برخی از منتقدان آثار اقبال سعی نمودهاند تا او را که در فلسفههای هندی، اسلامی و غربی مطالعات ژرف انجام داده، صرفا متاثر از فلسفه غرب، بخصوص تحت تاثیر متفکران برجستهای نظیر هگل، نوکانتیها، نیچه، فیخته، برگسن و دیگران بدانند. اینان فقط توانستهاند این نظر را القاء نمایند که علامه اقبال در ارتباط با فلاسفه مذکور کاری جز انتقال انجام نداده؛ حال آن که چنین تصوری بشدت نامنصفانه است. یکی از این موارد برای مثال انسان آرمانی اقبال است که او ویژگیهایش را تحت عنوان «مرد مومن» مطرح مینماید که معمولا او را با «ابرمرد» نیچه قیاس میکنند و چون مشابهتهایی در «سوپرمن» نیچه و «مرد مومن» اقبال مییابند، حکم میکنند بر این که اقبال در ترسیم چهره انسان آرمانی خود به نیچه نظر داشته است، حال آن که او به گفته خودش 20 سال پس از مطرح کردن «مرد مومن» شروع به خواندن نیچه کرد.
این گروه از منتقدان در طریق سطحینگری تا بدانجا پیش رفتهاند که آراء اقبال را تقلیدی از اندیشه 6 فیلسوف غربی میدانند که اینان عبارتند از: فیخته، شوپنهاور، نیچه، ویلیامز جیمز، برگسون و مک تاگارت.
اکنون باید دید که این منتقدان تا چه میزان درست میگویند؟ اقبال متفکری است که از میراث فرهنگی اسلام، دانش جدید و فلسفههای شرق و غرب اطلاع دقیق دارد. جای انکار نیست که میتوان میان اندیشه وی با دیگر فیلسوفان مشابهتی یافت ولی این مشابهت کم و بیش ناپایدار است و مبین همانندی اندیشهاشان نیست. او درباره گسترش و تکامل اندیشه بشری دیدگاهی نقادانه و مستقل دارد و در هر فیلسوفی که مروارید حکمت بیابد، گرچه بیدرنگ از آن تمجید میکند ولی برای پذیرفتنش خود را کاملا متعهد میبیند و تا آن را با معیارهای قابل قبول خود محک نزند در سراچه ذهن و قلبش جای نمیدهد. معیار او از مفاهیم قرآنی، عقاید اسلامی، اندیشههای اصیل متفکران و عارفان برجسته دنیای اسلام، بخصوص مولانا جلالالدین رومی شکل گرفته که او را «مرشد روشن ضمیر» میخواند.
بنابراین بسادگی میتوان دریافت که دیدگاههای اقبال به لحاظ کیفی متفاوت از فیلسوفان غربی است. معمولا فلسفه او را که مبتنی بر «خودی» است برگرفته از آراء فیخته میدانند که هیچ چیز را به جز «من» حقیقت نمیدانست و عقیده داشت که همه چیز «نمود» است و آنچه «بود» است و حقیقت به شمار میآید «من» است. ولی وقتی فیخته سخن از «من» میگوید مقصودش من محضPure ego است که از چیزی مشتق نشده و در پیش از مرحله عینیت است. او توضیح نمیدهد که من فردی ego individual چیست؟ اقبال هم از «من» سخن میگوید ولی توضیح میدهد که من «براساس ارگانیسم مادی بسط مییابد و این یعنی اجتماع منهای فرعی که من ژرفتر به این وسیله مدام بر وجودم عمل میکند و این امکان را برایم فراهم میآورد تا وحدتی اصولی و روشمند براساس تجربه بنیاد کنم» (بازسازی اندیشه دینی، ترجمه م.ب. ماکان، انتشارات فردوس، ص 186.) این، یعنی وحدت ناشی از حالتهای ذهنی. به عقیده وی «هر حیاتی منفرد است و چیزی به نام حیات کلی وجود ندارد» حال آن که فیخته چنین نمیاندیشد.
پرداختن به یکایک وجوه افتراق نظرات اقبال با فیلسوفان غربی، فرصت بسیار میخواهد ولی ذکر تفاوتهای بنیادی آراء وی با دیگر فیلسوفان غربی مبین تفاوتهای اصولی دیدگاه او با آنان است. فیلسوف دیگری که برخی اقبال را به دلیل پارهای مشابهتهای جزیی متاثر از وی میدانند شوپنهاور است. این فیلسوف بدبین، عالم را یکسره در «اراده» خلاصه میکند و معتقد است که عالم و آدم، یعنی کائنات، تجلی و مظهر اراده هستند.
او این اراده را کاملا فراگیر و جهانشمول میداند که در صورتهای عقلیideas متجلی شده و در اشیای منفرد عینیت مییابد. بنابراین یک انسان جلوهای است یا رونوشتی است از مفهوم کلی انسان به صورت یک «نوع.» ولی اقبال انسان را روگرفتی از مفهوم کلی یا مثال ابدی نمیداند. او من بشری را «امر» خدا میداند.
دیگر این که اراده موردنظر شوپنهاور بیهدف، کور و عاری از اختیار است؛ حال آن که خودی اقبال غایتمند است. به بیان دیگر او غایت را هسته مرکزی حیات میشمارد. اقبال به دلیل آن که فلسفه و تاریخ تفکر شرق و غرب را به دقت برکاویده، طبیعتا با صاحبان اندیشههای بزرگ انس و الفت یافته ولی این بدان معنا نیست که همه عمر را دوش به دوش آنان ره سپرده باشد. بهضرس قاطع میتوان گفت که او مدتی را با هر یک از اندیشمندان شانه به شانه در کوچه باغهای تفکر گام زده ولی بعد رهایشان کرده و نهایتا آنچه را که برداشت نموده در چرخشت خمخانه ذهن خود به هم آمیخته و عصارهای خاص خود پدید آورده است. یکی از متفکران نیچه است. اساس فلسفه نیچه میل به قدرت است. به عقیده وی در همه مخلوقات، در هر نوع تفکری و حتی در هر اثر هنری هدف اصلی کسب قدرت بیشتر است. از همینروست که میگوید «هر موجود زنده در پی آن است تا قدرتش را برتر از همه به نمایش بگذارد زندگی اصل میل به قدرت است.» اقبال هم البته از قدرت صحبت میکند، حتی یکی از جنبههای مفهوم عشق از نظر وی «قدرت داشتن» است، ولی او به خلاف نیچه قدرت صرف را امری هوسناک میداند. به عقیده وی قدرت آمیزهای است از زیبایی، ظرافت، مهربانی و قداست. این چنین قدرتی مبین ترکیب دو مفهوم اسلامی «جلال» و «جمال» است. ابرمرد او کسی نیست که فقط دارای قدرت باشد، بلکه «مرد مومن» چنان که در بیتی به اردو میگوید از 4 عنصر پدید میآید که عبارتند از: «قهاری و غفاری و قدوسی و جبروت.»
اقبال را به اعتباری میتوان از پایهریزان اندیشه پراگماتیسم در شرق دانست. بسیاری از عقاید وی درخصوص عملگرایی با نظرات چارلز پیرس و ویلیام جیمز قابل تطبیق است. او چندان شیفته عمل است که گناه با تعقل ناشی از اختیار و عمل را به زهد و اطاعت عاری از تعقل و اراده ترجیح میدهد. او نیز همانند جیمز و پیرس انسان را خودمختار میخواهد و معتقد به عدم جبریت است. منتها با این تفاوت که آن دو آزادی و اختیار بشری را غیرقابل قبول میدانند، ولی اقبال نه جبرگرایی تام و تمام را تایید میکند و نه عدم جبریت را. او برای انسان در محدودهای که فعالیت دارد آزادی و اختیار قایل است که راهی است میان آن دو قطب. از همینرو در مثنوی گلشن راز جدید میگوید «که ایمان در میان جبر و قدر است.»
یکی دیگر از فلاسفهای که افکار اقبال را ملهم از وی دانستهاند، برگسون است. این فیلسوف فرانسوی فقط خیزش حیاتیelan vital را واقعیت میداند که به عقیده وی همان استمرارduration یا زمان مستمرcontinuous time است. از اینرو «خود» نمیتواند به محل پیشینش بازگردد چون همه چیز در استمرار است. به بیان روشنتر برگسون استمرار را مقدم بر «خود» میداند. چنان که فیخته «خود» را مقدم بر عینیت میدانست. به عقیده برگسون خودی ذاتا هدف نهایی نیست، حال آن که اقبال خودی را مقدم بر زمان میشمارد. او همچنین زمان را اصلا بدون وجود «من» قابل فهم نمیداند، یعنی تا منی نباشد، زمان نیست. در گلشن راز جدید میگوید: «اگر مائیم گردان جام ساقی است.» فقط «من» است که میتواند فعالیتش را در زمان درک کند.
از اینروست که در اسرار خودی میگوید: «پیکر هستی ز آثار خودی است/ هر چه میبینی ز اسرار خودی است.
اقبال از سال 1905 تا 1908 در اروپا به تحصیل اشتغال داشته و همزمان فلسفه و حقوق میخوانده، در فلسفه استادی داشته به نام مک تاگارت که از فیلسوفان هگلی در شاخه ایدهآلیسم شخصیPersonal idealism بوده. یعنی اعتقاد به وجودی مطلق داشته که آن را مجموعهای از افراد یا خودیها میدانسته. به بیان دیگر خدای دینی یا من مطلق را که برتر از منهای فردی باشد قبول نداشته است. حال آنکه اقبال به من مطلق =(خدا) باور دارد و آن را واقعیت و حقیقت غایی میداند که یک «خود» دارای شخصیت است و قدیر و علیم و نامتناهی. این «خود برتر» ارتباطی معین با اجتماع خودها دارد، ولی خودش متشکل از مجموعه این خودها نیست. یعنی خدا در عین کامن (immanent) بودن، متعالی (Transcendental) نیز هست. بنابراین اقبال براساس عقیده مذکور یک پنن تهئیستPenentheist است، یعنی در عین حال که خدا را در بشر کامن میداند معتقد است که در حوزه قیاس و گمان و عقل و فهم نمیگنجد.
البته چنان که ذکر شد تردیدی نیست که مشابهتهایی نیز در افکار اقبال با فیلسوفان یاد شده وجود دارد که آنها را نمیتوان دلیلی بر تقلید و پیروی او از آنان گرفت، بلکه صرفا مشابهاتی هستند که در آراء بسیاری از فیلسوفان و شاعران و نویسندگان یافت میشود. هر بررسی تطبیقی که به طور صحیح انجام بگیرد، بر دو اصل استوار است، یکی یافتن تاثیرات مستقیم از سوی تاثیرگذار بر تاثیرپذیر، نظیر تاثیری که برای مثال آگوستین از افلاطون پذیرفت، آکویناس از ارسطو پذیرفت و اسپینوزا از دکارت. اصل دوم ارائه مشابهتهای غالبا اتفاقی بین دو ذهن است که در این مورد مثالهای بسیار در زمینه ادبیات، فلسفه و دین وجود دارد. از جمله در زمینه فلسفه میتوان اشاره کرد به مشابهت تام و تمامی که در مضمون یک حدیث با ماحصل فلسفه فیخته وجود دارد. گویی همه آنچه را که فیخته خواسته است در دستگاه فلسفی خود مطرح سازد، در چند کلمه این حدیث جمع آمده. به نظر این حکیم آلمانی من نامتناهی برای آنکه بتواند فهم شود و نسبت به خود آگاهی پدید آورد لازم است تا محدود و معین شود و یک «غیر من» یا منی محدود از خود بیافریند که بتواند او را فهم کند تا او شناخته شود، زیرا نامتناهی قابل فهم و شناخت نیست و زمانی قابل شناخت میشود که محدود و معین شود.
همین اندیشه به بیانی ساده در حدیثی قدسی آمده است، صائنالدین اصفهانی (متوفی 835 ه .) که میتوان او را حلقه اتصال میان سهروردی و ملاصدرا دانست، در رساله ضوءاللمعات خود نقل میکند که: «داوود نبی از خداوند =( من نامتناهی) پرسید که عالم و آدم =( من متناهی) را برای چه آفریدی؟ گفت گنجی پنهان بودم، میخواستم شناخته شوم، پس کائنات را آفریدم.» به این حدیث باید اضافه کرد «گنجی از آن دست که تملک خاک را و دیاران را بدینسان دلپذیر کرده است.!» یا همه مباحث کشدار هرمنوتیک و اینکه پدیدآورنده متن در متن دخیل نیست در این بیت سعدی که به صورت مثل درآمده قابل تلخیص است که : مرد باید که گیرد اندر گوش/ ور نوشته است پند بر دیوار. ولی ما شرقیان چنان گرفتار عقده خود کمبینی هستیم که هرگز نمیاندیشیم آسمانخراش دانش غرب بر پایه معرفت شرق بنا شده، زیرا به خویشتن خویش باور نداریم و همیشه مرغ همسایه را غاز میپنداریم، تصور نادرستی که اقبال برای زدودن آن از ذهن شرق، فلسفه «خودی» را پی افکند تا به انسان شرقی از خود بیگانه، ناامید، به کنج یاس خزیده که فقط چشم امید به الطاف آسمانی دارد و در انتظار این که دستی از غیب برون آید و کاری بکند. اطمینان دهد که تا خود دستی بر نیاورد به اهدافش نخواهد رسید. تا از فرهنگ غنی خویش بهره نگیرد راه به جایی نخواهد برد، او تردیدی نداشت که اگر شرقی به خودی خویش رو کند، به دلیل تجربه تاریخی باز هم خواهد درخشید.
روح شرق اندر تنش باید دمید
تا بگردد قفل معنا را کلید
عشق را ما دلبری آموختیم
شیوه آدمگری آموختیم
هم هنر، هم دین، زخاک خاور است
رشک گردون، خاک پاک خاور است
وانمودیم آنچه بود اندر حجاب
آفتاب از ما و ما از آفتاب
هر صدف را گوهر از نیسان ماست
شوکت هر بحر از توفان ماست
روح خود در سوز بلبل دیدهایم
خون آدم در رگ گل دیدهایم
فکر ما جویای اسرار وجود
زد نخستین زخمه بر تار وجود
داشتیم اندر میان سینه داغ
بر سر راهی نهادیم این چراغ
ای امین دولت تهذیب و دین
آن ید بیضا برآر از آستین
خیز و از کار امم بگشا گره
نشئه افزنگ را از سر بنه
نقشی از جمعیت خاور فکن
وا ستان خود را ز دست اهرمن
دکترمحمد بقایی ماکان
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم