گفتگو با میخائیل شویدکوی، وزیر سابق فرهنگ روسیه

پایان هنر کبیر در سراسر جهان

فرهنگ چه در بعد ملی و چه در بعد بین‌المللی عامل مهم سیاست جهانی به حساب می‌آید. تأثیر سیاسی تا حدی به کمک رواج ارزشها و گسترش سبکها صورت می‌گیرد. بدین منظور پروژه‌های قوی در رشته سینما و تلویزیون و ترجمه منابع در عرصه آموزش هنری و تبادل فرهنگی ضروری می‌باشد. شما موضع روسیه معاصر در سیستم جهانی ارتباطات و اقدامات فرهنگی را چگونه ارزیابی می‌کنید؟
کد خبر: ۲۳۸۷۸۷

قبل از هر چیز بد نیست درباره انستیتوهای بین‌المللی سنتی صحبت شود که روسیه از حق عضویت در آنها بهره مند است. در نوبت اول باید یونسکو را نام ببرم. یونسکو سازمانی است که طی سالها زبان روسی را به عنوان یکی از زبانهای کاری خود حفظ کرده است. این نکته مهمی‌است و از اهمیت خاصی برای حمایت قانونی از مقام روسیه به عنوان یک ابر قدرت فرهنگ جهانی برخوردار است. انستیتوی بین‌المللی دیگری که ما فعالانه در آن کار می‌کنیم شورای اروپاست. طبیعتا تمام سازمانهای غیر دولتی روسیه که به نوعی با یونسکو در ارتباط هستند بخشی از عرصه نفوذ وزارت فرهنگ و وزارت امور خارجه فدراسیون روسیه می‌باشند. سالهای 1990 سالهای سختی برای سازمانهای غیردولتی بودند. آنها قبلاٌ سرمایه خود را مستقیماٌ از دولتها دریافت می‌کردند (لازم به ذکر است نه تنها در زمان شوروی بلکه در عرصه جهانی نیز سازمانهای غیر دولتی که در رشته فرهنگی فعالیت می‌کردند بطور مستقیم یا غیر مستقیم از طرف دولت حمایت مالی می‌شدند) اما بعدا در کار با سازمانهای غیر دولتی شکاف‌ایجاد شد و فقط حالا سعی می‌کنیم اشکال جدیدی برای موجودیت آتی آنها بیابیم. این موضوع به سازمانهای سنتی روسیه مانند انستیتوی بین‌المللی تئاتر و یک سری سازمانهای بین‌المللی در رشته موسیقی، «میراث» و غیره مربوط می‌شود. چنین درکی شکل گرفت که سازمانهای غیردولتی بخش قابل توجه سیاست دولتی و نه فقط در عرصه فرهنگ بلکه در عرصه فعالیت بین‌المللی است. به نظر من، علت‌اینکه ما و وزارت امور خارجه هنوز نتوانستیم به نتیجه دلخواه برسیم‌این است که هنوز به اهمیت خاص آنها پی نبردیم. قابل درک است که مردم تغییر می‌کنند و دیدگاه‌ها در رابطه با چنین فعالیتی تغییر می‌کند، اما وجود چنین سازمان‌هایی بحد زیادی مبرم است. در‌اینجاست که ما به کشورهای خارجی می‌بازیم.

نکته دیگر‌این است که امروزه بویژه پس از پایان جنگ سرد، مسائل سازمانهای بین‌المللی در رشته فرهنگ عرصه‌های دیگر واضح و آشکار است. اکنون نیازی به وسایل بین‌المللی نیست تا شرکای شرقی و غربی را بهم نزدیک کند. چنین مسئله‌ای دیگر در فرهنگ وجود ندارد. با شروع نیمه دوم سالهای 1980 جهان برای نمایندگان فرهنگی روسیه باز بود. ما در بازار کار بین‌المللی از تقاضای بسیار زیادی برخوردار بودیم. اگر به وضعیت ارکسترهای سمفونیک در خارجه و یا مثلا در رشته انیمیشن که رشته جدیدی در سینماست توجه کنیم متقاعد خواهیم شد که تعداد زیادی از کسانی که در‌این رشته‌ها کار می‌کنند نه تنها شهروندان روسیه بلکه کسانی هستند که تحصیلات خود را در روسیه به اتمام رسانده و قراردادهای کاری امضا کرده و به خارج رفته‌اند. لزومی‌ندارد من در باره زبدگانی مانند گرگییف، اسپیواکوف، تمیرکانوف و یا کیتاینکو صحبت کنم که مدتهاست در غرب کار می‌کنند و رهبری ارکسترها در آنجا را به موازات کار با گروههای خود عهده دارند و خیلی راحت از کنسرتی در لندن به پاریس و از پاریس به نیویورک و از نیویورک به سنت پطرزبورگ و یا مسکو پرواز می‌کنند. این حالت عادی زندگی‌این ستارگان موسیقی شده است. حالا در باره افراد «به اصطلاح سطح دوم» می‌خواهم صحبت کنم. اکنون تقاضا برای بالرین‌ها ، نوازندگان و مربیان روس بسیار بالاست. و به ‌این دلیل سازمانهای بین‌المللی که قبلا برگزاری کنسرتها را به عهده می‌گرفتند که در آنها می‌شد با دیگر همکاران معاشرت کرد (تا حدودی،‌ این تنها امکان دیدار و گفتگو بود) حالا معنی وجودی خود را از دست داده‌اند. حالا صاف و ساده تاباکوف (هنرپیشه ملی تئاتر روسیه مترجم) گوشی را بر می‌دارد زنگی به امریکا می‌زند و کلاسی در دانشگاه معتبری باز می‌کند و همراه آل پاچینو و یا هر کس دیگری از ستارگان امریکایی به تدریس می‌پردازد. این یک پدیده عادی شده است که مهم است.

اما باید گفت ما در نوع صنعتی هنر برای نمونه در سینما می‌بازیم. ورود به بازار سینمایی امریکا و به طور کلی غرب دشوار است. علت آن نه فقط وجود یک نوع ترتیب کار معین و مبارزه با رقیبان ناخواسته بلکه‌این موضوع است که سینما باید چه کار کند تا محصولاتش در چنین بازارهایی موفق باشد.

موضع من در رابطه با تأثیر فرهنگ روسی چنین است: اگر ازهر پنج نوازنده سازهای سیمی‌(نوازنده ویلون سل، ویلون و آلت) در ارکسترهای بزرگ امریکا و اروپا یک نفر تحصیلکرده‌ کنسرواتوآرهای مسکو، سنت پطرز بورگ، نووسیبیرسک و نیژنی گورود هستند پس به جرات می‌توان گفت فرهنگ روسی به تأثیر گذاری عظیم خود بر فرهنگ جهانی ادامه می‌دهد. در سال 1922 لازم شد 220 نفر سوار بر «کشتی فلسفی» کشور را ترک کنند که‌این رویداد واقعاٌ فرهنگ جهانی را غنی تر کرد. در زمان حاضر، هزاران نفر رفتند که تأثیر آنها بر روندهای فرهنگی جهانی بسیار قابل توجه است.

وقتی «کشتی فلسفی» سواحل روسیه را ترک کرد فرهنگ روسی « بی سر» شد. روند کنونی را از‌این نظر چگونه مورد ارزیابی قرار می‌دهید؟

موضوع از‌این قرار است،‌ افرادی که با واژه سروکار دارند- نویسندگان و فلاسفه - حالا کشور را ترک نمی‌کنند. علاوه بر آن‌این روشنفکران برعکس دارند به کشور بر می‌گردند و یا همزمان در روسیه و غرب زندگی می‌کنند. این را می‌توان یک روند کاملا جدید دانست. برای نمونه واسیلی پاولویچ آکسنوف و یا کسانی که در فرهنگ غربی جایی برای خودشان باز کردند مانند ماکین، ادیب روس که به زبان فرانسه داستانسرایی می‌کند. برای‌این افراد روسیه جایی است که براحتی به آنجا سفر می‌کنند، از آنجا می‌روند و براحتی کتابهایشان را به چاپ می‌رسانند و فیلم می‌سازند ، هرچند شهروند فرانسه و امریکا یا جای دیگری به حساب می‌آیند. ما دیگر با مرزهای بسته و ترک وطن برای همیشه روبرو نیستیم که تا همین چندی پیش برقرار بود. به‌این دلیل اگر در باره روشنفکران صحبت کنیم فرهنگ روسیه آسیبی ندیده است، ولی اگر در باره موسیقی دانان و نوازندگان صحبت کنیم‌این آسیب غیر مستقیم است. امروزه مربیان و استادان روس به کودکانی از کره جنوبی، ژاپن، هنگ کنگ و تایوان آموزش می‌دهند و آنها در مسابقات برنده جوایزی می‌شوند ، زیرا آنها شاگردان استادان فوق‌العاده خوب ما هستند.

کلاسها برای آنها در کجا دایر می‌شود؟

اکثراٌ در کشورهای آنها. بهترین استادان کنسرواتوآر مسکو به خارجه می‌روند. این را باید یک علامت خطر دانست. در‌این رابطه یکی از مهم ترین اهداف من حفظ‌این مدرسه است. وقتی فرمان رئیس جمهور در باره تعلق عنوان نهاد موسیقی به تصویب رسید ما دو کنسرواتوآر را در آن فهرست گنجاندیم، زیرا باید از مدرسه موسیقی روسیه حمایت می‌شد. این امر اضافه حقوق قابل توجهی را برای مربیان به ارمغان می‌آورد که مطمئن هستم در تصمیم آنها برای کار در روسیه و یا خارج از کشور بی تأثیر نخواهد بود.

فکر نمی‌کنم فرهنگ روسیه از فرهنگ جهانی عقب مانده و یا دست کمی‌از آن داشته باشد.

منظورتان‌این است که فرهنگ روسیه می‌تواند وسیله نفوذ کشور ما در جهان شود؟

البته. ولی نباید امیدهای بی جایی بر آن استوار کرد. برای نمونه فرهنگ روسی همیشه سیمای مثبتی از روسیه‌ایجاد می‌کرد، حتی وقتی جنبه‌های ناخوشایند زندگی روسیه را به نمایش می‌گذاشت. آثار‌این تأثیر همیشه مثبت است، بدین معنی که هنر همیشه یک اقدام مثبت است. امروزه مسئله در چیز دیگری است. نمی‌شود سیمای مثبت کشور را در بازار سیاست خارجی شکل داد اگر چنین چیزی در سیاست داخلی وجود ندارد. در داخل کشور، برخورد ما با روسیه اصلاٌ آنطوری نیست که ما دلمان می‌خواست در خارج نسبت به آن برخورد کنند. این یک تضاد جدی است. تکرار می‌کنم نمی‌توان برای خارج محصول درست کرد، محصول را باید برای خود ساخت. این قانون نه فقط در فرهنگ قابل اجراست، بلکه در مورد تولید هر نوع ارزشی از جمله مادی صدق می‌کند. می‌توان گفت شراب معروف فرانسوی را نه برای روسیه ، بلکه برای خود فرانسوی‌ها درست می‌کنند. اگر یک نوع شراب فرانسوی در داخل کشور بخوبی فروش رود آن وقت است که همه جا آن را خواهند نوشید، از جمله در روسیه. فیلم‌های‌هالیوود برای جهانیان ساخته نمی‌شوند ، قبل از هر چیز آنها را برای امریکایی‌ها می‌سازند. اگر فیلم خوب باشد در سراسر جهان پخش می‌شود. اشتباه ما در آن بود که دو کارخانه داشتیم: یکی برای خارج کار می‌کرد و دیگری برای داخل. این اشتباه به سیستم تبلیغات نیز مربوط می‌شود.

نقش فرهنگ روسی- کلاسیک و آوانگارد سالهای 1920- در برجسته کردن روسیه در صحنه بین‌المللی چیست؟

زمانی توماس مان جمله زیبایی را نوشت بدین مضمون که ادبیات کبیر آلمانی وجود دارد، ادبیات کبیر فرانسوی وجود دارد، اما ادبیات روسی مقدس است. از یکسو‌این تعریف ما را بطور مثبت و زیادی از بقیه جدا می‌کند، اما از سوی دیگر خطر بسیار بزرگی برای خودمان در آن نهفته است. دچار اشتباه بزرگی می‌شویم وقتی وانمود می‌کنیم هر چیزی که در روسیه نوشته و چاپ می‌شود، ادبیات مقدس است. توماس مان در جمله معروف خود قلل ادبیات روسی را مد نظر داشت - تولستوی، داستایوسکی، گوگول، چخوف و نه مثلا بابوریکینا و یا حتی کوپرین را. ما باید‌این موضوع را درک کنیم که فرهنگ روسی را با قلل آن ارزیابی می‌کنند.

از اوایل سالهای 1970 تمام جهان یک پروسه «عقب گرد» را از سر می‌گذراند. این یک نوع جریان مابعد مدرنیسم توسعه فرهنگ است که تا کنون تغییری نکرده است. تمام کشفیات بزرگ در هنر تا قبل از جنگ و در سالهای 1950 به وقوع پیوست، پس از آن فقط انواع مختلف آنها صورت گرفت

در آن زمان قلل زیاد بودند و تأثیر فوق‌العاده خوب بود. زمانی بود که در سراسر جهان نمایشنامه‌های چخوف را روی صحنه می‌بردند که هنوز هم ادامه دارد. نمایشنامه‌های گورکی نیز همینطور. آثار تولستوی و داستایوسکی و گوگول مدام تجدید چاپ می‌شوند. چایکوفسکی یکی از محبوب ترین آهنگسازان جهان است. آثار رحمانینوف نیز از جمله آثاری است که زیاد اجرا می‌شود. استراوینسکی را نیز نباید فراموش کرد که من او را نقاش روس می‌دانم. لزومی‌ندارد در باره محبوبیت جنون آمیز آوانگارد روسی سالهای 1920 حرفی بزنم که یکی از قلل هنر جهانی قرن 20 به حساب می‌آید. به نظر من مسئله در چیز دیگری است. هنر کبیر حدوداٌ در مرز سالهای 60 قرن 20 در سراسر جهان به پایان رسید.

ادعای تقریبا نیرومندی است...

باور کنید، از اوایل سالهای 1970 تمام جهان یک پروسه «عقب گرد» را از سر می‌گذراند. این یک نوع جریان مابعد مدرنیسم توسعه فرهنگ است که تا کنون تغییری نکرده است. تمام کشفیات بزرگ در هنر تا قبل از جنگ و در سالهای 1950 به وقوع پیوست، پس از آن فقط انواع مختلف آنها صورت گرفت، باصطلاح « توده‌ای شدن» و الی آخر. همین امر در مورد هنر روسی صدق می‌کند. برودسکی آخرین پدیده جهانی فرهنگ روسی بود. او روسیه را به عنوان کشوری کبیر و همزمان تراژیک به غرب معرفی کرد. نابوکوف و برودسکی دو نویسنده دو زبانی در جهان شهرت زیادی کسب کردند که‌این امر بخودی خود گواه آن است که در داخل روسیه فرهنگ بشدت در حال رشد بود. این یک لحظه مهم است. البته بکتBeket را هم فراموش نکردم که به دو زبان انگلیسی و فرانسه به یکسان سلیس و عالی می‌نوشت و یا میرچ الیاد که به زبانهای رمانی و فرانسوی آثار خود را می‌نوشت...اما از نویسندگانی مانند برودسکی و نابوکوف در فرهنگ جهانی یاد نمی‌شد.

سهم فرهنگ روسی از مالویچ تا شاگال، از نابوکوف تا برودسکی در فرهنگ جهانی قرن 20 خیلی عظیم است. این تأثیر فوق‌العاده زیادی است که نمی‌توان آن را نادیده گرفت. در‌اینجا باید یادی هم از سینمای زمان شوروی کرد از‌ایزنشتین تا روم که تأثیر فوق‌العاده‌ای بر سینمای جهان گذاشتند. تأثیر جهانی تئاتر روسی استانیسلاوسکی و میئیرخولد نیز باید در نظر گرفته شود...

به نظرم، تمام مسئله در آن خلاصه می‌شود که ما چگونه خود را بشناسانیم. ما خود را وارث فرهنگ کبیر روسی معرفی می‌کنیم، اما در واقع وارثان بدی هستیم. «پست مدرنیزم» ما ، با مدل‌های زندگی شوروی و افسانه سرایی شوروی در ارتباط است. تمام‌اینها بازی پست مدرنیزمی‌است، بازی با میراث رئالیزم سوسیالیستی است. معلوم است که‌این چیزها کافی نیست. کلا قرن 20 یاد گرفت که چگونه تمام تاریخ شش هزار ساله فرهنگ جهانی را به ارث ببرد. فقط در چنین موردی می‌توان آن را میراثی غنی و نیرومند دانست. وقتی وارثان با واقعیات در حال مرگ شوروی بازی می‌کنند ، به عقیده من‌این شکل بد شناساندن خود است. اما نباید عصبی شد. همه چیز بتدریج سر جای خود قرار خواهد گرفت.

در فرهنگ ما خیلی چیزها باید سر جای خود قرار گیرد که فقط شامل‌ایده‌ها و تفکرات نیست. یک مسئله ناراحت کننده سیاسی-حقوقی وجود دارد که بطور مستقیم بر شکل‌گیری سیمای روسیه به عنوان کشور دمکراتیک معاصر تأثیر می‌گذارد. شما بطور مستقیم با مسئله جابجایی ارزش‌های فرهنگی سر و کار دارید. موضع شما در‌این رابطه چگونه است؟

موضع من خیلی رادیکال و گمنام است و من برده آن هستم. همه چیز خیلی ساده است. من کارمند دولتی هستم و از قوانین موجود پیروی می‌کنم. قانونی هست در باره جابجایی ارزش‌ها و من تا آخرین روز آن را اجرا خواهم کرد. هرچند اصلا با ‌این قانون موافق نیستم.

بر طبق‌این قانون تمام آثار هنری که به فرمان فرماندهی ارتش شوروی و یا مقامات نظامی‌شوروی در آلمان به اراضی روسیه منتقل شدند به عنوان غرامت جنگی، دارایی فدراسیون روسیه محسوب می‌شوند. با وجود‌ این، همه و از جمله طراحان‌ این قانون بخوبی می‌دانند که حتی یکی از‌این اشیاء و وسایلی را که ما مال خودمان می‌نامیم نمی‌توانیم به عنوان شئی نمایشی در نمایشگاه‌های خارجی شرکت بدهیم. زیرا بلافاصله توقیف خواهند شد. و احتمال‌اینکه دادگاه بین‌المللی بگوید‌اینها مال ما نیست خیلی زیاد است. برای نمونه طلاهای شلیمان را در نظر بگیرید (شلیمان باستان شناس معروف آلمانی است- مترجم.) دعوتنامه‌های زیادی برای برگزاری نمایشگاه‌ها در سراسر جهان دریافت می‌کنیم. فعالیت بین‌المللی نمایشگاهی فرصت حائز اهمیتی در‌ایجاد زمینه نفوذ فرهنگی کشور است. اما هیچ کس ضمانت نمی‌کند که آنها توقیف نشوند، . وقتی وضع‌اینطور است، پس قانون نقص دارد. در‌اینصورت‌ایجاد شک می‌شود که‌اینها واقعا مال ما هستند. همه و از جمله آقای گوبنکو، یکی از طراحان‌این قانون، از‌این چیزها باخبرند، ولی وانمود می‌کنند که همه چیز روبه‌راه است.

نکته دیگر به وجود چیزهای غیر اخلاقی در‌این قانون مربوط می‌شود. بر طبق‌این قانون، اجرای آن برای نمونه به عرصه ارزش‌های فرهنگی متعلق به قربانیان نازیسم گسترش نمی‌یابد. اگر قربانیان نازیسم و یا اخلاف آنها اعلام کنند که‌این چیزها متعلق به آنهاست ما باید به شرطی آنها را به ‌این افراد برگردانیم که خودشان بخواهند‌این اشیاء را پس بگیرند ، قیمت کامل آنها و مبلغی را که برای نگهداری از آنها خرج شده است را بپردازند. چنین وضعیتی پیش می‌آید: با وجود‌اینکه آنها قربانی نازیسم شده‌اند باید دارایی خود را از ما بخرند. پرداخت مبلغ صرف شده برای نگهداری را می‌توان بشکلی قبول کرد، اما خریداری خود شیء را نه.

نمی‌توان برای خارج محصول درست کرد، محصول را باید برای خود ساخت. این قانون نه فقط در فرهنگ قابل اجراست، بلکه در مورد تولید هر نوع ارزشی از جمله مادی صدق می‌کند

به عقیده من، بحث در باره ارزش‌های هنری در واقع هیچ ربطی به آنها ندارد. اصل موضوع‌ این است که چه کسی جنگ را باخت. اشخاصی که فکر می‌کنند ‌این ارزش‌های هنری آخرین دژماست از ‌این نظریه پیروی می‌کنند که ما جنگ را باختیم و آلمانی‌ها پیروز شدند- ما بد زندگی می‌کنیم و آنها خوب و هیچ لزومی‌ ندارد چیزی به آنها پس داده شود. بحث پیرامون‌این مسئله عملا با بحث در باره سرنوشت اتحاد شوروی و روسیه جا عوض می‌کند. ما همیشه در وضعیت کسانی قرار می‌گیریم که رنجیده و بدبخت و بیچاره هستند. موضع من بدین قرار است: ما در جنگ پیروز شدیم و هر آنچه برای اتحاد شوروی اتفاق افتاد نتیجه سیاست ناقابل حزب کمونیست بود. و دمکراتها دستی در‌این کار نداشتند. احتمالا همه چیز حالت کارهای یک آدم دست و پا چلفتی را داشت. اما هر چه بود ما از نتایج جنگ به نحو احسن استفاده نکردیم که 28 میلیون نفر را در آن از دست دادیم. باید گفت ارزشهای فرهنگی عنوان زیبایی است که موضوع بحث را می‌پوشاند. نسل جدید روس‌ها نباید از عقده‌های شخص بازنده رنج ببرد. در جهان به همان شکلی ما را درک کرده و قبول خواهند داشت که ما در خانه خود قبول داریم. اگر ما قبول کنیم که آدمهای عادی و نرمالی هستیم، نه زیاد پهلوان بلکه متمدن و عاقل، در دنیا نیز ما را به همین شکل خواهند پذیرفت. این نشانه ضعف نیست. متأسفانه در کشور ما تربیت را نشانه ضعف می‌دانند و حتما باید دعوایی برای قدرت نمایی راه‌انداخت که یک اشتباه بزرگ است.

مشخص است که در دنیا طرح‌های فرهنگ سیاست خارجی وجود داشته و دارد. برای نمونه، وزارت امور خارجه آمریکا از تبلیغ هنر معاصر امریکایی در سراسر جهان حمایت می‌کند.‌ایا چنین چیزی در طرح‌های ما گنجانده شده است؟‌ایا فرهنگ روسی می‌تواند طرح قوی سیاست خارجی را پیش بکشد؟

وقتی می‌گویند وزارت امورخارجه امریکا از‌این یا آن طرح هنری پشتیبانی می‌کند، باید در نظر گرفت که قوانین بازی در آنجا طور دیگری است. موضوع از‌این قرار است که ما تازه تازه داریم به ‌این درک می‌رسیم که با شنیدن کلمه « دولت» نباید دو تا پا داریم دو تا هم قرض کنیم و پا به فرار بگذاریم. هر چه بود، سالهای 1990 سالهای فرار و شکاف بین دولت و هنر بود. حالا دوباره یاد می‌گیریم ترسی از «سفارش دولتی» و یا « سفارش اجتماعی» نداشته باشیم، هر چند تا کنون ادای‌این کلمات برایمان سخت است. به خاطر ساختار لیبرال جامعه و مدل دمکراتیک دولت، شرکت انستیتو‌های دولتی امریکا در رشد و تکامل فرهنگ اصولا مثبت بود. و در کشور ما به خاطر‌اینکه اخیرا از زنجیرهای توتالیتاریزم رها شدیم، شرکت دولت در زندگی فرهنگی هنوز مثل « تله روح» تلقی می‌شود. هر نوع شرکت دولت برای ما به معنی سانسور تلقی می‌شود که درست نیست. در‌ اینجا دولت نیز باید بازی بر طبق قوانین جدید را بیاموزد. این مسئله دیگری است. فعلا در حال طرح‌ریزی‌ این قوانین بازی هستیم.

تأثیر جهانی فرهنگ روسیه هنوز بطور کامل مورد استفاده قرار نمی‌گیرد. در حالی که می‌تواند یک وسیله قدرتمند سیاست خارجی ما شود.

اگر در باره طرح‌های بزرگ بین‌المللی صحبت کنیم روسیه از امکان رواج و گسترش فرهنگی برخوردار است. ما زبان روسی را آنطور که مثلا فرانسوی‌ها در مورد زبان فرانسه با‌ایده «جهان فرانسوی» انجام می‌دهند وسعت نمی‌دهیم. اما اصولا‌ایده فرهنگ اسلاوی، فرهنگ روسی، فرهنگ ترکی که در توافق و غنی کردن مشترک یکدیگر با دنیای اسلاوی هم زیستی می‌کنند، می‌تواند چشم‌اندازهای جدی‌ای داشته باشد.

البته نمی‌توانم بگویم که طرح سراسر دولتی نفوذ زبان روسی وجود دارد اما دولت فعالانه از «توسعه طلبی ارمیتاژ» حمایت می‌کند. شعبه‌های‌این موزه در سراسر جهان افتتاح شده و مراکز آموزشی‌ایجاد می‌شود. طرحی به نام « ارمیتاژ-گوتگنهایم» نیز وجود دارد. این پیوند یکی از بهترین موزه‌های هنر معاصر جهان « گوتگنهام» و یکی از بهترین موزه‌های هنر کلاسیک جهان «ارمیتاژ» است. این کیفیت جدیدی را موجب می‌شود- بقول معروف یک بعلاوه یک می‌شود سه. ارمیتاژ همراه گوتگنهایم شعبه‌ای در لاس وگاس باز می‌کند، «اتاقهای ارمیتاژ» در لندن و شعبه موزه‌ای در نیدرلند افتتاح می‌شوند. چنین است توسعه طلبی فرهنگی. در واقع جهانیان از اطلاعات زیادی در باره ذخایر فرهنگی روسیه برخوردار نیستند. این ذخایر زیاد نشان داده نمی‌شوند و البته پدیده آوانگارد روسی سالهای 1920 که مبدل به یک پدیده جهانی شد برای درک کشور ما کافی نیست.

طرح‌های سنتی نیز ادامه دارند. در هر رژیمی‌می‌توان باله بالشوی تئاتر و آثار نویسندگان کبیر روسی (تولستوی، داستایوسکی و چخوف)، ارمیتاژ، موزه‌های روسی و از‌این قبیل را تبلیغ کرد. حکومتی وجود ندارد که از‌این طرح سنتی در اهداف تبلیغاتی خود بهره نگرفته باشد.

این امری حائز اهمیت است و هیچ کس قصد ندارد آن را متوقف کند. اما ما می‌خواهیم روسیه نو را تبلیغ کنیم و طرح معاصر تأثیر فرهنگی را شکل بدهیم. در‌اینجاست که باید برای یافتن بهترین راه خوب بیندیشیم. چطور می‌توان به کمک فرهنگ معاصر بر تأثیر روسیه نو شدت بخشید اما چه وقتی‌این روسیه نو در فرهنگ خودمان فقط با بازتاب منفی روبرو می‌شود؟‌ این سئوالی بسیار دشوار و پیچیده است. ما آماده تقسیم موسیقی دانان جوان و بالرین‌های جوان با دنیا هستیم. اما آنچه به مضمون‌این پروژه مربوط می‌شود حالا برایمان یک مسئله به حساب می‌آید.

این دیگر به‌ایدئولوژی و تفکرات مربوط می‌شود. در‌ این موقع است که سئوالات زیادی از قبیل: روسیه معاصر چه روسیه‌ای است؟ بروز می‌کند. نه بخاطر خارجیان بلکه به خاطر خودمان باید به‌ این سئوالات پاسخ بدهیم. ما هنوز بطور کامل سر از کار خودمان در نیاوردیم و نفهمیدیم کی هستیم. چطور زندگی می‌کنیم؟ و کشور در واقع چگونه پیشرفت می‌کند؟ ما بخودمان قبولاندیم که در روسیه فلاکت بار زندگی می‌کنیم.

در حالی که همه چیز برعکس است. ‌این روسیه‌ای که در آن زندگی می‌کنیم خیلی متنوع و گوناگون و فوق‌العاده پر تحرک است و همزمان واقعا فاجعه آمیز است، تضادها و شکافهای جدی بروز می‌کند. اما من عمیقا معتقدم که تحرک مثبت نیز وجود دارد و‌اندیشه‌های جدید مثبتی ظاهر می‌شوند.

هیأت تحریریه مجله «کاسموپولیس»

 

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها