چشم سوم

کد خبر: ۲۳۱۰۵۵

سعید سه چشمی هم برای خودش شده بود ماجرایی، تا این که یک روز بنده هم شدم ماجرایی از ماجراهای آقا سعید، یادم می‌یاد که یک روز گرم تابستانی بود، من کنار تانکر آب مشغول شستن لباس‌هام بودم پارچه‌های شلوار و آستین های لباسم رو بالا زده بودم و با تمام قدرت به لباس‌ها چنگ می‌انداختم. نمی‌دانم چرا از بچگی هر وقت لباس می‌شستم سرم می‌خارید برای همین هم خانواده‌ام همیشه به‌من‌می‌خندیدند و می‌گفتند تو به جای این که لباس بشوری خودت را شستشو می‌دی. من هم کلی ناراحت می‌شدم و خجالت می‌کشیدم.

اون روز هم طبق معمول موهای سرم کفی شده بود با این اوصاف قیافه‌ای پیدا کرده بودم بیا و ببین. این قیافه و اون تشت قرمز انگار سوژه خوبی بود برا‌ی آقا سعید. حواسم به دور و برم نبود که یکدفعه متوجه شدم سعید کنارم ایستاده و با هیجان هر چه تمام‌تر از من فیلم می‌گیرد و گزارش تهیه می‌کند.

در خدمت یکی از رزمندگان پرتلاش هستیم که نه تنها آستین‌ها بلکه پاچه‌های همت را هم بالا زده برای مبارزه با میکروب های بی پدرو مادر بعثی و در این میان جراحت‌های بسیاری مخصوصا در ناحیه موهای کله متحمل شده.

من که تازه به خود آمده بودم بهت زده به این بشر نگاه می‌کردم. کارد می‌زدی خونم در نمی‌اومد. می‌دونستم که موضوع به اینجا ختم نمی‌شد و بعد از این تا مدتی برنامه طنز گردان در چادر بچه‌ها برپاست.

با عصبانیت از جا بلند شدم لباس روپرت کردم یک طرف و با سرعت دویدم به سمت سعید. اون هم پا گذاشت به فرار. سعید می‌دوید و من هم پشت سرش. اما نهایتا اون شانس آورد و من بدشانسی، لحظه‌ای که داشتم از جلوی چادر فرماندهی می‌گذشتم برادر زندی فرمانده گردان از چادر اومد بیرون وقتی که من رو با اون قیافه دید خیلی جاخورد. من که با حاجی رودربایستی داشتم سرجام خشکم زد و با خجالت نگاهم روانداختم پایین. اما برادر زندی لبخندی زد و بدون این که چیزی بگه رفت.

برخورد برادر زندی با اون همه سخت‌گیری‌هاش برای من خیلی جالب بود، برای همین من هم از تعقیب سعید منصرف شدم.

از فردای‌آن روز حرف‌ها و تیکه‌های بچه‌ها شروع شد. انگار که سعید به بهترین نحو، برنامه‌رو روآنتن برده بود. چند روزی گذشت تا همه چیز عادی شد و به وضع سابق برگشت اما رابطه من و سعید مثل گذشته نبود بعد از آن سعید هر چه سعی کرد ماجرا را از دل من در بیاره فایده‌ای نداشت که نداشت.

کم‌کم داشتیم به روز عملیات نزدیک می‌شدیم. بچه‌ها شوق زیادی داشتند و سعی می‌کردند که خودشان را از هر جهت برای عملیات آماده کنند چه از لحاظ روحی و چه جسمی.

من هم تصمیم گرفتم که رابطه‌ام رو با سعید بهتر کنم برای همین موقع شام غذارو برداشتم و رفتم سمت چادر سعید. سعید به همراه بچه‌ها دور سفره نشسته بودند و مشغول خوردن غذا بودند آنچنان با اشتها غذا می‌خورد که هر کسی نمی‌دونست فکر می‌کرد عده‌ای از این بچه‌ها که تا چند شب دیگه، شاید در بین ما نباشند و در سفره آخر شون لقمه نانی هم پیدا نمی‌کنند. قراره که معده‌شان را تا قیامت پرکنند! خنده‌ام گرفته بود اما حوصله سر به سر گذاشتن با بچه‌ها را نداشتم. سریع به بچه‌ها سلامی کردم و سعید را صدا زدم. سعید که خیلی هم تعجب کرده بود تندی از جایش پرید تا بیاد طرف من. گفتم غذات روهم بیار. خم شد غذاش روبرداره که بچه‌ها شروع کردن به تیکه انداختن و شعر خوندن.

شب مرا دست امشب و...

امشب شب یاره عزیزم رو می‌خوام و...

گوش‌های سعید از خجالت سرخ شده بود خیلی برام عجیب بود سعید سه چشمی و خجالت؟!

بالاخره سعید ظرف غذا به دست اومد طرف من بچه‌ها هم شروع کردن به صلوات فرستادن. زودی از چادر اومدم بیرون تا موضوع به چادرهای دیگر کشیده نشه.

با سعید یک جای دنج و خلوت پیدا کردیم برای خودم هم جالب بود تا اون روز با هیچ‌کس چنین رابطه‌ای پیدا نکرده بودم. این هم یکی از سوءاستفاده‌های ما از جنگ بود! انگار من خواستگار بودم و سعید عروس خانم سرش روانداخته بود پایین و قاشق را دائم توی ظرف غذا جابه‌جا می‌کرد. پیش خودم گفتم بهتره زودتر هم تکلیف این بنده خدارو روشن کنم و هم تکلیف شکم گرسنه خودم را وگرنه هر دوی ما نه چون دو پرستوی سبک بال که مثل دو مرغ عشق سبک معده! به آسمان پر می‌کشیم، به همین دلیل زودی رفتم سراغ سخنرانی:

سعید جان من روببخش، من زیادی ناراحت شدم شاید به خاطرات بچگیم برمی‌گرده! آخه کلی، اصلا ولش کن در هر صورت من روببخش.

سعید هم که انگاری بی‌وقفه مشغول کشیدن خجالت بود گفت:

چرا امیر؟ تقصیر من بود اما به جان خودم نمی‌دونستم تو این قدر ناراحت می‌شی و گرنه...

نگذاشتم حرفش روتموم کنه گفتم در هر صورت گذشته‌ها گذشته بیا کامل فراموش کنیم قبول؟

سعید زل زد توی چشمام و گفت:

می‌دونم که تو فراموش نکردی، نمی‌تونی هم فراموش کنی اما واقعا حلالم کن.

من خوشحال بودم سعید از من هم خوشحال‌تر. از اون شب رابطه من و سعید صمیمی‌تر شده بود تا این که بالاخره روز عملیات فرا رسید.

فرمانده لشکر بچه‌ها را توی زمین اردوگاه جمع کرد و بعد از تذکر دادن چند نکته به بچه‌ها گفت:

‌ بچه‌ها این عراقی‌های نامرد احتیاج به یک سیلی محکم دارند و حالا ما این فرصت را داریم که از طرف ملتمون مشت محکمی توی دهان آنها بزنیم و دست پر از این عملیات و امتحان الهی بیرون بیایم.

بعد از تمام شدن حرف‌های فرمانده شور و شوق عجیبی بین بچه‌ها پیدا شده بود. انگار مدت‌ها بود که انتظار چنین لحظه‌ای را می‌کشیدند و حالا میدان، میدان جنگ بود و مرد می‌طلبید و مردانگی.

بچه‌ها همگی سعی می‌کردند از تمام لحظه‌های قبل از عملیات استفاده کنند. عده‌ای از پیرمردهای 18، 19 ساله مشغول نوشتن وصیت‌نامه بودند تا املاک و ثروتشان را بین وراث تقسیم کنند. عده‌ای از جوانان 70 ، 80 ساله معرکه هم که احساس تازه دامادی بهشان دست داده بود آب گرم کرده بودند تا به اصطلاح غسل شهادتی بکنند.

منم مشغول جمع کردن وسایلم بودم که سعید دوربین به دست اومد و نشست کنارم با دستش زد روی پام و گفت:

امیر جان حلالم می‌کنی؟ می‌خوام مطمئن بشم که هیچ کینه‌ای از من تو دلت نیست.

گفتم: چیه فکر می‌کنی که می‌خوای بپری فکر نمی‌کنم با این دوربین سنگینت بتونی به این راحتی‌ها پر بکشی. خنده‌ای کرد و گفت: تو حلالم کن منم برای این که سبک بشم سنگینی دوربینم رو به تو می‌دم. بعد بلند شد و شروع کرد از من و بچه‌های دیگه فیلم گرفتن.

***

عملیات شروع شده بود، منطقه زیرآتش مستقیم دشمن بود عده‌ای از بچه‌ها که اولین بارشان بود در عملیات شرکت می‌کردند جا خورده بودند . البته حق داشتند اولین بار بود که دل وروده یک آدم رو در جایی غیر از توی شکمشون می‌دیدند! یا هم چادریشون رو که تا چند ساعت پیش کنارشون نشسته بود با تیری که به سرش می‌خورد جلوی چشماشون جون می‌داد.

واقعا سخت بود اما چه می‌شد کرد توی عملیات حلوا پخش نمی‌کردند بعد از عملیات بود که حلوا خوردن شروع می‌شد!

تانک‌های دشمن مثل مور و ملخ ریخته بودند توی دشت و در حال پیشروی بودند. فرمانده گفت: امیر آماده‌ باش. بگذار بیان نزدیک‌تر بعد شروع کن به زدنشون.

یک چشمی گفتم و رفتم اما با خودم گفتم بهتره به جای این که منتظر اونها بشم من هم برم جلو. آرپی‌جی روبرداشتم و از خاکریز زدم بالا فقط به فکر شکار تانک‌ها بودم و جلوگیری از پیشرویشون.

صدای بچه‌ها رو پشت سرخودم می‌شنیدم که مشغول اظهارنظر بودند.

‌ دیوونه کجا می‌ری؟ توتیررس مستقیم شونی!

و عده‌ای هم که خدا خیرشون بده مشغول فرستادن تکبیر بودند. توی این گیرودار یکدفعه یکی داد زد.

‌اون کیه؟ سعید سه چشمی کجا می‌ره؟ بچه کجا می‌ری؟ اینجا که جای آرتیست بازی نیست.

همین که اسم سعید رو شنیدم برگشتم عقب سعید دوربین به دست پشت سر من می‌دوید و با عصبانیت داد زدم مرد حسابی تو اینجا چه کار می‌کنی؟

با جدیت گفت: دارم کارم رو انجام می‌دم.

گفتم: برو عقب کارت رو انجام بده، اینجا که جای این کارانیست.

گفت: عقب کارم رو انجام دادم، نوبت اینجاست .

فرصت بحث نداشتم دویدم وخودم رو رساندم جایی که شکار تانک‌ها آب خوردن شده بود. یکی از تانک‌ها رو نشانه گرفتم که متوجه شدم لوله تانک هم به سمت منه. فهمیدم که دیگه وقت خواندن اشهده. دستم رو گذاشتم روی ماشه فریاد زدم یا زهرا و ماشه رو کشیدم تا چند لحظه توی این دنیا نبودم. چند لحظه‌ای توی هوا خوش بودم که شتلق افتادم روی زمین و صدای تکبیر بچه‌هارو می‌شنیدم که به خاطر آتش گرفتن تانک بلند شده بود اما بی‌معرفت‌‌ها اصلا یاد من نبودند.

کمرم درد گرفته بود سعی کردم سریع خودم را جمع و جور کنم تا بتونم از معرکه جان سالم به در ببرم که صدای بچه‌ها روشنیدم که من و سعید رو صدا می‌زدند.

همین که اسم سعید اومد همه چیز رو فراموش کردم. تانک دشمن، درد کمر و همه چیز رو، عجب ظلمتی داشت آن روز . چه قدر تشنه بودم تشنه تشنه. حتی فکرش هم آزارم می‌داد. سعید، شهادت، مجروحیت. با خودم کلنجار می‌رفتم.

امیر بلندشو تا ببینی سعید هنوز هم دست از مزاحمت‌های همیشگی برنداشته و داره از اضطراب و ترس تو فیلم می‌گیره و کلی به حال و روز تو می‌خنده. بلند شو و با پاهای ناتوانت دنبالش کن مثل همان یک ماه پیش پاهای ناتوانم را جمع کردم و رفتم سمت سعید. وقتی رسیدم، کنارش آرام آرام بود. چشم سومش هم چند قدم دورتر افتاده بود روی زمین. ایستادم و نگاهش کردم نگاه به دو چشمی که خونی شده بود و نگاه به تیری که درست خورده بود وسط پیشونیش.

دیگه تاب ایستادن روی پاها مو نداشتم. خودم را انداختم روی سینه سعید و شروع کردم به گریه کردن و حرف زدن با اون.

سعید جان پا شو، پاشو و هر چه قدر که دلت می‌خواد از من فیلم بگیر. از من و بدبختی‌هام، از من و تنهایی‌هام بعد از خودت. کی بعد از تو از این بچه‌ها فیلم می‌گیره؟ از اخلاص شون، از صفاشون، از غربتشون.

اصلا پاشو از خودت فیلم بگیر از چشمای قشنگت که خونی شدن از تیر وسط پیشونیت.

سرم رو از روی سینه‌اش برداشتم و چشم دوختم به دو چشم قشنگش که نظاره‌گر پرواز روح آزاد شده‌اش بودند به یاد چشم سوم سعید افتادم رفتم به سمت دوربین. سعید آخرین کار خودش را هم به نحو احسنت انجام داده بود و دوربین از تمام لحظه‌های وداع من با سعید فیلم گرفته بود. دوربین سعید رو برداشتم و تصمیم خودمم رو برای یک عمر گرفتم.

پلان اول: لباس شستن من

پلان دوم: گزارش تهیه کردن سعید

پلان سوم: شب آشتی کنون

پلان چهارم: پرواز صاحب چشم‌ها

پلان پنجم: به امانت گرفتن یک چشم از سه چشم برای یک عمر.

نسیم اسدپور

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها