یادها و خاطره‌ها

انتظار نداشتم بازیگر شوم

کد خبر: ۲۳۰۵۲۱

در دوران کودکی، من یک دایی داشتم که روزنامه‌فروش بود. و یک زن‌دایی داشتم که روزنامه‌خوان بود.

آن روزها روزنامه و مجله مرتب به خانه می‌آمد و زن‌دایی با صدای بلند قصه‌های این مجله‌ها را برای ما می‌خواند. همیشه هفت هشت تا بچه دور و برش نشسته بودند و زن‌دایی داستان‌های هفتگی را برای ما می‌خواند و توضیح می‌داد و گاهی هم تفسیرشان می‌کرد، در واقع می‌شود گفت به یک معنا نقالی می‌کرد. خیلی در خواندن و گویش مهارت داشت و با شیوه خواندن او بود که این قصه‌ها در ذهن و جان من و بچه‌ها رسوب می‌کرد. روزها انتظار می‌کشیدیم تا باز کی می‌شود خانه زن‌دایی جمع بشویم و قصه‌هایش را گوش کنیم. مادرم خدابیامرز عقیده داشت که تئاتر و نمایش و مطربی معنی ندارد. یادم می‌آید که گاهی روزها جلوی در اداره رادیو می‌ایستادم تا هنرپیشه‌های رادیو و خوانندگان رادیو از در بیرون بیایند و آنها را از نزدیک ببینم. مثل حالا نبود که بدویم جلو و سلام کنیم و امضا بگیریم، فقط امکان دیداری از دور داشتیم و عجیب بود که همین دیدارها خیلی به دلم نشست و احساس شعف خاصی می‌کردم. آن روزها هیچ‌وقت انتظار این را نداشتم که یک روز خودم بازیگر شوم.

از خاطرات کودکی مرحوم خسرو شکیبایی

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها