در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
چند سال بود که با همسرت زندگی میکردی؟
من و زلیخا 12 سال پیش با هم ازدواج کردیم. او را دوست داشتم و در این مدت زندگی خوبی داشتیم.
چرا در طول این سالها بچهدار نشدید؟
به خاطر بیماری که من در دوران کودکیام به آن مبتلا شده بودم باروریام را از دست دادم و نمیتوانستم فرزندی داشته باشم. زلیخا همیشه میگفت با این مساله مشکلی ندارد و تا آخر عمرش با من زندگی خواهد کرد، اما خانوادهاش مرتب او را تحریک میکردند.
یعنی همسرت قصد داشت از تو جدا شود؟
نه. او هرگز صحبت از جدایی نکرد، اما کمکم رابطه ما تیره شد و این اواخر به من میگفت که دیگر نمیتواند شرایط زندگیاش را تحمل کند.
چرا از همسرت نپرسیدی که چه خواستهای دارد و چرا نمیتواند زندگیاش را تحمل کند؟
من چند بار همسرم را کتک زده بودم و او همین مساله را بهانه کرد تا دیگر مثل گذشته با من رفتار نکند و روابطمان روزبهروز بدتر شد.
چرا همسرت را کتک میزدی؟
این اواخر هر کاری دلش میخواست میکرد، هر چه من میگفتم از کارهایی که میکند خوشم نمیآید توجهی نمیکرد، چون به حرفم گوش نمیکرد کتکش میزدم.
خب راههای بهتری هم برای حل اختلافاتتان بود، تو میتوانستی از خانوادهاش کمک بگیری.
آنها طرف دخترشان را میگرفتند و میگفتند که من بدبین هستم، آنقدر گفته بودند که باورم شده بود. من و زلیخا هر وقت دعوایمان میشد، زلیخا به خانه برادرش که در نزدیکی خانه ما بود میرفت و آنها هم آنقدر از او حمایت میکردند که من مجبور به عذرخواهی میشدم و با التماس زلیخا را به خانهام میآوردم. او زنی بود که من عاشقش بودم اما رفتارهایش تحقیرم میکرد.
روز حادثه چرا از خانواده همسرت کمک نگرفتی که درگیریتان منجر به قتل همسرت نشود؟
من با خانواده همسرم رابطه خوبی نداشتم. حتی دلم نمیخواست برادر همسرم که بیشتر اوقات زلیخا به خانه او میرفت به خانه ما رفت و آمد کند. روز حادثه زلیخا با همسر برادرش تماس گرفت و کمک خواست . همین مساله هم باعث شد من بیشتر عصبانی شوم و او را به قتل برسانم. همسرم به من خیانت کرده بود و با مظلوم نمایی قصد سرپوشگذاشتن بر کارش میان دیگران داشت.
چطور متوجه شدی همسرت به تو خیانت کرده است؟
مدتی بودکه پشت سر همسرم حرفهای زیادی میزدند و این حرفها به گوش من رسیده بود. من هم دیگر تحمل نکردم و آن روز به خانه رفتم تا با همسرم صحبت کنم. در خانه نبود، منتظر شدم برگردد. به من گفت که به خرید رفته است، اما دروغ میگفت. من هم با ساطور به او حمله کردم.
چند ضربه به همسرت زدی؟
درست به یاد ندارم، 4 یا 5 ضربه بود آنقدر از دستش عصبانی شدم که خون جلوی چشمانم را گرفت و دیگر کنترلی روی رفتار خودم نداشتم. وقتی دیدم جان داده است، ترسیدم و متواری شدم.
جسد را چه کسی پیدا کرده بود؟
میدانستم همسر برادرزنم به خانه ما خواهد آمد، چون زلیخا قبل از قتل با او تماس گرفته بود. به همین خاطر در خیابان پشت دیواری مخفی شدم تا از آمدنش مطمئن شوم. وقتی وارد خانه شد، به سرعت از محل دور شدم.
اگر واقعا حق با تو بود و همسرت خیانت کرده بود پس چرا نماندی تا واقعیت را به پلیس بگویی؟
خانواده همسرم بر سر این مساله بسیار حساسیت دارند و اگر من باز هم ادعا میکردم زلیخا به من خیانت کرده و من او را کشتم، حتما همه چیز را به نفع خودشان تمام میکردند و کسی هم حرف مرا باور نمیکرد. آنها طوری رفتار کردهاند که حتی خانواده خودم هم معتقدند من اشتباه میکنم.
از کاری که کردی پشیمان نیستی؟
زلیخا همه عشق و زندگی من بود. اتفاقی که افتاده مرا بشدت پریشان کرده، من نباید این کار را میکردم و از این کار پشیمان هستم.
ابوالحسن داوودی
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: