زندگی و مرگ

کد خبر: ۲۳۱۰۵۹

مردی بسیار موفق و ثروتمند به نام ریچارد به همراه همسر و چهار فرزند پسرش زندگی می‌کرد. مدتی پس از تولد پسر چهارم همسرش بر اثر یک بیماری جان خود را از دست داد و ریچارد نیز با وجود تلاشی که برای کمک به زنده ماندن او کرد او را از دست داد.

پس از آن ریچارد به 4 فرزندش عشق می‌ورزید، اما فرزند آخرش را طور دیگری دوست داشت. او بسیار به او محبت می‌کرد و برایش بهترین و گران‌ترین هدایا را می‌خریدو هر چه در توان داشت برای خوشحال شدنش انجام می‌داد.

البته فرزند سوم را هم بسیار دوست داشت. پسر سوم مایه غرور پدر بود و دوست داشت در هر جمعی او را به دیگران معرفی کند و بابت داشتن چنین فرزندی به خود می‌بالید. فقط نگران بود که نکند پسر سوم در آینده تصمیم بگیرد او را ترک کند و به جایی دور برود.

دومین پسر بسیار صبور و عاقل بود. او فردی ملاحظه کار و قابل اطمینان بود. ریچارد تمام مسائل و مشکلاتش را با پیتر که پسر دوم بود در میان می‌گذاشت و با کمک فکری او مسائل را به نحوی حل می‌کرد. به عبارت دیگر در تمام مراحل سخت زندگی در کنارش بود.

اما پسر بزرگ او بسیار با محبت و وفادار بود. تمام تلاش خود را به منظور پیشرفت و موفقیت پدر انجام می‌داد و صمیمانه به پدر علاقه داشت.

اما کم‌ترین توجه را می‌گرفت و پدر اصولا توجه و محبت چندانی نسبت به او نشان نمی‌داد.

روزگار می‌گذشت و ریچارد در مجامع مهم مالی و تجاری حضور می‌یافت. زندگی مرفهی داشت و هر آنچه می‌خواست به دست می‌آورد. در هنگام بروز مشکل نیز فرزندان اول و دوم سنگ زیرین آسیاب بودند، اما در مواقع خوشی توجهات و منابع مالی صرف فرزندان سوم و چهارم می‌شد.

البته همه به این وضع عادت کرده بودند و کسی از چیزی شکایت نمی‌کرد.

نهایتا مدتی بود که ریچارد احساس ضعف و خستگی زیادی می‌کرد، اما توجهی به سلامت خود نداشت و مراقبت و درمان را به بعد موکول می‌کرد. یک روز در دفتر کارش از حال رفت و سریعا به بیمارستان منتقل شد. فرزندان بر بالینش حاضر شدند و از این‌که او کسالت دارد احساس ناراحتی و نگرانی کردند و می‌گفتند که ناراحتی او برایشان قابل تحمل نیست. پس از انجام معاینات و آزمایشات لازم مشخص شد که ریچارد وقت زیادی برای زندگی ندارد و پس از مدت کوتاهی جان خود را از دست می‌دهد. او با خود فکر کرد که من چهار فرزند پسر دارم، اما نهایتا تنها می‌میرم. این موضوع خیلی دردناک است که این همه کار و تلاش و پول و فرزندان تاثیری در وضع من نداشته باشند. پس با خود فکری کرد و به نتیجه‌ای رسید. او پسر کوچکش را صدا زد و به او گفت من همیشه تو را از همه بیشتر دوست داشته‌ام. بهترین‌های زندگی را برایت تهیه کرده‌ام تا همیشه در رفاه و فراوانی باشی. آیا حالا توحاضری در هنگام مرگ مرا همراهی کنی؟ و پسر در پاسخ گفت نه پدر امکان ندارد.

این پاسخ مانند چاقویی در قلب ریچارد فرو رفت. سپس به پسر سومش گفت من در تمام عمر به تو افتخار کرده‌ام و بالیده‌ام. آیا حاضری مرا در هنگام مرگ همراهی کنی؟ و پسر پاسخ داد نه پدر زندگی اینجا برایم خیلی لذت‌بخش است. این پاسخ نیز مانند رعد و برقی ریچارد را به هم ریخت.

سپس به پسر دومش رسید و گفت تو همیشه مرا در تمام مشکلات و سختی‌ها کمک کرده‌ای. من همیشه روی تو حساب می‌کردم. آیا می‌توانی مرا همراهی کنی و پاسخ شنید این بار دیگر کاری از دست من بر نمی‌آید فقط می‌توانم شما را تا قبر بدرقه کنم.

ریچارد واقعا احساس می‌کرد جهان پیش چشمش تیره و تار شده است و دیگر انرژی در بدن ندارد.

در این هنگام صدای خسته‌ای به او گفت من تو را همراهی می‌کنم. مهم نیست کجا باشی من همواره در کنارت هستم. ریچارد سرش را برگرداند و پسر بزرگش را دید که پشتش ایستاده. دید او بسیار لاغر شده و از سوءتغذیه و کمبودهای زیاد دچار بیماری شده است. ریچارد با تاسف گفت من پشیمانم. شاید باید بیش از این از تو مراقبت می‌کردم و به تو می‌رسیدم. اما مساله در این مطلب این بود که 4 فرزند پسر ریچارد در واقع در زندگی همه ما به نوعی شرکت دارند. پسر کوچک‌تر در واقع جسم ماست. هر چقدر هم از آن مراقبت کنیم و به تغذیه‌اش برسیم و نیازهایش را بر طرف کنیم در نهایتا در زمان مرگ از ما جدا می‌شود.

پسر سوم دارایی‌ها و موقعیت ماست که در هنگام مرگ باید همه را برای دیگران بگذاریم و برویم.

پسر دوم خانواده و دوستان هستند. مهم نیست که چقدر با آنها صمیمی هستیم. آنها فقط در مدت زندگی در کنارمان هستند، اما بیشترین کاری که برایمان انجام می‌دهند این است که تا دم قبر همراهی‌مان کنند.

و نهایتا پسر اول همان روح ماست. متاسفانه در بسیاری موارد از آن و پرداختن به امور معنوی برای تقویت روح خود غافل می‌شویم و برای رسیدن به موفقیت‌های کوچک و لذت‌های آنی دنیایی به دنبال کارهای دیگر می‌رویم و آنها را به حال خود می‌گذاریم. پس بهتر است قبل از این‌که زمان مرگ هریک از ما فرا رسد برای تقویت و تعالی روح خود کاری کنیم که در لحظه مرگ از دیگران کمک نخواهیم و همه ما را ناامید کنند!

مترجم : سحر کمالی‌نفر
منبع:indianchild.com

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها