در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
من برای سوال اول میخواهم از شما بپرسم چرا پیروزی انقلاب اسلامی در آن شرایط غافلگیرکننده و شوکآور بود؟
به قدرت رسیدن کارتر در آمریکا و اتخاذ سیاست درهای باز به سوی تهران منتهی به این شد که ایالات متحده غیر از بمب هستهای و سامانههای موشکهای بالستیک همه نوع تسلیحاتی را در اختیار شاه قرار میداد. این راهبرد دیگر دوستان شاه مثل فرانسه و آلمان و انگلیس هم بود. راهبرد درهای باز این اطمینان را ایجاد میکرد که با هر مخالفتی میشود، مقابله کرد و امکان چالش جدی در ایران وجود ندارد. گزارشها و پژوهشها هم این را نشان میداد. بیخبریها و چالههای اطلاعاتی و دادهای تا آنجا ادامه یافت که شاه هم در دیدارهایش با کارتر به او میگفت در ایران هیچ خبری برای نگرانی نیست. ضعف و دشواریهای اطلاعاتی نهتنها اطمینان شکنندهای را در رژیم ایجاد کرده بود که آمریکا هم که با وجود نقضهای مکرر حقوق بشری قانع شده بود تا از شاه انتقاد نکند و ایراد نگیرد برای یافتن رهیافتی آنچه شاه را تهدید کند، برنیاید.
شما در برخی گفتههایتان مثلا از رویدادهای ژوئن 1963به تمرین انقلاب مردم ایران یاد کردید و این که مبارزان و روحانیون انقلابی و مسلمان در آن دوران تمرین انقلاب میکردند. با وجود این هم آیا پیشبینی انقلاب برای کاخ سفید تا این حد سخت و ناامیدکننده بود؟
بعدها که من گزارشها را بررسی میکردم با تعجب دیدم هیچ گزارشی درباره رویدادهای ژوئن 1963 تنظیم نشده است. رخدادهای ژوئن 1963 اتفاقاتی بود که چندین بار در تحولات سال 1979 هم تکرار شد. در دیداری که با هویدا داشتم او تظاهراتهای ژوئن 1963 را دسیسههای پنهان دشمنان شاه میدانست و این که آنان دین ستیز هستند. هویدا آنها را یک مشت جوجه کمونیست یک لا قبا توصیف میکرد. شاه درخواستهایی را به کاخ سفید میداد که نشاندهنده اطمینان او به وجود هیچ گونه مخالفتی بود. تجهیزات ضدشورشی که آمریکا و انگلیس بیهیچ مخالفتی در اختیار شاه قرار میدادند؛ با شاه شرایط را چنان توصیف میکرد که سالیوان با خیال راحت تمام تعطیلات تابستان 1978 را برای تفریح به باهاماس رفت. نشانههایی در آگوست شکل گرفت، ولی دیگر خیلی دیر شده بود. آمریکا جدای از این که فریب ظاهرسازیهای شاه برای دریافت کمکهای بیشتر را خورد به گزارشهای سراسر دروغ سازمانهای اطلاعاتی هم اعتماد کرد. انقلاب ایران یک پدیده نوظهور و خارج از چارچوبهای یک انقلاب پذیرفته شده بود و به هیچ شکل قابل پیشبینی نبود.
چرا کارتر از یک سو از حقوق بشر و آزادیهای سیاسی در ایران سخن میگفت و از سوی دیگر سازمان ساواک را تبدیل به مخوفترین سازمان امنیتی دنیا برای حذف مبارزان انقلابی کرد؟
آمریکا نیاز مبرم داشت تا ایران را یک جزیره آرام ببیند و شاه نگهبان منطقه پرآشوب باشد. ابتدا کارتر با شاه به خاطر نقض حقوق بشر برخورد کرد و بشدت به او اعتراض کرد، اما بعد همه چیز برگشت. در سالهای 1976 و 1977 بیش از 10 هزار نفر از مبارزان انقلابی توسط ساواک ترور میشدند و این مساله هیچ واکنشی از سوی کارتر که با هدف حفظ حقوق بشر به قدرت رسیده بود به همراه نداشت، چرا که کارتر چشم خود را روی این کارهای شاه میبست. نگهبان منطقه بیش از این برای کارتر اهمیت داشت. کارتر حاضر بود شاه بیش از این بکند و بخواهد، اما به سوی همسایه شمالیاش نزدیک نشود. شاه از کارتر کمک میخواست او با آغوش باز به او میداد، چون اطلاعات و گزارشها اندک بود. مساله حقوق بشر جایگاه مهمی در سیاست خارجی کارتر نداشت و بارها نشان داد که به آن بیتوجه است. سالیوان بعدها گفت شاه به من گفته کارتر مرا به سیاست مشت آهنین و ترور مبارزین انقلابی مسلمان تشویق میکند تا نه دادگاهی باشد و نه محاکمهای. سالیوان به شاه گفت شما هم همین کار را بکنید، ولی نباید بگویید که آمریکا شما را تشویق میکند.
کارتر در سخنرانی سال 1977 در ضیافت شام محمدرضا پهلوی در تهران، ایران را جزیره ثبات در گوشهای پرآشوب از جهان وصف کرد؛ ولی شما هم میدانید که کارتر اندک اعتقادی به این گفته خود نداشت.
شاه نوامبر 1977 در واشنگتن با کارتر ملاقاتی داشت و در گفتههایش تجهیزات بیشتری را از او خواست، ضمن آن که شاه از تشدید اعتراضات و شورشهای مردمی ابراز نگرانی کرد و حمایت بیشتر آمریکا را میخواست. بعدها برژینسکی از نگرانی آشکار و واهمه شاه در این دیدار گفت. کارتر هم یک ماه بعد از آن دیدار به ایران رفت. درست است کارتر در آن ملاقات ایران را جزیره ثبات در گوشهای از جهان پرآشوب خواند و از آرامش ایران ابراز رضایت کرد؛ ولی کارتر میخواست واهمه را از شاه بیرون کند و میخواست به او اعتماد به نفس و قوت قلب بدهد. شاید هم کارتر واقعا با گزارشهای غلط، ایران را جزیره آرامش مییافت. آمریکا میدانست شاه تا وقتی باشد آمریکا هم هست. در ماه مارس وقتی شاه از کارتر تجهیزات گاز اشکآور و ماشین آبپاش و باتون و وسایل ضدشورش بیشتر را درخواست کرد کارتر آگاه شد که آرامشی در کار نیست.
آقای سیک! فکر میکنم سالهای منتهی به انقلاب 1979 محمدرضا پهلوی، شاه وقت ایران را چند بار ملاقات کردید. در جایی گفته بودید شاه ایران را فردی صاحب فکر میدانید و تنها عیبش این است که حاضر نیست به نصیحت کسی گوش بدهد، ضمن آن که سعی میکند خود را باهوش و صاحب تدبیر جلوه دهد.
فکر نمیکنم. این را وزارت امور خارجه در گزارشی اعلام کرد. درست است. شاه ایران دوست داشت شخصیتش متفاوت و باهوش و صاحب تدبیر به نظر برسد. سالیوان از قول شاه میگفت شاه همواره دوست دارد کسی باشد که اندیشههایش برای رسیدن به ایرانی قدرتمند، ثروتمند و مدرن جدای از تمامی کشورهای منطقه باشد. جالب است که کارتر هم همینطور فکر میکرد. این تصور غلط از شاه، کارتر را به اشتباه جبرانناپذیری انداخت. در ماههای 1979 شاه بشدت آشفته و سردرگم بود و کسی بود که قدرت تصمیمگیری نداشت و روانی به نظر میرسید. او توان و اراده مقابله با مبارزان انقلابی را نداشت و مدام از زیر بار تصمیمگیریهای مهم فرار میکرد چون نمیخواست مسوولیت اشتباهاتش را بپذیرد.
سال 1976 در تاریخشناسی انقلاب ایران سالی تعیینکننده بود. در حالی که رژیم حاکم در سالهای طلایی اقتصاد و رفاه اجتماعی بواسطه افزایش حمایتهای مالی غرب و قیمت نفت بود همزمان هم در سراشیبی کاهش مشروعیت و سقوط سیاسی و اجتماعی قرار داشت. این پارادوکس اقتصادی و سیاسی و نابرابری کفههای ترازوی مشروعیت داخلی و مقبولیت خارجی چرا به سقوط رژیم انجامید؟
پس از ژوئن 1963 نگاه ایرانیان به آمریکا تغییر یافت. تبعید و زندانی شدن آیتالله خمینی فقط زمان انفجار را به تاخیر انداخت. روابط ایران و آمریکا در این سالها بسرعت توسعه یافت و نیکسون و کیسینجر از شاه درخواست کردند از آنها مراقبت کند. اطلاعات غلط از داخل ایران واشنگتن را به اشتباه انداخت و کارتر هم فکر میکرد اوضاع واقعا همانطور است که شاه میگوید، ولی اشتباه میکرد. حکومتها هم مادامی که مشروعیت داخلی داشته باشند مقبولیت خارجی دارند. چیزی که شاه نداشت.
اگر اشتباه نکنم در سال 1978 تماسهایی با جریان انقلاب از سوی آمریکا صورت گرفت؛ هرچند ابتدا پروفسور ریچارد کاتم سعی داشت با میانهروها و ملیها تا مذهبیهای انقلابی ارتباط برقرار کند، اما بعدها جامعه چند بخشی و بروکراتیک آمریکا رویخوشی به مذاکرات نشان نداد. اگر هم بپذیریم که واشنگتن سقوط شاه ایران را بعید میدانست چرا سعی نکرد حداقل جانب احتیاط را از دست ندهد؟
ضعف اطلاعاتی، آمریکا را با یک انسداد اطلاعاتی خطرناک مواجه کرده بود. وزارت امور خارجه سعی داشت با میانه روها تماس بگیرد، ولی پنتاگون و کاخ سفید تمایلی به مذاکره و تعامل برقرار کردن نداشتند، چون شاه را قدرتمند میدیدند و فکر میکردند دوران اعتراض بزودی به سر خواهد رسید. از این رو به پیشنهاد مذاکره رویخوشی نشان نمیداد؛ اما در ماههای بعد مستقیم و غیرمستقیم تماسهایی با انقلابیون برقرار شد.
انقلاب ایران یک پدیده نوظهور و خارج از چارچوبهای یک انقلاب پذیرفته شده بود و به هیچ شکل قابل پیشبینی نبود
یزدی، قطبزاده و بنیصدر در جریان این گفتگوها انقلاب را جریانی معتدل تبیین و انقلاب را قابلقبول و جذاب برای آمریکا معرفی میکردند. کارتر تمایلی به مذاکره نداشت و میگفت منافع و سرنوشت ما این است که شاه حکومت کند. پس از تشدید اعتراضات پرچ به سوی مبارزین انقلابی رفت و با یزدی و بنی صدر مذاکره کرد. آنها مدام میگفتند ما با آمریکا مخالفتی نداریم. آمریکا هم مخالفتی با آن حرفها نداشت. این گفتهها هم مورد استقبال افکار عمومی قرار گرفت. پرچ میگفت آنها گفتهاند مطمئن باشید حکومت در دست ماست و روحانیون در حکومت نقشی نخواهند داشت، ولی رخدادهای بعدی و گروگانگیری سفارت آمریکا در سال بعد نشان داد که آنها دروغ میگفتند.
یکی از گزارشهای سالیوان را مطالعه میکردم. پس از رفتن شاه از ایران در 16 ژانویه که در آن نوشته بود آیتالله خمینی تهدید بزرگی نیست و نمیداند یک دولت را چگونه اداره میکنند و هیچ علاقهای هم به سیاست خارجی ندارد. میخواهم برداشت شما را از آیتالله خمینی بدانم. آیا واقعا شما هم با سالیوان موافق بودید؟
پرچ در دیدار با بنیصدر گفت آیتالله خمینی یک میانهروی مذهبی است. حرفی که من قبول نداشتم، چرا که اصولا آیتالله خمینی نمیتوانست میانهرو باشد. او نهتنها خواهان رفتن شاه بود که در بین مردم جایگاهی قابل ملاحظه داشت. آیتالله خمینی نهتنها در برخورد با رویدادهای انقلاب 1979 منفعلانه برخورد نکرد که رهبری قاطع بود و برخلاف مذاکرات با ایالات متحده در سالهای 1978 نشان داد که طرفدار حضور روحانیون انقلابی در ساختار سیاسی حکومت آتی است.
بازداشت کارکنان سفارت آمریکا و نمای مبارزان انقلابی با مشتهای گره کرده و شعار مرگ بر آمریکا، 444 روز و هر روز خبر اول رسانههای ایالات متحده بود. میخواهم بپرسم چرا ریگان این قدر دیر به فکر معامله بر سر آزادی گروگانها رسید؟
شگفتی نوامبر و زندانی شدن کارکنان سفارت آمریکا هم یک خلاء و شکاف اطلاعاتی بود. برژینسکی امیدوار بود که بتوان جریان میانهروهای انقلابی را قانع به گفتگو بر سر آزادی گروگانها کند، اما وضعیت نسبت به گذشته دچار تغییرات اساسی شده بود. گروگانگیری 50 نفر از کارکنان سفارت همراه با مشتهای گره کرده مبارزین انقلابی مسلمان و شعارهایی که علیه آمریکا میدادند، تصویری از ایران برای مردم آمریکا ایجاد کرده که هنوز هم وجود دارد. آن دوران هنوز هم یادآور روزهای مملو از سردرگمی و سرخوردگی برای آمریکاست؛ اما باید پذیرفت تکرار شکایتهای قربانی بودن، مشکلی را حل نمیکند. واقعیت این است که مردم آمریکا نمیتوانند تاریخ را نادیده بگیرند، ولی در عین حال برای تامین منافع در آینده باید از دوران اشتباه و توهین گذر کرد. شعارهای مرگ بر آمریکا و آمریکا نابود شود و خواندن ایران در محور شرارت و تروریست بودن تنها اذیت کردنهای مکرر نهچندان دوستانهای است که فقط زمان را از دو طرف میگیرد. من فکر میکنم شرایط اکنون مشابه 1979 نیست و باید با مقتضیات کنونی توام با احترام سنجیده شود.
معامله مک فارلین و بعدها هم ایران کنترا در روزهای جنگ ایران و عراق، آیا تنها بهانهای برای نزدیکی به انقلاب ایران بود؟
روزهای جنگ ایران و عراق روزهای سختی برای ایران بود. من به عنوان مشاور برژینسکی در آن روزها میگویم که برژینسکی نه با صدام که با هیچ یک از رهبران عراقی ملاقات نداشت. جنگ ناخواسته ایران و عراق تنها بر پیچیدگی و وخامت اوضاع افزود. من بیش از 2 دهه است که دیگر در کاخ سفید نیستم. گفتگوی میان 2 کشور را، هم تهران و هم واشنگتن پذیرفتهاند، اما شکلگیری قطبهای غیرهمنام در 2 کشور و نبود اعتماد و توازن دیپلماتیک کار را مشکل کرده است.
ارسلان مرشدی
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: