اندیشه غرب

آموزه مهدویت در فلسفه تاریخ هگل

موضوع نوشتار حاضر « بررسی مهدویت وآخرالزمان در فلسفه تاریخ هگل» است‌. آنچه در این مقاله می‌خوانید چگونگی پیوند میان گذشته‌‌، حال و آینده درچارچوب فلسفه نظری تاریخ است تا به پرسش همگی انسان‌ها مبنی بر این‌که آینده تاریخ چگونه خواهد بود از دریچه نگاه هگل پاسخی درخور داده شود‌. در این متن نخست به تعریف واژگان تاریخ و فلسفه تاریخ پرداخته شده و سپس دیدگاه هگل را راجع به فلسفه نظری تاریخ مورد بررسی قرار داده‌ام و تلاش کرده‌ام تا آموزه اعتقادی و جهانی مهدویت که به نوعی پایان تاریخ به او ختم می‌شود را در قالب فلسفه جوهری هگل به تصویر کشم و با توجه به 3عنصر کلیدی فلسفه او یعنی هدف و غایت تاریخ‌، عوامل حرکت آفرین آن و معناداری تاریخ‌‌، برخی از ابعاد این مساله را به زبان ساده توضیح دهم‌‌. به این معنا که شاید مراد هگل از روح مطلقی که در کل تاریخ و عالم ساری و جاری است همان موعود انسان‌هاست‌. در کل مطالب این نوشتار حول این پرسش می‌چرخد که آیا در فلسفه تاریخ می‌توان آینده معلوم و روشنی را در فلسفه تاریخ هگل تصور کرد‌؟
کد خبر: ۲۳۲۵۸۲

از مهدویت تعریف‌های مختلفی به عمل آمده که در مجموع می‌توان گفت مهدویت فرجام متعالی و شکوهمند آینده تاریخ و سرمنزل متعالی و متکامل تاریخ بشری است و به عبارتی پیش بینی وحیانی هدف و مقصود تاریخ و پایان حرکت متلاطم و پرفراز و نشیب تاریخ است و در یک کلام تحقق معناداری و غایتمندی تاریخ و سرنوشتی روشن و محتوم برای آینده تاریخ است‌.

مهدویت به معنای امید و انتظار سازنده و پویا به عدالت جهانی و انسانی یا موعودیت متعادل ومتعال بوده که مبین دوران زرین نهایی فرارو وگرایش بدان است ؛مهدویت‌گرایی همان آینده نگری موعود و منجی‌گرایی‌، نهایت‌گرایی و حتی در مواردی تکامل‌گرایی است که پدیده‌ای فراگیر‌‌، ریشه‌دار و دیرپای است‌. مولفه‌های مرتبط با مهدویت عبارتند از فراگیری و عا‌م‌‌گرایی‌‌، عدالت‌‌گرایی معنویت‌گرایی و کمال‌بخشی‌، حق‌گرایی و نابودی باطل‌‌، خشونت ستیزی‌‌، تأمین خشنودی مردم‌، شایسته‌سالاری و ایجاد انسجام و هماهنگی‌.

در ادامه می‌توان گفت دکترین مهدویت همواره برپایه فلسفه متعالی تاریخ شکل می‌گیرد و در آن از سه عنصر وحی‌، عقل و تجربه کمک گرفته می‌شود که دربردارنده آموزه‌هایی جامع و فراگیر ویژه امام مهدی (عج) است تا بتواند به ارائه تفسیری راهبردی پیرامون تحقق جامعه‌ای مطلوب در سایه پیوند دوسویه انسان با خدا نائل شود‌.

نکته‌ای که در اینجا باید بدان اشاره کنم این است که منظور ما از مهدویت همان مهدویت مورد نظر شیعه است؛ یعنی مهدویت شخصیه خاصه و نه نوعیه ؛به این معنا که در همه اعصار و ادوار تنها و تنها یک ولی بیشتر وجود ندارد‌.

تاریخ و فلسفه تاریخ

قبل از هر چیز ارائه تعریفی از تاریخ‌‌، فلسفه تاریخ و سپس فلسفه نظری تاریخ به عنوان دریچه و زمینه برای ورود به بحث اصلی ما خالی از فایده نخواهد بود چراکه چیستی تاریخ و فلسفه آن مساله‌ای است که از دیرباز ذهن بسیاری از اندیشمندان جهان را به خود مشغول کرده است‌.

واژه تاریخ از واژه پارسی ماهروز آمده که این واژه (ماهروز) پس از وامگیری از سوی عربی به شکل مورخ درآمده و پس از صرف شدن در دستگاه بابهای عربی ریشه «ارخ» وسپس واژه تاریخ از آن مشتق شده است که دربردارنده اطلاعاتی راجع به گذشته است‌. اگرچه تاریخ مربوط به پیشینه‌‌، اوضاع و واقعیت‌های کنونی جهان است با این حال کاربردهای مختلفی در علوم دارد‌. یکی از موارد کاربرد آن استعمال آن در فلسفه و سیستم‌های عقلی است یعنی فلسفه تاریخ‌. این نوع از فلسفه با برخورد علمی بویژه با نگاه فلسفی می‌تواند از گذشته به عنوان پشتوانه اوضاع کنونی به آینده نگری‌‌، تحلیل و پیش بینی آینده تاریخ بپردازد‌. نام فلسفه تاریخ برای نخستین بار‌توسط« ولتر» در قرن هیجدهم میلادی وضع شد‌. منظور وی از این اصطلاح‌، چیزی بیش از تاریخ انتقادی و علمی نبود؛ یعنی نوعی از تفکر تاریخی که در آن‌، مورخ به جای تکرار داستان‌هایی که در کتب کهن می‌یابد‌، خود به بازسازی آنچه واقع شده می‌پردازد‌. این نام توسط هگل و نویسندگانی دیگر‌، در پایان سده هیجدهم به کار رفت‌، ولی آنها معنای کاملاً متفاوتی از این اصطلاح ارائه کردند و آن را به معنای تاریخ کلی یا جهانی به کار بردند‌. سومین کاربرد این اصطلاح را در نوشته‌های برخی از پوزیتویست‌های قرن نوزدهم می‌یابیم‌. از نظر آنها وظیفه فلسفه تاریخ‌، کشف قوانین عامی بود که بر روند رویدادهایی که مورخ به شرح و نقل آنها می‌پردازد‌، حاکم است‌. وظایفی که ولتر و هگل به عهده فلسفه تاریخ می‌نهادند‌، به وسیله تاریخ نیز قابل انجام بود ولی پوزیتویست‌ها تلاش کردند از این طریق‌، تاریخ را نه فلسفه بلکه علمی تجربی قلمداد کنند‌. نکته مهم دیگر این‌که گرچه در هر یک از موارد کاربرد فلسفه تاریخ‌‌، مفهوم خاصی از فلسفه مد نظر بود، اما به طورکلی در فلسفه تاریخ راجع به آینده بحث می‌شود ومسائلی چون هدفمندی‌‌، قانونمندی و نظام‌مندی تاریخ را مورد بررسی قرار می‌دهد و نیز سیر ادوار تاریخی و تکاملی بودن آن را واکاوی می‌نماید‌.

در آغاز سوالی مطرح می‌شود و آن این‌که از آنجا که با نگاه علمی به تاریخ و به حوادث و وقایع‌، پیش بینی کردن آینده کار دشواری است‌، آیا در قالب فلسفه‌‌، آینده تاریخ قابل پیش بینی است؟ البته معنای این سخن این نیست که بگوییم فلاسفه راجع به آینده چیزی نمی‌گویند یا نمی‌توانند چیزی حدس بزنند‌؛ بلکه معنایش این است که ما به اقتضای روش علمی از پیش‌بینی آینده خودداری می‌کنیم‌. البته در فلسفه‌های تاریخ به‌نحوی پیش‌بینی وجود دارد‌. زیرا در فلسفه تاریخ سیر حوادث تابع قواعد و ضوابطی است‌. البته اگر از برخی ازآنها پرسیده شود که چرا به پیش‌بینی آینده پرداخته‌اید، ممکن است ‌بگویند این یک نظر شخصی است و صرف حدس‌‌، ظن و گمان است‌.

در فلسفه تاریخ به هر حال پیرامون آینده بحث می‌شود‌. در دین‌، لااقل در ادیان توحیدی‌، مساله آینده و مساله نجات بخشی مطرح است‌، در دین قدیم ایرانیان نیز این مساله مطرح بوده است‌. وقتی سخن از منجی گفته می‌شود آینده هم قهراً مطرح می‌شود‌. مزدائیان به منجی قائل‌اند و ادیان ابراهیمی هم‌، همه منجی دارند‌، مسلمانان به مهدی و منجی قائل‌اند و برای ما شیعیان که امامت را اصل دین می‌دانیم این بحث منجی و تأمل درباره آن اهمیت‌بیشتری داشته و به صورت درخشان‌تری مطرح است‌. فیلسوفان هم راجع به این مطلب اظهار نظر می‌کنند و در میان صاحب نظران علم کلام هم که در امامت‌ بحث می‌کنند، ما می‌توانیم نظرهای مختلف پیدا کنیم‌. از سویی پس از جنگ دوم جهانی با این‌که در علوم اجتماعی و انسانی اصل این بود که پیش‌بینی و پیشگویی نباشد، یک رشته‌ای در خصوص آینده‌نگری تاسیس شد و کتابهای نسبتاً زیادی هم در باب آینده نگری نوشتند و این خیلی امر خلاف روش هم نیست زیرا از ابتدا «فرانسیس بیکن‌» و «دکارت‌» که مبنای روش علمی و نگرش علمی را گذاشتند‌، این مطلب را مطرح کردند که علم به ما قدرت و امکان بینش می‌دهد و امکان تصرف می‌دهد و در واقع این صفت و خصوصیت را برای علم ذکر کردند که علم و تفکر‌، ما را توانا می‌کند که آینده و زندگی و آینده عالم را بسازیم، چنانچه مهمترین مسأله‌ای که در سده هجدهم مطرح است این است که بهشت را در زمین طراحی کنند و در جهت تحقق جامعه‌ای که درآن بیماری و فقر و جنگ و ابتلائاتی از این قبیل نباشد‌، تلاش کنند‌.

چنانچه پیش از این گفتیم وظیفه فلسفه تاریخ، بحث از آینده است از سویی هرچه درباره فلسفه تاریخ بگوییم مبتنی بر درک قبلی و علم قبلی ماست‌ واین امر متناسب با دید فلاسفه با هم فرق می‌کند‌. فیلسوفی که دید فلسفی دارد و فی المثل قائل به «ایده آلیسم‌» است نسبت‌به آینده یک بینش خاص دارد‌ و حکیمی که دید «رئالیسم‌» یا «ماتریالیسم‌» یا دید متفاوت از دید دیگر فلاسفه دارد، نسبت‌ به آینده هم حرف دیگری می‌زند‌. بی‌تردید این‌طور است که دیدگاه‌های امروزی بخصوص‌، حتی اگر منکر فلسفه باشند و فلسفه را هیچ و پوچ شمرند مبتنی بر فلسفه‌ای است‌ منتها ممکن است‌ دیدی مبتنی بر یک فلسفه بد باشد‌. وقتی می‌گوییم فلسفه بد، در همه حوزه‌ها می‌تواند وجود داشته باشد یعنی فلسفه سطحی‌، فلسفه‌ای که عمق ندارد و مبانی استواری ندارد‌، آن فلسفه‌، فلسفه بد است و گاهی اظهار نظرها مبتنی بر فلسفه بد است‌. اما این مشکل در همه جا هست‌، در دین هم فرق می‌کند وقتی ما از انتظار وآینده عالم حرف می‌زنیم هر کس مسلمان است و بخصوص هرکس شیعه است‌، در انتظار موعود است و در انتظار فرج به سر می‌برد‌. اما‌ این انتظار درجات و معانی مختلف دارد و خود ما بوضوح شاهد بودیم و هستیم که در این 50 و 60 ‌سال اخیر راجع به انتظار چه بحثهایی شده و چه اختلاف‌هایی بوده است و آن هم مبتنی بر یک تلقی و تصور کلی است که از مبدا عالم و آدم و مبدا وجود داریم‌. اگر آن تلقی برای ما روشن شود‌، آن وقت این اختلاف‌هایی هم که در باب آینده تاریخ در بحث فعلی‌مان‌ هست روشن می‌شود‌. به هر حال ما بدون اتکا به یک علم قبلی که بیشتر کلی است نمی‌توانیم بعضی جنبه‌ها را ببینیم و نمی‌توانیم هیچ حکمی پیرامون مسائل و حوادثی که در آینده رخ خواهد داد‌، صادر کنیم‌. چیزهایی وجود دارد که ما آنهارا تنها وقتی می‌بینیم که با یک مبنا و اصل به آنها نگاه کنیم‌، چشم ما گاهی بعضی چیزها را نمی‌بیند و بعضی چیزها را می‌بیند‌، بعضی چیزها را بزرگ می‌بیند‌، روشن می‌بیند و بعضی چیزها را مبهم می‌بیند‌، این چشم سر ما نیست که می‌بیند یا نمی‌بیند‌، این ما هستیم که گاهی بستگی‌هایی داریم که چیزهایی را نمی‌توانیم ببینیم و چیزهایی را می‌توانیم ببینیم‌، غفلت‌هایی داریم که باعث می‌شود بعضی چیزها را نبینیم و در مقابل به بعضی چیزها توجه پیدا کنیم‌. و در این میان مساله‌ای به این مهمی یعنی دیدن آینده و پیش بینی نمودن موقعیت و وضعیت آن بیش از پیش احتیاج به یک تفکر عمیق و جدی دارد‌.

دیالکتیک و پایان تاریخ

یکی از شیوه‌هایی که به توجیه تکامل تاریخ می‌پردازد بینش دیالکتیک یا ابزاری تاریخ است؛ در این گونه تفکر‌، تحولات تکاملی تاریخ از زاویه انقلاب اضداد به یکدیگر توجیه می‌شود. به این معنا که اولاً طبیعت در حرکت و تکاپوی دائم است وهمواره اشیاء در حال حرکت و دگرگونی هستند و چون فکر ما نیز جزیی از طبیعت است، پس هر آن در حال شدن است ثانیاً هرگونه حرکت و تغییری ناشی از تضاد است‌‌. پیش از این گفتیم که هگل، فیلسوف تاریخ فلسفه است یعنی فلسفه او، به نوعی حاصل تأمل او روی تاریخ فلسفه است؛ ما در آینه فلسفه هگل، تکامل فلسفه‌های گذشته را می‌بینیم؛ به عبارت روشنتر، فلسفه تاریخ او‌، فلسفه تاریخ فلسفه است؛ اما نه به این معنا که فلسفه او یک دوره تاریخ فلسفه است بلکه به این معنا که اندیشیدن تاریخ فلسفه اندیشیدن اندیشه‌هاست نه آموختن اندیشه‌ها‌.

بنابراین می‌توان گفت که هگل، اولین فیلسوف در تاریخ فلسفه غرب است که می‌خواهد به طور رسمی همه شکافها را از میان ببرد‌. چنانچه تا پیش از هگل، همه به نوعی انشعابی‌اند و دوآلیست ولی در فلسفه هگل وحدت می‌خواهد حاکم شود یعنی به نوعی فلسفه توحیدی‌. یکی از مهمترین یافته‌های هگل در باره روند تاریخ تأکید بر تضاد همچون منشأ هر حرکت و هر حیاتی است‌. رویکرد او در تبیین روند تاریخ، یک مدل مثلثی و زنجیره‌ای است که مولفه‌های آن، عبارت از حکم (تز)‌، ضد حکم (آنتی تز) و جمع حکم (سنتز) است که این سنتز یا وضع مجامع صفتی دارد، به نام محو در عین اثبات و اثبات در عین محو که موضوعیت ویا جنبه ابژکتیویته و سوبژکتیویته در آن جمع می‌شود‌. به باور هگل از برخورد تز که افکار و ایده‌های گوناگون درباره منطق‌، فلسفه و روح و سنن است، با آنتی تز که افکار و برداشت‌های جدل‌آمیز علیه اندیشه‌های پیشین است، سرانجام اشکال تحول یافته‌تری از ایده‌ها تجلی می یابند که آن را سنتز می نامد‌.

اگر بخواهیم این روش دیالکتیک هگل را بر روند آینده تاریخ و آخرالزمان به کار بریم، می‌توان چنین گفت که مهدویت سنتز تضاد بین واقعیت و حقیقت است‌. واقعیت یعنی آنچه هست و حقیقت یعنی آنچه نیست ولی باید باشد‌. مهدویت کوبیدن جاده آنچه هست تا آنچه باید باشد‌، چرا که در دوران حکومت حضرت مهدی هر آنچه که باید، تحقق یابد متحقق خواهد شد‌‌. بسیاری از واقعیت‌های غیر ضروری عالم رخت برخواهد کند‌. گذشته از این، از دید قرآن صحنه تاریخ زندگی بشری‌، عرصه پویش و کوششهای حق‌گرایان و باطل‌گرایان است و بین این دو گروه همواره تضاد و کشمکش‌هایی وجود داشته و دارد و شاید بتوان گفت که این تضادها محرک و مکانیسم حرکت تاریخ را تشکیل می‌دهند‌‌.

و اما نکته مهم دیگر این است که 2 زاویه دید برای تفسیر تاریخ بشر امروز وجود دارد: نخست آنچه از آن‌، ‌ تعبیر به اصل مسیانیزم یعنی مسیحی‌گرایی و موعودگرایی کرده‌اند که دعوت به انتظار است؛انتظار برای ظهور موعود و اعتراض به وضع موجود در سطح بشری که توام است با وعده پیروزی قاطع حق و عدل در پایان تاریخ و از آن به اصل فتوریزم نیز تعبیر کرده‌اند‌. فتوریزم‌، آینده‌گرایی و نگاه به آینده است و ایدئولوژی‌ای معطوف به فرداست که می‌گوید همه خبرها در آینده است‌، ‌ جهان هنوز تمام نشده‌، محرومان‌‌، مبارزان و مجاهدان راه آزادی و عدالت و آگاهی‌، از مبارزاتشان پشیمان نشوند‌. فتوریزم یعنی چشمها را قاطعانه و امیدوارانه به آینده دوختن و از پس غروب امروز‌، طلوع فردا را تصور کردن و با تصور آن‌، مبتهج شدن‌.

پس یک خط در نگاه به آینده انسان و نگاه به تاریخ است که در غرب‌، از آن تعبیر به مسیانیزم و فتوریزم کردند و آن را با همین کوبیدند‌، چون تاریخ‌ زنده است‌، فعال است و از طرف یک موجود ذی‌شعور‌، هدایت می‌شود و عاقبت بشر به منجلاب‌، ختم نخواهد شد و به تاریخ بشر‌، خوشبین و معتقد است که از پس همه ستمها و بی‌عدالتی‌ها و دروغهایی که به بشرگفته‌اند و می‌گویند‌، خورشید حقیقت و عدالت‌، ‌ طلوع خواهد کرد و خدا‌، انسان را با ستمگران تاریخ‌، وا نخواهد گذارد؛ اما متقابلاً خط دومی وجود دارد که از طرف تفکر لیبرال و سرمایه‌داری و هژمونی غرب‌، امروز در دنیا به آکادمی‌ها و دانشگاه‌ها پمپاژ می‌شود و در سطح افکار عمومی دنیا‌، به زور تبلیغات‌، القا می‌شود و نفی ایده غایت تاریخ است‌.

به اعتقاد ما، دیالکتیک مهدویت به این صورت است که موعود جهانی در آینده تاریخ با یک گام انقلابی، نظام کهن را دگرگون و نظام نو را برقرار خواهد کرد و این مهم به صورت پیروزی نیروهای نو و شکست نیروهای کهنه در خواهد آمد و همواره مرحله‌ای تازه از تاریخ آغاز خواهد شد‌. ظاهراً ادعای هگل در فلسفه تاریخ این است که رسیدن به آخر کار یعنی معرفت روح مطلق نسبت به خودش در فلسفه خود او تحقق می یابد‌.

هدف و غایت تاریخ

مهمترین انگاره درباره آینده تاریخ‌‌، حرکت و سیر انسان و جوامع بشری به سوی کمال و اوج گرفتن است و هدفی که قرآن برای کاروان بشریت ترسیم می‌کند، عبادت و عبودیت است: «وما خلقت الجن و الانس الا لیعبدون»

چنانچه می‌دانیم برپایه آموزه‌های ادیان الهی بویژه دین مبین اسلام خواست و اراده پروردگار در کل تاریخ ساری و جاری است و بر اساس سنتهای الهی به حرکت و سیر خود ادامه می‌دهد و سرانجام آن هم نیک فرجامی و از بین بردن هرگونه بدی و پلیدی است ؛چراکه مشیت و خواست خدا همواره رو به سوی نجات و رستگاری بندگانش است. در فلسفه هگل نیز می‌توان به این حقیقت دست یافت‌‌. از آنجاکه جوهر اصلی اندیشه هگل در باره اصول نیک و بد نیز تحت تاثیر اندیشه تاریخی اوست‌، لذا معتقد است که آنچه امکان ادامه حیات می یابد فی نفسه دارای حق است‌. به عبارت دیگر، عقلانیت آن چیزی است که حق وجود و حیات می یابد‌.

این دریافت به شکل معکوس آن، عبارت از این است که در پایان تاریخ، دوره‌ای به ظهور می رسد که هرآنچه بد و شر است، مغلوب می شود و امکان حیات در دراز مدت را ندارد و تنها آنچه را که نزد خدا پسندیده است، به وجود می‌آید و سرانجام‌‌، تاریخ با خیر و نیک فرجامی به پایان می رسد‌‌. بنابراین آینده خوبی را می‌توان رقم زد‌.

حال باید دید که نقطه پایان این درگیری و تضاد کجا و چه وقت است‌؟ با توجه به آیات نورانی قرآن‌‌، نقطه پایانی همان غلبه و پیروزی حق و ایمان و نابودی کفرو باطل است که نقطه اوج و متعالی این حرکت با قیام و ظهور منجی و موعود تحقق می‌یابد که تاریخ را به شکوهمندترین فرجام خود می‌رسد‌.

فلسفه نظری هگل، فرض را بر وجود سرآغازی برای رویدادهای تاریخ می‌گذارد سپس پیامدها و حوادث دیگر را تا پایانی مشخص‌‌، معنا و مفهوم می‌‌بخشد. از این رو، گفته است: «مهمترین مساله در فلسفه‌های نظری تاریخ، اصل غایت و معناداشتن تاریخ است، ارائه طرح و الگویی مشخص برای تاریخ و تبیین آن براساس نیروهای محرک خاص و ادوار و مراحل گوناگون و دگرگونی کل فرآیند تاریخی، آن را معنادار یا معقول می گرداند» چراکه از چشم انداز فلسفه نظری‌‌، تاریخ موجودی حقیقی‌، زنده و متحرک است که جسمی‌دارد و روحی‌‌، مسیری دارد و محرکی‌... و بر این اساس فلاسفه نظری تاریخ به هدفداربودن آن اصرار می ورزند به این معنا که اگر تاریخ معنادار باشد حتماً آینده معلومی را می‌توان برایش رقم زد.

در پایان تاریخ فرد فانی درکل خواهد شد

در ادیان ابراهیمی بویژه دین مقدس اسلام هدف اساسی این است که چگونه بین فردیت و کلیت پیوند برقرار سازیم تا تضاد از میان برود و به تعبیر هگل، آنچه انسان باید از آن پیروی کند، یک نوع حالتی است که باید به درون خود بازگردد (الیناسیون)یعنی به تعبیر هگل، آنچه را که عیسی مسیح (ع)در آخرالزمان برایمان به ارمغان آورد، نوعی نفس شناسی است که از آن راه می‌توان فهمید که انسان غرق در یک اصلی است به نام نامتناهی‌، چرا که آدمی با بازگشت به درون خود خواهد فهمید که دیگر یک فرد نیست بلکه فردیت او از بین رفته و تبدیل به کل شده است و این تبدل از طریق مهر یا عشق میسر است که فرد فانی در کل می‌شود‌.

بنابراین از آنجا که مباحث هگل در فلسفه تاریخ درباره کل‌گرایی موج می‌زند، او به عنوان شارح‌‌، مفسر و مدافع تاریخ‌گرایی روند رو به رشد تاریخ را تحت کنترل و هدایت قوانین عام و قواعد کلی قرار می‌دهد و معتقد است که تا فرد خود را به کل نزدیک نسازد‌، فردیتی نخواهد داشت‌.

از نظر هگل، کل تاریخ چیزی جز یک نوع الیناسیون (ازخود گم شدگی) نیست ؛ذات تاریخ یعنی جداشدن روح از خودش وسیر آن در زمان و دوباره رسیدن به اصل خویش‌‌.

هگل با استفاده از شیوه تاریخ فلسفی توانست رویدادهای تاریخی را به منزله رویدادهای بسیط در نظر نگیرد‌، بلکه آنها را در پرتوی از کلیت مورد بررسی قرار داد‌.

راه حلی را که هگل در فلسفه تاریخ خود برای این مساله پیشنهاد کرده‌‌، حلول و تجلی تاریخی خدا در عیسی مسیح است‌. اساساً هگل براین باور است تا زمانی که فرد از مقام فردیت خودش فراتر نرود و به کل (نامتناهی) نائل نشود، نمی‌تواند به رستگاری برسد وبه تعبیری آنچه را که عیسی (ع) به عنوان عشق یا رابطه قهرآمیزتوصیه کرده، همان چیزی است که می‌توان قانون دیالکتیک این عالم بدانیم؛ قانونی که ذات عالم و باطن هستی برپایه آن قانون، سیرکند و به ما می‌گوید که متناهی باید به نامتناهی برگردد؛ گویی نامتناهی از پوسته خودش بیرون خواهدآمد و در این جهان ظاهر خواهد شد و براساس عشق که تعبیر فلسفی‌اش همان روح است، فردیت‌ها را تبدیل به کلیت خواهد کرد، معنا که ما یک روح مطلق نیز داریم، روح هرآن درحال گسترش است وهیچ چیز در عالم نیست که در ارتباط با روح نباشد، اساسا همه عالم یعنی جود و گسترش روح‌.

موعود جهانی بسان روح مطلق هگل

اگر معتقدیم که تاریخ فلسفه‌ای دارد و اگر بر تاریخ‌‌، قانون و قاعده‌ای حاکم است و اگر این کاروان بشریت را آینده و سرنوشتی در پیش است‌، پس باید برای روز موعود و برای جامعه عصر ظهور و فرآیندی که غیبت امروز ما را به فردای ظهور تبدیل می‌کند، قانون و قاعده‌ای وجود داشته باشد‌. باید باور داشت که مهدی‌، عجل‌الله‌تعالی‌فرجه‌، مربوط به ماضی بعید یا آینده مبهم نیست‌، او امام زمان‌، علیه‌السلام‌ است‌؛ نه فقط این زمان که امام علیه‌السلام‌، در لحظه لحظه تاریخ حضور دارد و بر آن تاثیر می‌گذارد‌. او نه تنها در زمان است‌بلکه حاکم و محیط بر زمان است‌. پس باید در نظر آوریم که قیام مهدی‌، عجل‌الله‌تعالی‌فرجه‌الشریف‌، یک حادثه نیست‌، یک حقیقت تاریخی و برآیند تلاش همه صالحان و پیامبران است. ما باید نگاهمان را نسبت‌به تاریخ و فلسفه تاریخ تصحیح کنیم‌.

در واقع کوشش اصلی هگل، معطوف به این بود که برای تشریح و توضیح روند تاریخ یک الگوی تازه بیافریند‌. در این کوشش، هگل سرانجام به یافته‌های تازه ای رسید که به گفته او «رشته‌های معرفت» هستند که تجلی «روح مطلق» اند‌. در واقع هگل مدل خود درباره فهم تاریخ را به دیگر عرصه‌های فلسفه و منطق و روح شناسی نیز تعمیم داده است‌. به باور هگل همین «روح مطلق» مهمترین امکان دستیابی به حقیقت یا به تعبیر ما مهدویت است‌.

آزادی و مهدویت

هگل معتقد است که ذات بشر، آزادی‌خواهی است؛ آدمیان مقدر به آزاد بودن هستند و تنها موجود اجتماعی و اخلاقی آرزومند آزادی است، چنانچه اگر شما آزادی را از بشر بگیرید، بشر را از انسانیتش گرفته‌اید‌. این آزادی خواهی در تاریخ و صیرورت تاریخی متجلی می‌شود واز نظر او، آزادی همان آگاهی از خود است و آگاهی از خود همان روح است و از آنجا که روح در صیرورت تاریخی ظاهر می‌شود، پس آزادی چیزی نیست که از پیش وجود داشته باشد، بلکه آزادی فراروی ماست یعنی با جلورفتن تاریخ در حال متحقق شدن است و این همان مطلبی است که شیعه بر آن پافشاری کرده زیرا با ظهور حضرت مهدی(عج) است که آزادی به معنای واقعی آن به وقوع خواهد پیوست‌.

وقوع یک حیات عقلی در آخرالزمان

چنانچه مستحضرید حضرت مهدی آخرین وصی پیامبر‌، برای بیدارکردن و فعال سازی عقول مبعوث شده اند :« لیثیروا لهم دفائن العقول»‌. بنابراین مهمترین رسالت او، کمال بخشی به قدرت تعقل و تفکر بشر است و از این رو، زمینه تحقق اهداف حکومت جهانی با حاکمیت عقل کمال یافته بشر فراهم می‌شود‌.

در دکترین مهدویت طبق آموزه‌های اسلام ناب محمدی و فرامین آن‌‌، آغاز حرکت و ساماندهی به برنامه‌های حکومت جهانی حضرت برپایه تفکر و اندیشه است: «قل انما اعظکم بواحده ان تقوموا لله مثنی و فرادی ثم تتفکروا ما یصاحبیکم من جنه ان هو الا نذیر لکم بین یدی عذاب شدید.»

هگل معتقد به وحدت بسیط تمدنهاست و براین باور است که تکامل تاریخی به معنای ظهور تمدن عقلی  علمی جدید است و تجارب فرهنگی  سنتی درآن راه ندارد وطبق اندیشه او، تاریخ مظهر عقل است و این پدیده خود به گونه‌ای دیالکتیک تکامل می‌بخشد‌. هدف این تکامل هم دستیابی به آزادی است، لذا چنین به نظر می رسد که تمدنهای گذشته ازآزادی و عقل بهره کمتری داشته اند و تمدن جدید، مظهر کاملتری از تحقق عقل در زمان به شمار می‌رود و این کار شاید در دوره آخرالزمان به اوج خود برسد‌. اساساً او به دخالت عقل فعال در تاریخ و هدایت عقلانی تاریخ باورمند است و طرد امور تصادفی را غایت پژوهش‌های فلسفی در تاریخ می‌پندارد‌.

به عقیده هگل، عقل و شعور در بستر تاریخ نهفته است و اصولاً عقل حرکت تاریخ را همراهی می کند و همراه با تاریخ است‌. نظریه هگل درست بود که عقل تاریخ را همراهی می‌کند، چرا که پس از سقوط سیستم‌های سنتی در اروپا رژیم‌های مدرن وخردمندانه در غرب پدیدار شوند‌. اما آیا امکان دارد که امروزه روندGlobalization راخردمندانه و عقلی دانست‌. از آنجا که هگل فاجعه‌های تاریخ را بخوبی می‌شناخت‌‌، در کتاب فلسفه تاریخ خود به بدبختی‌ها‌‌، خبیثی و نابودی اصیل‌ترین شخصیت‌های تاریخی و از بین رفتن دولتها و ملتهاکه در تاریخ بشری به وقوع پیوسته است‌، اشاره می‌کند‌. او تاریخ را به یک میز سلاخی تشبیه می کند که روی آن «خوشبختی‌ها، خرد ملتهاو فضایل فردی قربانی شده‌اند»، برای هگل این قربانی‌های تاریخ هدف و مقصودی را دنبال می‌کنند.

استقرار دین مسیحیت در آخرالزمان

هگل بر این عقیده است که هدف تاریخ «خدا» است و نه تنها هدف خداست بلکه حرکت تاریخ را نیزخدا تعیین می کند ( تاریخ دست پرورده خداست) و به همین دلیل نیز شعور و عقل در بطن تاریخ نهفته است اما مرحله آخر تاریخ‌‌، ژرمنی شدن دنیاست که اساس و اصول آن را دین مسیحیت معین می کند‌. هگل ادامه می‌دهد که دنیای اسلام و دیگرمذاهب‌آسیایی نقش مهمی در روند و ساخت تاریخ ندارند چرا که مسیحیت به گردش دور دنیا پرداخته و حاکمیت خود را بر دنیا تثبیت کرده است‌ و در آخرالزمان نیزمی‌خواهد حکومت کند‌. اگر هگل امروز زندگی می‌کرد به طور قطع عقیده دیگری درباره اسلام داشت؛ اما بعید به نظر می‌‌رسد که نظریه خود مبنی بر ژرمنی یا مسیحی شدن آخر تاریخ را تغییر می‌داد‌. در مرحله اول به نظر می‌رسد که هگل دین مسیحیت را مرکز ثقل دنیا قرار داده است و به این ترتیب می توان این تز هگل را با روش تجربی مورد بررسی قرار داد که آیا مسیحیت بر دنیا تسلط خواهد داشت یا خیر (باجمعیتی بیش از 4 میلیارد مسلمان‌‌، هندی‌‌، چینی و پیروان مذهب بودا مسیحیت نمی تواند بر جهان تسلط داشته باشد)‌. اما هگل درفلسفه تاریخ به دنیا نه از دیدتجربی بلکه به دید نظری نگریسته است و درست به همین دلیلهگل اشاره می‌کند که: هدف و مقصد تاریخ«آگاهی ذهن و یا فکراز آزادی» است و این آگاهی ذهن از آزادی خودش فقط در یک جامعه مدرن می تواند پا برجا و نهادینه بشود که یک انسان بداندکه اساسا آزاد است ودر نهایت غایت وهدف تاریخ تحقق آزادی واستقرار شریعت در مذهب مسیح است.

آنچه در آخر باید به آن اشاره کرد که به عقیده ما، شیعیان حضرت عیسی مسیح و پیروان او سرانجام به سپاهیان حضرت مهدی خواهند پیوست و دوره مهدویت و حکومت جهانی او بتدریج شکل خواهد گرفت‌. چنانچه ابن حجر از ابی القاسم طبرانی از پیغمبر روایت می‌کند که فرمود:« مهدی از ماست که دین به وسیله او پایان می‌یابد، همان طور که به وسیله ما گشوده می‌شود.»

نتیجه گیری

تبیین واژه دکترین مهدویت در چارچوب فلسفه نظری تاریخ هگل افقهای جدیدی را پیش روی پژوهشگران می‌گشاید‌‌. به نظر نگارنده، مهمترین آموزه این پیوند بررسی روشن و حتمی فرجام تاریخ است. به اعتقاد شیعه وجود یک منجی در آخرالزمان با مراحل و سنتهای تاریخ مرتبط است چنان‌که این سخن را تمامی پیامبران هر یک از ادیان گفته‌اند و پیروان آنها باور دارند که آینده نهایی مسیر زندگی خاکی‌‌، پیروزی ایمان بر کفر و حاکمیت حق و علم و عدالت اجتماعی و عبادت خدا و یکی شدن انسان با مطلق است‌.

کبری مجیدی بیدگلی

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها