ماجرای شیر ‌جنگل ‌و‌ موش ‌کوچولو

کد خبر: ۲۴۴۰۹۰

پس از مدتی شیر پیر که سلطان جنگل هم بود، در حال گذر از آنجا بود که متوجه موش کوچولو شد که در داخل قفس زندانی شده و به سراغ او رفت. با پنجه‌های قوی‌اش درب قفس را باز کرد و موش را نجات داد. موش کوچولو از قفس بیرون آمد و نفس راحتی کشید و به شیر سلامی داد؛ سلام جناب شیر چقدر شما مهربانید. شما مرا نجات دادید و من هیچگاه محبت شما را فراموش نخواهم کرد. امیدوارم بتوانم روزی محبت شما را جبران کنم.

شیر خنده‌ای کرد و گفت: تو موش کوچولو چطور می‌خواهی به من، شیر سلطان جنگل... کمک کنی؟ اول نگاهی به قد و بالایت بینداز و بعد بگو... و قاه قاه... خندید و رفت.

موش کوچولو نگاهی به سر تا پای خودش کرد و سرش را به پایین انداخت.

یک هفته بعد، شیر در میان دامی که بین2 درخت بسته شده بود، گیر افتاد و در آن اسیر گشت. او نعره می‌زد و فریاد می‌کشید و خود را به این طرف و آن طرف پرتاب می‌کرد، ولی هیچ اثری نداشت. تور دام خیلی محکم بود و هیچ راه نجاتی برای او نبود. در آن لحظه موش کوچولو از راه رسید و گفت: سلام جناب شیر... نگران نباش کمی صبر کن.. من الان تو را نجات می‌دهم و با دندان‌های تیز و برنده‌اش مشغول جویدن تور شد.

شیر خنده‌کنان گفت: آهای موش کوچولو... یعنی تو می‌توانی مرا نجات دهی؟... آخه چطوری؟ تو نه پنجه‌ای داری.. نه هیکل بزرگی داری... و قاه قاه خندید.

موش کوچولو پاسخی نداد و فقط مشغول جویدن بود. شیر پس از مدتی که حوصله‌اش سر رفته بود، همانجا خوابش برد و در نهایت دندان‌های قوی موش کوچولو کار بزرگی انجام داد و دام پاره شد. وقتی که شیر از خواب بیدار شد، خودش را آزاد دید و از طناب‌های پاره پاره که دور و برش ریخته شده بود فهمید که موش ، او را نجات داده است .

گلنوشا صحرانورد

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها