در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
وحید هاشمیان: میگویند اگر اعضای خانوادهاش هم بد موقع زنگ بزنند با آنها حرف نمیزند. کلا آدم عجیبی است. با هر کسی نمیسازد. شاید در میان خبرنگاران فقط یکی دو دوست داشته باشد. میگویند از بس که بین آلمانیها زندگی کرده، عینشان شده. خشک و خیلی مقرراتی.
خب، شاید باید حق را به وحیدهاشمیان داد. بین این همه بازیکن غیر حرفهای ایران، این یکی حرفهای در آمده است. وحید از آن دسته آدمهایی است که از گفتن حقیقت ترسی ندارد و بارها حرفهایش را رک زده است. افکار خاصی دارد و معمولا خبرنگاران تمایلی برای گفتگو با این بازیکن سختگیر ندارند. گذشته از اینها، وحید یک فرد دیگر است، خیلی خوش خنده و حامل کلی جک خندهدار. عشق چایی است و هر جا که میهمان باشد صاحبخانه باید چپ و راست برایش چایی بیاورد.
هاشمیان سالهاست در ایران زندگی نمیکند. او 8 سال است که زندگی را در آلمان سپری میکند و خیلی شبیه مردم این کشور شده.هاشمیان در تابستان گذشته به جایی بازگشت که به قول خودش خانه دومش است: «خب بوخوم. همه دوستانم در این شهر هستند.» زمانی که در بایرن و هانوفر بازی میکرد، برای اینکه خیلی دلتنگ دوستانش نشود، معمولا به این شهر سر میزد. «چه در خود شهر و چه در باشگاه بوخوم دوستان زیادی داشتم که باید پیش آنها میآمدم.»
و حالا دوباره وحید به این بازگشته. دوستان نزدیک وحید بعد از نزدیک به 4 سال دوری به این قضیه پی بردند که هاشمیان هنوز آن آدم سابق است و در زندگیاش تغییری ایجاد نکرده. همچنان مجرد است و ترجیح میدهد بیشتر زمان بیکاریاش را در رستورانها بچرخد. «البته نه زیاد. چیزهای زیادی هستند که اوقات بیکاریام را با آنها میگذرانم.»
اینترنت یکی از آن چیزهاست. وحید اگر اخبار فوتبال و اخبار داخلی ایران را چک نکند، روزش شب نمیشود. از زمانی هم که زبان آلمانی را یاد گرفته، خیلی راحتتر به این کارش میرسد. وحید مطالعه کردن را هم دوست دارد. «راستش هر چی دم دستم باشد میخوانم. هر کتابی باشد. ولی بیشتر کتابهای تاریخی میخوانم. کتابهای روانشناسی را هم دوست دارم و از کتابهای فلسفی هم بدم نمیآید.» وحید عشق سفر است و اگر ولش کنند دور دنیا را در 80 روز میچرخد. اگر تمام این سرگرمیها برایش مهیا نباشد و مجبور باشد یک کار دیگر انجام دهد ترجیح میدهد به استخر برود.
به شنا علاقه خاصی دارد و میگوید اگر فوتبالیست نمیشد، یک شناگر از آب در میآمد. «لطفا یوگا را هم از قلم نیندازید»! به خاطر همین چیزهاست که وحید را یک آدم متفاوت میدانند. او برای اینکه همیشه تمرکز داشته باشد و کلا از نظر فکری آزاد باشد، یوگا هم کار میکند. «ورزش خوبی است. فکر میکنم هر بازیکنی باید آن را انجام دهد.»
هاشمیان مثل هر کس دیگری از فیلم دیدن هم بدش نمیآید. دو فیلم خارجی است که او را در زندگیاش بدجور تحت تاثیر قرار داده. «بله، گلادیاتور و پاپیون.»هاشمیان عشق فیلمهای تخیلی است و ترجیح میدهد هر فیلم تاریخیای که گیرش میآید نگاه کند. وحید معتقد است موسیقی این دو فیلم نقش خیلی زیادی در گیرایی بالای آنها دارد. او که یک ادم احساساتی است، کلا موسیقی زیاد گوش میدهد و برایش داخلی یا خارجی خیلی فرق ندارد. بین داخلیها عشق افتخاری است، ولی کارهای دیگر را هم گوش میدهد: «راستش من هر نوع موسیقیای گوش میدهم. مهمتر از صدای خواننده برایم خود موسیقی است.» جدا از همه اینها، وحید جزو معدود بازیکنان ایرانی است که توانسته خودش را با زندگی در کشور آلمان وفق دهد. او که رفتاری شبیه به آلمانها دارد، خیلی خوب با فرهنگ این کشور کنار آمده است. «خب، هر کشوری برای خودش هم ویژگیهای خوب دارد و هم ویژگیهای سخت اوایل که برای کار به آلمان آمده بودم تا زندگی کنم، یک مقداری برای من سخت بود. چون با فرهنگ و محیط و زبان اینها هنوز آشنا نبودم. اما به مرور زمان سر کردم.» ولیهاشمیان یادش رفت که از ویژگیهای خوب آلمان بگوید. «ویژگیهای خوبی دارد که در کار میتوانید از آنها استفاده و پیشرفت کنید. برای کار، خوب برنامه ریزی میکنند. از این لحاظ خیلی خوب است. اما دوری از خانواده و ایرانی، چیزی است که آدم سخت میتواند عادت کند و هرچقدر هم که عادت کنید، زمانهایی این دوری را حس میکنید.» وحید جزو آن دسته از آدمهایی است که به آینده خیلی فکر میکند. دوست دارد تمام تجربههایی را که به دست آورده یک جورهایی در اختیار دیگران قرار بدهد و این مساله مگر با مربیگری امکانپذیر نیست؟ «بله. حتما همین طور است.»
وحید می 2008 مدرک مربیگریB خود را دریافت کرد تا اولین گام را در این راه برداشته باشد. «یک دوره آموزشی دو هفتهای را گذراندم و در آزمون نهایی هم موفق شدم. با مدرکB مربیگری شاید بتوانم به عنوان مربی جوانان کار کنم.» تازه این شروع کار است. وحید به مدرکA هم فکر میکند: «زمانی هم بدون شک این مدرک را میگیرم. اما این مربوط به آینده است. تا زمانی که میتوانم و عضلههایم اجازه میدهند، میخواهم در میدان باشم و نه در کنار آن.»
مهدی مهدویکیا
وقتی قرار باشد از یک شهر ساحلی به قلب صنعتی و فرهنگی آلمان بروی، باید تکانی در زندگیات بدهی. بخصوص که بعد از 8 سال خانه و کاشانهات را ول کنی و راهی دیار غربت شوی. «هامبورگ را دوست داشتم. بعد از این همه سال زندگی در آنجا خیلی سخت بود که به فرانکفورت بروم.» ولی این اتفاق در تابستان سال گذشته رخ داد. مهدی خیلی کارشناسانه درباره تفاوت این دو شهر میگوید: «خب تفاوت زیاد است. بندرهامبورگ شهر بسیار زیبایی است. فرانکفورت اما یک شهر تقریبا صنعتی است که البته با حضور جوانان غیور! گرما و شور خاصی دارد.» مهدی دلش نمیآید دربارههامبورگ حرف نزند: «من سالهای زیادی را درهامبورگ زندگی کرده ام و تقریبا آنجا را مانند شهر خودم می دانستم. اما حالا هم بعد از یک سال و نیم حضور در فرانکفورت به فضای این شهر عادت کرده ام.» مهدی و دوست نزدیکش وحیدهاشمیان شباهتهای زیادی به هم دارند. هر دو معمولا نیمی از فصل را به دلیل گرفتگی عضلات کمر فیزیوتراپی میکنند. هر دو عاشق کتابهای تاریخی هستند و مهدی هم مثل وحید برای اینجور فیلمها میمیرد. «فکر کنم در ایران همه به تاریخ علاقه داشته باشند.» مهدی اگر فوتبالیست نمیشد، شاید الان معلم تاریخ یکی از کودکان شما در مدرسه بود!
کیا یک شباهت دیگر هم با وحید دارد و آن این است که زیاد روی اینترنت وقت میگذارد. اخبار ریز و درشت را چک میکند، اعم از داخلی و خارجی و ورزشی. «البته بیشتر پیگیر اخبار پرسپولیس و تیم ملی هستم.» او در اردوهای فرانکفورت معمولا دو همدم خیلی خوب دارد که اوقاتش را با آنها میگذراند. اولی که بهترین دوست است؛ یعنی کتاب. «بله، کتاب همدم من در اردوهاست. اوایل بیشتر کتابهای آموزش زبان آلمانی را مطالعه می کردم و حالا هر کتاب خوبی که به من پیشنهاد شود، مطالعه میکنم. بخصوص همان تاریخیها را.» همدم دوم مهدی، فیلم است. «البته هر نوع فیلمی. رمانتیک را هم بیشتر میپسندم.» معمولا تیم که با اتوبوس برای بازی به شهرهای اطراف میرود در ماشین فیلم پخش میشود و مهدی از تماشاگران پر و پا قرص است. یکی دیگر از خوراکهای مهدی دیدن تلویزیون ایران است. او در خانه شبکههای داخلی را دارد. هم اخبار را دنبال میکند و هم جدیدترین سریالها را میبیند. بیشتر بازیهای لیگ برتر را میبیند و مثل دوران گذشته لبریز از شور و هیجان است. مهدی از جمله آن فوتبالیستهاست که خوره بازیهای خارجی است. وقتی از بیشتر فوتبالیستها میپرسی آیا بازیهای خارجی را میبینند معمولا یک نه آب دار به کار میبرند، ولی مهدی اینطور نیست. «تا آنجا که بتوانم بازیها را میبینم، چون هر کدام از آنها مثل یک فیلم آموزشی است که به بهتر شدن فوتبالیست کمک میکند.»
مهدویکیا یک عادت خوب دارد و آن این است که روی بازیکنان هم پستی خود خیلی دقت میکند. با چشمانی تیز بین آنها را زیر نظر میگیرد تا ببیند چطور بازی میکنند. «این جزو کار ماست. باید از هر کسی چیزی یاد گرفت.» زندگی شخصی مهدی تنها در این چیزها خلاصه نمیشود. گوشههایی از زندگیاش هست که خودش دوست دارد همیشه پنهان باشد. ولی دیگر همه میدانند که او در ایران به چند خانواده کمک مالی میکند. دوست ندارد هیچوقت در این باره حرف بزند. «همیشه باید به دیگران کمک کرد.»
مهدی در کنار همسر و دخترش در آلمان زندگی میکند. به خاطر همین، هیچوقت دوری از ایران را خیلی احساس نمیکند. اگر همسرش در کنارش نبود، مطمئن باشید کیا تا الان مرده بود« !بله، این یک حقیقت است»! مهدی چیزی از کارهای خانه و آشپزی سرش نمیشود. فقط یاد گرفته دنبال توپ بدود. «راستش اگر خانمم نبود که برایم غذا درست کند، مطمئن باشید تا الان از گرسنگی مرده بودم»!
فریدون زندی
کلا تنهایی را دوست دارد. زمانی که در آلمان بود خیلی کمتر به خانه میرفت. خب، این خیلی هم غیر طبیعی نبود. پدرش میخندد و میگوید: «فری معمولا در شهرهای دیگر آلمان بازی میکرد به همین سبب مجبور بود کمتر به خانه سر بزند.» الان این فاصله بیشتر از گذشته شده است.
فریدون زندی برای ادامه فوتبال به قبرس رفته و دیگر خیلی کمتر از گذشته به خانه سر میزند. پسر خجالتی فوتبال ایران کلا مدتی است که دیگر آن آدم سابق نیست. وقتی به اردوهای تیم ملی میآید، نه لبخندی میزند و نه چیزی. سرش تو لاک خودش است. با گذشته خیلی فرق کرده است. دیگر آنقدرها به سر و وضعش اهمیت نمیدهد. آخرین باری که به اردوی تیم ملی آمده بود دیگر خبری از آن موهای خوشحالت نبود: «به خاطر اینکه دیگر دوست نداشتم تو چشم باشم.» کمترین شباهتی با گذشته دارد. رفتارش خیلی فرق کرده است. حتی وقتی به خانه میرود، سعی میکند دیواری بین خودش و دیگران حفظ کند: «میدانی من قبلا با همه میگفتم و میخندیدم، ولی الان بین من و آنها یک دیواری هست.» زندگی برای فری بالا و پایین زیاد داشت و هنوز هم دارد. روزی که به تیم ملی ایران دعوت شد در تیم کایزرسلاترن بازی میکرد و برای خودش ستارهای بود، ولی حالا مجبور است ایام را در قبرس سپری کند؛ کشوری که بیشتر تفریحی است تا فوتبالی: «ولی اینجا فوتبالش خوب است. قول میدهم اگر یک تیم از ایران بیاید با تیم ما بازی کند میبازد. اینجا تیمها خیلی بازیکن خارجی دارند.» ولی هر چه باشد، لیگ قبرس با کشوری مانند آلمان خیلی فرق دارد. زندی این روزها در تیم الکی مشغول بازی است. او زندگی را همچنان تنها میگذراند. این روزها شایعات زیادی دربارهاش مطرح است. اینکه بیماری بدی گرفته و یکسری شایعات دیگر. فری که کلا از روزنامههای ایرانی فراری بود، دوست دارد همچنان این فاصله را حفظ کند. او تا آنجا که بتواند تلفنش را جواب نمیدهد و با کسی حرف نمیزند. حتی خانوادهاش هم از این مساله شاکی هستند. مادرش میگوید: «به او زنگ میزنیم و پیغام میگذاریم اما چند روز بعد به ما زنگ میزند.» فریدون در قبرس تفریح خاصی ندارد جز اینکه گاهی وقتها با دوستانش به رستوران یا مرکز خرید برود: «تنها تفریح من رفتن به رستوران است و خرید.» خیلی اهل مطالعه نیست و اگر وقت مناسبی گیر بیاورد و کتابی درست و حسابی دستش بیفتد آن را میخواند: «راستش زیاد وقت ندارم کتاب بخوانم، اما گاهی اوقات کتاب میخوانم.»
زندی عاشق ورزش کردن است و در کنار فوتبال به شنا هم خیلی علاقه دارد. دست و پاهای کشیدهاش همیشه در این رشته به کمکش آمده است. ولی زندی به یک رشته خیلی خیلی علاقه دارد و این هم دلیلش برمیگردد به عشق سرعت بودن. حتما خیلی راحت متوجه شدهاید که آن چه رشتهای است؛ «اتومبیلرانی.» او به رالی علاقه وافری دارد و شک نکنید اگر فوتبالیست نمیشد، الان یک راننده درجه یک یا حداقل دوی رالی بود. به سرعت خیلی علاقه دارد و معمولا ماشینی میخرد که از این نظر بتواند تامینش کند. اتفاقا یک بار در مسابقههای رالی شرکت کرد ولی بیشتر جنبه تفریحی داشت. زندی اینقدر به سرعت علاقه دارد که گاهی در خیابانهای شهر هم دیوانهوار میراند. تا به حال دو بار بدجور تصادف کرده و خیلی شانس آورده که برایش مشکلی پیش نیامده است. همین چند وقت پیش در آلمان با یک ماشین نظامی برخورد کرد و بنز گرانقیمتش متلاشی شد!
در زندگی به دو چیز خیلی اهمیت میدهد: اول ماشین و بعد شیکپوشی. همیشه سعی میکند ماشینی بخرد که آبرویش را جلوی دوستان حفظ کند. در مورد خرید لباس و خوشتیپی هم باید گفت که فری دیوانه این کار است. در قبرس یک اتاق دارد که تنها در آن لباس و کفش یافت میشود. ترجیح میدهد تمام لباسهای مد روز را به تن کند. با اینکه مدتی است دیگر خیلی به چهره اهمیت نمیدهد، اما همچنان خوشتیپیاش را حفظ کرده است. پول زیادی بالای این چیزها میدهد و همسایهها عادت کردهاند هر روز او را با یک رنگ خاص ببینند. به مارک لباس و کفش خیلی اهمیت میدهد و بیشتر هم دنبال مارکهای جورجیو و دیزل است!
فریدون از بچگی آدم باهوشی بود. پدرش میگوید: «خیلی راحت زبانهای مختلف را یاد میگرفت.» او در حال حاضر به زبانهای آلمانی، انگلیسی و فرانسوی مسلط است و فارسی را هم بد حرف نمیزند. خودش میگوید: «من همیشه به یادگیری زبانها خیلی علاقه داشتهام.» او دیپلم اقتصاد دارد و در حال حاضر اینترنتی به تحصیلاتش ادامه میدهد. این کاری است که از 2 سال پیش شروع کرده است و میخواهد اگر بشود مدرک بالاتری بگیرد تا در رشته تحصیلی مورد علاقهاش هم یک روز مشغول کار شود. یکی از علایق مهم فریدون گوش دادن به موسیقی است. او عاشق موسیقیهای شاد است و هر موزیک شادی را دوست دارد. زندی به گفته مادرش در زندگی یک عادت بد هم دارد که هنوز نتوانسته آن را ترک کند: «خوردن بیش از حد شکلات»! لیلا، مادر فریدون میگوید: «بچه که بود همیشه شکلاتها را زیر تختش قایم میکرد. هنوز هم عاشق شکلات است.»
مسعود شجاعی
آن اوایل که مسعود شجاعی به پامپلونا رفت، هر دو با هم در یک خانه زندگی میکردند ولی جواد نکونام هم بخوبی میدانست که مسعود موقتا در خانهاش میهمان است. شجاعی میگوید: «خب فقط یک مدتی در کنار هم بودیم و الان جدا هستیم.» این جدایی هم به خاطر میهمانهایی بود که از ایران میآمدند. ولی جدا کردن خانهها به این منظور نیست که جواد نکونام و مسعود شجاعی خیلی همدیگر را نمیبینند. آنها بیشتر وقتها در خانه هم هستند و ایام را با هم سر میکنند. زمانی که با هم در یک خانه بودند همه چیز خیلی اصولی پیش میرفت. طبق برنامه یک روز در میان باید یکی از آنها خانه را تمیز میکرد تا مبادا همه جا کثیف بماند. برای درست کردن غذا هم همیشه مکافات داشتند. از آنجا که هر دو آشپزی بلد نبودند، تخممرغ معمولا سفره آنها را مزین میکرد. شجاعی با خنده میگوید: «بله، بیشتر تخممرغ درست میکردیم و میخوردیم.» اما یک رستوران خوب Fast Food هم در نزدیکی خانه جواد بود و هست که پیتزاهایش در شهر شهرتی دارد. روزهایی که هر دو برای تخممرغ درست کردن تنبلی به خرج میدادند، با این رستوران تماس میگرفتند تا برایشان پیتزا یا ساندویچ بیاورد. الان هم این تماسها ادامه دارد و این دو بازیکن ایرانی رستوران مورد نظر را آباد کردهاند. تفریحات نکونام و مسعود در شهر پامپلونای اسپانیا خیلی محدود و در واقع تکراری است. یک پارک زیبا در کنار خانه جواد هست که معمولا برای قدم زدن به آنجا میروند. هر دو خوره پلیاستیشن هستند و اگر به خانه همدیگر بروند اولین کاری که میکنند روشن کردن پلیاستیشن است. هر دو خوب بازی میکنند، اما معمولا این مسعود است که برنده میشود. اینترنت هم یکی از سرگرمیهایشان است. اخبار ایران و جهان را خیلی ریز دنبال میکنند تا مبادا از قافله عقب بمانند. نکونام و مسعود هم مثل هر فوتبالیست دیگری به مد و ماشین خیلی اهمیت میدهند. نکو عاشق بیام دبلیو است. پیش از اینکه به اسپانیا برود، در آلمان سفارش یکی از این بیام دبلیوهای جدید و فول آپشن را داد که الان هم زیر پایش است. شجاعی هم عاشق ماشینهای آلمانی است و مثل جواد از بیام دبلیو خوشش میآید. جواد نصفی از درآمدش را خرج لباس و کفش میکند و حاضر است هر پولی را بالای چیزی که از آن خوشش میآید، بپردازد. در تیم ملی با اغلب بازیکنان کل خوشتیپی میاندازد. قبلا سر این قضیه با علی کریمی و جواد کاظمیان خیلی کری داشت ولی حالا این دو در تیم ملی نیستند و جواد مجبور است با دیگران کل بیندازد. مادرش میگوید: «زمانی که در امارات بود، هر چه پول درآورد خرج لباس و کفش کرد.» وقتی درآمد میلیاردی باشد این چیزها خیلی طبیعی است. شجاعی هم به شیکپوشی خیلی اهمیت میدهد و از زمانی که به اسپانیا رفته بیشتر به این مساله اهمیت میدهد. او از نکو خیلی تاثیر گرفته اما خودش هم میداند که نمیتواند به خوشتیپی جواد باشد. گوش دادن به موسیقی هم قسمتی از سرگرمیهای آنهاست. نکو عاشق صدای رضا صادقی است و تمام آهنگهای او را دانلود میکند. شجاعی هم هر موسیقیای دم دست باشد گوش میدهد اما بیشتر ترجیح میدهد غمگین باشد. جواد از سینما رفتن خیلی بدش میآید درست مثل مسعود. اما فیلم دیدن را دوست دارند و دیویدیهای روز را رد و بدل میکنند. یک ایرانی در کنار هر دوی آنها است که کارهایشان را خیلی خوب راه میاندازد و هر جا که گیر کنند، به دادشان میرسد. در واقع او مترجم این دو محسوب میشود. تفاوت اصلی مسعود و نکونام در این است که جواد هیاهو و شلوغی را دوست دارد، اما مسعود عاشق سکوت و آرامش است. بزرگترین آرزوی شجاعی این است که روزی وقت مناسبی گیر بیاورد و برای مدتی از شهر بزند بیرون: «به خدا آرزو دارم مدتی را در یک جای دنج در طبیعت سپری کنم. شاید هم در کنار دریا. نمیدانم، از این زندگی شهری خسته شدهام. دنبال یک وقت خالی هستم.» او کلا تفکرات خاصی دارد ولی در مجموع جزو بچه باحالهای تیم ملی محسوب میشود. با همه گرم میگیرد و همیشه آرام است. اما نکونام اینطور نیست، از خبرنگاران کمی فراری است و پیچاندن را خوب بلد است.
آندرانیک تیموریان
«من مثل یک کارمند هستم.» صبحها ساعت 30/8 از خواب بیدار و ساعت 9 وارد باشگاه میشود. صبحانه را در کنار بازیکنان تیم میخورد. بعد از خوردن صبحانه به زمین تمرینی باشگاه میرود و با بقیه تمرین میکند. ساعت 30/12 دوش میگیرد و وارد سلف باشگاه میشود تا ناهار بخورد. تا ساعت 3 وقت ناهار دارند و بعد از آن برنامههای مختلف دیگر یا به استخر میروند یا به سالن بدنسازی. باشگاه سالنهای دیگری هم دارد که اگر آندرانیک تیموریان دوست داشته باشد، میتواند به آنها هم سر بزند. آندو در محله فولام در لندن، روزهایی تکراری را سپری میکند، با این حال هیچ چیز برایش خستهکننده نیست. دوست دارد مثل حرفهایها زندگی کند: «من از این نوع زندگی بدم نمیآید.» تیموریان کلا بچه ساکتی است که خیلی کم صدای اعتراضش را شنیدهاید. مدتی مصدوم بود و دوباره به میادین بازگشته است، اما به این راحتیها نمیتواند به ترکیب تیم بازگردد. خودش هم این را میداند. آندو زمانی که بولتون هم بود، شرایطی مشابه زندگی در فولام داشت. صبح به باشگاه میرفت و نزدیک ساعت 6 به خانه بازمیگشت. به این میگویند یک زندگی ورزشکاری در انگلیس که برای اغلب تیمها و باشگاهها یکسان است. آندو که در فولام تنها زندگی میکند مثل خیلی از لژیونرهای دیگر تفریحاتی دارد. بیلیارد بازی میکند و عشق پلیاستیشن است. شبکههای ایران را در خانه دارد و بیشتر بازیها و اخبار را دنبال میکند. اگر در خانه نباشد که اخبار را ببیند سری به اینترنت میزند. خیلی سعی میکند خودش را سرگرم کند. فیلم زیاد میبیند و موسیقی هم زیاد گوش میدهد.
درباره شرایط زندگی در انگلیس میگوید: «در فولام مثل همه باشگاههای دیگر انگلیس یک بازیکن مثل کارمند ادارهای است که از 8 صبح تا 5 یا 6 بعدازظهر در اداره کار می کند. حتی زمانهایی هم که تمرین نداریم و بازیکنان منتظر شروع تمرینات بعدازظهر هستند همه به سالن تفریحات باشگاه میروند و هر کس کار مورد علاقهاش را انجام میدهد. بعضیها در اینترنت اخبار فوتبال را پیگیری میکنند، بعضیها بیلیارد بازی میکنند و برخی هم استراحت می کنند. در کل تمام بازیکنان به معنای واقعی تیم، زمانشان را در کنار هم میگذرانند.» او توضیح میدهد: «حتی در هر باشگاه کسانی هم هستند که 24 ساعته کارشان خدمات رساندن به بازیکنان است، این افراد از فرستادن لباسهای کثیف بازیکنان به رختشویی گرفته تا گرفتن تاکسی، بلیت، ویزا و ... برای بازیکنان همه کاری انجام میدهند تا بازیکنان با آرامش کامل فقط به فکر فوتبال باشند و دغدغه دیگری نداشته باشند. به نظر من در کل شرایط حرفهای فوتبال انگلیس حتی از سایر لیگهای اروپایی هم بهتر است.»
سعید اکبری
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: