در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
خالهام تعارف کرد که به خانه آنها بروم؛ اما من جواب دادم هوا مساعد نیست، بهتر است زودتر به خانه بروم که پدر و مادرم نگران نشوند. چند دقیقه بعد مادربزرگ پایین آمد و سوار ماشین شد و مطابق معمول شروع کرد به غر زدن که چرا دیر کردی، نیم ساعت است که آماده شدم. جواب دادم: مادربزرگ میبینید که هوا چه جوریه، راهبندانه، باید با احتیاط رانندگی کرد. من هم قهرمان اتومبیلرانی که نیستم.
مادربزرگ از پشت عینک قطورش نگاهی به من کرد و گفت:
راست میگی، تازه تصدیق گرفتی.
تازه هم نیست. 2 سال و نیمه. منتها خب همیشه که رانندگی نمیکنم. روزهایی که کلاس میرم، بابا ماشین را دست من میدهد که هوا تاریک میشه کنار خیابان منتظر ماشین نمانم.
مادربزرگ جواب داد: راست میگی. خیلی احتیاط کن؛ اما طوری برو که ساعت 8 خونه برسیم، چون باید قرصهایم را بخورم.
چشم مادربزرگ! چشم!
از مفتح پیچیدم توی بزرگراه مدرس. بزرگراه حسابی شلوغ بود. بدتر از آن باران شدیدتر شد؛ طوری که برف پاککن جا میماند.
کمی جلوتر که رفتیم، باران شدیدتر شد و وقتی به حدود گردش به راست بزرگراه همت رسیدم، احساس کردم فرمان ماشین به سمت شاگرد راننده میکشد. به مادربزرگ گفتم، فکر کنم ماشین پنچر باشد. مادربزرگ جواب داد: وا، خدا نکنه. تو این هوا چه کار میتونیم بکنیم. یخ میزنیم، میمیریم.
گفتم: مادربزرگ، آرام باش چرا شلوغاش میکنی، مگه بیابونه.
بله پس چی که بیابونه.
خلاصه زیر پل که رسیدم، کنار ایستادم، از ماشین پیاده شدم، دیدم بعله، چرخ سمت راست جلو پنچر است. نمیدانستم چه کار کنم. تا حالا پنچرگیری نکرده بودم. با تلفن همراهم زنگ زدم به خانه و ماجرا را به پدرم گفتم.
پدر گفت: من که وسیله ندارم، چه جوری بیام. جلوی ماشینها را بگیر، کمکت کنن.
پدر هوا بدجوریه، کسی به کسی نیست. کی حالا تو این هوا حاضره به من کمک کنه.
چرا مردمدار کم نیست، انسان صالح کم نیست.
واقعا نمیدانستم چه کار کنم. کلاه کاپشنم را بالا زدم و با خجالت جلوی ماشینهای عبوری دست بلند کردم؛ اما کسی نمیایستاد، دنبال در رفتن از آن وضع بودند. چشم چشم میکردم، امدادخودرویی، چیزی بگذره که خبری نبود. رفتم در صندوق عقب را بالا زدم، الابختکی جک، آچارچرخ و لاستیک را درآوردم؛ اما نمیدانستم چه کار کنم. از آن طرف مادربزرگ غر میزد.
پس چی شد؟ یخ زدم.
مادربزرگ، ماشین که روشنه، بخاریش هم که روشنه.
آخه قرصهام دیر میشه.
واقعا مستاصل و درمانده بودم که چه کار کنم، دوباره به پدرم زنگ زدم.
پدرجان، کسی برای کمک نمیایسته، میخوای ماشین را بگذاریم همین جا، خودمان را یکجوری خانه برسانیم.
نه نه، این کار را نکن. اگر آنجا بماند، یا جرثقیل پلیس میاد میبره، یا دزدها، ماشین را لخت میکنند، دست بلند کن حتما کسی وای میسه.
چشم.
دوباره دست بلند کردم؛ اما خبری نبود. تا این که یک موتوری آمد؛ از آن موتوریهایی که جلو فرمانشان سقف میگذارند که وقتهای بارندگی خیس نشوند، یک مرد میانسال محترمی بود.
چی شده خواهر؟
پنچره.
خیلی خب شما برید کنار، بیشتر از این راه را بند نیارید و بعد شروع کرد به تعویض چرخ.
زاپاس هم که کم باده، خانهتان کجاست؟
چیزی نمانده، تو جهان کودکه.
خوب، تا خونه شما را میرسونه، ولی فردا باید بدید بادکنن.
در چشم به هم زدنی، چرخ را عوض کرد و چرخ پنچر، جک و آچار را تو ماشین گذاشت و گفت: بفرمایید، تشریف ببرید.
رفتم از تو ماشین کیفم را بردارم که پولی، چیزی بدهم. تا برگشتم دیدم سوار موتورش شده و وقتی به کنار من رسید گفت: برید به سلامت و بعد گاز داد و رفت.
مادربزرگ گفت: واقعا که انسانیت چیز خوبیه حیف که پیش همه نیست، مخصوصا آنهایی که ماشینهای گرانقیمت دارن.
این چه حرفیه مادربزرگ ، هوا بده.
یعنی هوا برای آن موتور سواره بد نیست.
من هم بودم، این کار را نمیکردم.
بله، اولا تو دختری، ثانیا ماشینات پرایده قراضهس .
بگذریم، هرچه بود گذشت و از همینجا از آن مرد محترم موتورسوار که امیدوارم خواننده تپش باشد، باز هم تشکر میکنم.
افسانه ح. تهران
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: