرآیند سکولاریزاسیون در آنها انجام شده و اینها در یک دوره‌ای به جایی رسیدند که جامعه‌شناسی که اصولا مبانی کار خود را با اندیشیدن به دین آغاز کرده بود در دهه‌های 30 تا 60 به این نتیجه رسیدند که به قول خودشان ما روی شاخه‌ای نشستیم که خودمان در حال بریدنش هستیم؛ یعنی دین دیگر در جوامع ما کارکردی ندارد. کم‌کم به حوزه خصوصی کشیده می‌شود و در نتیجه ما (جامعه‌شناسان اروپایی)‌ در حال مطالعه روی حوزه‌ای هستیم که در حال ناپدید شدن است. پارادایم حاکم روی تمام تئوری‌های سکولاریزاسیون در واقع همین روال دین بود، چرا که مدرنیته در آغاز خود را به عنوان آلترناتیو دین معرفی می‌کرد. این آلترناتیو بودن به دلیل 3 شاخصه مدرنیته بود که این 3 ویژگی با هر نوع دین و مذهبی مشکل داشتند و در تعارض بودند. یکی از این شاخصه‌های مدرنیته که با دین برخورد می‌کرد عقلانیت ابزاری تکنیکی بود. این ویژگی مدرنیته با وجه ایمانی و به یک معنا غیرعقلانی دین که سعی می‌کرد خود را از منطق عقلانیت بیرون بکشد، متضاد بود. دومین مساله‌ای که در مدرنیته وجود داشت و تا دین متضاد بود، خودمختاری واتونومی سوژه بود. فرد رها شده و خود ایشان در مدرنیته مرجعش خودش است و این بینش دینی که نسبت سوژه را با استعلا و خدا مورد توجه قرار می‌داد، در تضاد بود. سومین ویژگی مدرنیته که با دین مشکل پیدا می‌کرد، تفکیک‌گذاری نهادها بود. مدرنیته به یک معنا تفکیک گذاری حوزه‌های مختلف است و این مدرنیته با دین ‌که درکی کلی از حوزه‌های مختلف و میل به آمیختن حوزه‌ها داشت، مشکل پیدا می‌کرد. در نتیجه منطق مدرنیته و منطق دین در تضاد بود و علیه دین نیز بود و شرط ورود جامعه‌شناس به مدرنیته خروج دین بود و این اتفاقی بود که در اروپای غربی افتاد و دین روزبه‌روز به حوزه خصوصی عقب‌نشینی کرد. در سالهای 60 و 70 چرخشی اتفاق افتاد. (اصولا سالهای دهه 70 سالهای چرخش در حوزه‌های مختلف بود)‌ و برخلاف پیش‌بینی‌هایی که جامعه‌شناسی می‌کرد، دینی که روزبه‌روز به حوزه خصوصی عقب‌نشینی می‌کرد یکباره ظهور مجددی در عرصه اجتماعی و سیاسی داشت. این مساله و این چرخش تمام نظریه‌ها و تجربه‌ها را یکباره زیر سوال برد. در دهه 70 ظهور جنبش‌های جدید دینی، این بازگشت و این چرخش را بخوبی نشان می‌دهد و این جنبش‌های دینی اتفاقا در مهد مدرنیته اتفاق افتادند و این پرسش به وجود آمد که مدرنیته که قرار بود دین را عقب بزند چطور مولد دین شد؟ شاخص دیگری که ظهور دین در اجتماع را نشان می‌داد ظهور جنبش‌های کاریزماتیک پروتستان بود و پروتستانیزم هم در حوزه غرب و هم در حوزه شرق حیات جدیدی پیدا کرده بود. شاخص بعدی کاتولیسیزم بود که در آن سالها با استقبال شدیدی از سوی جوانان مواجه شد. (کاتولیسیزم نهادینه شده کلیسایی)‌ و جنبش جوانان کاتولیک به وجود آمد. در حوزه اسلام نیز ما شاهد این ظهور دینی هستیم. در این دهه حکومتی سر کار می‌آید و به نام اسلام، انقلابی پیروز می‌شود و جریانات اسلامگرایی در تمام کشورهای اسلامی به وجود آمد. از طرفی در چین جنبش‌های جدید مذهبی به وجود می‌آید و در همه جا از یک دوره به بعد مذهب در زندگی خصوصی، اجتماعی و سیاسی مردم دنیا هنوز رنگ پیدا می‌کند و این فرآیند به جایی می‌رسد که به گفته یک جامعه‌شناس، آنها که تا دیروز در هیچ جا دین نمی‌دیدند امروز دیگر در همه جا دین می‌دیدند و همه چیز را تفسیر دینی می‌کردند و در نتیجه دینی که به زعم آنها داشت از میان می‌رفت یکباره در همه جامعه پخش شده بود و در اینجا نظریه‌های جدیدی ظهور پیدا می‌کند. لوک‌من می‌گوید: ما با وضعیت دین ناپیدا مواجهیم، یعنی با دینی مواجهیم که عینیت ندارد، اما انکار در همه جا حضور دارد. یک نظر وجود دارد که از دین پخش سخن می‌گوید، دینی که گویی پشت یک سد وجود داشته و گویی این سد شکسته و دین در تمام جامعه پراکنده و پخش شده. دیگری از جدایی امر دینی از نهاد ادیان تاریخی سخن می‌گوید که دین اکنون با این جدایی در جامعه سرگردان شده و امر قدسی که تا دیروز فقط در مدیریت کلیسا ظهور داشت، از لانه خودش خارج شده و وحشی شده و دنیای امروز، دنیایی شده که گویی همه چیز، همه زمان‌ها و همه مکان‌ها مستعد دخالت و تسخیر امر قدسی هستند. این وضعیتی که دین پیدا کرد باعث شد عناوین جدیدی مطرح شوند و برخلاف دورکیم که از صور بنیادین حیات دینی صحبت می‌کرد، در این دوره جدید باید از صور متاخر حیات دینی صحبت کرد. در دوره جدید نخبگان همگی شروع به صحبت درباره دینداری خودشان کردند.

هر کس دینداری خودش را به شکلی صورت‌بندی کرد و برخی از ادیان سکولار صحبت کردند، مثل ریمون آرون که با اشاره به فاشیسم و کمونیسم از ادیان سکولاری صحبت کرد اشاره‌ای به ماوراء و استعلا ندارد، اما دین هستند.

اینها همگی اشکال و ترمینولوژی‌های جدیدی بودند برای این‌که نشان بدهند دین در دوران مدرنیته چه اشکالی پیدا می‌کند و از زمانی که این اشکال مطرح شد در فرانسه آنچه بوردیو از آن به عنوان حوزه یاد می‌کند و می‌گوید در جهان اجتماعی حوزه‌های مختلف وجود دارد و هر حوزه منطق خاص خود را دارد، زیرسوال رفت، چراکه در این دوره دیگر همه چیز دینی است و دین در همه عرصه‌ها حضور دارد و در اینجا این پرسش مطرح شد که مرز و حوزه دین و غیر دین و شبه دین کجاست؟ و این‌که آیا ادیان متافوریک، آنالوژیک دین هستند یا نه؟ برخی به این نوع ادیان نام معنویت‌های آلترناتیو را دادند و از اینجا بود که تمام بحثها درباره تعریف دین دوباره مطرح شد. عده‌ای به این جریانات جدید دینی، جریانات پیرادینی گفتند (جریانات تقریبا دینی. ) این جریانات جدید به 2 شکل مطرح شدند یا به شکل آلترناتیو دینی قدیمی و رسمی مطرح شدند بخصوص اروپای غربی یعنی شما خود را جزو جریان جدید دینی قرار می‌دهید به جای مسلمان یا مسیحی بودن یا به شکل مکمل دین رسمی و موروثی مطرح شدند یعنی هر جا که دین کم می‌‌آورد این جریانات جدید آن را کامل می‌کردند. حالا چرا باید دین کم بیاورد؟ دینی که تا دیروز در دنیای سنت به تمام مسائل انسان پاسخ می‌داد، اما در دوران مدرن دین نهادینه دچار بحران اعتبار شده بود. برای همین این جریانات جدید در مواقع بحران آن خلا را پر می‌کردند. دلیل این‌که این جریانات صور مختلف پیدا می‌کردند این بود که برخلاف دین عامه که یک شکل مشخص دارد و دین مناسک و آیینی است، دین نخبگان و خواص دین بی‌شکل و سیال بود، درنتیجه قابلیت این را داشت که در اشکال مختلف مطرح شود و خود را به انواع گوناگون نشان دهد.

اولین ویژگی که این اشکال جدید دینداری در مدرنیته داشتند ، ویژگی ترکیبی، گزینشی و التقاطی بودن این ادیان بود. این جریانات به نوعی سرهم بندی ادیان دیگر بودند در این نوع دینداری‌ها نسبت نوع دینداری به خود اهمیت داشت. یک جامعه‌شناس می‌گوید ویژگی ترکیبی بودن فقط خاص این ادیان جدید نبود، بلکه دیگر ادیان هم ترکیبی هستند و این ویژگی ترکیبی و گزینشی بودن یک ویژگی جدید نیست، اما چیزی که در این جریانات و دینهای مدرنیته جدید بود این بود که برخلاف ادیان متاخر که ادعای ناب بودن داشتند، در ادیان جدید ویژگی ترکیبی بودن و التقاطی بودن پذیرفته شده بود و به عنوان حق مطالبه نیز می‌شد در دینداری‌های دوران مدرن این نوع ترکیبی بودن از شاخصه‌های بارز آن است و این اولین ویژگی است که تمام جریانات جدید داشتند و ترکیبی از منابع و مذاهب و علوم انسانی بودند. یکی دیگر از این ویژگی‌ها، ویژگی قبیله‌ای بودن این دینداری‌هاست. در دنیای جدید که فرد اهمیت پیدا می‌کند و آنان دیگر عضو یک جمع نیستند و یک سوژه مستقل محسوب می‌‌شود، اما از طرفی احتیاج به حمایت یک جمع دارد که در میان گروهی پذیرفته شده و نسبت به آن گروه احساس تعلق کند پس دینداری‌های قبیله‌ای شکل می‌گیرد یعنی خرد عضو جمعی می‌شود و در عین حال چون این نوع دینداری سیال است می‌تواند عضو جمع دیگری باشد. دومین دلیلی که نام قبیله‌ای روی این نوع دینداری گذاشته‌اند، وجود روابط عاطفی بین افراد آن است. معیار عضو آن جمع بودن نزدیکی روحی است. این سیستم دینداری به افراد نوعی مشروعیت متقابل می‌دهد یعنی افراد نوع دینداری طرف مقابل را قبول دارند. در دنیای صنعت مرجع مشروعیت بخش به انسان می‌گوید دینداری‌اش کامل است یا نه. زمانی که مرجعیت دینی خودش دچار بحران مشروعیت است. افراد مشروعیت دینی را از طرف مقابل خود در قبیله‌ها کسب می‌کنند. ویژگی دیگر این جریانات جدید دینی، غیرنهادینه بودن اینها بود. ویلن می‌گوید محل حقیقت دینی از نهاد دینی به فرد متدین جابه‌جا شده. ویژگی دیگر این جریانات غیرسنتی و غیرموروثی بودن آنهاست. این دینداری‌ها به ارث برده نشدند بلکه انتخاب شدند و سنتی نیستند. ویژگی دیگر این که، این دینداری‌ها تبار ندارند و خود را به یک گذشته ارجاع نمی‌‌دهند و مراجعشان ناهماهنگ است و چون ترکیبی‌اند نمی‌‌توانند خود را به یک تبار خاص نسبت بدهند. آخرین ویژگی این دینداری‌ها حال را جانشین گذشته و آینده می‌کنند و نه اسطوره‌‌گرا هستند و نه یوتوپیست. اینها مدیریت زندگی امروزین را مرجع خود قرار می‌دهند. هر جامعه‌شناسی که این دینداری‌ها را بررسی کرده، برخی از این ویژگی‌ها را پررنگ‌ و برخی را کمرنگ‌تر کردند. یکی از جامعه‌شناسان (والن) می‌گوید دو جریان جدا از این ویژگی‌ها، شاخص اصلی وضعیت دینداری در دنیای مدرن است یکی این که نظام دینی و دینداری جدید بی‌نظم شده چون غیرنهادینه است، انتظام نیافته است. و دومین ویژگی‌اش این است که خوشبختی و رفاه جانشین درستکاری شده است. در اشکال جدید، هر حکمی که نشانی از رنج و جهاد و شهادت دارد این اشکال به نفع رفاه و آرامش تعطیل می‌شوند و طبق بررسی که روی کاتولیسیزم انجام داده تمام احکامی که نشانی از رنج دارند مثل روزه گرفتن کمتر با اقبال مواجه‌اند و آرامش، یوگا و... وجوهی هستند که به آنها ارزش و اهمیت بیشتری داده شده و می‌بینیم دین در دنیای امروز کم‌کم از حالت رستگار کردن انسان درمی‌آید و وسیله آرامش و خوشبختی و آشتی‌اشان با خود می‌شود. بسیاری از افراد پس از ظهور این نوع دینداری‌های جدید پرسیدند رابطه این دینداری‌ها با مدرنیته چیست؟ برخی گفتند اینها چون محصولات مدرنیته هستند، در نیمه اول قرن دین از صحنه زندگی حذف شده بود اما در سالهای 70 باز ظهور دین را می‌بینیم. اما این دینی که بازگشته همان دینی نیست که رفته بود. دین رفته بود و این امر دینی است که بازگشته و دین با امر دینی متفاوت است. دین مجموعه‌ای از اعتقادت مشخصی است، اما امروزه در دنیای مدرن این مجموعه از هم گسیخته شده است و مولفه‌هایی که مجموعه را می‌ساخت از هم جدا شده‌اند و این امر دینی نام دارد. رفتن دین و بازگشت امر دینی تحت‌تاثیر مدرنیته به وجود آمده، همان‌طور که دین نیز مدرنیته تاثیر گذاشته است. اگر ما مدرنیته را فرد در نظر بگیریم می‌توان یک تاریخ همراه با پیروزی برای آن نوشت. فردی که همه قله‌های موفقیت را فتح کرده و همه محدودیت‌ها را کنار زده از طرفی می‌توان مدرنیته را فردی در نظر گرفت که شکست خورده و تاریخ تحقیر شده‌ای دارد، فردی که به او می‌گویند که ناخودآگاهی دارد که حتی خودش را هم نمی‌شناسند و بازیچه تکنیک شده. با این تفاسیر آنچه مسلم بود این بود که مدرنیته در یک زمینه‌هایی، اسطوره‌هایش که پیشرفت، خوش‌بینی، ترقی و... بود، اینها همچنان معتبر بودند اما قدرت بسیج نیروها را از دست داده بودند و از همان جایی که مدرنیته شکننده شده بود، گرایش های جدید دینی سر بر آوردند. بسیاری از جامعه‌شناسان 3 حوزه را شناسایی کرده بودند که در آنها مدرنیته پاسخگو نبود.

1- اول مساله معنا، برای انسان مدرن مرگ همچنان بزرگترین معما بود و عقلانیت انسان مدرن در برابرش پاسخی نداشت. بنابراین شاید ادیان سکولار، پاسخی به این مساله معنا بودند، اینها دین را ذهنی کردند و سعی کردند استدلال‌هایی بیاورند تا بتوانند مشکل معنا را برای انسان مدرن حل کنند. 2- دومین عرصه، عرصه اخلاق بود یکی از معماهای مدرنیته اخلاق بود. یکی از حوزه‌‌هایی که در جامعه شناسی نتوانست دنبال شود اخلاق بود.به قول دورکیم اخلاق و دین دو زوج قدیمی بودند که هر بار که آنها را از هم جدا کردیم باز هم به هم پیوستند. پس مبنای اخلاق در دنیای مدرن گم شده بود. 3- سومین نکته مساله آیین بود. مدرنیته در جاهایی که کم می‌آورد یک آیین بود، مناسک بود. در دنیای مدرن، دینی که چسب اجتماع بود برداشته شده بود و پرسشی که پیش آمده بود این بود که چگونه احساس اجتماعی کنیم؟ اسطوره‌های بنیانگذاری که در جوامع وجود داشت باعث پیوند دادن افراد اجتماع می‌شد. مناسک، آن اسطوره‌های بنیانگذار را احیا می‌کند. در دنیای مدرن سعی کردند آئین ناسیونال و ملی را جانشین آئین دینی کنند، ولی باز در بسیاری از مناطق جواب نمی‌‌داد. مدرنیته در حوزه آیین کاستی داشت. به نظر من یک عامل مهم دیگر وجود دارد که جزو کاستی‌های دنیای مدرن است و آن مساله تعلق است.

جامعه مدرن، جامعه فردیت‌هایی است که در عین کنار هم بودن به هم ربطی ندارند، فرد در این دنیا می‌خواهد احساس تعلق داشته باشد و زمانی که نهادهای اجتماعی دچار بحران شدند و این تعلق را تامین نمی‌کنند، اگر بگوییم ایدئولوژی‌های قرن بیستمی و ادیان سکولار پاسخی به مساله معنا بودند، کمونیته‌‌ها و قبایل جدیدی که به وجود آمدند پاسخی به مساله تعلق بودند. این جمع‌ها، به انسان‌های احساس هویت می‌دهند. در مورد مساله اخلاق دینداری‌های‌ بی‌شکل که به تجربه معنوی فردی اهمیت می دادند، پاسخگوی این مساله در دنیای مدرن بودند. استدلال آنها این بود که شکل مهم نیست هسته سخت دین اخلاق است اگر شکل را کنار بگذارید اما یک تجربه دینی داشته باشید کافی است که شما یک رفتار دینی داشته باشید و دینداری‌های مناسکی، آئینی و کاریزماتیک یکی از اشکال دینداری‌های مدرن است. در نتیجه در پاسخ به هر کدام از اینها، چه بگوییم اینها محصولات مدرنیته بودند و چه بگوییم اینها در واکنش به مدرنیته بودند،اشکال جدیدی به وجود آمدند که بتوانند اینها را به نحوی پاسخگو باشند. این اشکال جدید یا آلترناتیو دین رسمی شدند یا نقش مکمل دین رسمی را ایفا کردند، اینها تحولاتی بودند که در حوزه دین به وجود آمد. اما همین تحولات در حوزه مدرنیته هم به وجود آمد. مدرنیته امروزی مدرنیته آغاز که فاتح و خوش‌بین بود، نیست. مدرنیته اول، مدرنیته نبود بلکه یک آغاز بود. آنچه اکنون داریم، مدرنیته است. مدرنیته امروز، مدرنیته مایع است. مدرنیته‌ای است که در هر ظرفی شکل آن را به خود می‌گیرد. بسیاری از جامعه‌شناسان معتقدند که ما هنوز وارد مرحله پست مدرن نشده‌ایم.

منظور از مدرنیته دینی دینی کردن مدرنیته نیست بلکه منظور سنجیدن تقابل دین در مدرنیته و مدرنیته در دین است. دین و مدرنیته در تعامل با هم آنچه در قبل بودند، نیستند

اما در مرحله (ultramademite مدرنیته افراطی) قرار داریم. مدرنیته‌ای که به انتهای منطق خود رسیده و مهمترین ویژگی‌اش فردیت افراطی است. این فردیت افراطی شاخص مدرنیته افراطی است. مدرنیته امروز، قدرت بسیج عمومی دیروز را ندارد و همین مدرنیته‌ای که فرهنگ پلورالیستی را به وجود آورد، خودش قربانی فرهنگ پلورالیستی خودش نیز شد. یعنی در یک فرهنگ پلورالیستی هیچ ارتودوکسی وجود ندارد. درست است، در دین هیچ ارتودوکسی دیگر وجود ندارد اما در مدرنیته نیز چنین ارتودوکسی وجود ندارد. اگر دین صور متفاوتی پیدا کرده، مدرنیته هم اشکال مختلفی دارد. بدین ترتیب در خود مدرنیته هم مثل دین که متکثر شده بود و الگوهای متفاوتی پیدا کرده بود، این تکثر و این تنوع را شاهد هستیم. تعامل و تاثیر متقابل دین و مدرنیته موضوع کار جامعه‌شناسی مدرنیته دینی است که اشکال مختلفی که هر کدام از اینها پیدا کردند را بررسی می‌کند و تحلیل می‌کند. اگر در مقابل عقلانیت افراطی مدرنیته امروزه ما در حوزه دین، شورمندی دینی را داریم این عقلانیت مثلا در ایران عامل ایجاد حوزه روشنفکری و روشنفکری دینی شده است. در حال حاضر یکی از مهمترین بحثها این است که آیا می‌توانستیم رابطه مدرنیته و دین را بدون ظرف زمانی و مکانی آن بررسی می‌کردیم؟ برخی از روشنفکران نمونه اروپایی و غربی را به عنوان یک استثنا یاد می‌کنند . ما نمی‌توانیم با مطالعه تاریخ اروپای غربی به این نتیجه برای تمام جوامع برسیم.

آیا ما تئوری‌های سکولاریزاسیون و تحول در این تئوری‌های سکولاریزاسیون و تحول تجربی که به وجود آورده را تا چه حد می‌توانیم به کل این حوزه تعمیم بدهیم.

به نحوی وبر و به نحوی توکویل مطرح کردند که اسلام استعداد مدرنیته، دموکراسی را ندارد. در نتیجه ماجرای مدرنیته و دین ماجرای مدرنیته و مسیحیت است. این تئوری، تئوری مارسل گوشه است. مارسل گوشه می‌گوید مسیحیت دین خروج دین است و بحثهایی که مطرح می‌شود فقط و فقط در حوزه مسیحیت معنا دارد. یک رویکرد ذات‌گرایانه می‌گوید اصولا اسلام استعداد مدرنیته و دمکراسی را ندارد و رویارویی اسلام و مدرنیته یک شوک است من فکر می‌کنم ما به عنوان یک جامعه‌شناس نمی‌توانیم چنین چیزی را بگوییم چرا که یک جامعه‌شناس نمی‌تواند بگوید اسلام؛ چرا که اسلام لفظی است کلی یعنی اسلام در چه تاریخی، در چه جامعه‌ای مد نظر است همان‌طور که نمی‌توانیم بگوییم مدرنیته. به معنای عام کلمه. بلکه باید حتما منظور خود را از اسلام و مدرنیته زمانی و مکانی کنیم. جدای از این برخورد ذات‌گرایانه، یک تحلیل اجتماعی و سیاسی و تاریخی درباره سنت اسلام و مدرنیته وجود دارد. زمانی بود که مدرنیته در کشورهای اسلامی معادل استعمار قرار می‌گرفت و فرد احساس می‌کرد اگر اشکال مدرنیته را بپذیرد، به نحوی به استعمار باج داده است. در نتیجه واکنش به مدرنیته، واکنش به استعمار بود. در ناخودآگاه اجتماعی ما مدرنیته ارمغان فرنگ بود. بنابراین شوک اسلام و مدرنیته، شوک کشورهای اسلامی با آن گذشته استعماری بود. مشکل کشورهای اسلامی این بود که تمام این مباحث از حوزه سیاست وارد کشورهای اسلامی شد و با این ماجرا برخورد فکری نشد، بلکه برخورد برخورد سیاسی بود. چرا که کشورهای اسلامی دیدند انعطاف نشان دادن آنها به مدرنیته باعث می‌شود آنها لقمه راحتی برای استعمار شوند، بنابراین در برابر این نوع مدرنیته موضعگیری و مقاومت کردند. دومین مساله که در رویکرد اجتماعی و تاریخی نباید از نظر دور داشت، این است که این مدرنیته برای مسلمانان با یک الگو معرفی می‌شد: مدرنیته یعنی غربی شدن و خصوصا پس از مطرح شدن جهانی شدن و به قول بوردیو جهانی شدن سعی کرد یک نوع الگو را تحمیل کند به کل جهان و کلیه تنوعات قومی و فرهنگی را از میان ببرد و جهان را استانداردیزه کند، کشورهای اسلامی چون تجربه استعمار را داشتند در برابر این جهانی شدن هم مقاومت و واکنش نشان دادند و سومین نکته آن است که مارکس مطرح می‌کند. او می‌گوید هر زمان از تاریخ شرق را که مطالعه می‌کنیم، تاریخ مذهب است. درنتیجه مبارزات سیاسی مشرق زمین هم مذهبی است. حتی امروزه مخالفت سیاسی ما در مشرق‌زمین، رسالتی دینی دارد. ما به قول انگلس مجبوریم در این پوشش دینی که زبان مشترک ما است حتی برای اعتراض، استفاده کنیم. ساختارهای سیاسی و اقتصادی که در کشورهای دیگر وجود داشت در کشورهای مشرق‌زمین وجود نداشت، برای همین همه‌چیز وجهه دینی یافت و به همین دلیل با مدرنیته مشکل داشت.

به نظر من، وقتی داریم بحث اجتماعی می‌کنیم، این کاملا غلط است که وارد بحث متنی بشویم و بهتر است کتاب را ببندیم و بحث اجتماعی و سیاسی کنیم. برخلاف غرب که به گفته یک جامعه‌شناس دینی، دین پنهان است، در کشورهای اسلامی درست بعکس شد، دین عمومیت یافت. مسوول لائیته جهانی می‌گوید: برای این‌که بتوانیم مشکلات لائیسیته را حل کنیم، باید لائیسیته را لائیسیزه کنیم. اینها (مسلمانان مدرن جهان امروز) هم سعی کردند مدرنیته را وارد منطق پلورالیستی خودش کنند و اشکال مختلف مدرنیته را استفاده کنند.

درنتیجه در کشورهای اسلامی نفی مدرنیته نفی مدرنیزاسیون نبود، نفی غرب، نفی غربی‌شدن نبود و ما شاهد بودیم که جدا از دیسکورس‌های رسمی، در جامعه ما مدرنیزاسیون و غربی‌شدن به نحو وسیعی انجام شد، ژان پیرباستین، جامعه‌شناس امریکای لاتین درخصوص کشورهایی مثل کشور ما از مدرنیته انقطاع به جای مدرنیته تداوم صحبت می‌کند. او از ماجرایی صحبت می‌کند با عنوان مدرنیته پارادوکسیکال و سنت پارادوکسیکال. مدرنهای ما پوشش و مطالبات مدرن دارند، اما در ذهن سنت‌پرور و سنتی هستند و من می‌بینم که در بسیاری موارد نمود ربطی به بود ندارد. یعنی فرم به محتوا ربطی ندارد. نه الگوی سنت ما با سنت متعارف شبیه است نه مدرنیته ما به مدرنیته شباهت دارد.

از طرفی ما دینداری‌های جدید غرب را در کشور خودمان از جمله دینداری‌های بی‌شکل و سیال و متافوریک و... را هم داریم و این جریان‌ها موازی جریان دینداری رسمی و مکمل دینداری‌ سنتی در ایران هم مثل غرب وجود دارد و افراد زیادی از این جریان‌ها استفاده می‌کنند، از طرفی ما سنت دینی خودمان را نیز داریم. دین آئینی و دین مناسکی و دین سنتی هنوز ادامه دارد. همه این اشکال دینداری در کنار هم گاه نه مسالمت‌آمیز، اما در کنار هم زندگی می‌کنند و این مساله به نحوی نشانگر موقعیت دین در دنیای جدید نیز هست. جلسه جهانی جامعه‌شناسی دین در سال 2007 با عنوان احیای دین و سکولاریته برگزار می‌شود. ما در کشورهای اروپایی همزمان شاهد احیای دین و سکولاریزاسیون هستیم.

جمع‌بندی

1- ظهور همزمان سکولاریزاسیون و احیای دینی هم در دنیای مدرن هم در جامعه خود ما (ایران) تجربه شده است.

2- موقعیت دین و مدرنیته با هم عوض شده و مدرنیته دیگر آلترناتیو دین نیست و مدرنیته به گفته و تجربه کشورهای مدرن، کادر و چارچوبی است که دین در آن می‌تواند خود را بیان کند. مدرنیته سیاسی اشکال متفاوتی دارد برای این‌که به دین اجازه سخن گفتن بدهد و حیات دینی خود را داشته باشد.

3- دینی که امروز برگشته، همان دینی نیست که ما را ترک گفته بود. ما امروز حیات دینی داریم و دین در تمام عرصه‌های زندگی خصوصی و عمومی ما حضور دارد. اما دینی که حضور دارد، شکل جدیدی به خود گرفته و تفاوت اصلی این است که کنشگر این دینداری فرد است.

4- نکته آخر این است که در این شرایط، برخلاف قدیم که دین منتقد مدرنیته بود و مدرنیته منتقد دین بود، امروزه شاید بتوان گفت جدی‌ترین منتقد مدرنیته، خود مدرنیته است. به همین ترتیب هم می‌توان گفت امروزه ما جدی‌ترین نقدها به دین را از جانب خود دین می شنویم و اگر این نقد درون مدرن و درون دین انجام بگیرد، شاید ما به سنتزهایی برسیم. مشکل انسان امروز این است که سقف مطالباتش بسیار کوتاه شده، در نتیجه فقط به الگوهای واقعا موجود اکتفا می‌کند و اصلا به فکرش خطور نمی‌کند، شاید بتوان الگوهای جدیدی خلق کرد. در هند روند جدیدی شکل گرفته که می‌خواهد با استفاده از تجربه اروپایی، اروپا را از حالت پایتخت خارج کند و به شکل یک شهرستان در بیاورد. این به معنای کنارگذاشتن تجربه اروپا نیست، بلکه اندیشیدن به الگوهای جدیدی است که می‌گوید شاید الگوی اسلامی و شرقی با الگوی غربی متفاوت است و ما می‌توانیم به تفاوتهای خودمان با غرب تکیه کنیم. جایگاه ما به عنوان کشورهای‌ آسیایی و اسلامی شاید با جایگاه غربی‌ها متفاوت باشد، غربی‌ها وقتی می‌بینند ما حرفی برای گفتن نداریم و صرفا داده‌های آنها را تکرار می‌کنیم، از ما می‌خواهند داده‌های آنها را جمع کنیم و برایشان بفرستیم و آنها تئوری‌پردازی کنند. ما حداقل در حوزه جامعه‌شناسی دین نباید این کار را انجام بدهیم؛ چرا که یکی از بزرگترین لابراتوارهای جامعه‌شناسی دین تجربه ایران است و تجربه ایران در این زمینه، ‌تجربه منحصر به فردی است که ما می‌توانیم از این تجربه نظریه‌های کلان بیرون بکشیم.

سارا شریعتی

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها