خانه خیلی بزرگی بود یا شاید هم الان فکر میکنم بزرگ بوده، حیاط وسیعی داشت که دور تا دورش اتاق بود. اولینبار که با مفهوم نور و خواص و کاربردهای تصویریاش آشنا شدم.
قصه جالبی دارد. چون عمهام در عراق زندگی میکرد، ما هم آنجا میرفتیم و من هم دشداشه عربی بلند داشتم که خیلی از این لباس خوشم میآمد. آن زمان توالت خانهها کنار حیاط قرار داشت و رفتن به دستشویی در شب خیلی ترسناک بود. برای روشن شدن این مسیر یک چراغ موشی داشتیم و من شبها میرفتم سر چاه حیاط و چراغ را زیر این دشداشه گشاد سفید تنظیم میکردم که حسابی نورانی میشد.
بعد از زیر لباس با دستهایم سایههای مختلفی زیر لباس میساختم و سایهبازی میکردم. یک بار حین عملیات سایهبازی لباسم آتش گرفت و دور حیاط میدویدم که زن همسایهمان مرا گرفت و انداخت توی حوض تا آتش خاموش شود.
این پیرزن خدابیامرز اسمش ننه باقر بود. در ضمن من خیلی خجالتی بودم. به قدری خجالتی بودم که هر وقت مهمان میآمد خانه ما، میرفتم در زیرزمین و داخل یک صندوق قایم میشدم و معمولا مهمانها تقریبا مرا نمیدیدند، مگر موقع ناهار و با اصرار مادرم.
یک بار که در خیابان میخواستم به خانمی آدرس بدهم آن قدر تته پته کردم که فکر کرد عقب ماندهام، دلسوزی مختصری کرد و راهش را کشید و رفت.
از خاطرات کودکی رضا کیانیان
بازیگر سینما، تئاتر و تلویزیون
سینما، یک اتفاق ساده
در دوران نوجوانی، از دور که به سینما نگاه میکردم، همانند همه مردم، سینما را یک اتفاق ساده میپنداشتم. ولی بعدها که به آن راه یافتم دیدم جادوی سینما مانند دریایی است که زیبایی و عظمت آن، تو را به سمت خود میکشاند، تو لحظهای هم دست از تکاپو برای رسیدن به هدف برنخواهی داشت.
حالا دیگر نمیتوانم مثل آن دوران به سینما به عنوان یک اتفاق ساده نگاه کنم، چون در این هنر واقعا غرق شدهام.
مرحوم مهرداد فخیمی (فیلمبردار)
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم