در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گویی روشنفکر همان قدیس دوران گذشته است اما در صورت مدرنش: قدیسی که قرار است تقدیر آدمیان را رقم زند و رستگاری به ایشان هدیه کند. در چنین وضعیتی هیچچیز عوض نشده است: اسطورهای رفته و اسطورهای دیگر بر جای آن نشسته است. گاه روشنفکران آنچه را انکار میکنند، خود گرفتارش میشوند. آنکه سنت و گذشته را به کناری میافکند،خود زیر سیطرهاش است.
تبدیل سیاست به فرا روایت گریبان هر نبوغی را گرفته و آن نبوغ را به استهزا گرفته است. مگرنه اینکه لوکاچ با برده زرخرید کمونیسم شدن، به نام آرمان عدالت، تمامی آثار درخشانش را با برچسب «رمانتیک بودن» به باد تمسخر گرفت!! اگر به قول برشت، فاشیسم با خودکشی بنیامین بزرگترین خیانت را به اندیشه و فرهنگ کرد، کمونیسم شوروی هم با قربانی کردن لوکاچ، نبوغ فلسفی را از زایش عقیم کرد. مگرنه اینکه ژان پل سارتر بعد از سخنرانیهایش در کافه که به نام «اگزیستانسیالیسم، اومانیسم است»، چاپ شد، به «اشتباه کردم» افتاد! شاید بهتر باشد تقدیرمان را در فرهنگ بجوییم، نه در سیاست!!
اگر «نظریه» روشنفکران نتواند جداییاش را از عمل و کنش حزبی سیاسی حفظ کند و کاملا مقید به آن باشد، ناگزیر امکان بسیاری از نقدهای نظری منتفی است چرا که دیگر تنها نقدهایی معنادار خواهد بود که خصلت کاربردی و عمل گرایانه داشته باشد. بدین گونه هر نقدی که چنین سرشتی را منعکس نکند، طرد میشود. نتیجه نهایی چنین نگاهی «زائد شدن تفکر» است. در این حالت، تفکر به چیزی خنثی در برابر وضعیت مسلط بدل میشود.
در واقع، یکی از علل روشنفکری دینی در دوم خرداد آن بود که مبدل به نهاد شده بود. یعنی به بدنه دولت چسبیده بود و به جای آنکه به نقادی سیاست بپردازد، خود به وزنهای از سیاست تبدیل شده بود. غافل از اینکه روشنفکر همواره باید از زبان رسمیعدول کند و در خلا‡ها و حاشیهها خانه کند. تا بتواند امکانهای تازهای از اندیشه و آزادی را وارد تجربههای زندگی ما کند. او همچون زخمی است که عذاب وجدان جامعه انسانی را بر میانگیزد. موجودی که آرامش را از نظم موجود میرباید، چرا که روشنفکر نماینده فقدانهاست نه کامجویی و قدرت.
هر گونه اتوریته برای او، بزرگترین خطر است. بهجای شکستن بت، خود مبدل به بتی میشود. در چنین وضعیتی، روشنفکر چیزی جز گونهای «مد» نیست. همان اتفاق که در فرانسه برای سارتر افتاد. نامش، مالکیت حقیقت را یدک میکشید و انکارش نشانه نوعی تحجر و واپس روی از حقیقت بود. حرفهایش، جملات کارت پستالی شد که بر پوستر هر بنگاه ماشینی یا کادوی معشوقهای حک شده بود و این دقیقا همان بیماری است که هر روشنگری از آن بیزار است: سطحیگری و قشریگری. این وضعیت خود نمایانگر اسیر وضع موجود شدن است.از همین روست که فوکو بازی تازهای را پیشنهاد میکند: «بازی سال بدون نام برای مدت یک سال، کتابها بدون نام مؤلف به چاپ رسد.» (1) در این صورت دغدغه حقیقت و اندیشیدن جای هرگونه اتوریتهای را میگیرد و فضای بازی برای تصاحب اندیشههای تازه گشوده میشود.
بنابراین به اعتقاد فوکو اگر روشنفکران در راس هرم قدرت ایستاده باشند، دیگر چیزی نیستند جز«تفاله یک مد مسخره، محصول حرف یک نهاد فرهنگی» (2) روشنفکر باید حاشیه نشینی ناشناخته باشد که بیانگر شرایط اضطراری باشد. غرابتی که در سنت ما کمتر دیده میشود. روشنفکر همواره باید یک «دیگری» باشد.
اگر «نظریه» روشنفکران نتواند جداییاش را از کنش حزبی سیاسی حفظ کند کاملا مقید به آن باشد، ناگزیر امکان بسیاری از نقدهای نظری منتفی است چرا که دیگر تنها نقدهایی معنادار خواهد بود که خصلت عمل گرایانه داشته باشد.نتیجه نهایی چنین نگاهی «زائد شدن تفکر» است
اگر جنبش روشنفکری به درک تاریخی صریحی نرسیده باشد، خود رسوبی از وضعیت موجود میشود و دائما کنش متعارض از خود نشان میدهد. همانگونه که فضای روشنفکری ما، از یک سو از نوعی عقلانیت و علم سخن میگوید و از سوی دیگر دچار نوعی عرفان زدگی میشود و معلوم نیست چنین نقیضههایی یعنی عرفان و علم را چگونه میتواند به هم گره بزند ! نوعی التقاطیگری که تنها حاصل یک ذهن آشفته است: گونه ای اسکیزو فرنی فرهنگی. از یک سو خود شیفتگی تاریخی او را دلباخته گذشته هزارانسالهاش میکند و از سوی دیگر در برابر هر چیز مدرنی دستپاچه و سر در گم است. به همین خاطر تلاش میکند دو دنیای بیگانه ازهم را یگانه کند. این دیگر به معنای ارائه منطق تازهای نیست بلکه ترکیبی مکانیکی و غیر تاریخی است از منطق پیشینیان. بدینگونه است که به ناگاه درمییابیم که فرانتس کافکا سر از عرفان مولانا در میآورد و یا سارتر با اقبال لاهوری همخانه میشود!! همان چیزی که علی شریعتی و عبدالکریم سروش دچارش بودند.
تمامی این نگاهها ناشی از آن است که روشنفکر خود را مالک حقیقت و جامع تمامی دانشها و داناییهای زمانه خویش میپندارد که قرار است روح جمعی دورانش را به سوی سعادت مقدر پیش برد. او همچون موجودی عاری از ناپاکی است که میخواهد دوزخیان را به بهشت موعود برد. از این رو کلامش، آیاتی منزل میشود که قفل هر رازی را میگشاید. غافل از اینکه معضل زمانه ما، انفجار دانستنیهایماست! اذهان توپری که به حدی از اشباع رسیده که دیگر هیچ فضای تازهای برای دیگرگونه اندیشیدن وجود ندارد. مسأله این است که این همه دانستنیها از کجا آمده؟ ما از کجا اینگونه همه چیز را فهم میکنیم؟ چگونه تمامی افسونها گشوده شده است ؟ کار روشنفکر این است که راز تمام این گفتمانهای رسمیکه ما را در خود پیچیده اند، افشا کند، نه اینکه خود به گفتمانی رسمی بدل شود یعنی به دستگاههای انقیادی تازه.
بنابر این بهجای تکثیر گفتمانهای رسمی، باید به تجزیه و نقد این گفتمانها بپردازد. از همین روست که به اعتقاد فوکو: «نقش روشنفکر این نیست که به دیگران بگوید چه باید بکنند. روشنفکر به چه حقی میتواند چنین کند؟ و به یاد آورید تمام آن پیشگوییها،نویدها، حکمها وبرنامههایی که روشنفکران در دو سده گذشته بیان کردند و اکنون اثرها و نتیجههایشان را میبینیم. کار روشنفکر این نیست که اراده سیاسی دیگران را شکل دهد، کار روشنفکر این است که از رهگذر تحلیلهایی که در عرصههای خاص خود انجام میدهد، امور بدیهی و مسلم را از نو مورد پرسش و مطالعه قرار دهد، عادتها و شیوههای عمل و اندیشیدن را متزلزل کند، آشناییهای پذیرفته شده را بزداید، قاعدهها و نهادها را از نو ارزیابی کند، و بر مبنای همین دوباره مسئله کردن (که در آن روشنفکر حرفه خاص روشنفکریاش را ایفا کند) در شکلگیری اراده سیاسی (که در آن میبایست نقش شهروندیاش را ایفا کند) شرکت کند.» (3)
در واقع، روشنفکر با حاشیهنشینی خویش نه تنها از بهگفتمان در آوردن خود میپرهیزد، بلکه با گسست در این گفتمانها، امکان عبور از زبان رسمی را میدهد. همه اینها مستلزم آن است که او دائما نسبت و رابطه خویش را با قدرت مشخص کند و با تجزیه و تحلیل آن از قدرت تمرکز زدایی کند و هر آنچه را که خود را به عنوان ضروریات مسلط به ما مینمایانند، در ورطه امکانهای صرف بیندازد: امکانی میان بی نهایت امکانها که میتوانند زندگی را شکل دهند و البته از هر ضرورتی عاریاند. او پیوسته بین «مرکزها» و «حاشیهها» در حرکت است و سعی دارد با دگرگونی در رابطه مرکز پیرامونی، امور حاشیهای را باز تولید کند. از این روست که میتوان روشنفکر را صدای خاموش شدگان نامید یعنی صدای اقلیتهای فراموش شدهای که زبانشان در حصار گفتمانهای رسمیخفه شده است.
بنابر این روشنفکر نه تنها خود یک «نهاد» نیست، بلکه هر گونه نهادینهسازی را با تمرکززدایی به پرسش میکشد. همه اینها مستلزم نوعی فاصلهگیری از قدرت و نقد زبانهای رسمیو مسلط است. روشنفکر در مرزها و آستانهها زندگی میکند و میاندیشد، چرا که میخواهد معبرهایی تازه بگشاید.
پانوشت:
1) فوکو، ایران: روح یک جهان بی روح، نیکو سرخوش و افشین جهاندیده، نشر نی، 1380
2) همان.
3)همان.
عارف دانیالی
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: