در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
به عنوان اولین سؤال، برای خوانندگان ما بفرمایید فقیرانگاری ماهیت اسلام که به گونهای، زمینه و بستر را برای عرفیسازی و قرائت جدید مطرح میکند، تا چه حد در تحلیلهای نظریهپردازان غربی در ارتباط با انقلاب اسلامی ایران به چشم میخورد؟
به عنوان مقدمه پاسخ به سؤال شما باید عرض کنم که بخشی از این پیشفرض که ادیان در پیدایی خود، ماهیتی اینجهانی و بشری دارند، در نحیف دیدن آموزههای آن بهطور کلی و آموزههای اجتماعی سیاسی آن به طور خاص است. یکی از این نظریهپردازان در باب انقلاب اسلامی، نیکی آر کدی است. وی بخشهای مهمی از تحلیل خود را بر این پیشفرض بنیاد نهاده است و لذا تحلیل سطحی و ریشه بسیاری از کژتابیها و بدفهمیهای او به این نکته بازمیگردد.
کسی مانند نیکی آر کدی نسبت به تعالیم اسلام، نگاه خاصی دارد و آنها را از جهت معرفتی، نحیف میبیند. وی خودآگاهانه یا ناخودآگاهانه، اسلام را نیز همانند مسیحیت تحریفشده میپندارد. بیجهت نیست که وی موفقیت انقلاب اسلامی ایران را در سیاسی کردن دین میبیند و این ابداعگری را منحصر به آن ندیده و دامنه آن را به دیگر جنبشهای اسلامی میکشاند؛ اما او این مطلب را به عنوان دخالتهایی از جنس بازتفسیر و وارد کردن عناصر غیردینی در دین میپندارد.
به تعبیر او درست مثل حرکت نوگرایان و تطابق سیاسی مذهب در جاهای دیگر. به نظر او در ایران نیز کاربرد جدیدی از اسلام که شامل تفسیر تازهای از متون و روشهای قدیمی است صورت گرفت که در بعضی مواقع، مورد حمله و انتقاد افراد سنتی و مذهبیتر قرار گرفته است.
چنانکه وی در نسبت دادن نوعی سادهانگاری به اکثر متفکرین سیاسی جدید شیعه، این نکته را نیز در کنار مسائل دیگر مطرح میکند که اساساً این تفکر جدید اسلامی، اسلحه نیرومندی برای به وجود آوردن انقلاب بود، اما برای ایجاد مؤسسات جدید، توفیق بسیار کمتری داشت.
به نظر شما علت این تحلیلهای تقلیلگرایانه را در کجا باید جست؟
بخشی از این تحلیلهای تقلیلگرایانه به ناآشنایی نویسندگان غربی با آرمانهای سیاسی دین و نسبت آنها با واقعیتهای پرتغییر جامعه بازمیگردد. آنان از یک سو، از این آرمانها شناخت دقیقی ندارند و از سوی دیگر، نمیتوانند کیفیت تطبیق آنها با واقعیات تغییرپذیر در شرایط تاریخی را از منظر رهبران و علمای مسلمان دریابند.
روشن است که تعامل آرمان و واقعیت، به صورتهای مختلفی میتواند عینیت یابد. چنانکه گاه این تعامل به صورت آگاهانه یا نیمهآگاهانه و گاه نیز دستکم در برخی ابعاد به صورت ناخودآگاهانه یا شبهآگاهانه تعریف میشود. از این روی، هم میتوان از آغاز یک حرکت اجتماعی، به صورت نظری دستگاه اندیشه را در ماهیت و کیفیت تعامل مذکور به کار گرفت و ابعاد آن را شکافت، و هم میتوان در میانه راه بدان پرداخت.
هریک از این دو، لوازم خاصی خواهند داشت. در حالت نخست، روشن شدن نسبت آرمان و واقعیت به صورت پیشینی، سمت و سویی مشخص به کیفیت حرکت و تلاش سیاسی اجتماعی میدهد و بازیگران عرصه سیاست را در چارچوبی نظاممند هدایت میکند؛ اما در صورت دوم، این بازیگران براحتی در دام آشفتگی نظری و عملی میافتند و مسیر روشنی را نمیتوانند بپیمایند. آنان تنها هنگامی میتوانند از این دام برهند که هرچه سریعتر با بررسی نظری و عمیق نسبت آرمانها و واقعیت منطق تلاش عملی خود را به شفافیت لازم برسانند.
در هر حال، گونههای مختلفی از این گونه تلاشها را در تاریخ میتوان سراغ گرفت و درباره تجربه تاریخی به مطالعه نشست. در این صورت، میتوان به صورت پسینی به تعامل واقعیتها و آرمانهای آن دو پرداخت و گونههای مختلفی که در تجربههای تاریخی رقم خوردهاند را به تماشا و تحلیل گذاشت اما این نگاه پساتاریخی فارغ از رویکردهای دینشناسانه نمیتواند باشد و از این رو، بررسی تحولات اجتماعیای مانند انقلاب اسلامی در ایران، به شکلهای گوناگونی صورت گرفته یا میتواند صورت گیرد که نگاه آسیبشناسانه به آنها ضرورتی انکارناپذیر دارد.
مشکل و علت را در کجا می توان جست؟
این صعوبت درباره انقلاب اسلامی و نهضت امام خمینی(ره)، وجود داشته است که عمده ناظران و تحلیلگران غربی، به رغم سنت دیرپای پژوهشی آنان درباره ملل شرق، پیش از وقوع انقلاب، آگاهی نظری و آکادمیک کافی درباره تشیع و حتی اسلام نداشتهاند؛ همانگونه که تأثیر عامل ایدئولوژیک و مذهبی، در انقلابهای بزرگی چون انقلاب فرانسه و روسیه به چشم نمیخورد و پژوهشگران غربی از این جهت، تجربه نظری قابل توجهی ندارند. بویژه هنگامی که نوبت به بررسی تعامل آرمان مذهبی و واقعیتها میرسد، به آسانی میتوان انتظار داشت ناآشنایی با خاستگاه دینی تحولات سیاسی نوین در ایران، بتواند منتهی به تحلیلهای ناصواب و غیرواقعگرایانه باشد.
به هر صورت، به لحاظ آنکه انقلاب ایران، اسلامی است، بیتردید تعامل آرمان و واقعیت در حوزه حرکتهای سیاسی در چارچوب اصول و اولویتهایی تعریف میشود که خاستگاه دینی این تحول عظیم ایجاب میکند. چه آنکه آرمانهای دینی، صورتهای مختلفی دارند و آرمانهای فرازمینی آنها را نمیتوان به سطح خواستههای اینجهانی فروکاست و تصور کرد این آرمانها فقط در سطح تأمین اهداف زمینی محدود میشوند البته آرمانهای دینی، چنان نیستند که تناسبی با ابعاد زمینی حیات انسان نداشته باشند و از ماهیت ناسازگار با زندگی اینجهانی برخوردار باشند؛ اما آموزههای دینی و آرمانهای مندرج در آنها به گونهای تعریف شدهاند که اهداف اینجهانی را نیز در خلال آن بتوان تحصیل کرد بنابراین، اگر آن آرمانها در جهتی خلاف نیازهای اینجهانی بازشناسی شوند، نه تنها تعامل آرمانها و واقعیتها را در مسیر تحولات اجتماعی سیاسی نمیتوان بدرستی شناخت؛ بلکه درباره یک وضعیت ثابت و فارغ از ابتلا به تحول نیز معلوم نیست بتوان تحلیل ارائه داد.
به نظر شما چرا بازخوانی عامل اسلام در پیدایی انقلاب اسلامی در نظریات غربیان دیده نشده یا کمرنگ بوده است و بایستگی بازخوانی این عامل را در چه میبینید؟
اسلام و بویژه آموزههای شیعی، در میان بسیاری از تحلیلگران و نظریهپردازان به عنوان عامل محوری در پیدایی و استمرار انقلاب اسلامی ایران شمرده میشود؛ اما بازخوانی این عامل از آنجا بایسته مینماید که بسیاری از ابعاد آن مورد توجه کافی قرار نگرفته است. چه آنکه بیتردید پایبندی به تعالیم دینی، مقتضی تعامل خاصی میان آرمانهای برگرفته از دین با واقعیت خارجی خواهد بود که میتواند مقصد و روند تحولات اجتماعی سیاسی را به نحو خاصی تعریف کند.
کسی مانند تدا اسکاچپول با وجود آنکه در مقاله «حکومت تحصیلدار و اسلام شیعی در انقلاب ایران»، در 1981 برخی از نارساییهای نگاه ساختارگرایی به انقلابها «در کتاب دولتها و انقلابهای اجتماعی» را کنار گذاشت؛ اما با موضعی سنتشکن استدلال میکند «انقلابها ساخته نمیشوند، بلکه فرامیرسند» و عقیده دارد آرمانها عواملی ثانوی در تحلیل ریشهها و پیامدهای انقلابها هستند. از این رو، پایبندی به جایگاه و نقش ساختار، به معنای نادیده انگاشتن تأثیر ارزشها و آرمانهای اسلامی نیست. اما تأثیر انقلاب اسلامی تا این حد بود که «او را واداشت تا در تحلیل خود بازنگری کند و بپذیرد که این حداقل یک انقلاب بود که آرمانها و اساساً اسلام باعث تحریک کنشگران انقلابی شد و تحولهای آرمانگرا را از جنبههای شاخص یک انقلاب اجتماعی دانست.» با این همه، در این اصلاحیه نیز تا حدودی نقش اندیشه، ایدئولوژی، اراده و رهبری را در انقلاب و تشکیل حکومتهای انقلابی انکار میکند و کارکرد سیاسی دین را نادیده میگیرد و با وجود اصلاح در نظریه خود، میکوشد به روش ساختارگرایانه خویش وفادار بماند.
ادله شما برای اثبات تأثیر سیاسی مذهب در جریان انقلاب اسلامی در چیست؟
نقشآفرینی و تأثیرگذاری سیاسی مذهب در جریان انقلاب اسلامی چنان چشمگیر است که در سطوح مختلفی مورد توجه قرار گرفته است. بیجهت نیست که به گفته فواز ای. جرجیس، «انقلاب اسلامی در تهران، مواضع ایالات متحده در قبال اسلام سیاسی را تحتالشعاع قرار داد» و بیجهت نیست که تقابلگرایانی مانند هانتینگتون معتقدند که مبارزه میان اسلام و غرب صرفاً بر سر منافع سیاسی و مادی نیست؛ بلکه برخورد فرهنگها و تمدنهاست.
البته به صورتهای مختلفی یک انقلاب اجتماعی سیاسی را میتوان مذهبی دانست و طیفی از تأثیرگذاریهای مختلف را برای آن میتوان سراغ گرفت. در این میان، عالیترین سطح آن این است که هیچ عامل دیگری جز مذهب برانگیزاننده انقلابگران نباشد. اما تحلیل سطوح پایینتر آن نیازمند دقت بیشتری است؛ چرا که برخی موارد میتوانند به گونههای مختلفی تحلیل شوند و عمدهترین علت آن وجود عناصری است که هم ممکن است مذهبی تلقی نگردند و هم میتوانند با توجه به ملاحظات خاصی با رنگی مذهبی، نقشآفرینی کنند و تحلیل یک انقلاب را به گونهای دیگر رقم زنند.
وجود عناصری مانند ظلمستیزی، استعمارستیزی، عدالتخواهی و استبدادستیزی از مهمترین و شاخصترین مواردیاند که میتوانند به صورت دوگانه تحلیل شوند. در نگاه ابتدایی ممکن است این عناصر، مواردی غیرمذهبی تلقی شوند و براحتی میتوان وجود آنها را در فرهنگها و محافل غیرمذهبی نیز سراغ گرفت. همین نگاه ابتدایی تحلیل برخی را تحتالشعاع قرار داده و سطوحی از مذهبی بودن عناصر انقلاب اسلامی را درنیافتهاند.
اکنون، این پرسش مطرح میشود که چگونه میتوان این عناصر را با نگاهی مذهبی ملاحظه کرد؟ آیا بهتر نیست تنها وجود عناصر صرفاً مذهبی مانند انگیزههای مذهبی عمومی برای مقابله با استبدادگری و ستمپیشگی، انگیزه برای تأمین مشروعیت دینی در سطوح مختلف نظام سیاسی، وظیفه صیانت از کیان اسلام و کشور اسلامی در برابر بیگانگان استعمارگر، وجود رهبری مذهبی را به عنوان شاخصه مذهبی بودن نهضتها، جنبشها و انقلابها بپذیریم؟
روشن است که اگر مذهب و آیینی هیچگونه تعلیم و آموزهای درباره عناصر مذکور نداشته باشد و آموزههای آن فقط به حوزه اخلاقیات یا فقط به حوزه ارتباط شخصی افراد با معبود آن آیین محدود باشد، نمیتوان نهضت، جنبش و انقلاب سیاسی اجتماعی را که از سوی باورمندان به آن آیین به وجود آمده است، مذهبی دانست؛ جز آنکه با تسامح و فقط به لحاظ مخالفت نکردن با اصول و مبانی آن آیین، عنوان مذهبی بر آنها اطلاق کنیم. در مقابل، اگر مذهب و کیشی در حوزه مفاهیم مذکور، آموزههایی داشته باشد که بتواند انقلابیان را در مسیر خاصی راهنمایی کند، صورت مسأله متفاوت میشود.
اموری مانند ظلمستیزی، استبدادستیزی، استعمارستیزی و عدالتخواهی هرچند به خودی خود اموری انسانیاند و ریشه در فطریات انسانی دارند؛ اما گاه به تنهایی برای برانگیختن یک اجتماع کافی نیستند و نیازمند پشتیبانی هستند که انگیزه و نیروی لازم را برای پیجویی آنها در اختیار گذارند. بله! در بسیاری از محیطهای غیرمذهبی نیز میتوان شاهد حرکتهای سیاسی ضعیف یا قویای بر اساس انگیزههای مذکور سراغ گرفت؛ اما این امر به آن معنا نیست که مذهب و از جمله اسلام نمیتواند تأثیری در شکلگیری، تداوم، تقویت یا تضعیف این عناصر برانگیزاننده داشته باشد. بر این اساس، تحلیلگران و نظریهپردازانی که فقط جنبه انسانی و غیرمذهبی بودن عناصر مذکور را مورد توجه قرار میدهند، معلوم نیست بتوانند تحلیل کاملاً صحیحی درباره همه جنبشها و انقلابها ارائه کنند. بنابراین، روشن میشود که برای شناخت واقعی از میزان تأثیرگذاری عوامل مذکور در سایه مذهب، باید به مصادیق خارجی انقلابها نگاه ویژهای کرده و آنها را کاوید.
نکته دیگر آنکه در یک جامعه مذهبی نیز میتوان افرادی را یافت که تعلقات مذهبی قویای ندارند یا آنکه عوامل غیر مذهبی نیز در آنها جلوه ویژهای دارد و چه بسا عاملبرانگیزاننده آنها نیز مذهب نباشد یا تأثیر آن همانند تأثیری نباشد که در مؤمنان واقعی به آن مذهب میتوان انتظار داشت. اما آیا این مسأله میتواند باعث شود به کلی تأثیر مذهب را نادیده انگاریم؟
نگاهی عمیق به جوامع دستخوش دگرگونی، نشان میدهد که میتوان براحتی پاسخ منفی به پرسش مذکور داد. چرا که در بسیاری مواقع، میتوان تأثیرهای کلان و شگرفی را مشاهده کرد که عامل مذهب توانسته به صورت مستقیم یا غیر مستقیم، در جهت فعالسازی و تقویت برخی عناصر اجتماعی سیاسی دیگر، یا غیرفعالسازی و تضعیف برخی دیگر از عناصر ایفا کند. دستکم آنکه با فضاسازی خاصی که عنصر مذهب میتواند در یک محیط اجتماعی سیاسی ایجاد کند، فضای تحرک و تنفس خاصی میتوان برای عناصر غیرمذهبی سراغ گرفت؛ همانگونه که در جوامع غیرمذهبی نیز میتوان مشابه این فضاسازی را از جانب عناصر غیرمذهبی برای عنصر مذهب مشاهده کرد.
سیدجواد میرخلیلی
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: