مرتضی آخوندی عکاسی که توانست آخرین لحظه وداع خانوادههای داغدار میناب را ثبت کند، از جزئیات آن روز خاص میگوید
در دوران کودکی، من یک دایی داشتم که روزنامهفروش بود. و یک زندایی داشتم که روزنامهخوان بود.
آن روزها روزنامه و مجله مرتب به خانه میآمد و زندایی با صدای بلند قصههای این مجلهها را برای ما میخواند. همیشه هفت هشت تا بچه دور و برش نشسته بودند و زندایی داستانهای هفتگی را برای ما میخواند و توضیح میداد و گاهی هم تفسیرشان میکرد، در واقع میشود گفت به یک معنا نقالی میکرد. خیلی در خواندن و گویش مهارت داشت و با شیوه خواندن او بود که این قصهها در ذهن و جان من و بچهها رسوب میکرد. روزها انتظار میکشیدیم تا باز کی میشود خانه زندایی جمع بشویم و قصههایش را گوش کنیم. مادرم خدابیامرز عقیده داشت که تئاتر و نمایش و مطربی معنی ندارد. یادم میآید که گاهی روزها جلوی در اداره رادیو میایستادم تا هنرپیشههای رادیو و خوانندگان رادیو از در بیرون بیایند و آنها را از نزدیک ببینم. مثل حالا نبود که بدویم جلو و سلام کنیم و امضا بگیریم، فقط امکان دیداری از دور داشتیم و عجیب بود که همین دیدارها خیلی به دلم نشست و احساس شعف خاصی میکردم. آن روزها هیچوقت انتظار این را نداشتم که یک روز خودم بازیگر شوم.
از خاطرات کودکی مرحوم خسرو شکیبایی
مرتضی آخوندی عکاسی که توانست آخرین لحظه وداع خانوادههای داغدار میناب را ثبت کند، از جزئیات آن روز خاص میگوید
وقتی «جوکر» هم دیگر جواب نمیدهد
نادر فریادشیران در گفت و گوی اختصاصی با جام جم آنلاین؛
بهروز سلطانی در گفت وگو با جام جم آنلاین.