روزانه ها

با وجود او لبخند، احترامی ‌داشت

رضا رفیع: خبر مثل همیشه کوتاه و تکان دهنده بود: احترامی ‌عزیز هم رفت......! همیشه پیش از آن که فکر کنی اتفاق می‌افتد. و این بار پیک اجل، در یک هوای بارانی، استاد منوچهر احترامی‌ را هم صلا زد و برد. تا باز ما بمانیم و حسرت یک لحظه دیدار. فقط یک لحظه برای به تماشا نشستن لبخندهای پدرانه و پرمهر او. همویی که حق استادی بر گردن تمام طنزنویسان امروز دارد. و حق پدری بر گردن تمام کودکان این سرزمین که با مجموعه‌های کودکانه «حسنی»اش لبخند و حکمت و مهربانی را می‌آموزند.
کد خبر: ۲۳۶۱۷۶

منوچهر احترامی، بیش از آن که فکر کنی، دوست داشتنی بود. تنها کسی بود که هر وقت وارد «گل آقا» می‌شد، کیومرث صابری بر پیشانی او بوسه می‌زد. گل آقا، کلمات و واژگان نشسته در نثر تکنیکی طنز فخیم استاد را  به لحاظ قرص و محکمی‌  چون دانه‌های ساچمه می‌دانست که طوری کنار هم چیده شده‌اند که نمی‌توان آنها را از جایشان تکان داد.

آخرین بار که استاد را دیدم؛ روز شنبه 12 بهمن بود. به دعوت من آمده بود تا در سی امین شب شعر طنز شکرخند حضور داشته باشد. می‌دانست که مهمان ویژه‌اش جلال رفیع است و آمده بود تا مثل همیشه، مهمان ساحل مهربانی‌اش باشیم. آمده بود تا با تمام خستگی‌اش ضرورت لبخند را تکرار و تاکید کند. و افسوس که نمی‌دانستیم، آخرین بار است که در حضور ما لبخند می‌زند.

وقتی وارد جمع شد، با احترام بسیار مواجه شد. مقدمش را گرامی‌ داشتیم و او به آرامی ‌در کنار ما نشست. مجلس، درست 3 ساعت طول کشید؛ و او همچنان حضورش را از ما دریغ نکرد. انگار پیرمرد می‌دانست که این، آخرین حضور او در میان دوستان طنز و دوستداران اوست. آخر مجلس که شد، او را به روی سن فراخواندم تا در تقدیم جوایز دوستان مشارکت داشته باشند. و خوش به حال دوستان طنزپردازی که آن روز آخرین از دست استادشان جایزه گرفتند.

وقتی که محفل پایان گرفت، دست بر شانه استاد گذاشتم و روی نیکویش را بوسیدم و از حضور مهربانش تشکر کردم و گفتم که کم پیدایید استاد؟.... گفت: «بیماری میرزا والده بیشتر شده و من بیشتر باید برای پرستاری‌اش وقت بگذارم. خیلی خسته بودم، اما به عشق مجلس شما و شنیدن آواز آقا جلال آمدم. فکر کنم در نصف بیشتر عکس‌هایی که عکاس شما از من گرفت، من خواب بودم».....! اینها را با خنده گفت. به استاد گفتم: «اگر خواستیم گزارشی چیزی کار کنیم، از این عکس‌ها استفاده نمی‌کنیم.» استاد باز خندید و گفت: «نه، اتفاقا می‌خواستم بگم که از همین عکسا استفاده کنید.....»! آن روز نمی‌دانستم که استاد، خواب ابدی‌اش را برایم یادآوری می‌کند.

دیگر قلم یاری نمی‌کند که بنویسم. مرگ چنان خواجه نه کاری است خرد...... امروز هوا بارانی بود. و هوای جان تمام آنها که احترامی‌ را دوست داشتند و از خبر رفتن نابهنگامش غافلگیر شدند. مگر نمی‌گفتند که: دوست را زیر باران باید دید؟.......دارد باران می‌بارد؛ اما دوست نیست.......

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها