در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
پس از مدتی شیر پیر که سلطان جنگل هم بود، در حال گذر از آنجا بود که متوجه موش کوچولو شد که در داخل قفس زندانی شده و به سراغ او رفت. با پنجههای قویاش درب قفس را باز کرد و موش را نجات داد. موش کوچولو از قفس بیرون آمد و نفس راحتی کشید و به شیر سلامی داد؛ سلام جناب شیر چقدر شما مهربانید. شما مرا نجات دادید و من هیچگاه محبت شما را فراموش نخواهم کرد. امیدوارم بتوانم روزی محبت شما را جبران کنم.
شیر خندهای کرد و گفت: تو موش کوچولو چطور میخواهی به من، شیر سلطان جنگل... کمک کنی؟ اول نگاهی به قد و بالایت بینداز و بعد بگو... و قاه قاه... خندید و رفت.
موش کوچولو نگاهی به سر تا پای خودش کرد و سرش را به پایین انداخت.
یک هفته بعد، شیر در میان دامی که بین2 درخت بسته شده بود، گیر افتاد و در آن اسیر گشت. او نعره میزد و فریاد میکشید و خود را به این طرف و آن طرف پرتاب میکرد، ولی هیچ اثری نداشت. تور دام خیلی محکم بود و هیچ راه نجاتی برای او نبود. در آن لحظه موش کوچولو از راه رسید و گفت: سلام جناب شیر... نگران نباش کمی صبر کن.. من الان تو را نجات میدهم و با دندانهای تیز و برندهاش مشغول جویدن تور شد.
شیر خندهکنان گفت: آهای موش کوچولو... یعنی تو میتوانی مرا نجات دهی؟... آخه چطوری؟ تو نه پنجهای داری.. نه هیکل بزرگی داری... و قاه قاه خندید.
موش کوچولو پاسخی نداد و فقط مشغول جویدن بود. شیر پس از مدتی که حوصلهاش سر رفته بود، همانجا خوابش برد و در نهایت دندانهای قوی موش کوچولو کار بزرگی انجام داد و دام پاره شد. وقتی که شیر از خواب بیدار شد، خودش را آزاد دید و از طنابهای پاره پاره که دور و برش ریخته شده بود فهمید که موش ، او را نجات داده است .
گلنوشا صحرانورد
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: