چه مدتی با شوهرت زندگی کردی؟
از زمانی که نامزد کردیم تا زمانی که به این نتیجه رسیدیم که نمیتوانیم با هم زندگی کنیم تقریبا 2 سال طول کشید، البته من و شوهرم به طور رسمی و قانونی فقط یک سال است که با هم ازدواج کردیم.
چطور با هم آشنا شدید؟
من و دوستانم یک تیم کوهنوردی تشکیل داده بودیم که هر 2 ماه یکبار برای کوهنوردی اطراف تهران میرفتیم، آن روز هم به اتفاق دوستانم به دربند رفته بودیم. در بالای کوه، یک گروه کوهنوردی را دیدیم که میخواستند از دربند به سمت توچال بروند و از کوههای آن به پایین بیایند. آنها یک گروه پسر بودند، در گروه ما هم چند دختر و چند پسر بودند. وقتی گروه کوهنوردی آنها به ما اصرار کردند، بچههای گروه ما هم پذیرفتند، ما وسیله زیادی همراه خود نداشتیم و مجبور بودیم که چند روزی برای این صعود درکوه بمانیم، گروه پیشنهاددهنده به ما گفت که وسیله به اندازه کافی دارد. به هر حال تصمیم جمع این بود که ما با گروه برویم و من هم مجبور بودم که قبول کنم.
چند شبانه روز طول کشید و من که شرایط جسمی مناسبی نداشتم در راه حالم بد شد. ساسان که از گروه مقابل بود برای کمک به من گروهش را رها کرد، قرار شد گروه بروند و من و ساسان در صورتی که توانستیم به آنها بپیوندیم و در صورتی که نشد گروه برای ما تقاضای امدادرسانی کند.
شما وسط کوه تنها ماندید؟
برای چند ساعتی تنها بودیم، من تجهیزات به اندازه کافی نداشتم، بارش برف هم آغاز شده بود و ما نمیتوانستیم کاری بکنیم. اگر چند ساعت بیشتر میماندیم حتما میمردیم. میدانستیم گروه هم هنوز به پایین نرسیده بنابر این تصمیم گرفتیم جانمان را خودمان نجات دهیم، ساسان تمام لباسهای گرم و حتی کفشهایش را به من داد و خودش با همان لباسهایی که بر تن داشت به راه ادامه داد، شرایط سختی بود اما ما بالاخره توانستیم شرایط مرگبار را پشت سر بگذاریم و به نتیجه برسیم و جان خودمان را بعد از 4 روز گیر افتادن در کوه نجات دهیم.
رابطه تو و ساسان چطور ادامه پیدا کرد؟
بعد از این که از کوه با موفقیت پایین آمدیم، من حال خوبی نداشتم و چند روزی در بیمارستان بستری شدم، ساسان به ملاقاتم آمد همان موقع شماره تماسش را گرفتم. چند روز بعد وقتی از بیمارستان مرخص شدم پدر و مادرم برای تشکر از لطفی که ساسان به من کرده بود او را برای شام به خانه ما دعوت کردند، از آن به بعد رابطه ما خیلی بیشتر شد و من احساس خوبی نسبت به ساسان داشتم چراکه جانم را مدیون او بودم.
چطور شد که تصمیم گرفتید ازدواج کنید؟
بعد از آن حادثه من و ساسان هر از چندگاهی همدیگر را میدیدیم. از رفتارهای ساسان متوجه شدم که مرا دوست دارد اما تصمیم داشتم تا زمانی که خودش چیزی نگفته است من هم سکوت کنم. تا این که یک روز با شاخه گلی به دیدارم آمد و گفت که رسما از من خواستگاری میکند و خواست که به او جواب مثبت بدهم.
چه ویژگیهایی در ساسان وجود داشت که تو به او پاسخ مثبت دادی؟
به نظرم میرسید ساسان انسان سختکوشی است، چرا که کوهنوردی ورزش سختی است و هر کسی حاضر نیست آن را انجام دهد و تاب و توانش را ندارد، اما ساسان یک کوهنورد حرفهای است. از طرفی او در اوج فداکاری و در حالی که میدانست امکان دارد خودش در آن سرما یخ بزند به من کمک کرد، در کنارم ماند و لباسهایش را به من داد تا من نمیرم. این اقدام ساسان آنقدر در نظر من بزرگ بود که به نظرم میآمد او بهترین مرد دنیاست. به همین خاطر هم پذیرفتم که با او ازدواج کنم.
خانوادهات در این باره چه نظری داشتند؟
پدر و مادرم هر دو بسیار خوشحال بودند بخصوص این که من 31 ساله و هنوز ازدواج نکرده بودم. پدر و مادرم فکر میکردند نمیتوانم زندگی خوبی داشته باشم و کسی به سراغم نمیآید، اما وقتی ساسان از من خواستگاری کرد و با توجه به این که خانوادهام سابقه ذهنی خوبی از او داشتند، خیلی استقبال کردند.
فاصله سنی تو و ساسان چقدر بود؟
ما یک سال فاصله سنی داشتیم، ساسان یک سال از من بزرگتر بود و چون فاصله سنی ما کم بود خانوادهاش با ازدواج ما مخالفت کردند، اما وقتی سماجت ساسان را دیدند دیگر برحرفشان پافشاری نکردند و همه چیز خیلی آرام برگزار شد.
ساسان چه شغلی داشت؟
تا زمانی که با من ازدواج کند هیچ شغلی نداشت، وقتی قرار شد با هم ازدواج کنیم او در کارگاه پدرش مشغول به کار شد و حقوق خوبی هم میگرفت.
اختلاف شما از چه زمانی آغاز شد؟
من و ساسان زندگیمان را خیلی عاشقانه شروع کردیم اما کمکم متوجه شدم ساسان آن مردی نیست که من در زندگیام به دنبالش بودم. چند ماهی که از زندگیمان گذشت او کارش را رها کرد، فقط من بودم که کار میکردم و پولی که درمیآوردم ساسان خرج رفیق بازیهایش میکرد. از این که هر بار جلوی من دست دراز کند و پول بخواهد خجالت نمیکشید. کمکم ادبیات صحبت کردنش هم تغییرکرد، کلماتی به کار میبرد که من تا به حال از او نشنیده بودم. رفتارهای ساسان طوری بود که من حتی خجالت میکشیدم او را در مهمانیهایی که میرفتم، با خودم همراه کنم.
کاری هم برای این که رفتارهای همسرت تغییر کند کردی؟
از او خواستم درس بخواند و به دانشگاه برود شاید کمی از مشکلات ما حل شود. چون من مدرک لیسانس داشتم و ساسان دیپلمه بود. فکر میکردم بعضی از مشکلاتمان ناشی از همین مساله است به همین خاطر هم اصرار داشتم که درس بخواند، اما قبول نمیکرد.
فکر نمیکنی اگر کمی صبوری کنی، شوهرت تغییر خواهد کرد؟
نه این طور نیست. ساسان تمام عمرش را همین طور زندگی کرده است و اصلا هم علاقهای به تغییر ندارد. او بارها به من گفته اگر میخواهی با من زندگی کنی، باید مرا همین طور که هستم بپذیری و هیچ تغییری هم نخواهم کرد.
مریم عفتی
نظر کارشناس
عاطفه کشاورزی
آنچه مسلم است، این زوج با توجه به اتفاقی که در کوه برایشان رخ داده است دچار یک احساس آنی و زودگذر شدهاند. عواطفی که به یک باره سراغ افراد میآیند به یک باره نیز از بین میروند، چرا که احساس آنی هیچ پشتوانهای ندارد و خیلی زود هم از بین میرود. معمولا وقتی افراد در شرایط سخت گرفتار میشوند و تنها هم هستند، به یک باره برای حل آن مشکل به یکدیگر نزدیک میشوند. اما این نزدیکی فقط مختص همان لحظات سخت است و پس از برطرف شدن مشکل همه چیز به شکل عادی درمیآید.
در این پرونده نیز احساس آنی به وجود آمده و دختر و پسر جوان به این تصور که این احساس برای آنها ماندگار است، تصمیم به ازدواج گرفتهاند. در صورتی که ازدواج شرایط خاصی دارد و به وجود آمدن یک احساس نمیتواند دلیل بسیار محکمی برای ازدواج باشد.
با این که دختر و پسر جوان بیتجربه هم نبودند و در سنی بودند که انتظار میرود به مانند یک جوان بیتجربه رفتار نکنند، اما به دلیل تایید خانوادههایشان به مسائل دیگر که در ازدواج مهم است فکر نکردند.
این تصور که هرکس جان فردی را نجات داد پس گزینه مناسبی برای ازدواج است کاملا اشتباه است.
در مورد این پرونده هم این اشتباه رخ داده است. ضمن این که این پسر تا قبل از ازدواج هیچ شغلی نداشته و حتی پول توجیبیاش را در سن 32 سالگی از پدر و مادرش میگرفته و تمام وقتش را با دوستانش میگذرانده است و هزاران نشانه دیگر که نشان میدهد این فرد، فردی مسوولیتپذیر نیست، اما دختر و خانوادهاش چشم بر روی این واقعیت میبندند و فقط به خاطر این که پسر یک بار جان دختر را نجات داده است این ازدواج شکل گرفته است.
مشکل بعدی که این زوج دارند، فاصله تحصیلی آنهاست. وقتی مدارک تحصیلی افراد با هم فاصله زیادی داشته باشد به دلیل برتریجویی یکی از آنها و احساس حقارت دیگری، مشکلات شدیدی بینشان به وجود میآید.
بنابر این توصیه میشود اولا جوانان هرگز به خاطر یک احساس زودگذر با کسی ازدواج نکنند. دوم این که بهترین کار این است که منطق را در ازدواجشان بیشتر از احساس به کار بگیرند و هرگز در انتخاب همسر عجله نکنند.
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم