گفتگو با یک سارق سابقه‌دار

ریشه‌ بزهکاری‌های‌ من خانوادگی است

بچه‌های محله او را شهاب فشنگ صدا می‌زدند. در مدرسه یکی از شاگردهای بازیگوش و زرنگ محسوب می‌شد و معلم‌هایش آینده خوبی را برای او پیش‌بینی می‌کردند، اما شهاب وقتی که به سن نوجوانی رسید برخلاف تصورات سر از زندان درآورد و حالا که مرد جوانی شده است چند سابقه دارد و بارها او را به جرم سرقت دستگیر کرده‌اند. او یکی از سارقان حرفه‌ای لوازم خودرو است. گفتگوی ما با این جوان مجرم را بخوانید.
کد خبر: ۲۴۶۲۷۰

جرمت سرقت است و به زندان محکوم شده‌ای. در این باره چه می‌گویی؟

نمی‌دانم چه باید بگویم . شرایط زندان شرایط سختی است و من هر بار که زندانی می‌شوم پیش خودم می‌گویم از این در که بیرون رفتم دیگر برنمی‌گردم، اما باز هم به سمت کارهای خلاف کشیده می‌شوم.

چند فقره سرقت انجام دادی که به زندان محکوم شدی؟

این بار 20 فقره بود. البته من یک مجرم سابقه‌دار هستم. تخفیف در مجازات شامل حالم نمی‌شود و من مجبورم که تمامی دوران محکومیتم را بگذرانم. دفعه قبل هم از زندان مرخصی گرفتم و دیگر بازنگشتم و مدتی بعد دستگیرم کردند به خاطر این‌که سابقه بدی دارم فکر نمی‌کنم که این بار به من مرخصی بدهند بنابراین شرایط از قبل برایم سخت‌تر می‌شود.

چند فقره سابقه کیفری داری؟

اولین باری که دستگیر شدم یک نوجوان بودم. در آن زمان چند سیم مسی کنار تیر چراغ برق دزدیده بودم. در آن زمان مرا به کانون اصلاح و تربیت بردند. هرچند زندان بود، اما رفتار زندانبانان و مشاوران با ما بد نبود. یک ماه در آنجا بودم و بعد آزادم کردند. مدتی بعد دوباره سرقت کردم این بار سنم بالای 18 سال بود به همین خاطر به زندان بزرگسالان رفتم. تازه فهمیدم زندان یعنی چه و کانون چقدر با زندان بزرگسالان تفاوت دارد.

مگر در زندان چه اتفاقی افتاد؟

برای من یک دنیای دیگر بود. مجرمان همه حرفه‌ای و خطرناک بودند و مرا بچه محسوب می‌کردند، مسخره‌ام می‌کردند و مجبور بودم برای این که خطری مرا تهدید نکند به حرف آنها گوش دهم . زندانیان حرفه‌ای و قدیمی من را مجبور می‌کردند که کارهایشان را انجام دهم.

تجربه زندان بزرگسالان باعث نشد که تو دست از کارهایت برداری. چرا؟

زمانی که از زندان آزاد شدم به خودم گفتم که دیگر خلاف نمی‌کنم می‌خواستم زندگی آبرومندانه‌ای داشته باشم، اما نشد. سختی‌های زندگی اجازه نداد و 2 سال بعد از آخرین باری که آزاد شدم باز هم به سمت کارهای خلاف برگشتم.

زمانی که دست به کار خلاف می‌زنی فکر این را که خانواده‌ات با زندانی شدن تو دچار چه مشکلاتی می‌شوند نمی‌کنی؟

تمام مشکلات من ناشی از رفتارهای خانواده‌ام است. اگر پدرم معتاد نبود و اگر مادرم دوباره ازدواج نمی‌کرد و من تنها نمی‌ماندم این اتفاقات نمیافتاد و حالا من همان شاگرد زرنگ و شیطان مدرسه می‌ماندم.

چرا پدر و مادرت تو را ترک کردند؟

پدرم معتاد بود و به همین خاطر همیشه با مادرم مشکل داشت. من 8 ساله بودم که مادرم ما را ترک کرد و چند ماه بعد از پدرم جدا شد پدرم که فقط به مواد و تامین آن فکر می‌کرد هیچ رسیدگی به من نمی‌کرد.

6 ماه بعد از جدایی پدر و مادرم هر دوی آنها جداگانه ازدواج کردند. مادرم می‌گفت نمی‌تواند از من در خانه مرد غریبه نگهداری کند و شوهرش قبول نمی‌کند که من پیش آنها باشم. به ناچار در خانه پدرم می‌ماندم. مدتی بعد نامادری‌ام هم معتاد شد. از صبح تا شب با هم مواد می‌کشیدند و من کسی بودم که باید برایشان مواد می‌خریدم. اگر هم این کار را نمی‌کردم از پدرم کتک می‌خوردم. یک سال بعد در حالی که همه فکر می‌کردند چون شاگرد زرنگ و درسخوانی هستم بنابر این می‌توانم در زندگی موفق باشم، پدرم گفت که دیگر اجازه نمی‌دهد به مدرسه بروم او مرا برای کار به یک خیاطی فرستاد. ماهیانه مبلغ کمی دستمزد می‌گرفتم که آن را به پدرم می‌دادم.

چرا در همان خیاطی نماندی که بتوانی آینده‌ای برای خودت درست کنی؟

12 ساله که بودم به خاطر شرایط بدی که در خانه داشتم از آنجا فرار کردم و دیگر به خانه پدری باز نگشتم و به خانه مادرم هم نرفتم چون گفته بود نمی‌تواند مرا قبول کند. آواره کوچه و خیابان بودم. مدتی شاگرد مغازه شدم و این طور زندگی‌ام را می‌چرخاندم در همان مغازه هم می‌خوابیدم حقوق کمی می‌گرفتم. بعد از آن بود که با پسر جوانی دوست شدم او در مغازه کناری کار می‌کرد. به من گفت نقشه سرقت کشیده است. من 5 سال بود که در مغازه صاحب کارم کار می‌کردم به من گفت چون به تو اعتماد دارد بنابر این می‌توانیم سرقت کنیم من هم قبول کردم اما بعد پشیمان شدم. به صاحب کارم گفتم او مرا از مغازه اخراج کرد و دوباره آواره شدم. چند روز بعد برای اولین بار و از شدت گرسنگی تصمیم به سرقت گرفتم و چند سیم مسی دزدیدم که آن را بفروشم و غذا بخرم که دستگیر شدم.

چطور شد که به کارت ادامه دادی؟

از آن به بعد مسیر زندگی‌ام عوض شد. برای گذران زندگی مجبور بودم که دزدی کنم در این کار با افراد ناباب دیگر آشنا شدم . همه دوستانم خلافکار بودند به همین خاطر هم در همین کار خلاف ماندم.

حالا چطور از کرده‌ات پشیمان هستی؟

مگر می‌شود انسان خلاف کند و از کرده‌اش پشیمان نشود. همیشه با خودم می‌گویم اگر فشارهای پدرم را تحمل می‌کردم و درس می‌خواندم یا این‌که شاگرد خیاط باقی می‌ماندم اینطور نمی‌شد و زندگی آبرومندانه‌ای داشتم.

اگر از زندان آزاد شوی چه می‌کنی؟

من واقعا از شرایطی که دارم خسته شدم. قول می‌دهم که این‌بار به سراغ یک زندگی سالم بروم. ایمانم را قوی کنم و با دعا و نیایش از خدا بخواهم که کمکم کند دیگر در راه خلاف قدم نگذارم. بزرگ‌ترین مشکل من این بود که ایمانم به خدا ضعیف بود.

داوود ابوالحسنی

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها